Dani's Viewpoint
Open in Telegram
⚪️ این دنیا، از دیدگاهِ دَنی! ⚫️ – — – — – — – — – — – — با من حرفی داری؟ 👉 @DansQQQ — – — – — – — – — – — – دیدگاه های متفاوتی توی این دنیا هست. هر کدوم واسه یه مرحله از زندگی ساخته شده.
Show more711
Subscribers
-124 hours
-77 days
-1530 days
Posts Archive
خانمای به شدت جذابی رو دیدم که هیچ زیباییای توی وجود خودشون نمیبینن.
چرا؟ چون از بچگی بهش گفتن باید بینیت اینطوری باشه، ابروت اونطوری، نه نه لبت اینطوریه اصلا قشنگ نیست!
روباه دمبریده هایی که به هر دری زدن تا استاندارد های زیبایی خودشونو فرو کنن تو سر این دختر بچه.
و افکت تا آخر عمر قراره رو خیلیاشون بمونه.
بعضی وقتا قصد این نیست. ناخواسته آسیب میزنیم گاها. خودمم همینم. کل عمرمون یه مشت روباه دمبریده دیدیم، فکر کردیم زندگی همینه.
من مردای به شدت توانمندی رو دیدم که هیچ اعتمادی به خودشون ندارن.
گاها میترسن حتی یه تصمیم کوچیک بگیرن. چرا؟ چون از وقتی یه پسر بچه بودن حق خطا نداشتن.
باید در کامل ترین حالت ممکن ظاهر میشدن، و گرنه یه جای کار ایراد داشت.
یه سری روباه دمبریده اون بیرون هستن که خودشونو به هر دری میزنن تا تو هم دمتو قیچی کنی.
افرادی با بینش تار، دلی بسته، و امیدی خاموش.
افرادی که میخوان دیدگاه محدود خودشونو به عنوان "قوانینِ حاکم بر دنیا" معرفی کنن.
"چون دو بار طلاق گرفتم، پس هیچ زن خوبی تو دنیا نیست."
"چون یه آنلاینشاپ زدم و تو یه ماه فقط یک فروش داشتم، پس هیچ پولی توی بازار نیست."
اجازه نده حرف یه سری روباه دمبریده باعث بشه به خودت شک کنی.
باعث بشه به چیزی که تو رو خاص میکنه شک کنی.
باعث بشه به مسیری که داری میری شک کنی.
این چند روزه پیامای زیادی در این مورد گرفتم. تاثیر اطرافیان بر روان انسان به شدت زیاده.
مواظب باش همصحبت کی میشی.
وقتی از کارت راضیای، وقتی حالت با پارتنرت خوبه، وقتی هر روز رو به رشدی و به آینده امیدواری، وقتی که حال میکنی با شخصیتی که ساختی...
جای هیچ نگرانیای نیست.
نیازی نیست یاوه های یه مشت روباه دمبریده رو گوش کنی.
بحث راهنمایی و مشورت جداستا.
خوندن بسه دیگه. مواظب دُمت باش!
پ.ن: روباه حیوون مورد علاقمه. نوشتن این دیدگاه یکم درد داشت):
روباه ها دُمشونو زیادی دوست دارن.
همه روباها عاشق دُم ـاشونن، ولی روباه قصه ما تو یه لیگ دیگه بود.
هر روز صبح زودتر از خروس های جنگل پا میشد تا دمشو توی رودخونه تمیز کنه.
ظهرا میذاشت دمش آفتاب بگیره،
و شبا هم دمشو بغل میکرد تا خوابش ببره.
هر جا حیوونای دیگهای رو میدید، دمشو مثل یه پرچم برافراشته میکرد تا یه وقت از زیبایی دیدن همچین دم پُف پُفی و قشنگی محروم نمونن.
یه روز دنبال شکار بود. موقع دنبال کردن شکار بیدقتی میکنه و توی تله میوفته.
سرشو که برمیگردونه خشکش میزنه. دمش توی تله خرسی گیر کرده بود. یا باید از جونش میگذشت، یا از دمش.
دو تا گزینه پیش روش بود: مرگ، یا یه چیز بدتر از مرگ.
چند ساعتی رو توی تله منتظر میمونه. شاید پیچش شل بشه... یا یه خرس رد بشه و ازش کمک بخواد.
حاضره تا یه سال واسه خرسه ماهی بگیره. هر چیزی که بگه، فقط بیاد و دمشو نجات بده.
درسته که دمش زخمی شده، ولی اگه مثل همیشه ازش نگهداری کنه درست میشه. آره. فقط کافیه درد رو چند ساعتی تحمل کنه.
فردا صبح صدای شکارچی ها رو میشنوه که دارن سمت تله میان. کل شب رو بیدار مونده بود.
نمیخواست از دمش بگذره.
صدای پای انسانا نزدیک و نزدیکتر شد. هر قدم بغضشو سنگینتر میکرد.
دست آخر، فرار میکنه و دمشو توی تله جا میزاره.
پشت سرشو یه بارم نگاه نکرد. فقط به دویدن ادامه داد.
تا چند روز آفتابی نشد. یه روز، برمیگرده به جنگل.
