en
Feedback
💄💋𝑪𝒖𝒕𝒆 𝑮𝒊𝒓𝒍𝒚💃👗

💄💋𝑪𝒖𝒕𝒆 𝑮𝒊𝒓𝒍𝒚💃👗

Closed channel

‌‌🩵⃝⃔⤈ ﷽  ╭✨╯᮪ مدل لبــاس ╰💎✧ı آموزش آشپزی ╭✨╯᮪  مـدل مـــوی ╰👗✧I آموزش میکاپ ╭✨╯᮪  استوری و پروف ╰🛍✧ı  لف نده بی صدا ارتباط باما👇👇 @cuteeamgirl16_bot

Show more
2 405
Subscribers
-624 hours
-237 days
-7330 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+10
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+3
in 0 channels
Get PRO
May '26
+1
in 1 channels
Get PRO
April '26
+8
in 1 channels
Get PRO
March '26
+4
in 0 channels
Get PRO
February '26
+12
in 1 channels
Get PRO
January '26
+11
in 0 channels
Get PRO
December '25
+16
in 0 channels
Get PRO
November '25
+8
in 1 channels
Get PRO
October '25
+17
in 0 channels
Get PRO
September '25
+18
in 2 channels
Get PRO
August '25
+522
in 1 channels
Get PRO
July '25
+70
in 101 channels
Get PRO
June '25
+44
in 107 channels
Get PRO
May '25
+26
in 112 channels
Get PRO
April '25
+29
in 123 channels
Get PRO
March '25
+85
in 108 channels
Get PRO
February '25
+436
in 2 channels
Get PRO
January '25
+102
in 114 channels
Get PRO
December '24
+240
in 128 channels
Get PRO
November '24
+609
in 135 channels
Get PRO
October '24
+113
in 119 channels
Get PRO
September '24
+270
in 120 channels
Get PRO
August '24
+344
in 132 channels
Get PRO
July '24
+275
in 122 channels
Get PRO
June '24
+592
in 132 channels
Get PRO
May '24
+412
in 234 channels
Get PRO
April '24
+631
in 265 channels
Get PRO
March '24
+1 264
in 273 channels
Get PRO
February '24
+1 856
in 229 channels
Get PRO
January '24
+1 548
in 179 channels
Get PRO
December '23
+698
in 187 channels
Get PRO
November '23
+713
in 270 channels
Get PRO
October '23
+55
in 145 channels
Get PRO
September '23
+1 586
in 0 channels
Get PRO
August '23
+231
in 0 channels
Get PRO
July '23
+345
in 0 channels
Get PRO
June '23
+136
in 0 channels
Get PRO
May '23
+108
in 0 channels
Get PRO
April '23
+1 326
in 0 channels
Get PRO
March '23
+213
in 0 channels
Get PRO
February '23
+196
in 0 channels
Get PRO
January '23
+117
in 0 channels
Get PRO
December '22
+138
in 0 channels
Get PRO
November '22
+80
in 0 channels
Get PRO
October '22
+88
in 0 channels
Get PRO
September '22
+203
in 0 channels
Get PRO
August '22
+321
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
تاوان یک عهد قسمت سی و شش: سارا هر وقت فرصتی پیدا می‌ کرد، از موبایل مادرش به مسیح زنگ میزد. گاهی نیمه‌ های شب. گاهی وقتی همه خواب بودند و گاهی در چند دقیقه کوتاهی که کسی حواسش به او نبود اما دیگر هیچ ‌چیز مثل گذشته نبود. مسیح هر بار که نام سارا روی صفحه تلفنش ظاهر می‌ شد، احساس سنگینی می‌ کرد. بعضی وقت‌ ها تماسش را جواب می‌ داد. بعضی وقت ‌ها به بهانه مشغول بودن، خستگی یا کار، تماس را رد می‌ کرد. اما حقیقت چیز دیگری بود او از سارا فرار می‌ کرد. از صدای دختری که هنوز با تمام وجود به او اعتماد داشت. از وعده‌ هایی که خودش داده بود و از حقیقتی که جرئت گفتنش را نداشت. بارها تصمیم گرفت همه چیز را بگوید. بارها خواست اعتراف کند که مدت‌ هاست نامزد شده است. اما هر بار، وقتی صدای سارا را می‌ شنید، تمام حرف‌ هایش در گلویش گیر می‌ کرد تا اینکه یک شب، همه چیز تغییر کرد. آن شب سارا بعد از چند دقیقه صحبت، ناگهان گفت مسیح… دیگر نمی‌ خواهم منتظر بمانم. مسیح که روی تخت دراز کشیده بود، ابروهایش را در هم کشید و پرسید منظورت چیست؟ سارا گفت می‌ خواهم خانواده‌ ات را به خواستگاری بفرستی. قلب مسیح فرو ریخت اما خودش را آرام نشان داد و پرسید عزیزم چرا ناگهان این حرف را میزنی؟ صدای سارا لرزید و گفت چون دیگر وقت ندارم. مسیح پرسید چی شده؟ چند ثانیه سکوت برقرار شد. سپس سارا آهسته گفت پدرم می‌ خواهد مرا شوهر بدهد. مسیح بی‌ اختیار از جایش نشست و پرسید شوهر بدهد؟ سارا کوتاه جواب داد بله. مسیح نفس عمیقی کشید و گفت سارا، ببین… من فعلاً نمی‌ توانم اقدامی کنم. باید کمی دیگر صبر… سارا با صدایی آمیخته به درماندگی حرفش را قطع کرد و گفت دیگر چقدر صبر کنم، مسیح؟ چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد میدانی چند سال است که صبر می‌کنم؟ چند سال است به امید روزی زندگی می‌ کنم که بیایی و به وعده ‌هایت عمل کنی؟ و از همه بدتر این ‌که این بار همه چیز فرق می‌ کند. خانواده ‌ام دیگر نظر مرا نمی‌ پرسند. تصمیم‌ شان را گرفته ‌اند. مسیح با نگرانی پرسید چه تصمیمی؟ سارا آهی کشید آهی که پر از خستگی بود بعد گفت مردی برایم پیدا کرده‌ اند. مردی که هجده سال از من بزرگ‌ تر است… و همسر اولش چند سال پیش فوت کرده. برای چند لحظه سکوت سنگینی میانشان حاکم شد. سپس مسیح با ناباوری گفت خانواده‌ ات چطور می‌ توانند چنین تصمیمی بگیرند؟ چطور می‌ خواهند تو را به یک مرد زن‌ مرده بدهند؟

