💄💋𝑪𝒖𝒕𝒆 𝑮𝒊𝒓𝒍𝒚💃👗
Closed channel
🩵⃝⃔⤈ ﷽ ╭✨╯᮪ مدل لبــاس ╰💎✧ı آموزش آشپزی ╭✨╯᮪ مـدل مـــوی ╰👗✧I آموزش میکاپ ╭✨╯᮪ استوری و پروف ╰🛍✧ı لف نده بی صدا ارتباط باما👇👇 @cuteeamgirl16_bot
Show more2 400
Subscribers
-224 hours
-277 days
-7230 days
Posts Archive
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و هفت:
برای همین هر بار که دلتنگ می شد، احساسش را در دلش نگه می داشت و فقط برای موفقیت مسیح دعا می کرد.
از طرف دیگر، کارهای مسیح سریع تر از آنچه خودش تصور می کرد پیش می رفت.
چند ماه بعد توانست در صنف زبان ثبت نام کند.
در کنار آن نیز کاری پیدا کرد و مشغول شد.
روزی که این خبر را به سارا داد، صدای خوشحالی سارا از پشت موبایل کاملاً معلوم بود و گفت واقعاً؟ زبان را هم شروع کردی؟
مسیح کوتاه جواب داد بلی.
سارا دوباره پرسید و کار هم پیدا کردی؟
مسیح جواب داد بلی، فعلاً مشغول هستم.
سارا از خوشحالی خندید و با خوشحالی گفت پس حالا می توانی خانواده ات را برای خواستگاری بفرستی.
چند لحظه سکوت برقرار شد سکوتی که باعث شد لبخند روی لب های سارا کمرنگ شود.
بعد گفت مسیح؟
مسیح آهسته گفت عزیزم… من هم مثل تو می خواهم هر چه زودتر نامزد شویم.
سارا پرسید پس مشکل چیست؟
مسیح نفس عمیقی کشید بعد جواب داد فعلاً کاری که انجام می دهم رسمی نیست. تا زمانی که مدارکم کامل نشود و وضعیت اقامتم تثبیت نگردد، نمی توانم روی این درآمد حساب کنم.
سارا ساکت ماند.
مسیح ادامه داد می خواهم وقتی خانواده ام به خواستگاری تو می آیند، با دست پر بیایند. نمی خواهم خانواده ات احساس کنند که برای آینده دخترشان برنامه مشخصی ندارم.
سارا آهسته پرسید یعنی باز هم باید صبر کنیم؟
در صدایش ناامیدی پنهانی وجود داشت.
مسیح گفت فقط کمی دیگر. می خواهم همه چیز درست و مطمئن باشد.
سارا به پنجره اتاقش خیره شد این اولین بار نبود که کلمه «صبر» را می شنید از روزی که دانشگاه تمام شده بود، زندگی اش به انتظار گره خورده بود.
انتظار برای پیدا شدن کار.
انتظار برای مهاجرت.
انتظار برای شروع زندگی جدید.
و حالا انتظار برای تثبیت شدن شرایط.
اما با وجود تمام خستگی ای که در دلش جمع شده بود، باز هم گفت بسیار خوب… صبر می کنم.
مسیح لبخند زد و گفت تشکر که همیشه کنارم هستی.
سارا نیز لبخندی زد اما این بار، بعد از پایان تماس، مدت زیادی به صفحه خاموش تلفنش خیره ماند.
نمی دانست چرا، اما از آن روز به بعد احساس عجیبی در دلش لانه کرده بود.
حسی سنگین و مبهم، نه آنقدر واضح بود که بتواند نامی برایش پیدا کند و نه آنقدر کوچک که نادیده اش بگیرد.
بارها با خودش گفت شاید فقط دلتنگی است.
شاید خسته شده از این همه انتظار.
شاید هم به خاطر دوری مسیح است.
اما هر چه بیشتر فکر می کرد، کمتر به جواب می رسید.
فقط می دانست که دیگر آن آرامش گذشته را ندارد.
روزها پشت سر هم می گذشت.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و شش:
اما از او خبری نبود.
سارا می دانست که مسیر طولانی است و شرایط سفر آسان نیست، با این حال نگرانی لحظه ای رهایش نمی کرد.