کل روباه ها رو جمع میکنه یه جا و سخنرانیش اینطوری شروع میشه:
"ببینید دمم چقدر خوشگلتر شده!"
یه سریا خندشون گرفت: "دمتو کَندن حالا میخوای هممونو مثل خودت کنی؟"
یه سریا پای حرفاش نشستن. هر روز میرفت بالای سنگ و از خوبی های بریدن دمش میگفت.
بعد از یه مدت، روباها دو گروه شدن: دمدار ها و دمبریده ها.
چند وقت بعد، تعداد دمبریده ها بیشتر شد. اکثریت تبدیل به اقلیت شده بود.
و در نهایت روباه هایی که زیر بار نمیرفتن از جنگل رونده شدن.
الان که این داستانو از پشت گوشیامون میشنویم همه چی روشنه.
"نگاشون کن. به خاطر حرف یه روباهِ دمبریده کل جنگل بیدم شد!"
ولی بیا روراست باشیم. منو تو چند بار پای حرف روباه دمبریده های زندگیمون نشستیم؟
"دخترِ خوب؟ تو کتابا دنبالش بگرد."
"پسرِ خوب؟ نه بابا همه مردا سر و ته یه کرباسن."
روباه دمبریدهای که یکی دو بار ضربه عاطفی خورده میخواد بقیه رو متقاعد کنه یکی از شیرینترین اتفاقات زندگی غیرممکنه.
"دنبال کار نگرد. آدم بخواد پول در بیاره باس دزدی کنه."
روباه دمبریدهای که چند باری ضربه مالی دیده میخواد به بقیه بقبولونه هیچ جوره نمیشه پول درآورد.
روباه دمبریده اون بیرون کم نیست.
"مگه دنیا چند روزه؟ بشین کیکتو بخور!"
"به هیچکس اعتماد نکن. این دنیا جای مهربونی نیست."
"چرا انقد عوض شدی؟"
مواظب روباه دمبریده های زندگیت باش.
اونا میان به اسم تجربه شخصی متقاعدت میکنن که از زندگی کردن دست بکشی.
بابا زندگی هر آدم متفاوته. تجربه ها متفاوته. چجوری میای یه نسخه میدی واسه کل زندگی طرف؟
آدمایی رو میشناسم که پشتسرشون حرفای خوبی نیست. از نزدیک ببینیشون میگی عجب انسان ماهی.
از موقعیت و کارایی پول درآوردم (و دیدم در بیارن) که همه میگفتن "اشباع" شدست.
از کارایی پرهیز کردم که بقیه به عنوان "قانون" ازش یاد میکردن. و نتیجه خوبی هم دیدم سر این کارا.
کاش به همین مسائل عاطفی و مالی ختم میشد.
خانمای به شدت جذابی رو دیدم که هیچ زیباییای توی وجود خودشون نمیبینن.
چرا؟ چون از بچگی بهش گفتن باید بینیت اینطوری باشه، ابروت اونطوری، نه نه لبت اینطوریه اصلا قشنگ نیست!
روباه دمبریده هایی که به هر دری زدن تا استاندارد های زیبایی خودشونو فرو کنن تو سر این دختر بچه.
و افکت تا آخر عمر قراره رو خیلیاشون بمونه.
بعضی وقتا قصد این نیست. ناخواسته آسیب میزنیم گاها. خودمم همینم. کل عمرمون یه مشت روباه دمبریده دیدیم، فکر کردیم زندگی همینه.
من مردای به شدت توانمندی رو دیدم که هیچ اعتمادی به خودشون ندارن.
گاها میترسن حتی یه تصمیم کوچیک بگیرن. چرا؟ چون از وقتی یه پسر بچه بودن حق خطا نداشتن.
باید در کامل ترین حالت ممکن ظاهر میشدن، و گرنه یه جای کار ایراد داشت.
یه سری روباه دمبریده اون بیرون هستن که خودشونو به هر دری میزنن تا تو هم دمتو قیچی کنی.
افرادی با بینش تار، دلی بسته، و امیدی خاموش.
افرادی که میخوان دیدگاه محدود خودشونو به عنوان "قوانینِ حاکم بر دنیا" معرفی کنن.
"چون دو بار طلاق گرفتم، پس هیچ زن خوبی تو دنیا نیست."
"چون یه آنلاینشاپ زدم و تو یه ماه فقط یک فروش داشتم، پس هیچ پولی توی بازار نیست."
اجازه نده حرف یه سری روباه دمبریده باعث بشه به خودت شک کنی.
باعث بشه به چیزی که تو رو خاص میکنه شک کنی.
باعث بشه به مسیری که داری میری شک کنی.
این چند روزه پیامای زیادی در این مورد گرفتم. تاثیر اطرافیان بر روان انسان به شدت زیاده.
مواظب باش همصحبت کی میشی.
وقتی از کارت راضیای، وقتی حالت با پارتنرت خوبه، وقتی هر روز رو به رشدی و به آینده امیدواری، وقتی که حال میکنی با شخصیتی که ساختی...
جای هیچ نگرانیای نیست.
