دغدغههای رسول
Open in Telegram
یادداشتهای روزانه رئیس سابق دانشگاه شریف غیرواقعی و غیرقابل استناد تمرین نویسندگی طنز
Show more2 081
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2130 days
Posts Archive
2 081
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲ بهمن ۱۴۰۲
صبح که [به سمت دانشگاه] میآمدم، در راه گروه [بله] اساتید انقلابی را باز کردم. خودم [در زمان ریاست] آن را ایجاد کردم. متأسفانه هنوز آنطور که شایسته است، عضو نگرفته. باید الآن که فرصت بیشتر دارم، تبلیغش کنم. در مواقع بحران نیاز است که اساتید انقلابی جایی برای همفکری و اقدام داشته باشند.
دوشنبهها [در گروه] بیاناتخوانی داریم. برای شروع روز تبرک به حساب میآید. یکی از اساتید فیلمی از سخنرانی رهبری فرستاده بود. فیلم را باز کردم. فیلم برای ۲۶ آذر ۱۳۸۱ بود. رهبری در جمع کابینه دولت اصلاحات سخنرانی میکردند. از وزارت علوم آقای معین گله داشتند:
دانشجو [را میبرند] کیش! خوب به جای کیش بگذارید اصفهان، بذارید مشهد، بذارید یه جایی که توش یه دستاورد معنوی داشته باشه. جوون هرجا بره، اون کیف حلال را میکنه، اون چیزی که برای یه جوون مجاز است و حلال است و اون خوشیهای جوانی ... جوان کیف خودش رو میکنه… یه سفر روستایی هم که جوون رو ببرید، براش یه تنوعه، براش یه شادیه. حالا باید حتما ببرند کیش، چون در اونجا بعضی از ضوابط سست هست؟! برخلاف حق البته سسته، بعضی از ضوابط. اونجا ببرند که این جوون بتونه برخلاف ضوابط عمل کنه؟! ضابطهشکنی کنه؟! چرا؟ اسلامی شدن دانشگاهها اینه؟ یا اردوی مختلط! من خیلی تعجب کردم. اردوی مختلط دانشجویی؟! دختر و پسر، اردوی مختلط. خب نفس اردوی مختلط بده.
سرخ شدم. چندباری استغفار کردم. متأسفانه خودم پیشنهاد برگزاری اردوی فعالین فرهنگی در کیش را داده بودم. خیلی بد شد. اگر خبرش به دست سایبریهای انقلابی برسد، از خجالتم [در توییتر و کانالهایشان] درمیآیند. سریع زنگ زدم به [دکتر] تقوی. گفتم بهتر است فکری به حال اردوی کیش کند. شر میشود. خلاف بیانات و رهنمودهای رهبری است.
نمیدانست چه میشود کرد. پیشنهاد دادم اردو را به صورت ترکیبی برگزار کنیم. با توجه به توسعه سامانههای آموزش مجازی در زمان کرونا امکانش هست. اساتید و مسئولان دانشگاه به کیش برویم و دانشجوها در خانههایشان از طریق سامانه VClass در اردو شرکت کنند. اینطور نه اردوی مختلط برگزار کردهایم و نه دانشجوها را بردهایم کیش. رهبری درباره رفتن اساتید و مسئولان دانشگاهها به کیش چیزی نفرمودند. احتمالا اشکالی ندارد.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱ بهمن ۱۴۰۲
همیشه به این معتقد بودهام که عزت و ذلت دست خداست. امروز اعتقادم به این حکمت بیشتر هم شد، آن هم وقتی دیدم [دکتر] سیدعباس [موسوی] برای [دکتر] نوبهاری حکم سرپرستی مرکز فناوری ارتباطات و اطلاعات را زده است. اگر عزت و ذلت دست خدا نبود، چطور در دانشگاهی که به [دانشکدههای] برق و کامپیوترش معروف است، یکی از [دانشکده] هوافضا را باید در این سمت بگذارند؟ یادم باشد دفعه بعد که وارد [سامانه] آموزش شدم، نمره برنامهنویسی [دکتر] نوبهاری را بررسی کنم. شاید از قدیم استعدادی داشته است.
البته این حکم از یک منظر دیگر هم نشاندهنده این بود که عزت و ذلت دست خداست. وقتی [دکتر] نوبهاری را مدیر حوزه ریاست کردم، خیلیها گفتند کار اشتباهی کردم. خودم هم البته چندان راضی نبودم و اشتباهات زیاد او را مجبور بودم تحمل کنم. اما خوشبختانه در دوره جدید او را در سمت عجیبتر [و بیربطتر]ی قرار دادهاند تا کمکم دانشگاه قدر دوره من را بداند و دلتنگ حضور دوباره من در دفتر ریاست شود. [دکتر] سیدعباس [موسوی] کاری کرد که خداراشکر من روسفید شدم. چه کسی فکر میکرد اینقدر زود اتفاقات دوره [تباه] من تحتالشعاع دوره [تباه] دیگری قرار بگیرد؟! اگر لازم شد، خودم در همین کانال طوماری برای امضا میگذارم تا مخاطبان درخواستشان برای برگشت من به ریاست دانشگاه را به صورت واضح اعلام کنند. فکر کنم امضاهای خیلی زیادی جمع شود.
[دانشکده] هوافضا در دوره جدید، مثل دوره من یکهتاز دانشگاه است و همه سمتها را داره قبضه میکند. هر سوراخی در دانشگاه را که وارد میشوی، یک [یا چند] هوافضایی آنجا میبینی. به هر حال دانشکده نظام است و باید هوایش را داشت. نظام [و دانشگاه] هم [بهخاطر اوضاع روی هوایشان] وابستگی زیادی به این دانشکده دارند.
چون تعداد زیادی از استادان در این کانال حضور دارند و مطالب را میخوانند، خواستم یک چیز دیگر هم اضافه کنم. با توجه به دیدههای من از [سوتیهای] [دکتر] نوبهاری توصیه میکنم حواسشان به [گروه ایمیلی]شریفپرافز و … باشد. اخیرا هم هک و نشت اطلاعات در کشور زیاد شده و ممکن است در دوره مدیریت [دکتر] نوبهاری دامن شریف را هم بگیرد.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۳۰ دی ۱۴۰۲
این روزها دغدغههای من انگار به دغدغههای کل دانشگاه تبدیل شده است. هرجایی [در دانشگاه] کسی را میبینم، نکتهای [درمورد کانال] میگوید. همه میخواهند کانال بهتر شود و ادامه پیدا کند. راستش قصد داشتم بعد از پایان ریاست، [کانال را] تعطیل کنم، چون فکر میکردم دیگر مطلبی برای عرضه ندارم، اما بازخوردهای زیادی که از افراد مختلف گرفتم، مانعم شد. حس کردم ادامه ندادن کانال، نوعی حقالناس است. لذتی را به مردم چشاندهام و حالا نمیشود از آن محرومشان کرد.