آن شب، نزدیک ساعت یازده بود که موبایلش زنگ خورد.
با دیدن نام مسیح، قلبش از جا کنده شد.
با عجله تماس را جواب داد و گفت الو؟
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای آشنای مسیح در گوشش پیچید که گفت سلام عزیز دلم.
چشمان سارا پر از اشک شد و گفت مسیح… خوب هستی؟ کجا هستی؟ چرا این چند روز هیچ خبری ندادی؟ می دانی چقدر نگران بودم؟
مسیح خسته به نظر می رسید، اما در صدایش آرامش خاصی بود بعد با همان آرامش گفت ببخش مرا. نمی خواستم نگران شوی. فقط شرایط طوری بود که نتوانستم تماس بگیرم.
سارا نفس عمیقی کشید و پرسید حالا بگو… خوب هستی؟
لبخندی در صدای مسیح نشست و جواب داد خوب هستم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت رسیدم.
اشک از چشمان سارا سرازیر شد احساس کرد بار بزرگی از روی قلبش برداشته شده است.
تمام ترس هایی که در این چند روز تحمل کرده بود، ناگهان کمی سبک تر شدند بعد آرام زمزمه کرد خدایا شکرت…
مسیح آرام خندید و گفت اولین چیزی که بعد از رسیدنم به ذهنم آمد این بود که باید به تو خبر بدهم.
سارا پرسید میدانی چقدر دعا می کردم؟
مسیح جواب داد می دانم.
سارا اشک هایش را پاک کرد و پرسید حالا کجا هستی؟
مسیح نام شهری را گفت و بعد ادامه داد فعلاً در یک مرکز اقامتی هستم. هنوز خیلی از کارها باقی مانده، اما مهم این است که سالم رسیدم.
سارا لبخند زد و گفت خدا را شکر.
مسیح چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت سارا…
سارا جواب داد جانم؟
مسیح گفت می دانم که سخت است. می دانم که از من دور شده ای. اما می خواهم یک چیز را فراموش نکنی من هنوز همان آدم هستم. همان مسیحی که روز اول در دانشگاه عاشقت شد. فاصله هیچ چیزی را تغییر نمی دهد.
اشک دوباره در چشمان سارا جمع شد و لب زد و من هنوز همان سارا هستم که به تو باور دارد.
آن شب ساعت ها با هم صحبت کردند، اما از همان شب، کم کم همه چیز تغییر کرد.
مسیح وارد مرحله تازه ای از زندگی اش شده بود.
کارهای اقامت، صنف های زبان، پیدا کردن کار و ساختن یک زندگی جدید تمام وقت و انرژی او را می گرفت.
دیگر مثل گذشته نمی توانست هر شب ساعت ها با سارا صحبت کند.
بعضی روزها فقط یک پیام کوتاه می فرستاد.
بعضی شب ها آنقدر خسته بود که وسط صحبت خوابش می برد.
سارا همه این ها را می دید دلش می گرفت، اما شکایتی نمی کرد با خودش می گفت فعلاً سختی می کشد تا آینده ما ساخته شود.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و پنج:
دیدن اشک های سارا قلبش را به درد می آورد، اما تصمیمش را گرفته بود.
لبخند آرامی زد و گفت نترس، سارا من همه چیز را درست می کنم. بگذار بروم. من نمی توانم آرزوهایم را اینجا به حقیقت تبدیل کنم باور کن اگر راه دیگری می دیدم، هرگز چنین تصمیمی نمی گرفتم.
سپس با صدایی آرام تر گفت و لطفاً گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… چون من برای آینده مان تلاش می کنم. تمام این سختی ها را تحمل می کنم تا روزی برسد که هیچ کدام از ما نگران فردا نباشیم.
سارا چیزی نگفت فقط در سکوت به او نگاه کرد می خواست حرف هایش را باور کند می خواست به وعده هایش اعتماد کند اما در اعماق قلبش، ترسی شکل گرفته بود که برای اولین بار نمی توانست آن را نادیده بگیرد.
ده روزی گذشت و این ده روز برای سارا از هر زمان دیگری سخت تر بود.