2
تاوان یک عهد قسمت سی و پنج: سارا ادامه داد هر شب فکر می‌ کردم حالا تو چه حالی داری. فکر می‌ کردم شاید خیال کرده باشی فراموشت کرده‌ ام یا دیگر نمی‌ خواهم با تو حرف بزنم. صدایش آرام‌ تر شد و افزود فقط همین ناراحتم می‌ کرد که هیچ راهی نداشتم به تو خبر بدهم که هنوز همان سارا هستم… همان سارا که هنوز به وعده‌ هایت باور دارد. مسیح در سکوت به حرف‌ های سارا گوش می‌ داد. هر جمله‌ ای که از دهان او بیرون می‌ آمد، احساس سنگینی بیشتری روی قلبش می‌ گذاشت. او در این دو ماه و نیم، در کنار صدف روزهای خوشی را سپری کرده بود. خندیده بود برای آینده برنامه ریخته بود و کم‌ کم سارا را به گوشه‌ ای از خاطراتش رانده بود. اما حالا صدای لرزان سارا همه آن خاطرات را زنده کرده بود. سارا با گریه ادامه داد میدانی سخت‌ ترین قسمت چی بود؟ مسیح آرام گفت چی بود؟ سارا جواب داد اینکه هیچ راهی برای رساندن خبر به تو نداشتم. هر شب فکر می‌ کردم تو چقدر نگرانم هستی. فکر می‌ کردم شاید خیال کرده باشی خودم دیگر نمی‌ خواهم با تو حرف بزنم. بارها خواستم از مادرم بخواهم موبایلش را بدهد تا برایت پیام بگذارم، اما جرئت نمی‌ کردم. اگر می‌ فهمیدند، نمی ‌دانم این بار چه بلایی سرم می‌ آوردند. مسیح چشم‌ هایش را بست احساس می‌ کرد گلویش خشک شده است. سارا آهسته گفت فقط همین امید را داشتم که یک روز دوباره صدایت را بشنوم. چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. سپس سارا با صدایی آرام‌ تر پرسید تو خوب هستی؟ مسیح کوتاه جواب داد بله… سارا دوباره پرسید هنوز سر کار میروی؟ مسیح گفت بله. سارا لبخند کمرنگی زد حتی از پشت تلفن هم می‌ شد آن را حس کرد. بعد گفت خدا را شکر. دوباره سکوت سنگینی میان شان حاکم شد بعد از چند لحظه سارا گفت مسیح… مسیح جواب داد جانم؟ سارا گفت این دو ماه هر شب به وعده‌ هایت فکر می‌ کردم. قلب مسیح فشرده شد. سارا افزود به روزی که گفتی خانواده ‌ات را برای خواستگاری میفرستی به روزی که گفتی فقط کمی دیگر صبر کن. صدایش پر از امید بود امیدی که مسیح را بیشتر از هر چیزی آزار میداد زیرا او حقیقت را میدانست حقیقتی که سارا هنوز از آن بی‌ خبر بود. دستش را روی پیشانی‌ اش گذاشت نمیدانست چگونه باید این همه امید را با چند جمله نابود کند. سارا ادامه داد حالا که دوباره توانستم با تو حرف بزنم، حس می‌ کنم همه آن سختی‌ ها ارزشش را داشت. از آن روز، سارا و مسیح دوباره با هم در تماس شدند.
106
3
تاوان یک عهد قسمت سی و چهار: با دیدن نام سارا، قلبش ناگهان لرزید چند ثانیه به صفحه موبایل خیره ماند. در همین لحظه صدف با خستگی گفت عزیزم، خیلی خسته ‌ام. اگر اجازه بدهی بخوابم. مسیح نگاهش را از صفحه برنداشت و گفت البته عزیزم. استراحت کن. شب بخیر. بعد از خداحافظی، چند دقیقه‌ ای در سکوت نشست. ذهنش آشفته شده بود در تمام این مدت هیچ خبری از سارا نداشت. نه تماس، نه پیام، نه هیچ نشانه ‌ای. در همین فکرها بود که دوباره همان شماره تماس گرفت. این بار جواب داد و گفت سلام سارا… خوب هستی؟ هنوز جمله ‌اش تمام نشده بود که صدای گریه سارا را شنید. چند لحظه فقط صدای نفس‌ های بریده و هق‌ هق گریه به گوش می‌ رسید. سپس سارا با صدایی لرزان گفت چقدر دلم برایت تنگ شده بود… مسیح ابروهایش را در هم کشید و پرسید کجا بودی؟ چرا هیچ خبری از تو نبود؟ همه‌ چیز خوب است؟ سارا آهی کشید آهی که پر از درد بود و بعد گفت نمی‌ دانی چی شد… چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد آن شبی که با تو صحبت می‌ کردم، برادرم مرا دید. موبایلم را گرفت و تمام پیام‌ های ما را خواند. صدایش شکست و با گریه گفت بعد همه ‌چیز خراب شد. اشک اجازه نداد بیشتر حرف بزند. مسیح در سکوت منتظر ماند. سارا پس از چند لحظه با گریه ادامه داد نمی‌ دانی چقدر لت‌ و کوب شدم… نمی ‌دانی این دو ماه و نیم چقدر برایم سخت گذشت. گریه امانش را بریده بود. مسیح آرام پرسید چرا زودتر از موبایل مادرت برایم پیام نگذاشتی؟ من واقعاً نگران شده بودم. سارا خنده تلخی میان گریه‌ هایش کرد و گفت پیام بگذارم؟ بعد آهسته گفت دو ماه در اتاقم زندانی بودم، مسیح. قلب مسیح فشرده شد. سارا ادامه داد برادرم همه‌ چیز را به پدرم گفت. هیچکس با من حرف نمیزد. فقط روزی یک بار غذا می‌ آوردند و می‌ رفتند. صدایش آرام ‌تر شد و زمزمه کرد طوری که فکر میکردم مجرم هستم… اشک‌ هایش دوباره سرازیر شد و با درد گفت همین حالا هم تمام بدنم پر از زخم و کبودی است. مسیح بی‌ اختیار چشم‌ هایش را بست برای لحظه ‌ای نتوانست چیزی بگوید. بعد آهسته پرسید حالا چطور توانستی با من تماس بگیری؟ سارا جواب داد چند روز پیش، بعد از خواهش‌ ها و گریه ‌های زیاد مادرم، بالاخره اجازه دادند از اتاق بیرون شوم. لحظه ‌ای سکوت کرد بعد آهسته گفت امشب هم به زحمت توانستم موبایل مادرم را بگیرم و برایت پیام بگذارم. بعد با صدایی که هنوز از گریه می‌ لرزید گفت میدانم این مدت خیلی نگرانم بودی… اشک از چشمانش جاری شد و ادامه داد اما باور کن، بیشتر از هر چیزی من نگران تو بودم. مسیح چیزی نگفت.