نیازی نیست یاوه های یه مشت روباه دمبریده رو گوش کنی.
بحث راهنمایی و مشورت جداستا.
خوندن بسه دیگه. مواظب دُمت باش!
پ.ن: روباه حیوون مورد علاقمه. نوشتن این دیدگاه یکم درد داشت):
روباه ها دُمشونو زیادی دوست دارن.
همه روباها عاشق دُم ـاشونن، ولی روباه قصه ما تو یه لیگ دیگه بود.
هر روز صبح زودتر از خروس های جنگل پا میشد تا دمشو توی رودخونه تمیز کنه.
ظهرا میذاشت دمش آفتاب بگیره،
و شبا هم دمشو بغل میکرد تا خوابش ببره.
هر جا حیوونای دیگهای رو میدید، دمشو مثل یه پرچم برافراشته میکرد تا یه وقت از زیبایی دیدن همچین دم پُف پُفی و قشنگی محروم نمونن.
یه روز دنبال شکار بود. موقع دنبال کردن شکار بیدقتی میکنه و توی تله میوفته.
سرشو که برمیگردونه خشکش میزنه. دمش توی تله خرسی گیر کرده بود. یا باید از جونش میگذشت، یا از دمش.
دو تا گزینه پیش روش بود: مرگ، یا یه چیز بدتر از مرگ.
چند ساعتی رو توی تله منتظر میمونه. شاید پیچش شل بشه... یا یه خرس رد بشه و ازش کمک بخواد.
حاضره تا یه سال واسه خرسه ماهی بگیره. هر چیزی که بگه، فقط بیاد و دمشو نجات بده.
درسته که دمش زخمی شده، ولی اگه مثل همیشه ازش نگهداری کنه درست میشه. آره. فقط کافیه درد رو چند ساعتی تحمل کنه.
فردا صبح صدای شکارچی ها رو میشنوه که دارن سمت تله میان. کل شب رو بیدار مونده بود.
نمیخواست از دمش بگذره.
صدای پای انسانا نزدیک و نزدیکتر شد. هر قدم بغضشو سنگینتر میکرد.
دست آخر، فرار میکنه و دمشو توی تله جا میزاره.
پشت سرشو یه بارم نگاه نکرد. فقط به دویدن ادامه داد.
تا چند روز آفتابی نشد. یه روز، برمیگرده به جنگل.
کل روباه ها رو جمع میکنه یه جا و سخنرانیش اینطوری شروع میشه:
"ببینید دمم چقدر خوشگلتر شده!"
یه سریا خندشون گرفت: "دمتو کَندن حالا میخوای هممونو مثل خودت کنی؟"
یه سریا پای حرفاش نشستن. هر روز میرفت بالای سنگ و از خوبی های بریدن دمش میگفت.
بعد از یه مدت، روباها دو گروه شدن: دمدار ها و دمبریده ها.
چند وقت بعد، تعداد دمبریده ها بیشتر شد. اکثریت تبدیل به اقلیت شده بود.
و در نهایت روباه هایی که زیر بار نمیرفتن از جنگل رونده شدن.
الان که این داستانو از پشت گوشیامون میشنویم همه چی روشنه.
"نگاشون کن. به خاطر حرف یه روباهِ دمبریده کل جنگل بیدم شد!"
ولی بیا روراست باشیم. منو تو چند بار پای حرف روباه دمبریده های زندگیمون نشستیم؟
"دخترِ خوب؟ تو کتابا دنبالش بگرد."
"پسرِ خوب؟ نه بابا همه مردا سر و ته یه کرباسن."
روباه دمبریدهای که یکی دو بار ضربه عاطفی خورده میخواد بقیه رو متقاعد کنه یکی از شیرینترین اتفاقات زندگی غیرممکنه.
"دنبال کار نگرد. آدم بخواد پول در بیاره باس دزدی کنه."
روباه دمبریدهای که چند باری ضربه مالی دیده میخواد به بقیه بقبولونه هیچ جوره نمیشه پول درآورد.
روباه دمبریده اون بیرون کم نیست.
"مگه دنیا چند روزه؟ بشین کیکتو بخور!"
"به هیچکس اعتماد نکن. این دنیا جای مهربونی نیست."
"چرا انقد عوض شدی؟"
مواظب روباه دمبریده های زندگیت باش.
اونا میان به اسم تجربه شخصی متقاعدت میکنن که از زندگی کردن دست بکشی.
بابا زندگی هر آدم متفاوته. تجربه ها متفاوته. چجوری میای یه نسخه میدی واسه کل زندگی طرف؟
آدمایی رو میشناسم که پشتسرشون حرفای خوبی نیست. از نزدیک ببینیشون میگی عجب انسان ماهی.
از موقعیت و کارایی پول درآوردم (و دیدم در بیارن) که همه میگفتن "اشباع" شدست.
از کارایی پرهیز کردم که بقیه به عنوان "قانون" ازش یاد میکردن. و نتیجه خوبی هم دیدم سر این کارا.
کاش به همین مسائل عاطفی و مالی ختم میشد.
هیچوقت یادت نره ما خنثیگریم.
