1 953
Subscribers
-124 hours
+57 days
+2030 days
Posts Archive
1 953
وقتی که بچه بودم از مردم انتظاری داشتم که نمیتوانستند بر آورده کنند؛ دوستی مداوم و عاطفهی همیشگی.
حال آموختهام انتظاری کمتر از آنچه میتوانند برآورند، داشته باشم؛ همدمی و مصاحبتی دور از تکلف و تعارف.
1 953
Repost from نـــــــگــــــاهــــ
بعضی زنده بودنها از مُردن مرگآورتر است عزیزم.
مثل ماندن زیر آوار بعد از زلزله. رفتن مهمانها غروب جمعهای. ساعتها منتظر کسی بودن که نمیدانی میآید یا نه. نداشتن کسی که هست. مثل کنار آمدن با قلبی که شکسته است. حمل کردن جسمی که روحاش مدتها مُرده است. خندیدنهای زورکی. تحمل کردن آدمهایی که دوستشان نداری. دیده نشدن یا شنیده نشدن. تبدیل شدن رفاقتها به آشنایی و دوستیها به دشمنی. ترک وابستگیها و دلبستگیها. بعضی زندگی کردنها تفاوت چندانی با مرگ ندارند.
1 953
بعضیها یکجوری میگویند خودت باش، انگار ما خوشمان میآید که بخشهایی از وجودمان را پنهان کنیم یا وانمود کنیم آدمی هستیم که دیگران میخواهند!
ما گاهی به اجبار نقاب میزنیم زیرا این نقاب یک سپر دفاعی است.
زیرا آدمهایی از شدت فشار قضاوت و آزارهای کلامی بابت چیزی که هستند، خودکشی میکنند.
زیرا ما گاهی اوقات به شکل عجیبی بیرحم و آسیبزننده میشویم.
زیرا فکر میکنیم فقط یک روش صحیح زیستن وجود دارد و آن شیوهی زندگی ماست و هرکسی شبیه ما نباشد، قابلتحمل نیست.
چند بار با کلاممان دیگری را له کردهایم؟ بدتر از همه این است که خود نبودن و پنهان شدن زیر نقاب هم درد دارد! طاقتفرساست و رنجآور. برای همین آدم گاهی در تمام زندگیاش در جستجوی کسی است که در کنارش احساس امنیت داشته باشد، حس خوب قضاوت نشدن، پذیرفته شدن برای چیزی که هست، بینقاب، عریان، یک خود حقیقی و عاری از پسندهای دیگران.
1 953
عزیز غمزدهی من؛
مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً از آن خسته خواهی شد. حتی لازم نیست اینقدر برای پنهان کردن ضعفهایت تلاش کنی زیرا بیشتر از کنترلت خارج میشوند و از جایی که نمیدانی، بیرون میزنند و لابد آن وقت بیشتر خجالتزده میشوی!
دست بردار از آنکه همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی!
بازنده بودن آنقدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحتتر است.
وقتی از تصور کامل بودن دست برداری، میتوانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی زیرا که همهی ما در طیفی از خاکستری زندگی میکنیم و اصلاً آدمی، همین است!
1 953
دلم یک همْسکوت میخواهد. کسی که بنشیند کنارم تا هر دو به شکلی معنادار سکوت کنیم. و در این سکوت حقیقت ما نهفته باشد. بازگشته از تقلا برای حرف زدن و طی کردن فاصله با آدمهایی که انگار در دنیای دیگر و سیارهای دیگر زندگی میکنند، نیازمند همنشینی برای سکوت هستم.
هر روز تعداد آدمهایی که به زبان مادریام صحبت میکنند، کمتر میشود. آدمهایی که حتی اگر مخالفند، محترم میمانند و با توهین و تمسخر درها را روی صورتت نمیکوبند. برای ذوب شدن این یأس فقط میشود با کسی، برای مدتی، در سکوت نشست و نورهای ریزی را تماشا کرد که در دوردست جهان سوسو میزنند.
هرچند جا هستی، خودت را زودتر برسان!
1 953
امیرالمومنین(علیهالسلام):
جز پروردگارت به کسی امید نداشته باش.
غررالحکم، حدیث ۶۷۷۵
1 953
تو با رفتنت آنقدر کولهبارم را از بغض مملو ساختهای، که چند سال است بغضهایم را میخورم و میترکانم، اما ذرهای از آن کم نمیشود.
1 953
Repost from Saved Messages
لَاخَیرَ بَعـدَكَ فِی الحَیـاةِ وَ إِنَّمَا أَبكِی مَخَـافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی.
گریه میکنم، و از این میترسم که بیتو
زیاد زنده بمانم.
1 953
یَا فَاطِمَةُ کَلِّمِینِی!
فَأَنَا ابْنُ عَمِّکَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قَالَ
فَفَتَحَتْ عَیْنَیْهَا فِی وَجْهِهِ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ
وَ بَکَتْ وَ بَکَی.
ای فاطمه، با من سخن بگو!
من پسر عموی تو علی بن ابی طالب هستم.
فاطمه چشمان خود را به روی او باز کرد،
آنگاه آن بانو گریست و علی(ع) هم گریان شد.
1 953
یَا فَاطِمَةُ کَلِّمِینِی!
فَأَنَا ابْنُ عَمِّکَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قَالَ
فَفَتَحَتْ عَیْنَیْهَا فِی وَجْهِهِ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ
وَ بَکَتْ وَ بَکَی.
ای فاطمه، با من سخن بگو!
من پسر عموی تو علی بن ابی طالب هستم.
فاطمه چشمان خود را به روی او باز کرد،
آنگاه آن بانو گریست و علی(ع) هم گریان شد.
• بحارالأنوار، ج۴۳، ص۱۷۸
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