124
4
تاوان یک عهد قسمت سی و سه: موبایل را روی میز گذاشت و هر دو دستش را روی صورتش کشید. برای اولین بار بعد از مدت‌ ها، احساس کرد شاید زندگی خودش مسیر دیگری پیدا کرده باشد، اما زندگی سارا هنوز در همان نقطه ‌ای گیر مانده که سال‌ ها پیش رهایش کرده بود. یک ماه گذشت. در تمام این مدت از سارا هیچ خبری نشد. نه تماسی. نه پیامی. نه حتی یک نشانه کوچک. در روزهای اول، مسیح چند بار به صفحه گفتگویشان سر زد، اما کم‌ کم این کار هم از عادتش افتاد. زندگی با سرعت زیادی پیش می‌ رفت. کار، درس زبان، رفت‌ و آمد و مهم ‌تر از همه، صدف. هر روز بیشتر درگیر ساختن آینده‌ ای می‌ شد که برای خودش و صدف تصور کرده بود. و به مرور، نام سارا کمتر از گذشته در ذهنش ظاهر می‌ شد. گاهی شب‌ ها پیش از خواب خاطره ‌ای از دانشگاه به یادش می‌ آمد؛ دختری که همیشه آخر صنف می‌ نشست، آرام حرف میزد و با چشمانش بیشتر از زبانش سخن می‌ گفت. اما آن خاطره ‌ها هم دیگر مثل گذشته قلبش را به درد نمی ‌آورد. زمان، بی‌ رحمانه همه چیز را کمرنگ می‌ کرد. تا اینکه یک روز تلفنش زنگ خورد. مادرش بود مسیح لبخندی زد و تماس را جواب داد هنوز سلامش تمام نشده بود که مادرش گفت مبارک باشد پسرم! مسیح با تعجب خندید و پرسید خیر باشد مادر جان، چی شده؟ مادرش بی احساس گفت امروز خانواده صدف جواب نهایی‌ شان را دادند. شیرینی گرفته شد. برای چند ثانیه مسیح چیزی نگفت مغزش فرصت درک این خبر را نداشت بعد ناگهان لبخند بزرگی روی صورتش نشست. و گفت واقعاً؟ مادرش جواب داد بلی پسرم. مبارکت باشد. مسیح از جایش بلند شد و بی‌ اختیار چند قدم در اتاق راه رفت. تمام خستگی ماه‌ های گذشته از تنش بیرون رفت. تمام تلاش ‌ها، تمام سختی‌ ها و تمام روزهایی که برای رسیدن به این لحظه جنگیده بود، ناگهان ارزش پیدا کردند. مادرش با خنده گفت حالا دیگر رسماً داماد شدی. مسیح خندید خنده‌ ای از ته دل. شاید برای اولین بار بعد از مدت‌ ها، آن روز برای او زیباترین روز زندگی‌ اش بود. یک و نیم ماه از نامزدی مسیح و صدف می‌ گذشت. این مدت برای مسیح پر از آرامش و خوشی بود. هر روز بعد از برگشتن از کار، ساعت‌ ها با صدف صحبت می‌ کرد. از خانه‌ ای که روزی خواهند داشت، از مراسم عروسی، از آینده و آرزوهایی که برای زندگی مشترکشان در سر می‌ پروراندند. آن شب نیز مثل همیشه با صدف مصروف صحبت بود که ناگهان موبایلش زنگ خورد. شماره ناشناس بود بدون توجه تماس را رد کرد اما چند دقیقه بعد پیامی دریافت کرد. «سلام مسیح جان، سارا هستم. این شماره مادرم است. لطفاً جواب بده.»
