en
Feedback
سیمین کاظمی

سیمین کاظمی

Open in Telegram

مترجم و ویراستار زبان‌های خارجی هستم، عاشق یادگیری، دنبال پیداکردنِ ظرایف و جزئیات! اینجا از کتاب‌هایی که خوندم می‌نویسم و از فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیدم و از زندگی! #TED_Translator

Show more
226
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1330 days
Posts Archive
🔷 آیا داستان‌هایی که دربارۀ خودمان می‌سازیم بیمارمان می‌کنند؟ 🔹 وقتی «تشخیصِ» بیماری به آغاز آن تبدیل می‌شود 🔸 وقتی بچه بودم، یک روز در تلویزیون خبر مرد خیلی چاقی را دیدم که در خواب سکته کرده بود و مجبور شده بودند او را با جرثقیل از آپارتمان بیرون بکشند. می‌ترسیدم به سرنوشت او دچار شوم. خانم کالفین، معلم کلاس اول، می‌گوید چند روز پیاپی «فقط ناراحت می‌نشستی و به غذایت دست نمی‌زدی». یک هفته قبل‌تر، روز روزۀ غفران را در مدرسه جشن گرفته بودیم و فکرِ نخوردن از همان‌جا به سرم زده بود. اولین بار بود که می‌فهمیدم می‌شود به غذا «نه» گفت. 🔸 این تصمیم رنگ ایثار و ازخودگذشتگی به خود گرفت. چند روز بعد به مادرم گفتم سرم آن‌قدر گیج می‌رود که کم مانده بخورم به دیوار. پدرم روزها بیشتر از یک ساعت تلاش می‌کرد تا چیزی بخورم، ولی من گوش نمی‌دادم. پزشکم گفت در یک ماه گذشته وزنم دو کیلو کم شده است. بیمارستان اطفال را توصیه کرد و من را برای مشکل «ناتوانی در غذاخوردن» در بیمارستان پذیرش کردند. 🔸 یکی از پزشک‌ها بعد از صحبت با والدینم، که یک سال قبل‌تر طلاق گرفته بودند، نوشته بود «مادرش می‌گوید که پدرش آدم‌های چاق را مسخره می‌کند». پدرم هم گفته منشأ مشکل من مادرم است که «زیادی به غذا حساسیت نشان می‌دهد». روان‌شناس نوشته بود «بیماری او نمودی از آسیب در رابطۀ والدینش است؛ او تلاش می‌کند با رجوع به درونش احساساتی را که به او هجوم می‌آورند هضم کند» ولی درگیر نوعی «خودسرزنشگری» می‌شود. 🔸 این توصیفات می‌توانست شامل حال هر کسی بشود، اما دکترها نتیجه گرفتند که من به «نوع نادری از بی‌اشتهاییِ عصبی» مبتلا شده‌ام. روان‌کاوی به نام بروخ در دهۀ ۱۹۶۰ نوشته بود که بی‌اشتهایی عصبی «جست‌وجوی کورکورانۀ هویت و فردیت» است. واژۀ «بی‌اشتهایی» چنان تأثیر نیرومندی بر من داشت که می‌ترسیدم تکرارش کنم. 