Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 953
Obunachilar
+224 soatlar
+137 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
1 953
خیلی خیلی زیاد به کانال تون احساس نزدیکی میکنم.
نوع نگاه و نوع قلم بسیار ظریفانه و دلچسب.
1 953
همانقدر به من مربوط هستی که اندوه به برطرف شدن، سخن به گفته شدن، دست به گرفته شدن، اشک به ریخته شدن، حرف به شنیده شدن، انسان به دیده شدن و بدن، به لمس شدن.
1 953
تمام تو را از بر میدانم، همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان؛
صبور،
اما بیفایده.
1 953
بیا با هم یک قرار بگذاریم.
نمیدانم قرار، راز و رمز، بازی، فرقی نمیکند. بیا چند کلمه یا جمله را انتخاب کنیم، مثل رمز شب و به محض شنیدن و گفتنشان، قبولشان کنیم. بدون ذرهای شک. بدون ذرهای ابهام.
مثلا یک جمله را بگذاریم برای حرفهای مگو. حرفهای رسوب کردهی ته دلمان را بدون هیچ ترسی بگوییم. مثلا: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» این را بپرسیم و بگوییم. هرچیزی که باید را. و نترسیم و آرام شویم. من میپرسم: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و تو از ترسها و دلهرههایت بگویی. از نگرانیهایت، از شادیهایت، از سوالهایت، حتی از دغدغههای کم اهمیتت. تو بپرسی: «چیزی هست که بخوای به من بگی؟» و من بگویم. از همه چیز. از مشکلاتم، از انتظاراتم، از دغدغههایم، از شرمندگیهایم.
«به گلها آب دادی؟» این را بگذاریم رمز دوست داشتن. فرقی نمیکند کجاییم، تنهاییم یا نه، چه میکنیم، گلها را یادآوری کنیم و به یاد هم بیاوریم آن آیه مقدس را. توی یک مهمانی شلوغ، وسط جمع دوستان، چشممان لحظهای به هم میخورد و به جای اینکه نگاهت را بدزدی، از من بپرس که راستی، به گلها آب دادم یا نه، و من در آن بله مرموز به تو یادآوری میکنم که چقدر دوستت دارم.
کاش بودی، در آغوشم، آرام کنار گوشم میپرسیدی چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟ و من در جواب میگفتم که به گلها آب دادهام عزیز من. گلهای خانه ما هیچوقت خشک نمیشوند. و همانجا قلبمان سبز میشد و جوانه میزد…
1 953
از تمام دردهایی که تنم را اسیر خود کردهاند، آزادم کن. دستانِ تو، آخرین راه نجات من است.
1 953
تنها دارایی عاطفی من دوست داشتن توست.
تو حرف که میزنی - انگار شعری خوانده باشم - چیزی در درونم میدرخشد. کوچک به اندازهی بالهای شفاف یک سنجاقک. حرفهای تو شعر میشود و شعرهای تو وادارم میکند که برگردم. برگردم به زنده بودن، زنده ماندن، نفس کشیدن و زندگی.
زندگی که ابتدای هر قصهایست. قصهای که میخواهد پابرجا بماند و نقال شادیها و خوشیها باشد. خوشیهایی که خُردند مثل بوتهی نازک گل سرخ و تشنهاند برای پا گرفتن و قد کشیدن. قد کشیدهایم و قدمت با تو بودنم کاش از سالهای بیتو بودنم جلو بزند.
این تاریخچهی چندین ساله، پر از شادیهای مشترک و زخمهای محترمی است که نباید از یاد برد و نخواهم برد از یاد، وقتی که شعر میشوی و گم میکنم بودنت را در بودنت.
1 953
چگونه میتوانست به خوشبختی فکر کند، جماعتی که تمام عمر را صرف عادت به بدبختیها کرده بود!؟
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