در سلف اساتید یکی از بحثهای هرروز، مطالب کانال است. سر هر میز که میروم، همه ناگهان ساکت میشوند و ریز میخندند. معلوم است که قبل از آمدن من، موضوع صحبت کانال بوده است. خوشحالم که در زمینه اثربخشی اجتماعی کاری انجام دادهام. [دکتر] نوبهاری میگفت نمیرسد به تمام پیامهای وارده جواب بدهد. حق هم دارد. این چند وقت خیلی زحمت کشیده است. پیشنهاد داشت یک مدیر ارتباط با مشتری استخدام کنیم. پیشنهادش [دکتر علی] ملکی بود.
اول فکر کردم جدی میگوید و تعجب کردم. بعد فهمیدم شوخی میکند. خیالم راحت شد که هنوز [اندکی] فکر میکند. [دکتر علی] ملکی حقیقتا یکی از شاهکارهای دوران مدیریت من بود. خودمه هم هنوز در این کار خودم ماندهام. [دکتر علی] ملکی را ابتدا به جای [دکتر] آراستی مدیر راهبردی دانشگاه کردم. خیلیها منتقد این تصمیم بودند و ناسزاهایی پشت سرم گفتند [که سزا بود]. درست است که [دکتر علی] ملکی در این مدیریت کار شاخصی انجام نداد، ولی در زمان اغتشاشات خیلی پاکار و کمکحال من بود.
روزی که فرزندانم میخواستند در سلف کنار هم [به صورت مختلط] ناهار بخورند، [دکتر علی] ملکی را مدیر میدان کرده بودم. گفتم دیپلماسی که نداریم، حداقل میدان را داشته باشیم. البته که از میدانش هم آن [فضاحت] سنگربندی یادگار ماند. بعدها یکی از دوستان میگفت اگر مدیر میدان میوه و ترهبار طرشت را آورده بودیم، نتیجه بهتری میگرفتیم. راست میگفت. حداقل تجربه یک میدان را داشت.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۲۹ دی ۱۴۰۲
عصر جمعه خیلی دلم گرفته بود. دستم به هیچ کاری نمیرفت. بازدهی و کاراییام برخلاف حالت عادی [که منفی است] نزدیک صفر بود. هر هفته آدم نمیتواند عصر جمعه را به دعای سمات بگذارند. به همین خاصر تصمیم گرفتم کمی با کانال خودم را مشغول کنم. یک چای برای خودم ریختم و آهنگ «جمعه» فرهاد [مهراد] را گذاشتم و وارد کانال شدم.
اعضای کانال این هفته رشد خوبی داشته. کمی فهرست اعضا را بالا و پایین کردم. چه نامها [و عکسها]ی آشنایی که آدم نمیبینید. خیلی از همکاران و استادان [دانشگاه] هستند. شاید بد نباشد یکبار [مثل این مراسم ختمها] از حضورشان به اسم تشکر کنم. فرزندانم هم زیاد هستند. متأسفانه عکس نمایه برخی فرزندانم [مخصوصا دخترهایشان] مناسب نیست. نمیدانم حق دارم که به حراست گزارش بدهم یا نه. شاید فقط دیدن عکسشان را برای من باز گذاشتهاند و من هم پدرشان هستم [و محرم]. پس اشکالی ندارد.
این هفته [دکتر] فخارزاده هم در کانالش به کانال ما اشاره کرد و لینک داد و در افزایش مخاطبان کانال موثر بود. یادم باشد بعدا تشکر ویژهای از او داشته باشم. دوشنبه که زنگش زدم، حس کردم استرس دارد. صدایش کمی لرزش داشت. اینقدر با حراستیها و امنیتیها نشست و برخاست داشتهام که لرزش صدا را خوب متوجه شوم. آن موقع نفهمیدم دلیلش چیست، اما بعدا در کانالش خواندم که نگران بوده من فکر کنم این کانال را او مینویسد. البته من که از خدایم بود، او به جای [دکتر] نوبهاری کانال را بگرداند، اما میدانم که قبول نمیکند.
صبحت [دکتر] فخارزاده شد که یاد [دکتر] تقوی افتادم. از سر بیحوصلگی زنگ زدم و کمی صحبت کردم. پرسیدم به پیشنهادم فکر کردی؟ گفت «کدام پیشنهاد؟» گفتم «همان که امسال فعالین فرهنگی را به جای شمال، ببرید کیش. هم هوایش در این فصل سال خوب است. هم پردیس کیش بعد از آن ماجرای جشن فارغالتحصیلی کمی ریبرند میشود» [البته من از این واژه برند بدم میآید، ولی خب چارهای نیست.] گفت «بله، بله. اتفاقا پیشنهاد خوبی بود و قرار شد امسال با بچهها برویم کیش» گفتم «به به، پس یک سفر کیش دیگر هم افتادیم» کمی جا خورد. فکر کنم نمیخواست من را ببرد. امیدوارم در تعارف گیر کند و من را هم ببرد. دلم باز کیش میخواهد. مخصوصا که اگر با معاونت [فرهنگی و اجتماعی دانشگاه] بروم، لازم نیست خانواده همراهم باشد و آزادترم.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۲۶ دی ۱۴۰۲
صبح با صدای انفجار از خواب پریدم. در رویا میدیدم که در سنگر نماز خواندم و بعد از نماز [با دوربین] سربازان را رصد میکنم. از جنگ نرم که رصد توییتهای فرزندانم به من رسید، انگار از جنگ سخت هم فقط رصدش سهم من شده بود. سربازان مشغول موشکباران بودند و صدای یکی از انفجارها خواب صبحگاهی مرا پاره کرد.
ساعت هفت و نیم بود. [نماز] صبح دیگر قضا شده بود. [تلفن] همراهم را برداشتم. دیدم خوابم رویای صادقه بوده. الله اکبر. سپاه با موشکهایش منبع شرارتها را ترکانده بود. خیالم راحت شد که نمازی که در سنگر [در خواب] خواندم هم ان شاء الله صادقه بوده و نباید نماز قضا بخوانم.