هر بار که با مسیح صحبت می کرد، سعی می کرد لبخند بزند و او را تشویق کند، اما هرچه زمان رفتن نزدیک تر می شد، دلش بیشتر سنگین می شد.
بالاخره روز موعود فرا رسید.
روزی که مسیح باید افغانستان را ترک می کرد.
صبح زود، پیش از آنکه راهی میدان هوایی شود، آخرین تماسش را با سارا گرفت.
هیچکدام نمی دانستند چه بگویند.
تمام حرف هایی که باید گفته می شد، در روزهای گذشته گفته شده بود.
فقط سکوت بود و دلتنگی.
در آخر، مسیح آرام گفت منتظرم بمان.
و سارا با چشمانی اشک آلود جواب داد مواظب خودت باش.
تماس قطع شد.
و چند ساعت بعد، مسیح از افغانستان خارج شد.
آن روز برای سارا شبیه روزهای عادی نبود چیزی از زندگی اش جدا شده بود.
از صبح تا شب، بی اختیار اشک می ریخت.
نه به خاطر اینکه امیدش را از دست داده بود، بلکه به خاطر سنگینی دوری.
سال ها عادت کرده بود هر زمان بخواهد صدای مسیح را بشنود، او را ببیند یا بداند در همان شهر و همان آسمان زندگی می کند.
اما حالا میان آن ها هزاران کیلومتر فاصله افتاده بود.
آن شب، وقتی در اتاقش تنها نشسته بود، تلفنش را برداشت و به آخرین پیام مسیح نگاه کرد.
پیامی کوتاه که نوشته بود: به من اعتماد کن. بر می گردم تا زندگی ما را بسازیم.
سه روز از رفتن مسیح گذشته بود.
برای سارا، این سه روز بیشتر شبیه سه ماه سپری شده بود.
هر بار که موبایلش زنگ می خورد، قلبش تندتر می تپید. هر بار که صفحه موبایل روشن می شد، بی اختیار امیدوار می شد نام مسیح را ببیند.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و چهار:
سارا ادامه داد اگر یک سال شد؟ اگر دو سال شد؟ اگر بیشتر شد؟ من با خانواده ای زندگی می کنم که هر روز از من می پرسند تا چه وقت می خواهی منتظر بمانی. تو می گویی صبر کن، اما هیچ زمانی به من نمی دهی.
مسیح دست سارا را میان دستش گرفت و با صدایی آرام گفت چون خودم هم نمی دانم دقیقاً چقدر طول می کشد. اما یک چیز را می دانم؛ من تو را دوست دارم و برای آینده مان تلاش می کنم.
سارا نگاهی به سمت بهشته انداخت. دخترخاله اش از دور گاهی به آن ها نگاه می کرد سارا آرام دستش را از میان دستان مسیح بیرون کشید و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد گفت یعنی من باید دوباره صبر کنم؟
مسیح چیزی نگفت.
سارا ادامه داد چرا قبل از رفتنت نامزد نمی شویم؟ خانواده ات را بفرست. نامزد می شویم، بعد تو برو. وقتی آنجا مستقر شدی، کارهای مرا هم جریان بینداز.
مسیح آهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت عزیزم، باور کن من بارها به این موضوع فکر کرده ام. خودم هم دوست داشتم قبل از رفتنم نامزد شویم.
سارا پرسید پس چرا نمی شود؟
مسیح جواب داد چون واقعیت زندگی با آرزو فرق دارد، سارا.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد حالا فرض کن خانواده ام برای خواستگاری بیایند. خانواده ات بپرسند پسر چی کار می کند؟ درآمدش چیست؟ برای آینده چه برنامه ای دارد؟ چی جواب بدهند؟
سارا خواست چیزی بگوید، اما مسیح ادامه داد از طرف دیگر، خودت میدانی تا وقتی کار نداشته باشم، خانواده ام هم راضی نمی شوند برای خواستگاری بیایند. آن ها سال ها زحمت کشیده اند تا درس بخوانم. حالا انتظار دارند روی پای خودم بایستم.
سارا به سختی اشک هایش را کنترل می کرد.
