en
Feedback
literature

literature

Closed channel

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند، ولی می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند». ژان پل سارتر

Show more
405
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
تاریک‌ترین جای دوزخ از آن کسانی است که در هنگام بحران بی طرف می‌ماند #دانته #سرود دوم

لباس‌ها عوض شده‌اند تفنگ‌ها مدرن‌تر شده‌اند اما شب همان شب است.
+1
لباس‌ها عوض شده‌اند تفنگ‌ها مدرن‌تر شده‌اند اما شب همان شب است.

آدم از خود می‌پرسد که: تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنيای رویاهای رنگین، رنگ می‌بازد، رویاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ؛ زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک «هیچ» احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است. ‌‌ "شب‌های روشن‌" فئودور داستایوفسکی

خدا این جا کاری ندارد، اینجا فقط شیطان حاکم است.
شیطان، لئو تولستوی

photo content
+1

قرن‌ها بعد هردوی ما خاک شدیم، زیبایی تو و اندوه من همچنان خواهند زیست. #ونگوگ

توفانی عبوس آسمان را دربر کشیده است و از بورانِ برف گردابی برآورده گاه چون درنده ای زوزه می کشد و گاه چون کودکی می گرید لحظه
توفانی عبوس آسمان را دربر کشیده است و از بورانِ برف گردابی برآورده گاه چون درنده ای زوزه می کشد و گاه چون کودکی می گرید لحظه ای خس و خاشاک را به بام کهنه می کوبد و گاه چون مسافری مانده از راه بر پنجره می زند کلبه ی کهنه ی ما اما تاریک و غم افزاست بانوی من! چرا پای پنجره چنین خموش نشسته ای؟ خسته از غرش توفانی؟ ای یار مهربان به روزگارِ جوانی و بینوایی ام بیا تا می بنوشیم،کو جام می؟ تا از فرط اندوه بنوشیم بی شک،قلب شاد و سرخوش خواهد شد برایم نغمه سر کن نغمه ی مرغک آوازه خوانی را که بر کرانه ی دریا آرام می زید نغمه دخترکی را که سحرگاهان در پی آب می رود توفانی عبوس آسمان را دربر کشیده است و از بورانِ برف گردابی برآورده گاه چون درنده ای زوزه می کشد و گاه چون کودکی می گرید لحظه ای خس و خاشاک را به بام کهنه می کوبد و گاه چون مسافری مانده از راه بر پنجره می کوبد ای یار مهربان من به روزگار جوانی و بینوایی ام بیا تا می بنوشیم،کو جام می؟ تا از فرط اندوه بنوشیم بی شک زندگی جانی تازه خواهد یافت #الکساندر_پوشکین

وقتی در شب راه می‌رفتم و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم از کنارم گذشت گفتم : هی نگاه کن ! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است و او گفت : این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است و سپس لبهای خندانش را گشود تا برفی را فوت کند و ما هر دو خندیدیم بعد به چشمانش نگاه کردم و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است #شل‌_سیلور_استاین ترانه ی زیبای فرانسوی #برف‌می‌بارد #سالواتورآدامو

«اگرچه می‌برند اگرچه می‌بندند اگرچه می‌کشند ما ایستاده‌ایم.» #سیاوش کسرایی
«اگرچه می‌برند اگرچه می‌بندند اگرچه می‌کشند ما ایستاده‌ایم.» #سیاوش کسرایی

گوش کن وزش ظلمت را می‌شنوی؟ در شب اکنون چیزی می‌گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ابرها هم
گوش کن وزش ظلمت را می‌شنوی؟ در شب اکنون چیزی می‌گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ابرها همچون انبوه عزادارن لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند لحظه‌‌ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد. فروغ فرخزاد، از شعر «باد ما را خواهد برد»، دفتر «تولدی دیگر».