🔸 نونیا پیترزِ انسان‌شناس در مقاله‌ای با نام «بی‌اشتهایِ ریاضت‌کش» می‌گوید این بیماری در چند مرحله بروز می‌کند. اول از همان فرهنگی شروع می‌شود که بسیاری از زنان را به رژیم‌گرفتن ترغیب می‌کند، و بعد، تصمیم به نخوردن جدی و جدی‌تر می‌شود و به مرحله‌ای می‌رسد که انصراف از آن سخت است. پیترز می‌گوید «وقتی کسی ریاضت را انتخاب کرد، رفتارهای مُرتاضانه‌اش انگیزه‌های مرتاضانه به وجود می آورد، نه برعکس». 🔸 در دفتر خاطرات کلاس دومم این‌طور نوشته‌ام: «من یه‌جور مریزی گرفته بودم که اسمش بی‌اتشهابیه». پرستار سه مرتبه در روز کنارم می‌نشست و من غذاها را تماشا می‌کردم و جز چند لقمه چیزی نمی‌خوردم. سینیِ غذا را که می‌بردند، پرستار ۴۵ دقیقۀ دیگر مراقبم بود تا بالا نیاورم. آن‌موقع حتی نمی‌دانستم که آدم می‌تواند به‌طور ارادی هم بالا بیاورد. 🔸 بعد از دو هفته، یک روز از غذا خوشم آمد و اصلاً نفهمیدم چطور تمامش را خوردم. پرستار گفت که امتیاز گرفته‌ام و می‌توانم پدر و مادرم را ببینم. انگار طلسم شکست. برای آنکه ملاقات‌ها تکرار شوند، هرچه در سینی غذا بود می‌خوردم. بهار آن سال، یکی از روان‌شناس‌ها نوشت که علائم بیماری برطرف شده. او نتیجه گرفت که بی‌اشتهاییِ من «یک روش مقابله‌ای برای تحمل فشارها» بوده است. 🔸 کودکان گاهی خشم و احساسِ عجزشان را با غذانخوردن ابراز می‌کنند، یکی از معدود روش‌های اعتراض که برایشان فراهم است. متخصصان به این کودکان می‌گویند که این رفتار آشناست و نام خاصی دارد. بعد این بچه‌ها، دانسته یا ندانسته، رفتارشان را منطبق با همان نام و همان گروهی می‌کنند که گفته می‌شود به آن تعلق دارند، و تدریجاً رفتاری عمدی به عادتی غیرارادی و تثبیت‌شده تبدیل می‌شود. 🔸 حالا شک دارم که اصلاً به آن بیماری مبتلا شده باشم. می‌گویند اختلالات روانی ما مهارناپذیرند و اختیار زندگی‌مان را به دست می‌گیرند، ولی من می‌گویم قصه‌هایی که خود ما دربارۀ آن‌ها می‌سازیم، به‌خصوص در اوایل بیماری، ممکن است نقش مهمی در شکل‌گیری آن‌ها داشته باشد. تفاسیر روان‌پزشکی خنثی نیستند: آن‌ها «بینش» ما، یا داستان‌هایی که دربارۀ «خود» می‌سازیم، را تغییر می‌دهند و شناخت ما از ظرفیتمان را دگرگون می‌کنند. 🔺 آنچه خواندید برشی است از فصل اول کتاب «بیگانه با خود» نوشتۀ رِیچل اَویو و با ترجمۀ عرفان قادری. برای مطالعۀ بخش‌هایی از کتاب و تهیۀ آن می‌توانید به فروشگاه اینترنتی ترجمان بروید. 🔗 لینک خرید: https://B2n.ir/wf4668 🔸بیگانه با خود: ذهن‌های پریشان و داستان‌هایی که زندگی‌مان را تغییر می‌دهند ✍🏻 نوشتۀ ریچل اَویو ✍🏻 ترجمۀ عرفان قادری 📚 ۲۸۰ صفحه؛ رقعی؛ جلد نرم؛ قیمت، همراه با تخفیف: ۲۷۶٫۳۰۰ تومان @tarjomaanweb