مسیح با مهربانی گفت این همه سال صبر کردی… فقط یک سال دیگر هم صبر کن. به تو قول می دهم. همین که آنجا رسیدم، هر کاری لازم باشد می کنم تا کار پیدا کنم و خانواده ام را بفرستم.
سارا این بار دیگر نتوانست نگرانی اش را پنهان کند و با التماس گفت مسیح… لطفاً نرو.
صدایش لرزید ولی ادامه داد من نمی خواهم در خارج زندگی کنم. همین جا زندگی می کنیم. با کم می سازیم. اگر لازم باشد سختی می کشیم، اما با هم هستیم.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد و افزود من نمی خواهم از هم دور شویم… می ترسم.
مسیح برای لحظه ای سکوت کرد.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و سه:
مسیح با درماندگی گفت هیچ چیز مشخص نیست. شاید یک سال، شاید دو سال… شاید بیشتر.
سارا لبخند تلخی زد و پرسید و من در این مدت چی کار کنم؟
مسیح راحت جواب داد منتظرم بمانی.
این بار سارا خندید اما خنده ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت و زمزمه کرد منتظر بمانم؟
بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت مسیح، تو میدانی خانواده من چطور هستند. میدانی همین حالا هم به سختی خواستگارها را رد می کنم.
مسیح با نگرانی گفت می دانم.
سارا برای اولین بار در آن دیدار صدایش را کمی بلند کرد و گفت نخیر… نمی دانی اگر می دانستی، از من نمی خواستی چند سال دیگر هم منتظر بمانم.
دوباره سکوت میانشان نشست مسیح دستش را روی میز گذاشت و گفت سارا، من هنوز همان آدم هستم. هنوز همانقدر دوستت دارم. مهاجرت کردن به این معنی نیست که از تو دست کشیده ام.
سارا به او نگاه کرد در نگاهش ناراحتی بود، اما خشم نبود.
فقط ترس ترس از آینده ای که ناگهان مبهم شده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم از تو دور شوم. می خواهم بروم تا بتوانم برگردم و با سربلندی به خواستگاری ات بیایم.
سارا سرش را پایین انداخت دستانش را به هم فشرد.
تمام راهی که با هم آمده بودند از مقابل چشمانش گذشت و با ناراحتی گفت یعنی همه چیز را تصمیم گرفته ای و حالا فقط آمده ای به من خبر بدهی؟
مسیح با عجله گفت نخیر سارا، موضوع این نیست…
سارا حرفش را قطع کرد و گفت پس چیست؟ من این همه مدت هر روز از تو می پرسیدم وظیفه پیدا کردی یا نه. هر روز با نگرانی منتظر آینده مان بودم، اما تو در تمام این مدت به مهاجرت فکر می کردی و حتی یک بار هم لازم ندانستی با من مشورت کنی.
مسیح آهی کشید و گفت عزیزم می خواستم اول مطمئن شوم. نمی خواستم بی دلیل امیدوار یا نگران شوی.
سارا لبخندی تلخی زد و گفت نگران نشوم؟ حالا فکر می کنی نگران نیستم؟
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
صدای آرام موسیقی کافه در فضا می پیچید، اما برای هر دوی آن ها هیچ صدایی وجود نداشت.
مسیح دوباره گفت عشقم، فقط به آینده ما فکر کن. من قانونی به اروپا میروم. آنجا کار پیدا می کنم، زندگی ام را می سازم و بعد خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. این بهترین راه است.
سارا به چشمانش خیره شد و پرسید و اگر زیاد طول کشید چه؟
مسیح جواب داد زیاد طول نمی کشد.
سارا پرسید از کجا میدانی؟
مسیح جوابی نداشت.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و دو:
مسیح و سارا رو به روی هم نشستند.
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
مسیح به سمت میز بهشته نگاه کرد و گفت چرا دختر خاله ات را با خودت آوردی؟ اگر برایت مشکلی پیدا شود چی؟
سارا لبخند کمرنگی زد و گفت تو خودت دیشب گفتی هر طوری شده باید همدیگر را ببینیم. خودت میدانی که من اجازه ندارم تنها از خانه بیرون شوم. مجبور شدم بهشته را با خودم بیاورم.