خواب عجیبی بود. ان شاء الله اگر جنگ شود، بعد از شهادت فرزندانم، شهادت خودم را در اولویت قرار میدهم. البته راستش را بگویم کمی ترسیده بودم. شبیه [پرویز] پرستویی در فیلم «لیلی با من است» شده بودم. این روزها همهاش خودم را شبیه یکی دیگر میبینم. دچار بحران هویت شدهام. یادم آدم ماه رجب آمده. تصمیم گرفتم به یمن این پیروزی و به نیت بازگشت هویت اصلیام، روزه بگیرم.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۲۵ دی ۱۴۰۲
عصر سری به شرکت [امنافزار شریف] زدم. بین بچهها صحبت گزارش جدید مرکز تجارت الکترونیک تهران بود. گزارش میگفت اینترنت ایران هم کند است، هم محدود و هم پراختلال و بین ۵۰ کشور آخر است. گزارش را که دیدم، لبخند [رضایت]ی روی لبم نشست. انگار الآن دیگر آرزو و حسرتی در زندگی نداشتم و با خیال راحت میتوانستم سر روی زمین بگذارم. از بچههای شرکت تقدیر کردم که در این راه همراهم بودهاند. رسیدن به این وضعیت اینترنت، بدون همراهی این بچهها ممکن نبود.
به واحد HR شرکت رفتم. کمی صحبت کردیم. به یکی گفتم دیدی سم [آلتمن] ازدواج کرد؟ اگر الآن در شرکت بود، یک هدیه ازدواج برایش تهیه میکردیم. از بچهها پرسیدم پسری که در عکسهای ازدواج سم [آلتمن بود] را میشناسند؟ میخواستم اگر کار ندارد، در شرکت استخدامش کنیم و اگر هم دنبال تشکیل خانواده است، کمکش کنم. کسی نمیشناختش. اما یکی از بچهها از بیرون آمد و صحبتها را شنید. دیدم مِن و مِن میکند. پرسیدم چیزی شده؟ چیزی نگفت. فهمیدم در جمع نمیتواند حرف بزند. بیرون [واحد HR] آمدیم. گفتم راحت باش. بعد از کلی کنایه و اشاره، مسئله را گفت. اینقدر شوکه شدم که نزدیک بود روی زمین بیفتم. از سم [آلتمن] انتظار نداشتم. آخر چرا؟ این همه دختر خوب میتوانستم به او معرفی کنم. نمیفهمم. خداراشکر آن زمان استخدامش نکردیم. شر میشد.
یاد دوران جوانی افتادم. دانشجوی ساده کامپیوتر بودم و اسطورهام آلن تورینگ بود. خودم را شبیه او میدیدم. وقتی این کانال را زدیم و فهمیدم ارتباط من و [دکتر] نوبهاری شبیه ارتباط شرلوک هولمز و [دکتر] واتسون است، بیشتر پی بردم که شبیه تورینگ هم هستم، چرا که در فیلمی که برای تورینگ ساختند، بازیگری نقش او را بازی میکرد که نقش شرلوک هولمز را هم بازی کرده بود. یادش بخیر، آن روزی که فهمیدم تورینگ هم بله، تا چند هفته منگ بودم. اولین شکست [عشقی] زندگیام را آنجا تجربه کردم. خدا برای هیچکس نیاورد.
احساس میکنم باید در دانشگاه بیشتر حواسمان به بچههای دانشکده [کامپیوتر] باشد. این کامپیوتریها انگار خیلی به این بلا دچار میشوند. باید با [دکتر] سیدعباس [موسوی] صحبت کنم که در این زمینه توجه ویژهای به دانشکده [کامپیوتر] داشته باشد. وگرنه شر میشود.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۲۴ دی ۱۴۰۲
از وقتی کانال را [به همت [دکتر] نوبهاری] راه انداختیم، برای بنچمارک به کانال دیگر اساتید [شریف] سر میزنم. یک اکسل هم دارم که تعداد اعضای کانالها را به صورت روزانه ثبت میکنم و نمودارهای رشدشان را میبینم. خداراشکر رشد کانال خودم با اختلاف از باقی اساتید بیشتر است. درست است که عزت و ذلت دست خداست، اما به هر حال بلد بودن رسانه یک هنر است و همگان ندارند. شاید بد نباشد زکات [این هنر] را بدهم و کلاس کانالداری [برای اساتید] برگزار کنم.
کانالهای اساتید متنوع است. بعضی از اساتید خیلی تند و تیز مینویسند، مثل [دکتر] کریمیپور [دانشکده] فیزیک. بعضیها با احتیاط بیشتری مینویسند، اما عمق کلامشان سوزاننده است، مثل [دکتر] اجتهادی [دانشکده] فیزیک. بعضی خودشان هم در فهم حرف خودشان ماندهاند و ادعای تفکر سیستمی هم میکنند، مثل [دکتر] ملائک [دانشکده] هوافضا. [دکتر] جعفری [دانشکده] کامپیوتر هم کانال عجیبی دارد. چند روز یکبار در کانالش از دانشجوها ویپیان میخواهد. یادم باشد یک آیپی باز به او بدهم.
در بین کانالها یکی را من خیلی دوست دارم که برای [دکتر] فخارزاده [دانشکده] برق است. زیبا مینویسد و دلنشین. اسم قشنگی هم برای کانالش دارد. چند بار وسوسه شدم به جای [دکتر] نوبهارب بدهم او برایم بنویسد. البته بعید میدانم بپذیرد. اگر اهل راه آمدن با ما بود که همان اول دوره ریاست ما از معاونت [فرهنگی و اجتماعی] نمیرفت. ولش کنیم. آدم حسابی سمت ما نمیآید.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۲۲ دی ۱۴۰۲
روز آدینه، بیکاری [دوباره] اوقاتم را فرا گرفته بود. گفتم بهتر است یک گزارش از دوران [ریاست] خودم تهیه کنم. یادم افتاد قبلا یکی تهیه کردهام. اما آن یکی [گزارش] کیفی بود. بهتر است یک [گزارش] کمّی هم از دستاوردهایم داشته باشم. حوصله کار با اکسل را نداشتم. سراغ گپجیپیتی رفتم تا دادههایی که داشتم را تحلیل کند و نمودارش را هم بکشد. خیلی کارراهانداز است. نمودارهای قشنگی کشید، اما بعدش که نمودارها آماده شد، فهمیدم چرا [دکتر] نوبهاری [فقط] گزارش کیفی آماده کرده. همان گزارش کیفی کافی است. گزارش کمّی گمراهکننده است.