کامنت‌ها رو هم فعلاً خدا آزاد کرد😂 اگه باز اسمپی نشن مجبور نشم ببندم.

اینم مدخل monkey در فرهنگ معاصر هزاره انگلیسی-فارسی
اینم مدخل monkey در فرهنگ معاصر هزاره انگلیسی-فارسی

ما تو فارسی با الفاظ حیوانی 😁 قربون‌صدقه بچه می‌ریم می‌گیم جوجه! 😍 اونا تو انگلیسی قربون‌صدقه بچه می‌رن می‌گن monkey! 😍 تفاوت فرهنگی اینه. بعد ترانه علیدوستی توی ترجمه‌ی کتاب «رویای مادرم» بود فکر کنم، برای نشر مرکز، همون monkey توی متن اصلی رو آورده بود تو فارسی نوشته بود میمون! 🌚 قربون‌صدقه رو به تحقیر و توهین بچه تبدیل کرده بود!

می‌دونین که صِرف گل و قلب گذاشتن روی چهره‌ی بچه‌هاتونم کافی نیست؟! چون وقتی در فضای حقیقی با خودتون می‌بینیمش، از جثه‌اش و مهم‌تر از همه، از این که با شماست متوجه می‌شیم کیه! شاید توی روحیه‌ی اون بچه تأثیر منفی بذاره وقتی چارروز دیگه ببینه چند تا غریبه دارن جلو روش شیرین‌کاری چند سال پیشش رو تعریف می‌کنن! رفت‌وآمد با فامیل رو محدود می‌کنیم چون رفتارشون توی روحیه‌ی بچه‌مون تأثیر داره، عوضش با میلیون‌ها غریبه رفت‌وآمد مجازی می‌کنیم!

در تمام این فصل، تیکه‌تیکه زیبایی‌های طراحی شهری اصفهان توی ذهنم میومد. چه معاصرش، چه تاریخی! 🥹❤️ از کتاب از ولفیا تا ساگوار
+3
در تمام این فصل، تیکه‌تیکه زیبایی‌های طراحی شهری اصفهان توی ذهنم میومد. چه معاصرش، چه تاریخی! 🥹❤️ از کتاب از ولفیا تا ساگوارو: منبرهای گیاهی نوشته‌ی زینب خزایی نشر معارف

#حال‌خوب‌کن وقتی به یکی از عزیزانت غیرمستقیم راهی نشون می‌دی تا بتونه محبتش رو بهت نشون بده و اونم استقبال می‌کنه و با ذوق پشت‌سرهم می‌گه خدا رو شکر، الحمدالله، خب خوب شد. پ. ن. وقتی بلد نیستیم مستقیم به هم ابراز احساسات کنیم :) هشتگ فرهنگ شرقی!

دیشب آقاهه از این وانت تویوتا کپلا داشت ولی روشن نمی‌شد هُل می‌خواست. ۳ تا پسره داشتن رد می‌شدن رفت بهشون گفت و متوجه نشدن چی می‌گه و حتی ترسیدن چون عرب بود، مهمان اصفهان. آقاهه هم باز با درماندگی برگشت سر ماشینش سر کاپوت هی ور بره. یه دقیقه بعد پسرا برگشتن و با ایما اشاره بهش نشون دادن که سوییچ می‌چرخونی روشن نمی‌شه؟ آقاهه هم با سر تایید کرد. پسرا هم ۳ تایی وایسادن پشت ماشینش و هُلش دادن تا روشن شد. بعدم باز با زبون بی‌زبونی مراسمات تشکر رو اجرا کردن. کل این صحنه برای من که فقط ناظر بودم خیلی #حال‌خوب‌کن بود.

امروز توی فروشگاه یه خانم خیلی نگران وقتی دید توی سبد خریدم نودل گذاشتم ازم سوال کرد که می‌گن خیلی برای بچه‌ها ضرر داره و من به بچه نمی‌دم ولی برای خودم هم می‌ترسم و شما چیکار می‌کنین و این حرفا. بهش که روشم رو گفتم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد گفتم شاید اینجا هم بگم به درد یکی خورد. اول بگم اگر وقت غذاپختن دارین، یا می‌تونین غذای سالم از رستوران بخرین، قطعاً نودل رو به‌عنوان جایگزینش پیشنهاد نمی‌کنم! تا جایی که من چند وقت پیش جست‌وجو کردم، بزرگترین مشکل نودل نمک زیادشه و این که خود نودلِ خالی ارزش غذایی نداره و صرفاً داری کربوهیدرات می‌خوری و قند. نمک نودل هم، هم توی اون ادویه‌اشه که جدا توی بسته است هم خود رشته‌ها رو نمک زدن تا آردش درست دربیاد و خشک بشه! من چند وقته دیگه اون ادویه‌اش رو نمی‌زنم و همچنان مزه نمک می‌ده اما صرفاً ته‌مزه نمکه! واسه همین، به‌عنوان چاشنی بهش رب انار می‌زنم که طعمش قابل‌خوردن بشه. من امتحان نکردم ولی می‌تونین به‌جای ادویه‌ی خود نودل خودتون جدا ادویه بزنین که نمک اضافه نزنین. ادویه‌ی اصلی نودل معمولاً آویشنه. فلفل و پودر جو و... هم داره ولی بیشترش آویشنه. برای بالابردن ارزش غذایی هم هویج نگینی یا رنده‌شده رو در کمی روغن زیتون تفت می‌دم، سریع که روغن نسوزه. بعد نخودفرنگی و ذرت رو می‌زنم و اونم یه تفت خیلی ریز می‌دم. بعد خود نودل رو می‌ندازم و آب می‌ریزم روی همه به میزان لازم😁. بعد رب انار رو اضافه می‌کنم و صبر می‌کنم آب خیلی کم بشه و بعد هم جای شما خالی 😋. میزان نسبت مواد هم به سلیقه‌ی خودتونه ولی روغن زیتون رو من یک قاشق غذاخوری می‌زنم و رب انار رو یک و نیم قاشق غذاخوری. بازم می‌گم اولویت با غذاهای خونگیه، نه غذاهای نیمه‌آماده مثل نودل یا حتی ماکارونی‌های نیمه‌آماده.