خیلیا دستشونو یه بار میکنن تو صندوق؛ ستاره رو نمیبینن، و نا امید میشن.
ما خنثیگریم.
نا امیدی رو با حجم کار خنثی میکنیم.
خیلیا چند بار دستشونو میبرن توی صندوق.
کارت طلایی رو نمیبینن. فکر میکنن بدشانسن.
ما خنثی گریم.
شانس رو با حجم کار خنثی میکنیم.
خیلیا بار اول ستاره رو میکشن. بعدش که دوباره دستشونو میکنن توی صندوق ستاره در نمیاد. ول میکنن بعد یه مدت.
ما خنثی گریم. آسون طلبی رو با حجم کار خنثی میکنیم.
خیلیا افسرده افتادن یه گوشه یا حتی به خودشون جرئت نمیدن دستشونو سمت صندوق ببرن.
ما خنثی گریم. افسردگی، بی حوصلگی، و هر چیزی که مانع رسیدن به هدفه رو خنثی میکنیم.
توی اینترنت هزار روش واسه رسیدن به هدف میگن. منم خودم کلی راجع بهش نوشتم.
ولی سادهترین روش بالا بردن حجم کاره. انقد حجمشو بالا ببر که هر فاکتوری سر راهه خود به خود خنثی بشه.
در طول تاریخ خنثیگران زیادی وجود داشتن. یکی از معروفترینشون آقای ویلیام جیمزه.
ایشون تونستن فاکتورِ "سلامتی" رو خنثی کنن. کی فکرشو میکرد با یه بدن به شدت مریض میشه اسمتو تو تاریخ ثبت کنی؟!
همه چیز از شبی تغییر کرد که به خودش قول داد واسه یه سال تمام تلاششو بکنه.
به بیان دیگه، حجم کارو به سقف بچسبونه.
داستانای این شکلی زیاده. وقتی که کوبی براینت وارد NBA شد دید از همه عقبه.
چیکار کرد؟ روزی 3 بار تمرین میکرد. وقتی بقیه اعضای تیم تو خونه بودن، کوبی توی باشگاه داشت توپ شوت میکرد.
کوبی تونست فاکتور "استعداد" و "مهارت" رو خنثی کنه.
وقتی انگشتاش در اثر تمرین زیاد میشکست، سبک بازیش رو عوض میکرد تا بازم تمرین کنه. فاکتور "مجروحیت" هم خنثی شد. روحش شاد.
میدونی، هر چقدر بیشتر میرم جلو بیشتر میبینم "مانع های موفقیت" در واقع یه سری فاکتورن که میتونن خنثی بشن.
فقط باید راه خنثی سازیشو یاد بگیرم.
به حرف بقیه اعتماد نکنم. فکر نکنم یه سنگ بزرگ سر راهمه که تکون نمیخوره.
حقیقت رو ببینم: چیزی که واسه بقیه یه سنگ بزرگه، واسه من به عنوان یه خنثیگر فاکتوریه که میشه خنثی ـش کرد.
هرمزی. یونگ. ناپلئون. امینم. با مطالعه محدودم هم میتونم خنثی گرای زیادی رو نام ببرم.
ولی نیازی نیست. فقط یه چیزو کافیه بدونیم - اینکه همشون از قانون شماره یک خنثیگری پیروی کردن: حجمِ کارِ بیشتر.
اجازه بده یه داستان از خودمم بگم.
روزی که زبانو به عنوان یه کودک 13 ساله شروع کردم، زبانم اونقد بد بود که در جواب چند سالته گفتم: آره. کلاس ترکید از خنده.
سه ترم بعد، تا وقتی که از اونجا رفتم نمره زیر 100 تو کارنامم نبود. چرا؟ چون بعد کلاس هم روزانه 2-3 ساعت رو زبان میخوندم.
واژه کلیدی: روزانه. فاکتور تمرین روزانه در حجم کارو دست کم نگیر.
این جمله رو حدود یه سال پیش توی چنل نوشتم:
"هیچوقت اجازه نده حجم کار عامل شکستت باشه."
💬 دانیال ا.
یکم افت کلاس داره راستشو بخوای. چرا کار شکست خورد؟ چون به اندازه کافی تلاش نکردم؟ تورو نمیدونم، ولی من که بهش فکر میکنم حالم خیلی بد میشه.
مهم نیست چه بهونهای داری. حجم کارت کافی نیست.
نه نه. حجم کارِمـــون کافی نیست. منم به خنثیگری بیشتری نیاز دارم چون...
زندگی عادلانه نیست.
ولی مهمه مگه؟!
امیدوارم این دیدگاه چراغ راهی بشه که از سردرگمی بکشتت بیرون.
مهم نیست الان به چه کاری مشغولی. حجمشو بیشتر کن. مطمئن باش نتایج خوبی میبینی.
خوندن بسه دیگه. وقتشه خنثیگر بشی.
داستانای خنثیگریتو بفرست واسم حتما. خوشحال میشم بخونمشون!
زندگی عادلانه نیست.
همون اول که کارتا رو بُر زدن دست یکی پر از برگ برنده شد و دست یکی پر از بدبختی.