بعد با اطمینان ادامه داد نگران نباش. من و بهشته مثل خواهر هستیم. او به کسی چیزی نمی گوید.
سپس کنجکاوانه به چشمان مسیح نگاه کرد و پرسید حالا بگو چی شده؟ چرا اینقدر اصرار داشتی مرا ببینی؟
لبخندی زد و پرسید وظیفه پیدا کردی؟
اما برخلاف انتظارش، مسیح لبخند نزد فقط آهی کشید.
آهی که باعث شد لبخند روی صورت سارا کمرنگ شود.
مسیح چند لحظه سکوت کرد، نمی دانست چگونه حرفش را آغاز کند.
بعد آرام گفت سارا… من می خواهم مهاجرت کنم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد سارا ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است پرسید چی؟
مسیح نگاهش را پایین انداخت و گفت من می خواهم از افغانستان بروم.
لبخند سارا کاملاً محو شد چند لحظه فقط به او نگاه کرد بعد پرسید یعنی چی؟ ناگهان؟
مسیح دست هایش را در هم گره زد و جواب داد ناگهانی نیست. چند وقت است که به این موضوع فکر می کنم.
سارا لب زد ولی چرا؟
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت چهار ماه است دنبال کار می گردم. هر جا رفتم یا کار نبود یا شرایطش مناسب نبود. هر روز می گذرد و من هنوز نتوانسته ام حتی یک قدم به سمت آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم بردارم.
سارا ساکت مانده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم سال ها تو را منتظر نگه دارم. نمی خواهم هر روز زیر فشار خانواده ات باشی و من فقط وعده بدهم.
این بار صدای سارا کمی لرزید و پرسید پس راه حلش رفتن است؟
مسیح با ناراحتی گفت شاید تنها راهی باشد که بتوانم زندگی ما را بسازم.
سارا نگاهش را از او گرفت به پنجره کافه خیره شد خیلی چیزها در ذهنش می چرخید.
تمام آن سال ها.
تمام وعده ها.
تمام شب هایی که درباره آینده حرف زده بودند.
بالاخره آهسته پرسید اگر بروی… چند سال طول می کشد؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد لب زد نمی دانم.
همین دو کلمه کافی بود.
اشک در چشمان سارا جمع شد، اما اجازه نداد پایین بیاید.
و گفت نمی دانی؟
نوت: برای نشر پارت هدیه پوست های امروزی را کامنت باران کنید.
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست و یک:
سارا نگاهش کرد مسیح لبخند زد و گفت این همه سال کنار هم ماندیم. حالا دیگر تا رسیدن به آخر راه فاصله زیادی نمانده است.
تو نگران نباش. من به فکر همه چیز هستم. فقط یک مدت دیگر هم صبر کن و خانواده ات را قانع کن که کمی منتظر بمانند.
سارا با مهربانی به او نگاه کرد و گفت تو هم نگران من نباش. هر کاری لازم باشد می کنم. فعلاً تمام تمرکزت روی پیدا کردن یک وظیفه خوب باشد. در مورد من تشویش نکن.
آن روز با امیدهای زیادی از هم جدا شدند.
چهار ماه گذشت.
چهار ماهی که برای سارا به کندی سپری می شد.
در این مدت تقریباً هر بار که با مسیح صحبت می کرد، فقط یک سؤال در ذهنش بود وظیفه پیدا کردی؟
و جواب مسیح همیشه تقریباً یکسان بود.
تلاش می کنم… ولی هنوز وظیفه مناسب پیدا نکرده ام.
روزها می گذشتند. یک مصاحبه موفق نمی شد. جایی تجربه کاری می خواستند. جایی معاش بسیار ناچیز بود و جایی اصلاً خبری از استخدام نبود.
در این میان فشار روی سارا هر روز بیشتر می شد.
خواستگارها یکی پس از دیگری می آمدند و خانواده اش مدام از او می خواستند تصمیم بگیرد اما او همچنان مقاومت می کرد با امیدی که به آینده و وعده های مسیح داشت.