بعد از کار با گپجیپیتی گفتم فاتحهای برای سازندهاش بفرستم که یادم آمد، سام [آلتمن] عزیز هنوز زنده است. گفتم پیامی بدهم و تشکر کنم. در پیامرسانهای داخلی پیدایش نکردم. ناچار سراغ یکی از خارجیها رفتم. اسمش را جستوجو کردم و دیدم هنوز شمارهاش همان است که موقع مصاحبه کاری در شرکت [امنافزار] داشت. دیدم عکس پروفایلش خیلی شیک و رسمی است. بیشتر که دقت کردم، حس کردم مراسم عروسی است. در پوست خود نمیگنجیدم. همیشه آرزوی ازدواج سم [آلتمن] را داشتم. یادش بخیر کلی گزینه از همین بچههای دانشگاه [شریف] و شرکت [امنافزار] معرفی کردم، اما آن زمان متأسفانه بگیر نبود. میگفت کار دارم. پیام تبریکی دادم، اما خب به خاطر اختلاف ساعت، خواب بود و ندید.
در عکس[پروفایل]ش عکس همسرش را ندیدم. از یک نظر دوست داشتم ببینم این زن خوشبخت کیست و از یک طرف خوشحال بودم که عکس همسرش را در فضای عمومی منتشر نکرده است. البته در عکس یک مرد دیگر هم بود. حدس میزنم ساقدوشش بوده. حتما ساقدوش شده که بختش باز شود. پسر خوبی به نظر میرسید. دعا میکنم که به زودی او هم سروسامان بگیرد.
در اینترنت هم کمی جستوجو کردم. خبرگزاریهای مختلف خبر ازدواج او را منتشر کرده بودند. گویا همسرش هم مهندس نرمافزار است. امیدوارم مسائل کاری را وارد محیط خانه نکنند. این کار خانمانسوز است. خوشبختانه [یا متأسفانه] در خبرگزاریها هم هیچ عکسی از زنش نبود. خوشحال شدم که سم اینقدر حجب و حیا دارد. ولی جالب بود که در همه عکسها آن پسر دیگر هم حضور داشت. معلوم است خیلی دوست دارد زود به خانه بخت برود، وگرنه ساقدوش که اینقدر چسب داماد نمیشود.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۲۰ دی ۱۴۰۲
امروز در دانشگاه [دکتر] ابوالحسنی را دیدم. از وقتی استعفا داده، منتظرم به مشغلههای علمیاش برسد، ولی همهاش در این فضای [خانمانسوز] مجازی میگردد. متأسفانه تأثیر زیادی هم از این فضا گرفته و اخلاق و رفتارش عوض شده. امیدوارم زودتر از این فضا فاصله بگیرد و بالاخره کمی مشغلههای علمیاش را جدی بگیرد. نگرانش هستم.
به پیشنهاد [دکتر] سیدعباس [موسوی] قرار شد به تأسی از رئیسجمهور که گشت ارشاد مدیران را راه انداخت [؟]، ما هم کمیته انضباطی اساتید را فعال کنیم. به [دکتر] ابوالحسنی گفتم این کمیته به زودی شروع به کار خواهد کرد. هشدار دادم که برخی توییتهایش مصداق نقض آییننامههای انضباطی است و ممکن است پروندهاش به کمیته انضباطی [اساتید] برود. مثلا همان توییت هفته پیشش که بعدش پاک کرد، جالب نبود و میتوانست برایش [در کمیته] دردسرساز شود. خنده تلخی کرد. گفت من خودم باب کمیتهای کردن دانشجوها بهخاطر توییتهایشان را باز کردم، فکر نمیکردم دامن خودم را هم بگیرد. گفتم من هم مثل تو هرچه بر سرم آمد، از دست خودم بود. از ماست که بر ماست. حقیقتا که خدا تعز من تشاء است و تذل من تشاء.
خواستم کمی نصیحتش کنم. بهش گفتم این آدمهایی که در توییتر به حرفهایشان استناد میکنی یا توییتهایشان را بازنشر میکنی، بعضیهایشان را اطلاع موثق دارم که بهخاطر توییتهایشان [از نظام] پول میگیرند. کارشان این است. چرتوپرت هم زیاد میگویند. نظام به چرتوپرتهایشان نیاز دارد. گفتم اما تو که کارت این نیست. به کار اصلیات برس. حیف است آدمی با این تحصیلات و تخصص، مثل سایبریهای مزدبگیر توییت کند. دلم برایش میسوزد. امیدوارم به نصحیتهایم گوش کند. من که به نصحیتهای دوستانم گوش نکردم، حداقل او مثل من نشود.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۱۸ دی ۱۴۰۲
امروز گفتم در ناحیه نوآوری [شریف] چرخی بزنم. یادم نیست کجا بودم که [سیدمحسن] دهنوی [نماینده مجلس] را دیدم. فکر کنم روبهروی برج [فناوری شریف] بود. نمیدانم چرا آنجا بود. یادم رفت بپرسم آنجا چه کار میکند. منطقا باید بهارستان میبود. از حرفوحدیثهای پشت سرش پرسیدم. گفتم [صبا] آذرپیک حسابی سند علیهات منتشر کرد. میترسیدم رد صلاحیت بشوی. گفت این روزها پیگیر کارهای کمیسیون تلفیق، حل واردات خودرو و … هستم. آدم که کار کند، پشت سرش حرف میزنند. لوکوموتیری که راه میرود را مردم سنگ میزنند. صلاحیتها دست خداست. شورای نگهبان وسیله است.
کمی در ناحیه [نوآوری شریف] قدم زدیم. از گذشته گفتیم. از زمانی که مسئول بسیج [دانشجویی شریف] بود تا سال ۹۸ که هر دو نامزد [انتخابات مجلس] بودیم. صحبت ۹۸ شد که ناگهان یادم افتاد امروز ۱۸ دی است. گفتم یادش بخیر. سر ماجرای هواپیما [اوکراینی] یکی آبروی کاپتان شهبازی با سی سال سابقه رفت و یکی هم آبروی [نداشته] دانشکده هوافضای شریف، با آن بیانیهای که به همت تو به اسم متخصصان دانشگاه شریف منتشر شد. گفتم تو که مهندسی شیمی خواندی، آن جمعی از متخصصین هوافضا را از کجایت آوردی؟ گفت آن موقع نظام متخصص هوافضا نیاز داشت، ما هم متخصص هوافضا شدیم. کار دیگر هم داشته باشد، همان میشویم. راست میگفت. من خودم هم چندبار به ذهنم رسیده حجاب سر کنم. حس میکنم الآن نظام بیش از هر چیز به محجبه نیاز دارد.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۱۲ دی ۱۴۰۲
دیروز عصر در فرودگاه [کیش] بودم که [تلفن] همراهم زنگ خورد. گفتند برای جلسه رئیسجمهور با فعالان سیاسی دعوت شدهام. عذر خواستم و گفتم اولا تهران نیستم و ثانیا بعد از انتخابات [مجلس] ۹۸ دیگر قصد ورود به سیاست را ندارم و میخواهم درس [دادن]م را ادامه دهم. گفتند آقاسعید، شما هم مگر درس میدهید؟ فهمیدم با سعید [جلیلی] اشتباه گرفتهاند. توی ذوقم خورد. البته بعدا که عکسهای نشست را دیدم، خوشحال شدم. نه از اینوریها دل خوشی دارم و نه از آنوریها. همهشان با من بد کردند. بگذریم.
