en
Feedback
Small Consolations

Small Consolations

Open in Telegram

As The World Quietly Ends. @callme_darling

Show more
716
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت؟ که نمی‌دهی مَجالی نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی چه غمْ اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی؟ همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی خَطِ مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی قلمِ غبار می‌رفت و فرو چکید خالی تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی سعدی

‏«روزها در گذرند وُ آسیاب شفق کار می‌کند کسی چه می‌داند که چه کسی چه چیزی را می‌فرساید؟» تورگوت اویار

محو است و بی حیات هر آنچه که در من زیسته، بیرون از من هیچی است، من تماما در پی انتظار هیچ ام مانند یک مرده که انتظار مرگی دوباره را می‌کشد...

ردپاها ناپدید می‌شوند اما تاثیرشان‌ تا ابد باقی می‌ماند... smallconsolations

صبوری و انتظار از جنس عاطفه است؛ عاطفه ای‌ که شاید هیچوقت درک و حس نشود...

کسی بیرونه ؟

خویش ندانستیم، بیداری‌مان از خواب گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم! دردا که هدر دادیم، آن ذات ِگرامی را تیغیم و نمی‌بّریم، ابریم و نمی‌باریم… حسین منزوی (شب‌های شعر گوته، سفارت آلمان، ۲۱ مهرماه ۱۳۵۶)

این جُور که می‌بریم، تا کِی؟ وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟ سعدی

این جُور که می‌بریم، تا کِی؟ وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟ «سعدی»

عشاق را در پایین‌ترین طبقه دوزخ نگه‌میدارند؛ و عذابشان بی‌خبری است.

The Synagogue 1725-1735 Alessandro Magnasco smallconsolations
The Synagogue 1725-1735 Alessandro Magnasco smallconsolations

بیهوده برای یکدیگر سوگند وفای جاودان می‌خوریم و پیمان عشق ابدی می‌بندیم گاه فقط یک ساعت کافی است تا ما را از هم جدا کند. لرد بایرون

شاید لیریک این آهنگ بهترین کلماتی باشه که می‌تونم این روزا بیان کنم و خیلی نزدیک به مود و حال و هوام باشه.

She loves me still And I don't know, I don't know, I don't know why My girl, she loves me still She loves me still And I don't know, I don't know, I don't know why My girl, she loves me still

Take me down, my Tennessee I'm high and dry, don't follow me Love me twice, then run from me Well, this boy, he needs no company No company needed (don't need it) I find comfort on my own thought I'm through with palm reading, no, no It couldn't give me what I don't got I don't want a lifestyle like you, not me I'll die when I want, son And don't follow me I don't see eye to eye with society And I'm a lost boy, forever young Don't expect an apology smallconsolations

احساس عدم تعلق است که ما را به معاشرت وا‌ می‌دارد، نه تنهایی

Dearest I’m broken , my body’s unspoken How could I be loved?

‏ما روزها را به‌یاد نمی‌آوریم، لحظه‌ها را به‌یاد می‌آوریم. چزاره پاوزه

من آن توام مرا به من باز مده.. مولانا

نور در چشمانت حرکت می‌کند حقیقتی را بازتاب می‌دهد که از هر واژه‌ای عمیق‌تر است. دلتنگت هستم به هزاران شکل، در قاب های غبار گرفته‌ خاطرات دور. تصاویری از خاطرات دور در ذهنم می‌چرخند. بر آخرین واژه‌ هایت مکث می‌کنم، انگار که از همین حالا رفته‌ای... حس می‌کنم که پیش از این، از من جدا شده ای... در اقیانوس‌های هراس فرو می‌افتم، و جرئت بستن چشم هایم را ندارم، از ترس این‌که غرق شوم... غرق... غرق. اکنون برهنه‌ام و به‌سختی نفس می‌کشم، تمام احساساتم را در این لحظه فشرده می‌کنم. تو حتی کلمات ساده‌ام را درک نمی‌کنی، و چهره ام برایت دیگر ناآشناست.