تا اینکه یک روز، تلفن سارا زنگ خورد نام مسیح روی صفحه ظاهر شد هنوز سلام نکرده بود که متوجه هیجان در صدای او شد که گفت سارا، باید ببینمت.
سارا با تعجب گفت چی شده؟
مسیح گفت از پشت تلفن نمی توانم بگویم. فقط هر طوری شده فردا بیا. خیلی مهم است.
سارا نگران شد و گفت مرا میترسانی. اتفاقی افتاده؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد با صدایی که هیجانش را به سختی پنهان می کرد گفت نخیر… فقط باید ببینمت. خواهش می کنم.
بعد از پایان تماس، سارا مدت زیادی به موبایل در دستش نگاه کرد.
دلش هزار احتمال را مرور می کرد شاید بالاخره کار پیدا کرده بود، شاید می خواست خبر خوبی بدهد، شاید می خواست در مورد آینده شان صحبت کند یا شاید…
نفس عمیقی کشید و آن افکار را کنار زد.
فردا آنروز ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود که درِ کافه باز شد و سارا همراه دختری جوان وارد شد.
مسیح که از چند دقیقه قبل منتظر نشسته بود، با دیدن آن ها از جایش بلند شد.
سارا لبخند کوتاهی زد و گفت سلام.
مسیح جواب داد سلام.
نگاه مسیح به دختری که کنار سارا ایستاده بود افتاد.
سارا گفت مسیح جان، این بهشته است، دختر خاله ام.
مسیح با احترام سلام کرد و بهشته نیز پس از احوال پرسی کوتاهی لبخند زد و گفت شما راحت باشید، من در میز دیگر می نشینم.
بعد به سمت میز دیگری رفت و آن دو را تنها گذاشت.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت بیست:
سارا آهی کشید و گفت برایت در مورد خانواده ام گفته ام. خودت میدانی که نمی توانم هر وقت خواستم تنها از خانه بیرون شوم. اما کوشش می کنم مثل امروز بعضی وقت ها همدیگر را ببینیم.
بعد از جایش بلند شد و گفت فعلاً من میروم.
مسیح نیز از جا برخاست.
چند لحظه به رفتن سارا نگاه کرد و در دل آرزو کرد روزی برسد که دیگر برای دیدن او مجبور نباشند هزار بهانه و ترس را پشت سر بگذارند.
روزها به ماه تبدیل شد.
ماه ها یکی پس از دیگری گذشتند.
و سال ها آرام از پی هم آمدند.
در تمام آن مدت، عشق آن دو پخته تر شد. میان امتحان ها، پروژه ها، نگرانی های آینده و هزاران مشکل کوچک و بزرگ زندگی، همچنان کنار یکدیگر ماندند.
تا اینکه بالاخره سال آخر دانشگاه نیز به پایان رسید.
آن روز، آخرین امتحانشان تمام شده بود.
مسیح و سارا مثل همیشه به همان کافه ای رفتند که در تمام این سال ها گاهی در آن یکدیگر را می دیدند.
کافه برای هر دویشان پر از خاطره بود.
پشت همان میز همیشگی نشستند مسیح برای هر دو قهوه و کیک سفارش داد.
سارا با لبخندی که از خوشحالی پنهان نمی شد گفت بالاخره تمام شد.
مسیح لبخند زد و گفت بله… باورم نمی شود این همه سال اینقدر زود گذشت.
سارا گفت یاد روزی افتادم که برای اولین بار داخل صنف آمدم و تو تمام مدت به من نگاه می کردی.
مسیح خندید و گفت فکر میکردم متوجه نشده بودی.
سارا هم خندید بعد از چند لحظه سکوت، نگاهش جدی تر شد و گفت حالا باید هر چه زودتر برای خودت وظیفه پیدا کنی تا بتوانیم نامزد شویم.
مسیح سرش را تکان داد و گفت من هم این روزها فقط به همین موضوع فکر می کنم. باید زودتر کار پیدا کنم.
سارا آهی کشید و نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت این مدت من دانشگاه را بهانه کرده بودم. هر بار که خواستگاری می آمد، می گفتم می خواهم درسم را تمام کنم.