253
5
تاوان یک عهد قسمت سی و دو: منتظرم… این کلمه تا مدت‌ ها بعد از پایان تماس در ذهن مسیح می‌ پیچید. منتظرم… او هنوز منتظر بود. در حالی که خودش مدت‌ ها بود مسیر دیگری را انتخاب کرده بود. آن شب تا دیروقت خوابش نبرد بارها به سقف اتاق خیره شد و برای اولین بار این سؤال به ذهنش آمد: آیا بدترین خیانت دروغ گفتن است… یا امیدوار نگه داشتن کسی که دیگر قصد بازگشت به سویش را نداری؟ چند روز گذشت و موضوع نامزدی مسیح و صدف هر روز جدی‌ تر می‌ شد. خانواده ‌ها بیشتر از قبل با هم در رفت‌ و آمد بودند و صحبت‌ های اولیه کم‌ کم رنگ واقعیت به خود می‌ گرفت. اما در میان تمام این اتفاقات، یک موضوع هنوز مانند سنگی روی سینه مسیح سنگینی می‌ کرد. سارا. او دیگر نمی‌ توانست بیشتر از این سکوت کند. هر روز که می‌‌ گذشت، احساس می‌ کرد بیشتر در حق او ظلم می‌ کند. آن شب بعد از ساعت‌ ها کلنجار رفتن با خودش، بالاخره تصمیم گرفت همه چیز را تمام کند. شماره سارا را گرفت چند لحظه بعد صدای آشنایش در موبایل پیچید که گفت سلام عزیزم. مسیح برای لحظه‌ ای چشم‌ هایش را بست. نمی‌ دانست چرا شنیدن همین یک کلمه، کار را برایش سخت‌ تر می‌ کرد. بعد از چند دقیقه احوال ‌پرسی، بالاخره گفت سارا جان… می‌ خواهم در مورد یک موضوع با تو صحبت کنم. سارا نرم و آرام گفت بگو عزیزم، گوش می‌ کنم. مسیح نفس عمیقی کشید و گفت راستش یک چیزی را باید برایت… اما ناگهان صدای مردی از آن سوی خط بلند شد که گفت این وقت شب با کی صحبت می‌ کنی؟ صدای سارا رنگ اضطراب گرفت و جواب داد دوستم است، لالا جان. مرد با عصبانیت گفت زود باش موبایلت را بده! چند لحظه همهمه شنیده شد سپس صدای خشمگین مرد دوباره بلند شد که داد زد دختر بی‌ حیا! قلب مسیح فرو ریخت بی‌ اختیار تماس را قطع کرد چند ثانیه به صفحه تلفن خیره ماند ذهنش پر از آشفتگی شده بود. سال‌ ها گذشته بود و او هیچوقت واقعاً درک نکرده بود که سارا برای حفظ این رابطه چه خطرهایی را به جان خریده است. چند لحظه بعد تلفنش دوباره زنگ خورد. شماره سارا بود مسیح جواب داد اما این بار صدای سارا نبود صدای همان مرد بود صدایی پر از خشم. با عصبانیت گفت او بی‌ غیرت! تو کی هستی؟ و دوباره. و دوباره. اما مسیح دیگر جواب نداد.
212
6
تاوان یک عهد قسمت سی و یک: این جمله را گفت، اما خودش هم می‌ دانست گفتنش آسان‌ تر از انجام دادنش است بعد قابلمه ‌ای را از داخل الماری بیرون آورد و روی گاز گذاشت و شعله آبی زیر قابلمه روشن شد. روزها پشت سر هم می‌ گذشت. اما مسیح هر بار که تصمیم می‌ گرفت حقیقت را به سارا بگوید، منصرف می‌ شد. گاهی شماره‌ اش را باز می‌ کرد و تا مرز تماس پیش می‌ رفت، اما در آخر موبایل را کنار می‌ گذاشت. گاهی ساعت‌ ها به صفحه گفت ‌و گویشان خیره می‌ شد و می‌ خواست همه چیز را در یک پیام بنویسد، اما هیچ جمله‌ ای کافی به نظر نمی‌ رسید. چگونه می‌ توانست به دختری که چند سال از عمرش را پای وعده‌ های او گذاشته بود بگوید دیگر آینده ‌ای برایشان نمی ‌بیند؟ برای همین سکوت را انتخاب کرده بود. سکوتی که هر روز سنگین‌ تر می‌ شد. از آن طرف، سارا هنوز با همان امید گذشته زندگی می‌ کرد. هر بار که با مسیح صحبت می‌ کرد، از آینده‌ شان حرف میزد. از روزی که خانواده ‌هایشان با هم آشنا شوند. از خانه‌ ای که قرار بود بسازند. از زندگی ‌ای که سال‌ ها برایش صبر کرده بود. و هر بار، مسیح فقط گوش می‌ داد کمتر از گذشته حرف میزد و کمتر از گذشته قول می‌ داد. اما سارا آنقدر به او اعتماد داشت که متوجه این تغییرات نمی‌ شد. یا شاید هم متوجه می‌ شد و نمی‌ خواست باورشان کند. یک شب، سارا طبق عادت همیشگی تماس گرفت. مسیح تازه از سر کار برگشته بود. خسته روی چوکی نشسته بود و به دیوار رو به‌ رو نگاه می‌ کرد. با دیدن نام سارا چند لحظه مردد ماند. بعد تماس را جواب داد و گفت سلام. صدای شاد سارا از پشت خط بلند شد که گفت سلام. خسته نباشی. مسیح کوتاه جواب داد ممنون. سارا چند لحظه سکوت کرد بعد گفت امروز مادرم دوباره در مورد خواستگارها صحبت می‌ کرد. قلب مسیح فشرده شد اما چیزی نگفت. سارا ادامه داد می‌ دانی؟ بعضی وقت‌ ها خسته می‌ شوم از بس باید جواب بدهم. ولی وقتی به وعده‌ ای که به من دادی فکر می‌ کنم، دوباره امیدوار می‌ شوم. مسیح چشم‌ هایش را بست. هر کلمه‌ ای که سارا می‌ گفت، مثل باری روی شانه‌ هایش می‌ نشست. آرام گفت سارا… سارا با‌ محبت جواب داد جانم؟ مسیح خواست حرف بزند خواست همه چیز را بگوید. خواست این دروغ طولانی را تمام کند اما در آخر فقط گفت مراقب خودت باش. سارا خندید و گفت این را هر بار می‌ گویی. بعد با مهربانی ادامه داد تو هم مواظب خودت باش. زیاد کار نکن. من منتظرم زودتر همه چیز درست شود.
