1 953
Subscribers
+224 hours
+137 days
+2030 days
Posts Archive
1 953
من آمده بودم که بمانم.
که دوست داشتنهایمان را ذرهذره جمع کنیم و با آن جایی بسازیم. همدیگر را زیر سقف دوست داشتنهایمان در آغوش بکشیم. من آمده بودم تا اندازهٔ تمام عاشق و معشوقهای جهان، یکتنه دوستت داشته باشم.
اندازهٔ مجنون که لیلیاش را،
فرهاد شیرینش را،
شهرزاد فرهادش را،
و شاملو آیدایش را.
من خودم را برای دوست داشتنت از نو ساختم، از نو بزرگ شدم، از نو رشد کردم، و از نو دوستت داشتم تا در آن بنای قدیمیام احساس بدی نداشته باشی!
تا از سقفِ کهنهاش خاطرات گذشتهام چکه نکند و آغوشمان را خیس کند.
من آمده بودم تا چند عمر باهم درون خانهای که از دوست داشتنمان ساخته بودم، بمانیم …
1 953
عزیزدلم؛
پرسیده بودی که برای من چه هستی، یک روز از خواب بیدار شدم و عکست را دیدم که میخندیدی، ناگهان حس کردم که دیگر نمیخواهم بمیرم.
1 953
دلت را بر اندوه آنچه از دست رفته و گذشته مشغول نساز که تو را از آنچه خواهد آمد، غافل ساخته و باز میدارد.
1 953
آدمهای درست، حس خانه را به آدم میدهند.
جایی که آدم میتواند بیقید و نامربوط و آنطوری که دلش میخواهد باشد، بیشترین خوبی و بدی خانهها هم همین است که جای دیگر مثل آنها دوباره پیدا نخواهد شد.
انگار که خانهها قبل از آنکه ساخته بشوند هم وجود داشتهاند و تنها انسان دوباره و هربار، به آنها برمیگردد و خیال پخش و پلایش را روی تخت اتاقش دوباره جمع میکند و به ادامه دادنش باز میگردد.
1 953
با هرکه حرف میزنم حلقهام را به رُخش میکشم تا از ازدواجم بپرسد، و من حرفِ تو را پیش بکشم!
1 953
تذکر تلك الردود القاسیه، تذکرها کی لا تحن.
آن پاسخهای بیرحمانه را به یاد بیاور! به یاد بیاور تا دلتنگ نشوی .
1 953
Repost from Saved Messages
یک بخشی از دعای عرفه، امام حسین علیهالسلام از خدا تشکر میکنند و میفرمایند خدایا ممنونم ازت که به ابراهیم (ع) رحم کردی و نذاشتی پسرش جلوی چشمش ذبح بشه.
1 953
دلم میخواست همه چیز را در رابطهی با او بدانم. به طرز احمقانهای دلم میخواست او را کاملترین فرد روی زمین بدانم و این مستلزم آن بود که ابتدا تمام ابعاد او را بشناسم. و حریصانه به این موضوع فکر میکردم و حتی گاهی این فکر که من از تمام خاطراتی که او با دیگری داشته است بیاطلاع خواهم ماند، مرا عذاب میداد.
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم.
من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود؛ عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت.
دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟
با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
1 953
میخواهم ادامه دهم. حالاحالاها قرار نیست کم بیاورم، هرچند وضعیت خیلی مزخرف و تلخ و بیآینده و هپلیهپو شده. ولی دوست ندارم کم بیاورم و خودم را راضی کنم به کاری نکردن. حتی اگر تهش نشود!
حتی اگر هی صبحِ مزخرفی برود و غروبِ مزخرفتری بیاید و این روزهای مزخرف تکرار شوند.
ابلهانه است؟ شاید. ولی میخواهم ببینم تهش چه میشود! به ابلهانگیِ خیلی جوکها.
و به امیدواریشان که میگویند «ما پنج بار این فیلم رو دیدیم. هر بار هم اون یارو هیکلیه کشته شده. ولی بذار یه بار دیگه ببینیم شاید ایندفعه نمُرد».
میدانی از چه حرف میزنم؟
1 953
دوستت دارم،
این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر و نه بیشتر.
1 953
بعد از آن پایانِ غمانگیز، دیگر از خودم مراقبت نمیکردم که آسیب نبینم، چون فکر میکردم حالا به اندازهای آسیب دیدهام که دیگر هیچ جراحتی نتواند مرا از پا در آورد. من قبلتر تجربهای به مراتب سهمگینتر را از سر گذرانده بودم، پس حالا میتوانم با خیالی آسوده از هر تنگنایی عبور کنم. چرا که آدمی یکبار مرگ احساس و قلباش را میبیند و بعد از آن فقط جسم رنجورش را با خودش حمل میکند، بیآنکه چیزی را ( حتی ) احساس کند.
1 953
میخوامش ولی نمیخوادتم.
دلمم نمیاد ازش بگذرم و رویای رسیدنشو از دست بدم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