چند لحظه سکوت کرد بعد دوباره گفت ولی خودت میدانی در خانواده ما همین که اجازه دادند دانشگاه بخوانم هم آسان نبود. بعد از این دیگر بهانه ای ندارم.
برایم سخت تر می شود که همه را جواب بدهم.
مسیح متوجه نگرانی پنهان در صدایش شد.
سارا ادامه داد برای همین باید هرچه زودتر اقدام کنی. من تا امروز به خاطر تو منتظر مانده ام، اما نمی دانم تا چه وقت بتوانم خانواده ام را قانع کنم.
مسیح دستش را روی میز گذاشت و با اطمینان گفت نگران نباش. من هیچ وقت تو را تنها نمی گذارم. شاید چند ماه زمان بگیرد، اما هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا روی پای خودم بایستم.
2 400
تاوان یک عهد
قسمت نوزده:
مسیح گفت فقط یک مشکل وجود دارد. من هنوز درسم را تمام نکرده ام. اگر همین حالا با خانواده ام صحبت کنم، می دانم قبول نمی کنند. نه به خاطر تو؛ چون خانواده ام همیشه انتخاب همسر را به خودم سپرده اند. اما یک شرط دارند: اول باید درسم را تمام کنم و یک وظیفه مناسب پیدا کنم. بعد از آن، هر دختری را که انتخاب کنم، برایم خواستگاری می کنند.
چند لحظه سکوت کرد و سپس ادامه داد من می دانم تو دختر بااصالت و محترمی هستی و نمی خواهی سال ها در یک رابطه نامعلوم بمانی. حق هم داری. اما اگر مرا دوست داری، به من اعتماد کن و کنارم باش.
نگاهش را در نگاه سارا گره زد و با اطمینان گفت به تو قول می دهم. روزی که درس های ما تمام شود و بتوانم روی پای خودم بایستم، اولین کاری که می کنم این است که خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. من آینده ام را با تو می بینم، نه با هیچکس دیگر.
سارا چیزی نگفت فقط برای چند لحظه به چشمان او نگاه کرد نگاهی که این بار با روزهای اول فرق داشت. دیگر آن تردید و فاصله همیشگی در آن دیده نمی شد.
آرام لبخندی زد؛ لبخندی که از ته دل بود و گرمای عجیبی داشت.
بعد آهسته گفت من به تو باور دارم.
مسیح برای لحظه ای چیزی نگفت. شنیدن همین چند کلمه برایش از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.
سارا ادامه داد شاید اگر شخص دیگری این حرف ها را میزد، باورش نمی کردم. اما در این مدت تو را شناخته ام. می دانم آدمی نیستی که با احساسات کسی بازی کنی.
مسیح لبخند زد و گفت هیچوقت چنین کاری نمی کنم، مخصوصاً با تو.
سارا نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت من منتظر می مانم، اما یک شرط دارم.
مسیح با محبت گفت هر شرطی که باشد، قبول است.
سارا گفت روی درس هایت تمرکز کن. نمی خواهم روزی فکر کنی که به خاطر من از آینده ات عقب ماندی. اول درس هایت را تمام کن، بعد بقیه چیزها را با هم درست می کنیم.
مسیح با لبخند سر تکان داد و گفت قول می دهم.
سارا دستش را روی میز گذاشت و با لبخندی آرام گفت پس از امروز دیگر در مورد آینده نگران نیستم.
مسیح به او نگاه کرد.
سارا دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت حالا من باید بروم. به بهانه خرید از خانه بیرون شدم. نمی خواهم کسی مرا اینجا ببیند.
مسیح که دلش نمی خواست آن دیدار به این زودی تمام شود، لبخندی زد و گفت دوباره چی وقت اینگونه همدیگر را ببینیم؟ من دوست دارم گاهی بیرون از دانشگاه هم ببینمت. حداقل بتوانیم راحت با هم حرف بزنیم.
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
2 400
#جــــــــذابــــ...
#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻
𓆩•.👠✨🧥.•𓆪
#𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔
࿐••♡❤️♡••࿐
💄😘@Cute_girly0🕺👗
࿐••♡❤️♡••࿐
┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄
عاشقانه🤗👇
https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0
┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄
دخترونه💄👇
https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