211
7
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐ 💄😘@Cute_girly0🕺👗 ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐    ┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄ عاشقانه🤗👇 https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 ┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄ دخترونه💄👇            https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
268
8
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐ 💄😘@Cute_girly0🕺👗 ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐    ┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄ عاشقانه🤗👇 https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 ┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄ دخترونه💄👇            https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
275
9
تاوان یک عهد قسمت سی: مسیح لبخند زد و ادامه داد من همه شرایطت را قبول دارم جان و دلم. فقط می‌ خواهم با تو ازدواج کنم. می‌ بینی که وقتی گفتی نمی ‌خواهی در افغانستان زندگی کنی، به خاطرت همه چیز را رها کردم و اینجا آمدم. حالا هم تلاش می‌ کنم هر شرطی که خانواده ‌ات دارند برآورده کنم. صدف با رضایت و با عشوه گفت میدانم عزیزم. برای همین هم به تو اعتماد دارم. فقط همینگونه تلاش کن. به‌ زودی ما به هم میرسیم. چند لحظه بعد صدای زنی از دور شنیده شد که صدف را صدا می‌ زد. صدف گفت مادرم صدایم میزند. باید قطع کنم. بعداً صحبت می‌ کنیم. مسیح با محبت گفت درست است عزیزم. خیلی دوستت دارم. مواظب خودت باش. صدف کوتاه گفت تو هم همین ‌طور. تماس قطع شد خانه دوباره در سکوت فرو رفت مسیح موبایل را روی میز گذاشت اما هنوز دستش از روی آن کنار نرفته بود. بی‌ اختیار ذهنش به سمت سارا رفت. به دختری که سال‌ ها پیش در دانشگاه شناخته بود. دختری که سال‌ ها به او اعتماد کرده بود. دختری که هنوز منتظرش بود. مسیح نمی ‌دانست دقیقاً چه احساسی نسبت به سارا دارد. شاید روزی فکر می‌ کرد عاشق اوست شاید هم فقط مجذوب زیبایی و آرامش سارا شده بود. آن روزها هر چه احساس می‌ کرد، برایش واقعی به نظر میرسید اما بعد صدف وارد زندگی‌ اش شده بود و همه چیز تغییر کرده بود آنقدر ناگهانی و آنقدر عمیق که گاهی خودش هم از این تغییر تعجب می‌ کرد. حالا وقتی به آینده فکر می‌ کرد، فقط صدف را می‌ دید. فقط برای او تلاش می‌ کرد. فقط برای رسیدن به او شب و روز کار می‌ کرد. اما با تمام این‌ ها، هر بار نام سارا در ذهنش می‌ آمد، چیزی در درونش سنگینی می‌ کرد. عذاب وجدانی که هر روز بیشتر می‌ شد. او خوب می‌ دانست سارا چه چیزهایی را به خاطرش تحمل کرده است. سال‌ ها انتظار. سال‌ ها امید. سال‌ ها جنگیدن با خانواده و خواستگارهایی که یکی پس از دیگری می‌ آمدند و همه این سال‌ ها، سارا فقط به خاطر او صبر کرده بود. مسیح سرش را میان دستانش گرفت برای لحظه‌ ای احساس کرد نفس کشیدن هم سخت شده است. آرام زیر لب گفت حقش این نبود… اما حتی همین جمله هم چیزی را تغییر نمی‌ داد واقعیت این بود که دیگر قلبش جای دیگری بود و دیر یا زود باید این حقیقت را به سارا می‌ گفت. چند لحظه بعد سرش را تکان داد می‌ خواست افکارش را از ذهنش بیرون کند بعد آرام زمزمه کرد بزودی برایش می‌ گویم… باید بداند که می‌ تواند به خواست خانواده‌ اش ازدواج کند.
282
10
تاوان یک عهد قسمت بیست و نه: مادرش آهی کشید و گفت ببین مسیح، چند بار برایت گفته ‌ام، حالا هم می‌ گویم. من حس خوبی به این خانواده ندارم. مسیح خسته سرش را به دیوار تکیه داد این بحث را بارها شنیده بود. مادرش ادامه داد مادر دختر همیشه از پول حرف می‌ زند. پدرش هم معلوم نیست کجا است. ماه‌ ها ناپدید می‌ شود و بعد دوباره بر می‌ گردد. سر و وضع دخترانش هم مثل دختران خانواده دار نیست. بیست و چهار ساعت از خانه ای شان صدای داد و گفتگو میاید این خانواده آرامش ندارد. چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت از این دختر بگذر پسرم. به خدا هر دختری را بخواهی برایت خواستگاری می‌‌ کنیم، اما این یکی را نه. مسیح بی‌ حوصله گفت مادر جان، چرا نمی‌ فهمی؟ من صدف را دوست دارم من جز صدف کسی دیگر را نمی‌ خواهم. مادرش چیزی نگفت. مسیح ادامه داد یک سال قبل که تازه به همسایگی ما آمدند، از همان روز اول که دیدمش مهرش به دلم نشست. هر چه بیشتر شناختمش، بیشتر دوستش داشتم. مادرش گفت دوست داشتن همه‌ چیز نیست پسرم. مسیح جدی گفت برای من هست. مادرش دوباره آه کشید و گفت تو هنوز جوان هستی. فکر می‌ کنی عشق برای زندگی کافی است از طرفی من نمیدانم تو عاشق چی این دختر شدی؟ نه قیافه دارد نه خانواده ای درست… مسیح حرف مادرش را قطع کرد و گفت مادر، به بار آخر می‌ گویم، من صدف را دوست دارم. برای من او زیباترین دختر روی زمین است. من به خانواده‌ اش کاری ندارم، برای من خود صدف مهم است. مگر ندیدی چقدر دختر دیندار و باحجاب است؟ مادرش که می‌ دانست مسیح تصمیم خودش را گرفته، آهی کشید و گفت همه اش نقشه است چرا روز اول حجاب نداشت؟ چرا بعد از این که فهمید تو دوستش داری حجاب کرد؟ به هر صورت خودت بهتر می‌ دانی پسرم. من چیزهایی را که باید می‌ گفتم، گفتم. حالا خود دانی. من مسئولیت خودم را انجام دادم، اما این را بدان که هیچوقت این انتخابت را قبول نمی‌ کنم. بعد تماس را قطع کرد. مسیح چند لحظه به صفحه خاموش موبایلش خیره ماند. سپس نامی را از میان مخاطبانش پیدا کرد و تماس گرفت. چند لحظه بعد صدای دختری از پشت خط بلند شد که گفت الو… مسیح جان، خوب هستی عشقم؟ لبخندی روی لبان مسیح نشست و با عشق گفت سلام عشقم. صدایت را شنیدم، خوب‌ تر شدم. صدای خنده آرام صدف به گوشش رسید بعد پرسید با مادرت صحبت کردی؟ مسیح جواب داد بلی عزیزدلم. همین حالا حرف زدیم. صدف پرسید چی گفت؟ مسیح جواب داد در مورد امروز حرف زد. گفت امروز به خانه ای تان آمده و اگر شرایطی را که خانواده ‌ات گذاشته ‌اند قبول کنیم، شاید در خواستگاری بعدی جواب مثبت بدهید.