صبح‌های یکشنبه اسکوئیلر طومارهای بلندبالایی با خود می‌آورد، برای حیوانات می‌خواند و اعلام می‌کرد میزان تولید محصول در مزرعه ت
صبح‌های یکشنبه اسکوئیلر طومارهای بلندبالایی با خود می‌آورد، برای حیوانات می‌خواند و اعلام می‌کرد میزان تولید محصول در مزرعه تا پانصد درصد افزایش یافته است! حیوانات دلیلی نمی‌دیدند که حرف او را باور نکنند، خصوصاً که حالا خیلی دقیق به خاطر نمی‌آوردند اوضاع قبل از شورش چگونه بود. حیوانات احساس می‌کردند به غذا نیاز دارند نه به این اعداد و ارقام و آمارها... #قلعه_حیوانات #جرج_اورول

مردن پیش از مرگ غمناک‌ترین است من فکر نمی‌کنم بتوانم چنین شرایطی را تحمل کنم ولی شاید من هم مرده‌ام اما خودم خبر ندارم #جک_لن
+1
مردن پیش از مرگ غمناک‌ترین است من فکر نمی‌کنم بتوانم چنین شرایطی را تحمل کنم ولی شاید من هم مرده‌ام اما خودم خبر ندارم #جک_لندن #آتش_افروختن

در شب کریسمس، داستایِوسکی و دوستان محکومش را غل و زنجیر کردند و سفر دو هزار مایلی‌شان به سمت توبولسک در غرب سیبری آغاز شد. پس
در شب کریسمس، داستایِوسکی و دوستان محکومش را غل و زنجیر کردند و سفر دو هزار مایلی‌شان به سمت توبولسک در غرب سیبری آغاز شد. پس از رسیدن به زندان موقت در توبولسک، باز داستایوسکی را پانصد میل دیگر آن طرف تر به زندان اومسک منتقل کردند. در آنجا چهار سال را در کنار دزدها و قاتل‌های عادی به اعمال شاقه گذراند. در زندان این زندانیان عادی و نگهبانان زندان به او که آدمی تحصیل‌کرده و از طبقه نجبا بود حسد می‌ورزیدند. اما داستایوسکی طبق قولی که به برادرش داده بود توانست در آنجا چیزهای تازه‌ای را ببیند و دریابد و مواد و مصالح بسیاری برای رمان‌های بعدی‌اش فراهم آورد. کتاب «خاطرات خانه مردگان» محصول مستقیم این سالها بود که در آن می نویسد: "آنچه کمکم کرد این سال‌های وحشتناک را از سر بگذرانم فقط میلی سوزان به رستاخیز، به تجدید زندگی، به از سر گرفتن یک زندگی تازه بود..." بزرگترین سختی زندان برای او محرومیت از نوشتن و محرومیت از خواندن بود. تنها کتابی که در دوران زندان در اومسک مجاز بود و در اختیار داشت نسخه‌ای از عهد جدید بود. «فلسفه داستایوسکی» سوزان لی اندرسون

ماجرای سروِ معروفِ کاشمر و بریدنِ آن به دستورِ متوکلِ عباسی، از زبانِ بهرام بیضایی

آه که اگر بدانم شعرها از کجا می آیند به آنجا خواهم رفت...
آه که اگر بدانم شعرها از کجا می آیند به آنجا خواهم رفت...

به قول یه بزرگواری که می‌گفت هیچی چیز اتفاقی نیست بهرام بیضایی در روز تولدش و در روزجهانی نمایش‌نامه نویس درگذشت یک افسانه ی دیگر به اساطیرمان اضافه شد

در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است و باد آتش گرفته است و خاک آتش گرفته است و آتش آتش گرفته است. در خوابم گذشت که در رگ‌هایم خو
در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است و باد آتش گرفته است و خاک آتش گرفته است و آتش آتش گرفته است. در خوابم گذشت که در رگ‌هایم خون آتش گرفته است.   #بهرام_بیضایی بهرام بیضایی، زادهٔ ۶ دی ۱۳۱۷، در سالروز تولدش، ۶ دی ۱۴۰۴، درگذشت.

من می‌روم و نگاه تو تنها چیزی‌ست که با خود می‌برم #بهرام‌بیضایی #چریکه‌تارا 🖤بینهایت‌غمگینم
من می‌روم و نگاه تو تنها چیزی‌ست که با خود می‌برم #بهرام‌بیضایی #چریکه‌تارا 🖤بینهایت‌غمگینم