شاید کارت "به دنیا اومدن در فقر" و یا "خونه پرتنش" اومده دستت. شایدم یه سری کارت مزخرفتر.
وقتی دستِ طلایی بقیه رو میبینی خیلی سادست که زیر لب با خودت بگی "مگه من گناهم چیه؟ زندگی اصلا عادلانه نیست."
این حسو درک میکنم. چون خودمم یه زمانی زیر فشار زندگی همچین چیزایی میگفتم.
قبلا زیر لب تکرار میکردم که زندگی عادلانه نیست. الان مطمئنم. اصلا کی گفته که قراره باشه؟
"توی اولین مسابقم از خدا خواستم تیمم رو پیروز کنه. ولی اون بازیو باختیم. فهمیدم که تیم حریف هم خدا داره؛ پس از اون به بعد تلاش کردم."
💬 الکس فرگوسن، اسطوره مربیگری فوتبال
میتونی هر چقدر که میخوای بشینی فکر کنی زندگی عادلانه نیست.
ولی همچین کاری باعث نمیشه یه دست جادویی از اون بالا بیاد و کل قوانین دنیا رو به شیوهای که تو دوست داری تغییر بده.
اون عدالت و آرمانی که میخوای تو زندگیت ببینی رو خودت باید بسازی.
چجوری این کارو میکنی؟ با خنثیگری. این دیدگاه بهت میگه چطوری.
قراره یه خنثیگر بشیم.
قبل از اون، یه هشدار کوچیک: این دیدگاه واسه هر کسی نوشته نشده.
واسه اون دسته از افرادی که دروغ های سوشال مدیا به خوردشون رفته قراره تلخ باشه.
سوشال مدیای مدرن طوری شده که اگه بشینی پاش، کمکم باورت میشه که بدون تغییر سبک زندگیت میتونی به چیز خاصی برسی.
خنده داره. ولی اگه همین حرفو بزنی یه عده فکر میکنن خل و چلی.
"یعنی داری میگی اگه کل روز بشینم تو خونه و بگم پولدارم، پول از همه جا وارد زندگی من میشود و کد 3-6-9 رو 369 جای خونم بنویسم قرار نیست اتفاقی بیوفته؟"
نه عزیزوم. قرار نیست اتفاقی بیوفته.
این دیدگاهو واسه شما ها نوشتم.
واسه شمایی که با جمله "خودمون قراره اون آرمانو بسازیم" قند تو دلتون آب میشه.
مهم نیست زندگی چه کارتایی داده دستمون، با همونا به بهترین شکلی که میتونیم بازی میکنیم.
خب. مقدمه چینی بسه دانیال. باید چیکار کنیم؟
گفتم که. این دیدگاه در مورد نظر خنثیگری ـه. باید شانسو خنثی کنی. در واقع، چیزای زیادی رو قراره خنثی کنیم.
"یعنی چی شانسو خنثی کنم؟"
فرض کن تو یه اتاق تاریکی. تنها چیزی که چشمات تشخیص میدن یه صندوق چوبی خاک خوردس.
بهت میگن که توی این صندوق 1000 کارت وجود داره.
روی 999 تاشون یه دایره قرمز 🔴 کشیده شده، و فقط یه کارت با ستاره طلایی ⭐ داریم.
هدف بازی کشیدن اون ستاره طلاییست.
اگه دستمو کنم توی صندوق و یه کارت بکشم... چقدر باید خوش شانس باشم تا رنگ طلایی رو ببینم؟
علم آمار میگه از هر 1000 نفری که توی این بازی شرکت میکنن، فقط 1 نفرشون برنده میشه.
خب. قوانین رو شنیدم. یه قدم رو به جلو برمیدارم. دستمو بالاسر صندوق میبرم.
خدا خدا میکنم که رنگ کارت طلایی باشه. که روش یه ستاره باشه. که برنده بشم.
بعد از کلی دعا، کارتو از توی صندوق میکشم بیرون.
وقتی برش میگردونم، یه دایره قرمز میبینم. خشکم میزنه.
مسئول بازی میاد کارتو ازم میگیره و به صندوق برش میگردونه.
با خودم میگم اشکال نداره. یه بار دیگه امتحان میکنم. یه کارت دیگه میکشم. قرمز. یکی دیگه. بازم قرمز. بعدیش هم قرمزه.
یهو یه چیزی یادم میاد. من یه خنثیگرم.
از خودم میپرسم: "چند بار باید این کارو انجام بدم تا فاکتور شانس کاملا خنثی بشه؟"
هزار بار؟ نه. ممکنه توی هزار بار هم شانس بهم لبخند نزنه.
ده هزار بار؟ آره. احتمالا... ممکنه رنگ طلایی رو چند باری ببینم.
صد هزار بار؟ یه میلیون بار؟ آره. اونطوری با اطمینان میتونم بگم که فاکتور شانس رو خنثی کردم.
بدشانس ترین آدم دنیا هم که باشی، بعد یه میلیون کارت کشیدن امکان نداره یه ستاره طلایی در نیاد.
اگه 10000 کارت هم توی اون صندوقه مشکلی نیست. فقط کافیه فاکتور شانسو خنثی کنم.
