ar
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

الذهاب إلى القناة على Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

إظهار المزيد
1 960
المشتركون
+224 ساعات
+127 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ تنها چیزی هر روز توی ذهنم پلی میشه :/

سلام فرمانده.

سلام فرمانده.

4_5805452189572796341.mp35.59 MB

Repost from Saved Messages
من از تو غمگینم. و چیزی که بیش‌تر از واژه‌ی " غمگین " مرا پر اندوه می‌کند، عدم انتظارم از وجود عبارت "از تو" در جمله‌ی مذکور است.

از مهربانی‌های نصفه و نیمه، دوست‌داشتن‌های شرطی و با دلیل و بلاتکلیفی و ابهام بدم می‌آید. من بنده‌ی واقعیت‌ها و حقیقت‌ام حتی اگر مثل آن‌جای خیار تلخ باشد.

Repost from N/a
خستم و غمگین از همه هم بدم میاد.

چیزهایی هست در کنج ذهن‌ام که شاید هیچ‌وقت به کار نیایند و دردی هم از من دوا نمی‌کنند اما دلم نمی‌آید که آن‌هارا دور بی‌اندازم. این‌ها دقیقا همان چیزهایی هستند که روح مرا آزار داده‌اند و همچنان می‌دهند اما هربار موقع دور ریختنشان دست و دلم می‌لرزد که مبادا بعد از دور انداختن‌شان پشیمان شوم یا دوباره به کارم آیند. انسان تمایل شدیدی به خودآزاری دارد، این‌ موضوع بارها به من ثابت شده‌است‌.

بچه‌ها؟ می‌شه لطفاً لینك کانال‌های خوب تلگرامیتون رو ناشناس برام بفرستید؟

Mohsen-Yeganeh-Dorahi-(Instrumental)-128.mp33.50 MB

‏مزخرف‌ترین قسمت آن‌جاست که فکرت درگیر این موضوع می‌شود که در حال حاضر، باید اهمیت بدهی یا که بی‌خیال شوی!

ما سکوت کردیم بلکه شرمسار شوند، وقیح‌تر شدند.

کفایتم ندهد بوسه، دست اگر برسد، ‏چنان کنم که بی‌ارزد به ننگِ بُهتانش.

شب به خیر.
شب به خیر.

قسمت تاسف‌بار ماجرا این‌جاست که هربار این اتفاق می‌افتد و من به آن‌ها می‌گویم از نیت و هدفی که دارند باخبر هستم بلافاصله یک چهره‌ی کاملا متفاوت از آن‌چیزی که قبلا داشتند نمایان می‌شود ! همه‌ی آن‌ها احساسات و عواطفی که امید داشتم صادقانه باشد در یک آن از بین می‌رود و جایش را به واقعیتی می‌دهد که بسیار زشت و مایوس کننده‌است. به محض این‌که هدف و خواسته‌شان را دور از دسترس یا ناممکن می‌بینند، چهره‌ی واقعی‌شان نمایان می‌شود. بعد من احساس می‌کنم تمام مدت وسط یک نمایش مضحک، نقش عروسک خیمه‌ شب بازی را داشته‌ام. غمگین، ناامید و مستاصل میان برزخی از ناباوری و دروغ زانو می‌زنم و می‌خواهم تا ابد در این‌جا بمانم. نه توانی برای بازگشت دارم و نه حتی شهامت بلند شدن و ادامه دادن.

یکی از چیزهایی که واقعاً آزارم می‌دهد و باعث شده نسبت به هرگونه ارتباطی گاردم را بالاتر بگیرم این است که آدم‌ها همان ابتدا شفاف به من نمی‌گویند هدفشان از نزدیکی به من چه هست! معمولاً یک هدف، یک خواسته در ذهنشان دارند و سعی می‌کنند آن را از من پنهان کنند چون فکر می‌کنند اگر صادقانه خواسته‌شان را مطرح کنند مرا ناامید می‌کنند یا ترکشان می‌کنم. اما من از همان ابتدا فرق کسی که خواسته و هدف خاصی دارد با آن کس که بدون هیچ چشم‌داشتی به من نزدیک شده است را می‌دانم و اگر می‌مانم، فقط یک دلیل دارد. آن هم این است که به خودم ثابت کنم اشتباه می‌کنم. اما متاسفانه آدم‌ها همیشه در این زمینه ناامیدم می‌کنند …

Roozbeh-Bemani-Beman-128.mp33.10 MB

ما به یکدیگر خیره می‌شدیم، لبخند می‌زدیم، سکوت می‌کردیم و بوسه‌های پی در پی؛ این گفت گوی ما بود. • محمدهادی فرج‌الهی

Repost from N/a
صفیه خانم عزیز؛ من یک جزئیاتی را از شما دیده‌ام که بعید می‌دانم کس دیگری به‌شان حتی توجه کرده باشد. مثلا اینکه توی لاخ موهای روی شقیقه‌ی چپ‌تان که گاهی از کنار روسری بیرون می‌زند، دوتا تار موی سفید هست. یا مثلا چال گونه‌ی راست‌تان از چال گونه‌ی چپ‌تان عمیق‌تر است. یا اینکه وقتی گریه کرده‌اید، چشم‌هاتان قرمز نمی‌شوند ولی پلک‌های زیرشان پف می‌کنند و دلبر می‌شوند. یا حتی اینکه بیشتر روی ناخن‌های شست‌تان سفیدک می‌زند تا ناخن‌های دیگر. یا مثلا وقتی دل‌شوره دارید ناخودآگاه اخم می‌کنید؛ جذاب و معصومانه. یا وقتی تیغ آفتاب به چشم‌تان می‌خورد تازه معلوم می‌شود که تیله‌ی چشم‌های سیاه‌تان درواقع قهوه‌ای‌های به‌شدت سوخته‌ای هستند که میل به سیاهی در آن‌ها بیداد می‌کند. همان سیاهی‌هایی که قلب من را روشن می‌کنند. همان سیاهی‌هایی که با هیچ سفیدی‌ای عوض‌شان نمی‌کنم.

چقدر غم‌انگیز است کسی را که پناه می‌پنداشتی در میان خیل عظیم چیزهایی ببینی که دارند تو را از پای درمی‌آورند.