268
11
تاوان یک عهد قسمت بیست و هشت: مسیح بیشتر از قبل مصروف زندگی جدیدش شده بود. گاهی آنقدر خسته می‌ شد که فقط یک پیام کوتاه برای سارا می‌ فرستاد امروز خیلی خسته‌ ام، فردا صحبت می‌ کنیم. و سارا همیشه جواب می‌ داد مواظب خودت باش. اما بعد از فرستادن پیام، ساعت‌ ها به صفحه موبایلش نگاه می‌ کرد. منتظر پیامی دیگر. منتظر چند دقیقه بیشتر. منتظر همان توجهی که روزی تمام دنیایش بود. ماه‌ ها می‌ گذشتند و تماس‌ های طولانی آن‌ ها کم‌ کم کوتاه‌ تر می‌ شد. گاهی مسیح وسط صحبت می‌ گفت عزیزم، باید بروم. فردا زود بیدار می‌ شوم. گاهی می‌ گفت امروز واقعاً خسته ‌ام. و گاهی اصلاً فرصت تماس پیدا نمی‌ کرد. سارا هیچوقت شکایت نمی‌ کرد هر بار لبخند میزد و می‌ گفت اشکال ندارد، اول به کارهایت برس. اما بعد از پایان تماس، سکوت اتاقش سنگین‌ تر از همیشه می‌ شد. یک شب که روی تختش نشسته بود، به صفحه گفتگوی شان نگاه کرد. آخرین پیام از طرف خودش بود. هفت ساعت گذشته بود و هنوز جوابی نیامده بود. لبخند تلخی روی لب‌ هایش نشست نه از این بابت که مسیح جواب نداده بود بلکه از این بابت که خودش را در حال شمردن ساعت‌ ها و دقیقه‌ ها یافته بود. آن شب مسیح خسته ‌تر از همیشه از سر کار به خانه برگشت بعد از اینکه دست و صورتش را شست، خودش را روی تخت انداخت. تمام بدنش درد می‌ کرد صبح زود به صنف زبان رفته بود و بعد از آن تا شب کار کرده بود. چشمانش را بست تا شاید چند دقیقه‌ ای استراحت کند. در همین لحظه صفحه موبایلش روشن شد. دستش را دراز کرد و موبایل را برداشت با دیدن نام سارا روی صفحه، آهی کشید. چند ثانیه به صفحه نگاه کرد بعد بدون اینکه تماس را جواب بدهد، موبایل را کنار تخت گذاشت. چشمانش را بست دلش حوصله هیچ صحبتی را نداشت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای زنگ بلند شد. با بی‌ حوصلگی گفت چی از جانم می‌ خواهی… اما وقتی صفحه را نگاه کرد، نام مادرش را دید. نفس عمیقی کشید و تماس را جواب داد و گفت سلام مادر جان. صدای مادرش از آن سوی خط آمد که گفت جان مادر، خوب هستی؟ خانه رسیدی؟ مسیح از جایش بلند شد، تماس را روی بلندگو گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت و گفت بلی مادر جان، تقریباً نیم ساعت می‌ شود که رسیدم. چند دقیقه ‌ای از هر دری صحبت کردند تا اینکه مادرش ناگهان گفت راستی پسرم، امروز دوباره به خانه همسایه رفتیم از حرف های شان حدس زدم بزودی جواب مثبت میدهند. لبخند کمرنگی روی لبان مسیح نشست و زمزمه کرد ان شاالله.