این ذهنیت رو دوست دارم چون هر دایره قرمزی که میاد بیرون "شکست" تلقی نمیشه. اسمش "بدشانسی" نیست.
یه قدم به سمت خنثی کردن فاکتوری به اسم "شانسه."
میدونی چیه؟ شاید حق با توعه. شاید بدبختترین و بدشانس ترین آدم دنیایی.
ولی هیچوقت یادت نره که:
"حجم کار، [تاثیر] شانس رو خنثی میکنه."
💬 الکس هرمزی
ما ها خنثیگریم.
نیازی نیست خفن ترین، با استعداد ترین، جوونترین، باتجربه ترین، باهوش ترین، کاربلد ترین و یا حتی پرکار ترین آدم دنیا باشیم.
همه اینارو با حجم کار خنثی میکنیم.
منظورم از حجم کار چیه؟ یه فرمول ساده واسش دارم:
[ ساعتی که توی کار میزاری × (تعداد روز هایی که اون کارو انجام میدی + تعداد روز های متوالی) ]
به زبون ساده، هر چقدر بیشتر یه کاری رو انجام بدی حجم کارت بیشتره. چقدر آسون!
🔉 چیزی که یه هفته تنها زندگی کردن یادم داد (شاید این آخرین حلقه گمشده زنجیرت باشه)
⭕️ DansVP
واسه اولین بار توی عمر نهچندان درازم؛ کل خانواده پاشد رفت سفر.
توی یه جمله توصیف کنم حسمو، انگار بهشتو دادن بهم.
نه که دروانگرای شدیدم؛ بدجوری با تنهایی حال میکنم. شارژم میکنه.
مثل این انیمیشنا صبح با یه لبخند گنده رو صورتم بیدار شدم. ولی... همین که پامو از اتاق گذاشتم بیرون لبخنده خشک شد.
وضعیت خونه اسفناک بود. یه مشت لباس و پتو رو زمین، کوسنا پخش و پلا، یه کوه زباله که باید جمع میکردم... هیچی سرِ جاش نبود. خلاصه که حالم خراب.
البته، دروغ نداریم که. خونمون در حالت عادی دست کمی از این آشفتهبازار نداره.
ولی این سری یه فرق اساسی وجود داشت. قرار بود هفته آینده رو تنها زندگی کنم اینجا.
الان این خونه مسئولیت منه. چون مالِ منه. محل زندگیمه دیگه!
خلاصه لباسا رو کندم و دوازده ساعت دور خونه بودم. خونه تکونی وسط سال بود رسما.
حتی دکوراسیونم عوض کردم. عین دسته گل شده بود.
آخر شب که از حموم برگشتم همونطوری ولو شدم رو کاناپه. انقد خسته بودم که داشت خوابم میبرد.
یهو یه چیزی تو سرم جرقه زد. گفتم: دانیال وایسا یه لحظه. این همه سال وضع خونه همینطوری بود. چرا تا الان کاری نکردی؟
و جوابش، انگار که واضحترین چیز دنیا بود، برام روشن شد: چشمم به بقیه دوخته شده بود. انتظار داشتم اونا پاشن یه حرکتی بزنن واسه محل زندگیم.
بدتر از اون، دیدم توی زندگیمم همچین اخلاقی دارم. منتظر میشینم پدرم یه کاری کنه تا فلان اتفاق بیوفته.
چشمم به استادمه تا زندگیم یه تکونی بخوره. از اون آدم انتظار دارم منو دوست داشته باشه تا شروع کنم با خودم حال کردن.
و از همه اینا بدتر، بار تنبلیم رو روی دوش خدا میندازم در نهایت. منتظر میشینم یه معجزه کنه تا آرزوهام برآورده بشه.
یهو انگار یه سوئیچ تو ذهنم روشن شد.
اگه ایمان داشته باشی، نه فقط به حرف ها... ایمان قلبی داشته باشی که توی زندگیت تنهایی و هیچکسی قرار نیست بیاد دستتو بگیره اونوقته که پا میشی.
و این خیلی آرامش بخشه.
دیگه از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری نداری.
میخوای تغییری ببینی خودت میری راهشو پیدا میکنی.
وقتی که خودت دست میزاری رو زانوهاتو بلند میشی، و فقط از خودت انتظار داری، جادو شکل میگیره.
خودمو مثال میزنم: پا میشم تو 12 ساعت کاریو میکنم که سه نفر آدم توی 3 سال نکردن.
البته، اینطوری میگم تصویر بدی نیاد توی ذهنتا. اتاق خودمو تا جایی که بتونم مرتب نگه میدارم (X
اگه از وضع حال حاضر زندگیت راضی نیستی طبیعیه. ولی اگه نشستی یه گوشه و کاری نمیکنی یه مشکله.
مشکل اینه که یکی از سادهترین حقایق رو هضم نکردی:
[ هیچکس قرار نیست نجاتت بده ]
خانوادت، دوستات، رئیست، دولت، یا هر کسی دیگهای که به دستاش خیره شدی. حتی خدا.