#کتاب مورد عجیبِ بلع اشیای ضروری نوشته‌ی جابر حسین‌زاده نودهی نشر چشمه این کتاب هم طنزه و از همون کتابای زیر سی‌هزار تومنی هس
#کتاب مورد عجیبِ بلع اشیای ضروری نوشته‌ی جابر حسین‌زاده نودهی نشر چشمه این کتاب هم طنزه و از همون کتابای زیر سی‌هزار تومنی هست که چند وقت پیش از شهر فرهنگ و هنر چهارباغ بالا خریدم. خوندش خیلی طول کشید با این که کم‌حجمه چون من به‌نیت طنز و خنده برداشته ولی طنز چندانی نداشت. البته این روزها انقدر هم خدا رو شکر سرم شلوغه فرصت کتاب‌خوندن ندارم! اینم بیشترش رو توی مترو خوندم 😁. طنز نیست ولی نثر فارسی روان و خوش‌خوانی داره‌. داستان‌هاش هم یه جاهایی روانی و حال‌به‌هم‌زن می‌شن و من این جور چیزاشون اصلاً دوست نداشتم. خلاصه که محض قحطی متنِ واقعاً فارسی خوبه و این که وزنش کم باشه، توی کیفت باشه، تو مترو اتوبوس بخونی وقت بگذره وگرنه پیشنهادش نمی‌کنم.

در ستایشِ شکوه و لطافتِ انسانیت. @khosroanjom_majid

#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی موفقیت یا
#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی موفقیت یا دستاورد؟! مسئله این است!

یهو برق قطع شد بلافاصله رفتم توی اپ «برق من» گزارش قطعی ثبت کردم. ده دقیقه بعد برق اومد و فهمیدم برق نوسان داده و محافظ کنتورمون برق خونه رو قطع کرده و ده دقیقه بعد خودش وصل کرده! 😁 تا اینجا همه‌چیز عادیه. گوشیم زنگ خورد. از اداره برق بودن😱. پرسید چی شده گزارش قطعی دادین و منم توضیح دادم. ایشونم گفتن باشه خانوم مشکلی پیش اومد زنگ بزنین. اینجا ایران است؟!🤔 پ. ن. ماشاءالله هزاااار الله‌اکبر هفت قرآن به میون پیس پیس فووووووت! چشمشون نزنیم یهو! 😂

مریم (کانال کلمه‌بازی) که برخلاف میل ظاهری و باطنیش😁 رفته بود، برگشت!

سلام، بعد از روزها غیبت. کانال قبلی کلمه‌بازی به دلایلی از دسترسم خارج شد. بدترین اتفاق این بود که کامنتای خوب‌تون پای پست‌ها از دست رفت. همه‌ی پست‌ها رو از کانال قبلی به آدرس جدید منتقل کردم که آرشیو حفظ بشه. الان مشکل اینه که اون نزدیک‌ سه هزار نفر اعضای کانال رو از دست دادیم. لطف می‌کنید این پست رو برای دوستان علاقه‌مندتون بفرستید یا توی کانال‌هاتون فوروارد کنید شاید از این راه بخشی از دوستان قبلی بتونند دوباره اینجا رو پیدا کنند. ممنون‌تونم. @kalameebazi

..................... ؟.........................