سفر [کیش] جالب بود. اولا من نمیدانم چرا برای پردیس دانشگاه در آنجا، دیوار نمیکشند؟ داشتم وسط خیابان راه میرفتم که یکهو دیدم وسط دانشگاهم. خب وقتی دیوار و گیت و حراست نباشد، همین افتضاحها بار میآید. ثانیا پردیس دانشگاه را در جایی ساختهاند که وسط دیماه هم آفتابی و گرم است. بعد انتظار دارند پوشش دانشجوها اسلامی باشد. خب نمیشود دیگر. اینقدر آفتاب ظهر میسوزاند که من هم با آستینکوتاه میگشتم. البته هدف اصلیام، تغییر ظاهر با لباس مبدل بود تا شناخته نشوم و راحتتر بتوانم بررسیام را انجام دهم. دوباره یاد [سریال] شرلوک افتادم. حس میکنم شباهتهای زیادی به او دارم. ای کاش دکتر واتسون خودم [دکتر نوبهاری] را هم با خودم میبردم تا کمکم باشد. متأسفانه خیلی دور [دکتر] سیدعباس [موسوی] میگردد و کممحلی میکند. راستی صبح زنگ زده بود و میپرسید رئیس جدید میخواهد برای میلاد حضرت مسیح کاری کند. مشورت میخواست. پیشنهاد دادم به سبک رهبری، به دیدار اقلیتهای دینی برود. از ایدهام خوشش آمد. خودم هم خوشم آمد. نمیدانم چرا خودم از این کارها نکردم؟!
جمعبندیام از سفر این بود که پردیس دانشگاه در کیش، رسما حیاط خلوت است و نباید خیلی کاری به کارش داشت. مثلا خود ما کسی را که بازنشسته شده بود، به دانشگاه برگرداندیم و رئیس آنجایش کردیم. به نظرم الآن که مهاجرت استادها هم شایع شده و حقوق استادان هم کفاف نمیدهد، پردیس [کیش] را حفظ کنیم و استادها را به بهانه تدریس به مسافرت بفرستیم تا حداقل بتوانیم کمی از مشکلاتشان را حل کنیم. مخصوصا برای استادان جوان که مشکل مسکن هم دارند، چاره خوبی است.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۱۱ دی ۱۴۰۲
امروز روز آخرم در جزیره [کیش] بود. با منزل داشتیم صبحانه میخوردیم که دیدم اوقاتش تلخ است. پرسیدم که چه شده است؟ دیدم خانم از اینکه تفریح نکردیم گلایه دارند. حق داشتند. باید کاری میکردم.
وارد یک پاساژ شدیم که پسر جوانی به غایت برنزه با شلوارک به ما نزدیک شد و برنامهها را توضیح داد. اول ورزشهای آبی را توضیح داد. فهمیدم منزل از آب میترسد. بعد پاراسل را توضیح داد. حاجخانم فهمیدند من از ارتفاع میترسم. عجیب بود که در این قریب به چهل سال ما اینها را درباره هم نمیدانستیم. البته کجا میخواستیم بفهمیم؟ مشهد؟ کربلا؟ دورهمی سالانه [اساتید در] منظریه؟ سیدنی هم که آن زمان اندازه کیش مجهز نبود.
پرسیدم کشتی شب چیست که گفت باب میل ما نیست. کنجکاو شدم، ولی بیشتر توضیح نداد. فهمیدم کاسهای زیر نیمکاسه است، ولی چون خداوند ستارالعیوب است من هم دیگر پیگیری نکردم. تازه از یک نفر شنیده بودم که «هر اتفاقی تو کیش میافته، همونجا باقی میمونه».
خلاصه ماند یک تفریح: اجاره خودروی آمریکایی روباز با سر اگزوز بزرگ. خیلی گران بود ولی گفتم برای رصد فناورانه هم که شده سوار شوم. رصد کردیم چه رصدی. وقتی پشت فرمان بودم منزل هم جور دیگری نگاهم میکرد. آخر سر که پیاده شدیم، حاجخانم بهم گفت: آقارسول امروز خیلی باصلابت بودید.
آمریکا کشور عجیبیست. بسوزی آمریکا.
میخواستم جمعبندی سفر کیش و بازدید از پردیس دانشگاه را هم بنویسم. اما امشب حوصلهاش را ندارم. فردا مینویسم.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۱۰ دی ۱۴۰۲
پرواز جمعهشب تأخیر داشت. دیروقت رسیدم [کیش]. دیگر حال یادداشت روزانه نوشتن نداشتم. خوابیدم که برای تحقیق و بررسی این چند روز توان داشته باشم. در فرودگاه تهران که بودم، از گفتوگوی ویژه خبری زنگ زدند و گفتند درباره افزایش قیمت اینترنت میخواهند گفتوگو کنند. گفتم در فرودگاه هستم و نمیتوانم روی آنتن صحبت کنم، اما گفتم بین خودمان باشد که اگر درستوحسابی اینترنت را محدود کرده بودیم، الآن کسی اینترنت نداشت که بخواهد به افزایش قیمتش اعتراض کند و ما مجبور نبودیم در این جبهه بجنگیم. پرسیدند کجا میروم. گفتم کیش. متأسفانه همان موقع هواپیما خواست بپرد و مجبور شدم تلفن را قطع کنم. امیدوارم فکر نکرده باشند برای تفریح میروم.
آبوهوای کیش بسیار خوب بود. هوا هم بسیار تمیز است. همه موتورها هم برقی بود. تفریحات زیادی هم وجود داشت که از بعضیهایش [حلالهایش] بهره بردم. اول خواستم همه را بنویسم، اما بعد با خودم گفتم من اندازه [آقای] هاشمی جنبه ندارم و نمیتوانم اینقدر با مردم صادق باشم. مصلحت هم نیست.
