1 960
Subscribers
+224 hours
+127 days
+2130 days
Posts Archive
1 959
Repost from Saved Messages
من از تو غمگینم. و چیزی که بیشتر از واژهی " غمگین " مرا پر اندوه میکند، عدم انتظارم از وجود عبارت "از تو" در جملهی مذکور است.
1 959
از مهربانیهای نصفه و نیمه، دوستداشتنهای شرطی و با دلیل و بلاتکلیفی و ابهام بدم میآید.
من بندهی واقعیتها و حقیقتام حتی اگر مثل آنجای خیار تلخ باشد.
1 959
چیزهایی هست در کنج ذهنام که شاید هیچوقت به کار نیایند و دردی هم از من دوا نمیکنند اما دلم نمیآید که آنهارا دور بیاندازم.
اینها دقیقا همان چیزهایی هستند که روح مرا آزار دادهاند و همچنان میدهند اما هربار موقع دور ریختنشان دست و دلم میلرزد که مبادا بعد از دور انداختنشان پشیمان شوم یا دوباره به کارم آیند. انسان تمایل شدیدی به خودآزاری دارد، این موضوع بارها به من ثابت شدهاست.
1 959
مزخرفترین قسمت آنجاست که فکرت درگیر این موضوع میشود که در حال حاضر، باید اهمیت بدهی یا که بیخیال شوی!
1 959
قسمت تاسفبار ماجرا اینجاست که هربار این اتفاق میافتد و من به آنها میگویم از نیت و هدفی که دارند باخبر هستم بلافاصله یک چهرهی کاملا متفاوت از آنچیزی که قبلا داشتند نمایان میشود !
همهی آنها احساسات و عواطفی که امید داشتم صادقانه باشد در یک آن از بین میرود و جایش را به واقعیتی میدهد که بسیار زشت و مایوس کنندهاست.
به محض اینکه هدف و خواستهشان را دور از دسترس یا ناممکن میبینند، چهرهی واقعیشان نمایان میشود. بعد من احساس میکنم تمام مدت وسط یک نمایش مضحک، نقش عروسک خیمه شب بازی را داشتهام.
غمگین، ناامید و مستاصل میان برزخی از ناباوری و دروغ زانو میزنم و میخواهم تا ابد در اینجا بمانم. نه توانی برای بازگشت دارم و نه حتی شهامت بلند شدن و ادامه دادن.
1 959
یکی از چیزهایی که واقعاً آزارم میدهد و باعث شده نسبت به هرگونه ارتباطی گاردم را بالاتر بگیرم این است که آدمها همان ابتدا شفاف به من نمیگویند هدفشان از نزدیکی به من چه هست!
معمولاً یک هدف، یک خواسته در ذهنشان دارند و سعی میکنند آن را از من پنهان کنند چون فکر میکنند اگر صادقانه خواستهشان را مطرح کنند مرا ناامید میکنند یا ترکشان میکنم.
اما من از همان ابتدا فرق کسی که خواسته و هدف خاصی دارد با آن کس که بدون هیچ چشمداشتی به من نزدیک شده است را میدانم و اگر میمانم، فقط یک دلیل دارد. آن هم این است که به خودم ثابت کنم اشتباه میکنم.
اما متاسفانه آدمها همیشه در این زمینه ناامیدم میکنند …
1 959
ما به یکدیگر خیره میشدیم، لبخند میزدیم، سکوت میکردیم و بوسههای پی در پی؛ این گفت گوی ما بود.
• محمدهادی فرجالهی
1 959
Repost from N/a
صفیه خانم عزیز؛
من یک جزئیاتی را از شما دیدهام که بعید میدانم کس دیگری بهشان حتی توجه کرده باشد.
مثلا اینکه توی لاخ موهای روی شقیقهی چپتان که گاهی از کنار روسری بیرون میزند، دوتا تار موی سفید هست.
یا مثلا چال گونهی راستتان از چال گونهی چپتان عمیقتر است.
یا اینکه وقتی گریه کردهاید، چشمهاتان قرمز نمیشوند ولی پلکهای زیرشان پف میکنند و دلبر میشوند.
یا حتی اینکه بیشتر روی ناخنهای شستتان سفیدک میزند تا ناخنهای دیگر.
یا مثلا وقتی دلشوره دارید ناخودآگاه اخم میکنید؛ جذاب و معصومانه.
یا وقتی تیغ آفتاب به چشمتان میخورد تازه معلوم میشود که تیلهی چشمهای سیاهتان درواقع قهوهایهای بهشدت سوختهای هستند که میل به سیاهی در آنها بیداد میکند.
همان سیاهیهایی که قلب من را روشن میکنند. همان سیاهیهایی که با هیچ سفیدیای عوضشان نمیکنم.
1 959
چقدر غمانگیز است کسی را که پناه میپنداشتی در میان خیل عظیم چیزهایی ببینی که دارند تو را از پای درمیآورند.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