.

قبل این اتفاق هم یه دختربچه‌ی ۳-۴ساله که داشت شیطونی می‌کرد و مامانش دعواش کرد و دخترک زد زیر گریه‌ی الکی رو از پلیس ترسوندن🤦🏻‍♀ نکنین این کارا رو ملت! بچه رو از پلیس بترسونین یعنی گم بشه می‌ره بغل بچه‌دزد نه سمت پلیس! حالا پلیسه هم بنده‌خدا اون ور پا ماشینش وایساده بود داشت نون و ماستش رو می‌خورد و اصلاً متوجه این اتفاقات نشد. 🙄

امشب یه دختربچه‌ی ۹-۱۰ساله تو چهارباغ از این اسکوتر برقیا کرایه کرده بود و داشت پشت سر داداشش می‌رفت که یهو کنترل اسکوتر از دستش رفت و خورد زمین. داداشش جلوتر بود و این دخترک طوری با تمام وجود فریاد زد داداش‌رضااااا که انگار چهارباغ لرزید! دخترک از زمین‌خوردن نترسید. چیزیشم نشد خدا رو شکر. اما انگار یهو خودش رو تنها دید وسط اون‌همه آدم و ترسید و تنها پناهش رو صدا زد. و عجب پناه باغیرتی! داداشه، پسر ۱۲ـ۱۳ساله، چنان برگشت و خواهرشو بغل کرد و شروع کرد دلداری‌دادن و چک کردنش که معلوم بود قلب خودشم داره تندتند می‌زنه از ترس برای خواهرش! خانوما همون موقع که دخترک خورد زمین دورش جمع شدن و هی می‌گفتن چیزی نیست، ترسیده، آب بیارین براش، قند بیارین براش، یه چیز شیرین بدین بهش و... و همه فقط می‌گفتن! من عجله داشتم. تمام این اتفاقات هم شاید سی ثانیه هم نشد! تا شنیدم می‌گن یه چیز شیرین بدین بهش یادم افتاد یه شکلات از این آب‌نباتیا تو کیفم دارم. بلافاصله برگشتم و شکلات رو به خود دخترک دادم و دوباره باعجله راهم رو ادامه دادم. اینا همه رو گفتم که به این برسم: سیمین چند سال پیش، اون شکلات رو به دخترک نمی‌داد! نه چون دلش نمیومد، چون انقدر با خودش فکر می‌کرد و هزار جور نکنه فلان و نکنه بهمان تو ذهنش می‌چید که پشیمون می‌شد! تازه اگه در لحظه یادش میومد شکلات داره و بعد که می‌رسید خونه با خودش نمی‌گفت اِ من که شکلات داشتم! خودم فکر می‌کنم مدیتیشن من رو به اینجا رسونده که هم در لحظه حواسم به خود اون لحظه بیشتر باشه و هم برای هر چیز کوچیکی ساعت‌ها و روزها مغزم رو رنده نکنم! صدا پرذوق دخترک رو هنوز یادمه که چطور برای اون شکلاتِ بی‌ارزش تشکر کرد. #حال‌خوب‌کن

با خوندن این برش از این کتاب، یاد دو تا موضوع افتادم: ۱. ایرانیایی که توییت می‌زنن نباید به اونی که از چراغ‌قرمز رد می‌شه، اونی که خونه نداره، اونی که نمی‌تونه سالی حداقل یه سفر خارجی بره و... اجازه داد بچه‌دار بشه. ۲. اروپاییا و آمریکاییایی که تازه الان یاد حمایت از فلسطین افتادن، حالا که ما ذله شدیم از بس هی بهمون گفتن حمایت از فلسطین و فلسطین مظلوم است و فلان. چرا؟ ظاهراً چون دیدن که اِ این فلسطینیا که مسیحی هم دارن، اِ این کلیسا بود که ترکوندنش نه مسجد، اِ اسرائیل که داره مجسمه‌ی حضرت مریم رو هم با لودر نابود می‌کنه!