شریف در کیش ساختمانهای زیادی دارد. معلوم نیست اینجا چه کار میکنند. به نظرم هر دانشجویی که اینجا میآید، احتمال جدی دارد که جاسوس باشد. وگرنه اینجا که علمی یاد نمیگیرد. مدرکش هم که به درد نمیخورد. پس حتما قصد سوئی دارد. به نظرم حتما باید بررسیهای امنیتی روی دانشجونماهای پردیس کیش صورت گیرد.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
پنجشنبه، ۷ دی ۱۴۰۲
در سمت مشاور [رئیس دانشگاه] خیلی بیکارم. مخصوصا که هنوز مشخص نشده در چه زمینهای باید مشورت بدهم. گاهی اوقات فکر میکنم واقعا برای خالی نبودن عریضه این حکم را برایم زدهاند. بد نیست یک سر پیش تراپیستم بروم. از موقعی که رئیس [دانشگاه] شدم، نشد پیشش بروم. موقع خوبی است که دوباره جلسات تراپی را با آن حاجآقا شروع کنم. بیشتر دربارهاش فکر میکنم.
البته در آخرین جلسات تراپی، حاجآقا گفته بود هرکسی را در قبر خودش میخوابانند و نتیجه گرفت که نباید مشکلاتم را روی دوش دیگران بیندازم و خودم باید برایشان چارهای بیاندیشم. به همین خاطر امروز صبح زنگ زدم به [دکتر] سیدعباس [موسوی] و گفتم در سمت مشاور بیکارم. کاری برایم دستوپا کن که حس بهتری به خودم داشته باشم. گفت «دوباره رفتی جلسات تراپی پیش آن حاجآقا که این ادا و اطوارها رو درمیآوری؟» گفتم «نه، خودم به این نتیجه رسیدم». گفت «باشه، قبول. بذار فکر کنم.»
پنج دقیقه بعد دوباره زنگش زدم. گفتم «چی شد؟» گفت «دو دقیقه صبر کن.» گفتم «پنج دقیقه صبر کردم.» خنده ملیحی کرد و گفت گوشی دستت باشد. چند ثانیه بعد برگشت و گفت «من از این پردیس کیش سردرنمیآورم که چی هست و چه کار میکند؟ برو بررسی کن که وضعش چطور است؟» قبول کردم. ولی بعدش با خودم فکر کردم نکند میخواهد تروماهای مرا تریگر کند. استخاره کردم. نفهمیدم چی آمد. اما گفتم نفوس بد نزنم و همین کار را انجام دهم. به هر حال بررسی وضع پردیس کیش دانشگاه، میتواند پشت پردههای اخراج مرا هم مشخصتر کند. حداقل برای خودم. شاید هم به همین بهانه چند روزی رفتم کیش. [جزیره کیش] دیماه آبوهوای مطبوعی دارد و خانواده هم تفریحی میکنند. در ضمن میتوانم تا دلم میخواهد آنجا تذکر [حجاب] بدهم و حس بهتری به خودم پیدا کنم.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
چهارشنبه، ۶ دی ۱۴۰۲
از دیشب خستگیام باقی مانده است. میخواستم امشب را زودتر بخوابم که خستگیام دربرود. اما [دکتر] نوبهاری پیام داد که چرا چیزی ننوشتهام؟ گفتم رهایم کن. نه حوصلهاش را دارم و نه توانش را. اصرار کرد. اصرار پشت اصرار که باید بنویسی و تنبلی نکن. گفتم باشد، اما کوتاه مینویسم. قبول کرد.
چند روز پیش نمایشگاه صنایع بومی پدافند غیرعامل بود. شرکت [امنافزار] هم شرکت کرده بود. گفتم سری به غرفه شرکت بزنم. باید به نمایشگاه بینالمللی تهران میرفتم. حوصله رانندگی در ترافیک تهران را نداشتم. از دانشکده بیرون زدم و به سمت سردر راه افتادم. گفتم با BRT بروم بهتر است. کمی هم بین مردم باشم. BRT خیلی شلوغ بود. به زور خودم را جا کردم. آن هم بعد از چندباری که نتوانستم سوار اتوبوس شوم. خداراشکر [دکتر] زاکانی خوب کار میکند. وگرنه مردم این همه در شهر جابهجا نمیشدند که اینقدر اتوبوسها شلوغ باشد. مردم امید دارند که از خانه بیرون میآیند.
به نمایشگاه رسیدم. غرفه ما بازدید خوبی داشت. ایدهای که امسال با آن به نمایشگاه آمده بودیم، اپراتوری امنیت بود. راستش این ایده پارسال و در جریان اغتشاشات [دانشگاه] به ذهنم رسید. آن موقع مجبور شدیم برای تأمین امنیت [نظام] دست به دامن یکسری آدم از بیرون [دانشگاه] شویم. من در گفتوگوهای خصوصی با دیگر مسئولین دانشگاه بهشان میگفتم اپراتور امنیت. کارشان خوب بود. با خودم گفتم چرا در زمینه فضای مجازی اپراتور امنیت نداشته باشیم؟ و چرا این اپراتور امنیت خود شرکت ما نباشد؟ همین شد که طرحی برایش نوشتیم و خداراشکر مسئولین هم به آن اقبال نشان دادند و الآن ما اپراتور امنیت نظام در فضای مجازی هستیم. کارمان شبیه همان آدمهایی است که پارسال به دانشگاه آوردیم. شغل شریفی است. آنها هم آدمهای شریفی بودند. ما هم هستیم.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
سهشنبه، ۵ دی ۱۴۰۲
چند وقتی است که شنیده بودم [علی] قنواتی سهشنبهها به شریف میآید. دوست داشتم در جلساتش شرکت کنم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. اما فرصتش پیش نمیآمد. امروز کمی فراغت داشتم و حوصله [و ابزار] بطالت هم نبود. دیدم جلسه امروز [علی] قنواتی درباره دکتر گلشنی است و خود دکتر هم حضور دارد. گفتم حتما باید بروم.
جلسه در کتابخانه [مرکزی] بود. خداراشکر به موقع رسیدم. فضای خوبی داشت و بحثهای خوبی شکل گرفت. البته من خیلی متوجه نشدم، اما دکتر گلشنی هرجا باشد، بحث خوب است. یادش بخیر. اوایل دوران ریاستم، با راهنماییهای دکتر گلشنی علیه اساتید غربگرا، عذر یکی از آنها [آرش اباذری] را خواستیم و روانه همان غربش کردیم. حتی در بیانیه روابط عمومی اسمش را هم نیاوردیم. فقط حیف شد [دکتر گلشنی] از من حمایت نکرد و مانع اخراجم نشد.