228
12
#جــــــــذابــــ... #لباس_حاملگی#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌
#جــــــــذابــــ... #لباس_حاملگی#ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐ 💄😘@Cute_girly0🕺👗 ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐    ┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄ عاشقانه🤗👇 https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 ┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄ دخترونه💄👇            https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
256
13
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐ 💄😘@Cute_girly0🕺👗 ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐    ┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄ عاشقانه🤗👇 https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 ┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄ دخترونه💄👇            https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
267
14
تاوان یک عهد قسمت بیست و هفت: برای همین هر بار که دلتنگ می‌ شد، احساسش را در دلش نگه می‌ داشت و فقط برای موفقیت مسیح دعا می‌ کرد. از طرف دیگر، کارهای مسیح سریع‌ تر از آنچه خودش تصور می‌ کرد پیش می‌ رفت. چند ماه بعد توانست در صنف زبان ثبت‌ نام کند. در کنار آن نیز کاری پیدا کرد و مشغول شد. روزی که این خبر را به سارا داد، صدای خوشحالی سارا از پشت موبایل کاملاً معلوم بود و گفت واقعاً؟ زبان را هم شروع کردی؟ مسیح کوتاه جواب داد بلی. سارا دوباره پرسید و کار هم پیدا کردی؟ مسیح جواب داد بلی، فعلاً مشغول هستم. سارا از خوشحالی خندید و با خوشحالی گفت پس حالا می‌ توانی خانواده‌ ات را برای خواستگاری بفرستی. چند لحظه سکوت برقرار شد سکوتی که باعث شد لبخند روی لب‌ های سارا کمرنگ شود. بعد گفت مسیح؟ مسیح آهسته گفت عزیزم… من هم مثل تو می‌ خواهم هر چه زودتر نامزد شویم. سارا پرسید پس مشکل چیست؟ مسیح نفس عمیقی کشید بعد جواب داد فعلاً کاری که انجام می‌ دهم رسمی نیست. تا زمانی که مدارکم کامل نشود و وضعیت اقامتم تثبیت نگردد، نمی‌ توانم روی این درآمد حساب کنم. سارا ساکت ماند. مسیح ادامه داد می‌ خواهم وقتی خانواده‌ ام به خواستگاری تو می‌ آیند، با دست پر بیایند. نمی‌ خواهم خانواده ‌ات احساس کنند که برای آینده دخترشان برنامه مشخصی ندارم. سارا آهسته پرسید یعنی باز هم باید صبر کنیم؟ در صدایش ناامیدی پنهانی وجود داشت. مسیح گفت فقط کمی دیگر. می‌ خواهم همه ‌چیز درست و مطمئن باشد. سارا به پنجره اتاقش خیره شد این اولین بار نبود که کلمه «صبر» را می‌ شنید از روزی که دانشگاه تمام شده بود، زندگی‌ اش به انتظار گره خورده بود. انتظار برای پیدا شدن کار. انتظار برای مهاجرت. انتظار برای شروع زندگی جدید. و حالا انتظار برای تثبیت شدن شرایط. اما با وجود تمام خستگی ‌ای که در دلش جمع شده بود، باز هم گفت بسیار خوب… صبر می‌ کنم. مسیح لبخند زد و گفت تشکر که همیشه کنارم هستی. سارا نیز لبخندی زد اما این بار، بعد از پایان تماس، مدت زیادی به صفحه خاموش تلفنش خیره ماند. نمی‌ دانست چرا، اما از آن روز به بعد احساس عجیبی در دلش لانه کرده بود. حسی سنگین و مبهم، نه آنقدر واضح بود که بتواند نامی برایش پیدا کند و نه آنقدر کوچک که نادیده ‌اش بگیرد. بارها با خودش گفت شاید فقط دلتنگی است. شاید خسته شده از این همه انتظار. شاید هم به خاطر دوری مسیح است. اما هر چه بیشتر فکر می‌ کرد، کمتر به جواب می‌ رسید. فقط می‌ دانست که دیگر آن آرامش گذشته را ندارد. روزها پشت سر هم می‌ گذشت.
258
15
تاوان یک عهد قسمت بیست و شش: اما از او خبری نبود. سارا می‌ دانست که مسیر طولانی است و شرایط سفر آسان نیست، با این حال نگرانی لحظه‌ ای رهایش نمی ‌کرد. آن شب، نزدیک ساعت یازده بود که موبایلش زنگ خورد. با دیدن نام مسیح، قلبش از جا کنده شد. با عجله تماس را جواب داد و گفت الو؟ چند ثانیه سکوت بود. بعد صدای آشنای مسیح در گوشش پیچید که گفت سلام عزیز دلم. چشمان سارا پر از اشک شد و گفت مسیح… خوب هستی؟ کجا هستی؟ چرا این چند روز هیچ خبری ندادی؟ می‌ دانی چقدر نگران بودم؟ مسیح خسته به نظر می‌ رسید، اما در صدایش آرامش خاصی بود بعد با همان آرامش گفت ببخش مرا. نمی‌ خواستم نگران شوی. فقط شرایط طوری بود که نتوانستم تماس بگیرم. سارا نفس عمیقی کشید و پرسید حالا بگو… خوب هستی؟ لبخندی در صدای مسیح نشست و جواب داد خوب هستم. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت رسیدم. اشک از چشمان سارا سرازیر شد احساس کرد بار بزرگی از روی قلبش برداشته شده است. تمام ترس‌ هایی که در این چند روز تحمل کرده بود، ناگهان کمی سبک‌ تر شدند بعد آرام زمزمه کرد خدایا شکرت… مسیح آرام خندید و گفت اولین چیزی که بعد از رسیدنم به ذهنم آمد این بود که باید به تو خبر بدهم. سارا پرسید میدانی چقدر دعا می‌ کردم؟ مسیح جواب داد می‌ دانم. سارا اشک‌ هایش را پاک کرد و پرسید حالا کجا هستی؟ مسیح نام شهری را گفت و بعد ادامه داد فعلاً در یک مرکز اقامتی هستم. هنوز خیلی از کارها باقی مانده، اما مهم این است که سالم رسیدم. سارا لبخند زد و گفت خدا را شکر. مسیح چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت سارا… سارا جواب داد جانم؟ مسیح گفت می‌ دانم که سخت است. می‌ دانم که از من دور شده‌ ای. اما می‌ خواهم یک چیز را فراموش نکنی من هنوز همان آدم هستم. همان مسیحی که روز اول در دانشگاه عاشقت شد. فاصله هیچ چیزی را تغییر نمی‌ دهد. اشک دوباره در چشمان سارا جمع شد و لب زد و من هنوز همان سارا هستم که به تو باور دارد. آن شب ساعت ‌ها با هم صحبت کردند، اما از همان شب، کم‌ کم همه ‌چیز تغییر کرد. مسیح وارد مرحله تازه‌ ای از زندگی‌ اش شده بود. کارهای اقامت، صنف های زبان، پیدا کردن کار و ساختن یک زندگی جدید تمام وقت و انرژی او را می‌ گرفت. دیگر مثل گذشته نمی‌ توانست هر شب ساعت‌ ها با سارا صحبت کند. بعضی روزها فقط یک پیام کوتاه می‌ فرستاد. بعضی شب‌ ها آنقدر خسته بود که وسط صحبت خوابش می‌ برد. سارا همه این‌ ها را می‌ دید دلش می‌ گرفت، اما شکایتی نمی‌ کرد با خودش می‌ گفت فعلاً سختی می‌ کشد تا آینده‌ ما ساخته شود.
