پرومِته | 𝕻𝖗𝖔𝖒𝖊𝖙𝖍𝖊𝖚𝖘
Open in Telegram
به چنل من خوش اومدین. مطالب از هر آنچه که میخوانم و تامل میکنم و آن را برمیگزینم، برای شما منتشر خواهم کرد.
Show more559
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+530 days
Posts Archive
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق آنکه او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست#حافظ
گفتوگو با سلمی الهی، فرزند بیژن الهی و غزاله علیزاده▪️این گفتگو بیش از آنکه روایت یک زندگی باشد، نوعی عبور از مرزهای خیال، ادبیات، عشق و سوگ است. @NazariyehAdabi
تواناتر از استه،نیهناست،خواهر فئانتوری؛او تنها زندگی میکرد.نیهنا با اندوه آشناست و برای هر گزندی که آردا از آفت ملکور دیده است،سوگواری میکند.آنگاه که ایلوواتار آهنگ را پدیدار گردانید غم او چنان عظیم بود که ترانهاش،زمانی بس دراز پیش از پایان به مویه بدل گشت،و صدای سوگواری پیش از آغاز با نغمههای جهان درآمیخت.اما نیهنا برای خود گریه نمیکند؛و کسانی که صدایش را میشنوند،ترحم و صبر در امیدواری را میآموزند.تالارهایش در غربِ غرب واقع است،بر روی مرزهای جهان؛و نیهنا به ندرت به شهر والیمار میآید،آنجا که جمله شادمانی است.بلکه بیشتر به تالارهای ماندوس میرود که نزدیک تالارهای اوست؛همهی کسانی که در ماندوس به انتظار ماندهاند نامش را بانگ میزنند،زیرا برای ارواح توانایی به ارمغان میآورد،و غم را به خردمندی بدل میسازد.پنجرههای سرایش از دیوارهای جهان رو به بیرون مینگرد.
معرفی نینهنا(بانوی اشکها) از کتاب سیلماریلیون نوشتهی جی.آر.آر.تالکین
عکس تولید هوش مصنوعی
Repost from N/a
آدمی به میزان چیزهایی که میتواند متروک بگذارد، قوی است.
— والدن، هنری دیوید ثورو
Repost from Annamorphin
«عزیزم!
میگویید چگونه فرا بگیریم؟ خیلی آسان است. بخوانید. من باز تکرار میکنم: بخوانید.
هیچ چیز ما را نجات نمیدهد، جز خواندن»
• حرفهای همسایه|نیما یوشیج
گوشهای دنج، ۱۸۸۷
اثر چارلز کورتنی کورن
Сozy Corner, 1887
By Charles Courtney Curran
در هر دوران چیزهایی رخ میدهد که نو است،و پیشگویی ندارد،چون از گذشته نشات نمیگیرد.[ سیلماریلیون؛جی.آر.آر.تالکین؛ترجمهی رضا علیزاده ]
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، بیکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گوئی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
#فروغ_فرخزاد