[علی] قنواتی نسبت به چند سال قبل خیلی تغییر کرده. آن موقع در توییتر خیلی فعال بود و همین باعث شد رفتارهای عجیبی از خودش نشان دهد. این فضای مجازی واقعا شر مطلق است. هرکس از آن فاصله بگیرد به سعادت [مدنظر ما] میرسد.
[علی] قنواتی قدیمها تحلیلهای عجیب و غریبی هم میکرد. تحت عنوان نظریه پساحقیقت. یادم است یک تحلیلش درباره صداوسیما خیلی جنجالی شد. میگفت چهار دسته در صداوسیما هستند. انقلابیون، انزجاریون، خبریون، انتصابیون.
آن موقع از تحلیلش خوشم آمد. امروز سر جلسه داشتم با خودم فکر میکردم شاید بتوان درباره ماجرای اخراج من هم چنین تحلیلی ارائه داد. در این صورت دستههایش میشود:
زلفیون یا کیشیون (وزارت علوم و باقی وزارتها)
عربیون (بسیج و اعوان و انصار داخل و بیرون دانشگاهش)
ربیعیون (عموم جامعه دانشگاه)
جلیلیون (خودم و شاید [دکتر] نوبهاری)
شاید بعدا بیشتر درباره این تحلیل نوشتم. الآن خستهام.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
دوشنبه، ۳ دی ۱۴۰۲
عصر حوصلهام [طبق معمول دوران پساریاست] سررفته بود. چند روز پیش هم که حوصلهام رفته بود، مقاله «در ستایش بطالت» راسل را خواندم. جالب بود. شاید حق با او باشد. البته آدم در نظام اسلامی نفس هم بکشد، عبادت است. بطالت هم اگر در خط انقلاب و نظام باشد، قطعا کار ستودهای است. احتمالا منظور راسل هم چنین چیزی بوده، اما مجبور شده تقیه کند.
امروز که حوصلهام دوباره سررفته بود، گفتم کمی به بطالت بگذارنم. شرکت بودم و اینترنت آزاد داشتم. البته که ما با این حد از آزادی [برای همه مردم] موافق نیستیم. سری یه پلتفرمهای مختلف فیلترشده زدم. لبخند رضایتی روی لبم نشست. چقدر خوب کار کردهایم. هرچه واقعا کار میکند را فیلتر کردهایم. وسط گشتوگذار، پایم یه یوتیوب باز شد. دیدم پیشپرده [تریلر] جدید قسمت دوم فیلم Dune منتشر شده. خوشحال شدم که اکرانش نزدیک است.
فیلم جالبی است. آدم وقتی میبیند، حس میکند ارتباطی به ظهور و مهدویت دارد. این غربیها حتی فیلمهایشان را هم از روی عقاید ما میسازند تا [عقاید] ما را متزلزل کنند. البته برای صرفهجویی در مصرف آب هم پیامهای خوبی دارد. جلوههای ویژه فیلم در پیشپردهاش خوب درآمده بود. برای من که بعد از دیدن قسمت اول فیلم، کتابش را خواندم [و داستان را میدانم]، دیدن پیشپرده رضایتبخش بود. فکر کنم [آقای] ویلنوو [کارگردان فیلم] از پس کار خوب برآمده و حداقل جهان [آقای] هربرت [نویسنده کتاب] را به خوبی به تصویر کشیده است. هرچند در یک فیلم سینمایی با مدت زمان محدود، نمیتوان رمانی به آن عظمت را بهطور کامل به تصویر کشید. امیدوارم [هرچند بعید میدانم] بچههای بسیج اهمیت این فیلم را درک کنند و به جای انجمن [اسلامی]، آنها فیلم را اکران نمایند.
البته باید حواسشان باشد اکران فیلم باعث تبلیغ بازیگر نقش اولش [تیموتی شالامی] نشود. از این بچهمزلف خوشم نمیآید. فیلمهای خاکبرسری هم قبلا بازی کرده. البته وقتی پاپ اجازه ازدواجهای خاکبرسری را میدهد، از بازیگرهایشان انتظاری نمیرود. اینها همهاش نشانه انحطاط و زوال تمدنشان است. ان شاء الله به زودی شاهد سقوطشان باشیم. فرزندانم در دانشگاه باید امیدوار باشند که به چشم خودشان ببینند. مخصوصا آنهایی که بعد از شریف، به دامن این تمدن پناه بردهاند. امیدوارم نکات ایمنی را رعایت کنند و در اثر سقوط آسیب نبینند.
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
یکشنبه، ۳ دی ۱۴۰۲
صبح در دانشگاه [مهندس] دهبیدیپور [رئیس سابق پارک علم و فناوری شریف] را دیدم. خیلی خوشحال شدم. حال و احوال کردیم. گفتم «مجید، بالاخره با هم همکار شدیم.» مثل اغلب شوخیهایم متوجه نشد. توضیح دادم من هم مشاور رئیس دانشگاه شدم. خنده معناداری کرد. نمی دانم چرا برایم تجربه نمیشود با آدمها شوخی نکنم. فکر کنم [دکتر] زلفیگل هم آنقدر با فامیلی [بیارتباط با ظاهرش] شوخی کردم که آخرش مرا عزل کرد. یادم باشد خیلی با [دکتر] نوبهاری دیگر شوخی نکنم. هم ممکن است دیگر اینجا را بهروز نکند و محبوبیتم را از دست بدهم و هم بگذارد برود.
درباره عزل خودم که حرف شد، دوباره یادم افتاد هنوز برایم مراسم تودیع و تقدیر نگرفتهاند. خیلی دلم گرفت. من با آدمها اینطوری تا نکردم. خیلیها را علیرغم شایستگیشان عزل کردم [و خیلیها را هم کاری کردم که خودشان بروند]. اما احترام آدمها را همیشه سعی کردم نگه دارم. مثلا همین [مهندس] دهبیدیپور. یک مراسم تودیع و تقدیر حسابی برایش گرفتیم. چه مراسم باشکوهی بود. سالن پژوهشکده انرژی پر شده بود. عدهای هم ایستاده بودند. امیدوارم برای مراسم من هم همینقدر آدم بیاید.
