گَردواره
Open in Telegram
گَردواره. [ گَ دْ رِ ] (ص مرکّب) مانندِ گَرد. مُتحیّر، اسیرِ آزادی ذاتِ ما ذاتِ گَرد را مانَد
Show more1 293
Subscribers
+324 hours
+127 days
+4930 days
Posts Archive
1 293
امشب، جُز این تِکّهنثرِ بیدل و بیتی از او، چیزی ندارم...بهحُکمِ تاریکیِ شب که آیینهٔ آفاق در چشمِ آهو فرو رفته بود و شِشجهت جُز سوادِ وحشتْ قشی دیگر نمینمود، به تَفتیشِ احوالْ جا به جا میایستادم. ...جانِ بَرلَبرسیده با مَخمصههای نَزْع تلاشِ بیدستوپایی پیش میبُرد و نَفَسِ سوخته همچنان گَلوی طاقت بر هم میاَفشُرد.
بیتهزار امّیدِ سامان داشتم در رَهنِ اَفسُردن ندیدم در دُکانِ سعیْ غیر از یأسْ کالایی
1 293
طالبطالب! از هر شکستهبالوپَری که تصوّر کنی، شکستهترم
بیدلیا رب! شکستِ من به چه اَفسون شود درست؟ دارم دلی که پیشتر از من شکستهاند
1 293
سالک قزوینیبرگهای گُل چهسان در غنچه میپیچد به هم؟ دست در آغوشِ هم دارند غمها در دلم
1 293
شعرنامه
از صائب تبریزی به خود
(مجموعهٔ رنگینِ گُل و بیتی به خندهرویی)
میدهد یاد از دلِ پُرخونِ من هر غنچهای
هر گُلی از رویِ خندانِ تو یادم میدهد
در کنارِ بوستان، مجموعهٔ رنگینِ گُل
صائب! از اوراقِ دیوانِ تو یادم میدهد
صائب تبریزی دیوان صائب تبریزی، محمد قهرمان
#صائب_تبریزی
گَردواره
1 293
+3
شعرپَرتُو
صاحبهنری یا مَدیحگویی؟!
گویند:«سعدیا! به چه بَطّال¹ ماندهای؟
سختی مَبَر! که وَجهِ کفافتْ مُعیّناست
این دستِ سلطنت که تو داری به مُلکِ شعر
پای ریاضتت به چه در قیدِ دامناست؟
یکچند اگر مَدیح کنی، کامران شَوی
صاحبهنر که مال ندارد، تَغابُناست²
بیزَر، مُیَّسرت نشود کامِ دوستان
چون کامِ دوستان ندهی، کامِ دشمناست»
آری مَثَل به کرکسِ مُردارخور زدند
سیمرغ را که قافِ قناعتْ نِشیمَناست
از من نیاید آنکه به دهقان و کَدخُدای
حاجت بَرَم که فِعلِ گدایانِ خَرمناست
گر گوییام که سوزنی از سِفلهای³ بخواه
چون خارپُشت بر بدنم مویْ سوزناست
گفتی رضای دوست مُیَّسر شود به سیم
این هم خلافِ معرفت و رایِ روشناست
صد گنجِ شایگان به بهایِ جُویْ هنر
منّت بر آنکه میدهد و حیف بر مناست!
کَز جورِ شاهدان بَرِ مُنْعِم⁴ بَرَند عَجز
من فارغم که شاهدِ منْ مُنْعِمِ مناست
سعدی شیرازی کلیات سعدی، محمدعلی فروغی
¹ بَطّال: بیکار ² تَغابُن: زیانکاری ³ سِفله: فرومایه، پَست ⁴ مُنْعِم: مالدار
Painting by Muhammad Amin of Mashhad The Padshahnama: an Imperial Mughal Manuscript, 1656-57
#سعدی_شیرازی
گَردواره
1 293
چهقدر کوبنده است این مصرع:اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟! اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟! اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این...
1 293
چهقدر کوبنده است این مصرع:اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟! اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟! اَندَر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این...
1 293
چهارگانه
رِندی دیدم نشسته بر خِنگ زمین¹
نه کُفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اَندر دو جهان که را بُوَد زَهرهٔ این؟!
خیّام نیشابوری رباعیّات خیّام، محمدعلی فروغی و قاسم غنی (به اهتمام عبدالکریم جُربزهدار)
¹ خِنگ: اسبِ سفید(خِنگِ زمین؛ اضافهٔ تشبیهی)
#خیام_نیشابوری
گَردواره
1 293
شبانه
نشد که دستِ تو را گرمِگرمْ بِفْشارم
دریغ! از دلِ مَهجور و چشمِ خونبارم
ز من گذشتی و از من گذشت شادی هم
هزار زاری و واحَسرَتا! بَر اِدبارم
من از کجا و رسیدن به تو کجا؟ ای ماه!
پلنگم و به چنینْ هجر، بَسْ سزاوارم
هجومِ گریه به صحبت نمیدهد فرصت
«گِرِفـ... گِرِفتـ... گِرِفتا... گِرِفـ... گِرِفتارم»
شبیهِ شبنمِ رویِ گُل از صَفاکاری
همیشه سادهدلم؛ دائماً زیانکارم!
پیمان بروجردی
#پیمان_بروجردی
گَردواره
1 293
سفر خیال
از کلیم تا هاتف
گرمیِ اَحباب را دیده و سنجیدهام
سردیِ ایّام ازآن گرمتر افتاده است
کلیم همدانی دیوان کلیم همدانی، نسخه کتابخانه مجلس به شماره بازیابی: ۷۸۱۷( کاتب: ابنمحمد نصرآبادی - نگارش: سال ۱۰۸۲ هجری قمری)نبستم دل به مِهرِ دیگران امّا زِ کویِ تو زِ بَس نامهربانی دیدم، ای نامهربان! رفتم
هاتف اصفهانی مجموعه خطی جُنگ شعر، نسخه کتابخانه مجلس به شماره بازیابی: ۸۵۵۳ ( نگارش: قرن سیزدهم هجری قمری)
#کلیم_همدانی #هاتف_اصفهانی
گَردواره
1 293
نُمار
درود بر یاران و همراهان گرامی گردواره!
بابتِ مهربانیهای شما قدردان و هواخواهم.
فردوسی: همه داستانْ یاد باید گرفتافتخارِ معرفیِ «نَشرِ اَسب» را دارم؛ نَشرِ تازهنَفَس و بااصالتِ برادر و آموزگارِ بزرگوارم، امیرمحمد شیرازیان. نَشری که در آن داستانها به ظریفترین شیوههای ممکن، ترجمه و ویرایش میشوند تا به دستِ اهلِ داستان برسند. پیوندِ همراهی: نَشرِ اسب. تندرست باشید و بمانید.
1 293
طالب، یِکّه همنشینِ لحظاتِ غمانگیزِ من است؛مرا غریبِ وطن ساخت بینصیبیِ من خدایْ رحم کند بر من و غریبیِ من ز دوستانِ قدیمم بهغیرِ گریه نمانْد حبابِ اَشکْ کنون میکند حبیبیِ من...