خودش گفته به بنده بیکار روزی نمیدما... حرف من نیست.
اون شب با یه لبخند بزرگ رو لب خوابیدم ~
خوندن بسه دیگه. وقتشه خودتو پس بگیری!
سوال پرسیدن که: "18 سالمه و تازهکارم. یه مقدار پول اومده دستم و میخوام سرمایهگذاریش کنم تا ارزشش حفظ بشه. به نظرت بهترین محل سرمایهگذاری کجاست؟"
اول از همه سلام! نمیدونی چقدر پیامت خوشحالم کرد! اینکه به دیدگاها میگی متن معلوم میکنه از اون اعضای قدیمی هستی (:
بزار همین اول کار یه چیزو روشن کنم واست: با توجه به سرمایه کمی که داری، آپشنات بسیار محدودن. و این چیز خوبیه. خـــــــــــــــیـــــــلی چیز خوبیه!
همه دنبال پوشش تورم هستن. (Hedge Against Inflation)
با توجه به مقدار سرمایشون، طلا، سکه، مسکن و یا یه چیز دیگه انتخاب میکنن.
بعضیا ریسکپذیرترن. میرن توی بازارای مالی، استارتآپای نو پا، و یا پیشخرید خونه سرمایهگذاری میکنن.
نیازی به گفتنِ من نیست که تمام اینا از دسترس نوجوونِ 18 ساله قصه ما خارجه.
مسکن و ماشین از دسترس خارجن. طلا اگه از بازار عقب نیوفته هنر کرده. بازارایمالی چیزی فراتر از دانشِ صرف میخوان.
(نکته مهم: کشیدن دو تا خط روی چارت فرق زیادی با شیر یا خط نداره. تریدرای حرفهای کلا یه طور دیگه بازی میکنن.)
من حدود سه سال توی بازارای مالی فعالیت داشتم. تو این مدت راهای زیادی رو برای سرمایهگذاری بررسی کردم.
راه های سرمایهگذاری مرسوم رو که فاکتور بگیریم، توی آیتم های ویدئوگیما، آثار هنری و دیفای و تقریبا هر چیزی که فکرشو کنی دست داشتم.
دانش این سه سال در مورد حرفی که میخوام بزنم مطمئنم کرده: بهترین محل سرمایهگذاری رو پیدا کردم!
"بهترین محل سرمایهگذاری" حرف دهنپرکنیه. میدونم. پس اجازه بده به یه سری سوال جواب بدم اول.
✨ 1. سرمایهگذاری چیست؟
تعریف ساده: خرج مقداری دارایی، به امید بازگشتی بزرگتر در آینده.
دارایی میتونه پول، زمان، یه تیکه زمین یا هر چیزی باشه. اونو ول کن. قسمت دومش مهمه: بازگشتی بزرگتر در آینده
تو انگلیسی بهش میگن Return on Investment یا ROI.
✨ 2. چه چیزی باعث میشود یکسرمایه گذاری خوب واقع شود؟
پاسخ ساده: نسبت ریسکی که میکنی، به مقدار سرمایهای که میتونه برگرده. بهش میگن Risk/Return یا R/R.
فقط همینو نیاز داری. بقیه چیزا رو بزار کنار.
ریسک داره بهت میگه چقدر احتمال داره سرمایت پوف بشه بره هوا. هر سرمایهگذاری یک مقدار ریسک داره.
مسکن بازارش میخوابه. طلا از تورم عقب میوفته. کریپتو یه شبه سقوط میکنه. یه قانون جدید میاد بورس افت میکنه. استارتآپی که روش سرمایهگذاری کردی مدیرش قهر میکنه میره.
چیزی که باعث میشه ما این ریسکا (Risk) رو بپذیریم و همچنان سرمایهگذاری کنیم بخش دوم این معادلست: بازگشت سرمایه (Return).
سرمایهای که انتظار داریم بعد مدت تقریبا مشخصی بهمون برگرده.
کل اینارو گفتم که تهش بگم همه این سرمایهگذریا حوصلهسربرن.
تازه 18 سالته! چرا داری مثل یه پیرمرد 70 هفتاد ساله با پولت بازی میکنی؟ تو چیزیو داری که اون آدم با تمامِ ثروتش نمیتونه بخره!
شاید الان تویی که داری این دیدگاهو میخونی سنت بیشتر باشه. اصلا گیریم 40 سالته. به نظرت اون پیرمرد 70 ساله حاضره چقدر از داراییشو بده تا دوباره مثل تو 40 سالش باشه؟
تا وقتی به 70 نرسیدی فرصت چند تا ریسک اینور اونورو داری. فرصت اینو داری هیجانانگیز زندگی کنی.
دو ترم اقتصاد دانشگاهو توی همین دیدگاه خلاصه کردم واست.
همه اینارو نوشتم که با دیدِ یه سرمایهگذارِ بارون دیده به بازار نگاه کنی. که وقتی بهت گفتم بهترین محل سرمایهگذاری کجاست سریع واست جا بیوفته.
فقط یه چیز توی دنیا میتونه لقبِ "قویترینو" یدک بکشه.