مشاور رسانهایام گفته بود جلسات را از اول نروم. اینطور شأنم بیشتر جلوه میکند. با اینکه بیکار بودم، تا اواسط برنامه در اتاقم نشستم و به در و دیوار نگاه کردم. وقتی از من دعوت کردند تا پشت تریبون بروم، با خودم گفتم برایش سنگ تمام میگذارم. گفتم مهندس خیلی انسان همراهی بود. در اغتشاشات سال گذشته هروقت فرزندانم قرار تجمع میگذاشتند، اولین نفری که به او زنگ میزدم، ایشان بود. نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. دیدم تا بناگوش سرخ شده است. فهمیدم حرف نامربوطی زدهام. خواستم از دلش دربیاورم. گفتم آدم کسی را که دوست دارد، به او انگشتر هدیه میدهد، دستش را گرفتم و انگشترم را از دست درآوردم و در دستش کردم. بیشتر سرخ شد. فهمیدم هرچه ادامه دهم بدتر میشود. تشویقش کردم و دیگر حرفی نزدم. یادم رفتم امروز دستش را ببینم که هنوز انگشترم را دارد یا نه؟
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
شنبه، ۲ دی ۱۴۰۲
امشب [دکتر] نوبهاری گفت کار دارد و نمیرسد بنویسد. گفت خودم بنویسم. پرسیدم چه کاری داری؟ گفت بازی آرسنال و لیورپول است. گفتم خب؟ گفت آرسنال بعد از سالها مدعی قهرمانی است و بازی امشب بر سر تصاحب صدر جدول است. گفتم خب؟ گفت استرس دارد و دستش به نوشتن نمیرود. گفتم خب؟ گفت در کافهای مشغول دیدن بازی در جمع هواداران آرسنال است. گفتم خب؟ گفت سروصدا زیاد است. گفتم خب؟ دیگر جواب نداد و به جای آنلاین بودن نوشت last seen a long time ago. گفتم خب؟ چیزی نشد. دل جوانی دارد. هیچ چیز از حرفهایش نفهمیدم. میترسم خواب دیشبم به زودی تعبیر شود. [جداییها] از همین نفهمیدن حرفهای همدیگر شروع میشود. به هر حال مجبورم خودم بنویسم.
ظهر رفتم پیش [دکتر] سیدعباس [موسوی]. گفت باید تقسیم کار کنیم. گفتم خب؟ گفت من حوصله دانشجوها را ندارم. سر کلاس حتی به نصفشان نگاه هم نمیکردم. گفتم خب؟ گفت دانشجوها با تو. بهشان علاقه [پدرانه] هم داری. گفتم خب؟ گفت به برنامههایشان سر بزن و حرفهایشان را بشنو. گفتم خب؟ گفت امروز [دکتر] جلیلی به شریف آمده. گفتم من که هرروز هستم. گفت نه، سعیدتان. گفتم خب؟ گفت برو به سالن جابر. خیلی چیزی از حرفهایش نفهمیدم، ولی بیکار بودم و رفتم.
سالن تقریبا خالی بود. خداراشکر آمدم و آبروی جبهه انقلاب [بیش از این] نرفت. [دکتر سعید] جلیلی همان حرفهای همیشگی را [مثل خودم]. گفت ما مذاکره عزتمندانه کردیم. گفتم خب؟ جوابی نداد. شاید نشنید. گفت برجام هیچ دستاوردی نداشت. گفتم خب؟ باز هم جوابی نداد. گفت تحریم نعمت است. خواستم بگویم خب؟ اما دیدم راست میگوید و من هم متنعم بودهام. نگفتم خب؟ بلند شدم و آمدم بیرون. کلاس داشتم. بعدا یادم باشد با [دکتر] سیدعباس [موسوی] بیشتر صحبت کنم که بدانم باید در این برنامهها چه کار کنم و از من چه می خواهد؟
@Rasool_Concerns
2 081
#دغدغههای_رسول
جمعه، ۱ دی ۱۴۰۲
دیشب بهخاطر مهمانی [خانوادگی] دیروقت خوابیدم. خواب عمیقی داشتم. در عالم رویا دیدم با [دکتر] زلفیگل در دادگاه، روبهروی قاضی نشستهایم. کمی چشم چشم کردم [دکتر] نوبهاری را پیدا کنم، ولی متوجه شدم بیرون مانده و داخل نیامده است. حقیقتا انسان در روز حسابرسی تنهاست.
قاضی پرسید مشکل رابطهتان چیست؟ وزیر [علوم] یک کاغذ کوچک از جیبش درآورد. کمی خیالم راحت شد که معلوم است دستآویز آنچنانی ندارد. اما مشخص شد خیلی کاغذ را تا زده بوده و در نهایت یک صفحه آ۳ شد. شروع کرد به گفتن اشکالاتم. حقیقتا فقط خدا ستارالعیوب است. بعضیهایش را اصلا وزیر خبر نداشت! مشخص است نظام اگر لازم باشد تا اتاق شخصی آدم هم نفوذ میکند، که البته جای تشویق برای دستگاههای اطلاعاتی دارد. در یکی از موارد گفت «در کانال دغدغههای رسول هرروز موضوع مراسم تودیع و معارفه را میگوید؛ خب حرفی نداری، دیگران به زحمت نیانداز». خیلی میخورد [دکتر] نوبهاری آن را نوشته باشد.
نوبت من شد. گفتم:«ایشون یه دلیل بیاره چرا باید تو این موقعیت پاشم برم؟» [دکتر] زلفیگل گفت «یه دلیل بیار چرا باید بمونی؟» گفتم «یکیاش فرزندانم؛ من فرزندانم را نمیتوانم ول کنم.» [دکتر] زلفیگل پرید وسط حرف «ولی مصلحت نظام را میتوانی ول کنی؟» گفتم «من کی مصلحت نظام را ول کردم؟ تو منو کشوندی دادگاه. تو برای من دادخواست تودیع فرستادی» [دکتر] زلفیگل که کلافه شده بود گفت «اصلا اونا میفهون تو پدرشونی؟» گفتم «من که میفهمم اونا فرزندام هستن»
بحث بالا گرفته بود، بحث که نه البته، اختلاف نظر جزئی. جبهه انقلاب اختلاف نظر هم داشته باشد، در عمل [به سمت افول] همراستاست. قاضی کمی مکث کرد «بنابر مصلحت نظام دادخواست مورد تأیید قرار میگیرد» کمی ناراحت شدم که مزد زحماتم را اینگونه دادند. اما گویی بهم الهام شد که باید حقت را بگیری. گفتم «فرزندانم هیچ، [دکتر] نوبهاری را از من نگیرید.» قاضی گفت «ایشون خودشون باید تصمیم بگیرن.» سپس اشاره کرد ما را بیرون ببرند و [دکتر] نوبهاری بیاید داخل تا به قاضی بگوید کدام یک از ما را انتخاب خواهد کرد. امیدوارم انتخابش من باشم. اما نفهمیدم چه شد. از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق بود. طاقت جدایی از [دکتر] نوبهاری را ندارم.
@Rasool_Concerns
