en
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Open in Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Show more
1 953
Subscribers
+224 hours
+137 days
+2030 days
Posts Archive
همه‌ی همه نه، ولی اکثرا آره.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ فاطمه همه متن‌ها قلم خودته؟

پیش میاد

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خداشاهده من دلم تنگه

چون نگه‌ داشتن بلد نیستیم.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چرا زندگی‌هامون پر از رفتن هاست؟

💙🫂

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خیلی خیلی زیاد به کانال تون احساس نزدیکی می‌کنم. نوع نگاه و نوع قلم بسیار ظریفانه و دلچسب.

ما وَدعكَ رَبك و ما قَلی :)

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ به چه امیدی ادامه میدی؟

همانقدر به من مربوط هستی که اندوه به برطرف شدن، سخن به گفته شدن، دست به گرفته شدن، اشک به ریخته شدن، حرف به شنیده شدن، انسان به دیده شدن و بدن، به لمس شدن.

4_6012843623287096350.mp32.41 MB

تمام تو را از بر می‌دانم، همانی که هیچ‌گاه نخواهم بوسید و چه قدر عذاب‌آور خواهد بود که هنوز می‌توان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان؛ صبور، اما بی‌فایده.

Ali-Zand-Vakili-Akharin-Roya-128.mp33.03 MB

بیا با هم یک قرار بگذاریم. نمی‌دانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمی‌کند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن‌ و گفتن‌شان، قبول‌شان کنیم. بدون ذره‌ای شک. بدون ذره‌ای ابهام. مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرف‌های مگو. حرف‌های رسوب کرده‌ی ته‌ دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من می‌پرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترس‌ها و دلهره‌هایت بگویی. از نگرانی‌هایت، از شادی‌هایت، از سوال‌هایت، حتی از دغدغه‌های کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغه‌هایم، از شرمندگی‌هایم. «به گل‌ها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست‌ داشتن. فرقی نمی‌کند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه می‌کنیم، گل‌ها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشم‌مان لحظه‌ای به هم می‌خورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گل‌ها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری می‌کنم که چقدر دوستت دارم. کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم می‌پرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب می‌گفتم که به گل‌ها آب داده‌ام عزیز من. گل‌های خانه ما هیچ‌وقت خشک نمی‌شوند. و همانجا قلب‌مان سبز می‌شد و جوانه می‌زد…

و تو آن نقطه از زندگی‌ام بودی که واقعیت را به رویا، ترجیح دادم.

از تمام دردهایی که تنم را اسیر خود کرده‌اند، آزادم کن. دستانِ تو، آخرین راه نجات من است.

تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست. تو حرف که می‌زنی - انگار شعری خوانده باشم - چیزی در درونم می‌درخشد. کوچک به اندازه‌ی بال‌‌‌های شفاف یک سنجاقک. حرف‌های تو شعر می‌شود و شعرهای تو وادارم می‌کند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی. زندگی که ابتدای هر قصه‌ایست. قصه‌ای که می‌خواهد پابرجا بماند و نقال شادی‌ها و خوشی‌ها باشد. خوشی‌هایی که خُردند مثل بوته‌‌ی نازک گل سرخ و تشنه‌اند برای پا گرفتن و قد کشیدن. قد کشیده‌ایم و قدمت با تو بودنم کاش از سال‌های بی‌تو بودنم جلو بزند. این تاریخچه‌ی چندین ساله، پر از شادی‌های مشترک و زخم‌های محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر می‌شوی و گم می‌کنم بودنت را در بودنت.

چگونه می‌توانست به خوشبختی فکر کند، جماعتی که تمام عمر را صرف عادت به بدبختی‌ها کرده بود!؟