نسبت R/Rـش؟ ریسک صفر، میزان بازگشت سرمایه بینهایت.
واسه پیدا کردن همچین گنجی، کافیه پاشی و یه آینه پیدا کنی. ازت میخوام خوب نگاش کنی. یه دل سیر نگاش کنی.
و به این درک برسی که اگه به مقدار کافی روش سرمایهگذاری کنی قراره بینهایت درصد سود برگردونه.
در عرضِ سهسال، با سرمایهگذاری پول و توجه و انرژی روی یه سری چیزای درست، تبدیل به ماشینپولسازی میشی.
میدونی، کلا از بچگی دوست داشتم مثلِ رودخونه پول باشم. هی بیاد و بره. زیادشم بیاد و بره.
خونه و ماشین و اینجور چیزا بد نیستا، ولی ترجیح میدم جای خوش کردن دل خودم به یه مشت پاره آهن و آجر، خودم ماشین ساختِ ثروت باشم.
برای سرمایهگذاری روی خودت، باید خودشناسی داشته باشی. ببینی چه مهارتهایی به شخصیتت میخورن.
متاسفانه منابع آموزش فارسی یه سری محدودیت دارن. به همین دلیل، پیشنهاد میکنم از یادگیری زبان انگلیسی شروع کنی.
انگلیسی، کلید درِ کتابخونهِ دانش بشریه. منظورم اینترنته.
✨ به دوره آموزش زبان D'VP یه سر بزن حتما.
به جز اینترنت و یوتیوب، ابزار دیگهای هم در دسترس داری. کتاب ها، دوره های مختلف، جلسات مشاوره 1 به 1 و... خودت بهتر از من میدونی!
دوباره تکرار میکنم: بهترین سرمایهگذاری عمرت، سرمایهای ـه که روی خودت میذاری.
خوندن بسه دیگه! وقت سرمایهگذاریه.
اسنایپر نباش.
اسنایپرا توی زندگی به چیزی که میخوان نمیرسن.
اسنایپرای میدون جنگ ساعت ها یه گوشه آروم میشینن تا هدفشون بیاد توی میدون دید، کارشو میسازن، و بعد به انتظار هدف بعدی میشینن.
داشتن همچین ذهنیتی توی دنیای واقعی بدجوری اذیتت میکنه.
اگه کسی میخواد آدمِ خوشمَشربی بشه، از هر موقعیتی که جلوپاش میوفته استفاده میکنه. صبر کردن واسه "موقعیت مناسب" خنده داره.
واسه یه عکاس هر لبخندی یه سوژس.
واسه یه پرودوسر هر ملودیای یه آهنگه.
واسه یه فرد اجتماعی هر کسی که میبینه یه دوست جدیده.
واسه من هر مشکلی یه دیدگاهه که باید راجع بهش بنویسم.
من خیلیا رو دیدم که میگن ما دوست داریم نویسنده بشیم، نقاش بشیم و و و...
خب چرا همین الان نمیشی؟ مگه یه دکمس که مردم میرن میزنن تا ریاضیدان بشن؟
یکی دو روز پیش یکی از اساتید دانشگاه از داستانی که نوشته بودم خوشش اومد. ازم پرسید نویسندهای، چیزی هستی؟
یکم فکر کردم به یکی-دو سال اخیر، و در جواب گفتم: من مینویسم. نمیدونم نویسنده هستم یا نه، ولی مینویسم.
آدمای اسنایپر تا آخر عمرشون میشینن رویاپردازی میکنن و منتظر یه موقعیت "خاص" میمونن، در حالی که اون بیرون یه جنگ تمام عیار در جریانه.
اونایی که پا به میدون میزارن تجربه کسب میکنن.
و مهارت واقعی هم همینه: تجربه از دلِ میدون جنگ. بودن توی کار حتی اگه "آمادگیشو" نداری.
یادمه روزی که اولین پروژه ترجمم رو گرفتم نه تنها وسط کلاس زبان بودم، بلکه حتی بلد نبودم زیرنویس بزنم.
گذشته از اون... لپتاپم نداشتم! مجبور بودم قرض بگیرم.
تند تند ترجمه میزدم. هر چی پروژه جدید میداد کارفرماِ سریع برمیداشتم.
ماه اول ترجمه ها داغون بود، کیفیت بصری زیرنویسا خوب نبود، ولی بعد یه ماه کیفیت کار به سطح جهانی رسید.
من نمیدونم چه برچسبی دوست داری بگیری. طراح؟ بدنساز؟ فروشنده؟ رپر؟ آدم اجتماعی؟
تنها چیزی که میدونم اینه که بودن توی میدونجنگ تنها راهیه که داری.
و خواهشا بهم نگو "نه، آماده نیستم." هیچوقت قرار نیست واسه کارایی که ارزش دارن آماده باشی.
میدونی الان واسه چی آمادهای؟ ریاضی اول دبستان.
خودت خندت نگرفت؟
خوندن بسه دیگه. وارد میدون شو.
🔉 بالانس پیشرفت و یادگیری (دلیل اینکه کلی چیز میدونی ولی نتیجه ای نمیگیری)
⭕️ DansVP