249
16
تاوان یک عهد قسمت بیست و پنج: دیدن اشک‌ های سارا قلبش را به درد می‌ آورد، اما تصمیمش را گرفته بود. لبخند آرامی زد و گفت نترس، سارا من همه‌ چیز را درست می‌ کنم. بگذار بروم. من نمی‌ توانم آرزوهایم را اینجا به حقیقت تبدیل کنم باور کن اگر راه دیگری می‌ دیدم، هرگز چنین تصمیمی نمی‌ گرفتم. سپس با صدایی آرام ‌تر گفت و لطفاً گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… چون من برای آینده‌ مان تلاش می‌ کنم. تمام این سختی ‌ها را تحمل می‌ کنم تا روزی برسد که هیچ ‌کدام از ما نگران فردا نباشیم. سارا چیزی نگفت فقط در سکوت به او نگاه کرد می‌ خواست حرف‌ هایش را باور کند می‌ خواست به وعده‌ هایش اعتماد کند اما در اعماق قلبش، ترسی شکل گرفته بود که برای اولین بار نمی‌ توانست آن را نادیده بگیرد. ده روزی گذشت و این ده روز برای سارا از هر زمان دیگری سخت‌ تر بود. هر بار که با مسیح صحبت می‌ کرد، سعی می‌ کرد لبخند بزند و او را تشویق کند، اما هرچه زمان رفتن نزدیک‌ تر می‌ شد، دلش بیشتر سنگین می‌ شد. بالاخره روز موعود فرا رسید. روزی که مسیح باید افغانستان را ترک می‌ کرد. صبح زود، پیش از آنکه راهی میدان هوایی شود، آخرین تماسش را با سارا گرفت. هیچکدام نمی‌ دانستند چه بگویند. تمام حرف‌ هایی که باید گفته می‌ شد، در روزهای گذشته گفته شده بود. فقط سکوت بود و دلتنگی. در آخر، مسیح آرام گفت منتظرم بمان. و سارا با چشمانی اشک‌ آلود جواب داد مواظب خودت باش. تماس قطع شد. و چند ساعت بعد، مسیح از افغانستان خارج شد. آن روز برای سارا شبیه روزهای عادی نبود چیزی از زندگی‌ اش جدا شده بود. از صبح تا شب، بی‌ اختیار اشک می‌ ریخت. نه به خاطر اینکه امیدش را از دست داده بود، بلکه به خاطر سنگینی دوری. سال‌ ها عادت کرده بود هر زمان بخواهد صدای مسیح را بشنود، او را ببیند یا بداند در همان شهر و همان آسمان زندگی می‌ کند. اما حالا میان آن‌ ها هزاران کیلومتر فاصله افتاده بود. آن شب، وقتی در اتاقش تنها نشسته بود، تلفنش را برداشت و به آخرین پیام مسیح نگاه کرد. پیامی کوتاه که نوشته بود: به من اعتماد کن. بر می‌ گردم تا زندگی‌ ما را بسازیم. سه روز از رفتن مسیح گذشته بود. برای سارا، این سه روز بیشتر شبیه سه ماه سپری شده بود. هر بار که موبایلش زنگ می‌ خورد، قلبش تندتر می‌ تپید. هر بار که صفحه موبایل روشن می‌ شد، بی‌ اختیار امیدوار می‌ شد نام مسیح را ببیند.
203
17
تاوان یک عهد قسمت بیست و چهار: سارا ادامه داد اگر یک سال شد؟ اگر دو سال شد؟ اگر بیشتر شد؟ من با خانواده ‌ای زندگی می‌ کنم که هر روز از من می‌ پرسند تا چه وقت می‌ خواهی منتظر بمانی. تو می‌ گویی صبر کن، اما هیچ زمانی به من نمی‌ دهی. مسیح دست سارا را میان دستش گرفت و با صدایی آرام گفت چون خودم هم نمی ‌دانم دقیقاً چقدر طول می‌ کشد. اما یک چیز را می‌ دانم؛ من تو را دوست دارم و برای آینده‌ مان تلاش می‌ کنم. سارا نگاهی به سمت بهشته انداخت. دخترخاله ‌اش از دور گاهی به آن‌ ها نگاه می‌ کرد سارا آرام دستش را از میان دستان مسیح بیرون کشید و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد گفت یعنی من باید دوباره صبر کنم؟ مسیح چیزی نگفت. سارا ادامه داد چرا قبل از رفتنت نامزد نمی‌ شویم؟ خانواده ‌ات را بفرست. نامزد می‌ شویم، بعد تو برو. وقتی آنجا مستقر شدی، کارهای مرا هم جریان بینداز. مسیح آهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت عزیزم، باور کن من بارها به این موضوع فکر کرده‌ ام. خودم هم دوست داشتم قبل از رفتنم نامزد شویم. سارا پرسید پس چرا نمی ‌شود؟ مسیح جواب داد چون واقعیت زندگی با آرزو فرق دارد، سارا. چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد حالا فرض کن خانواده ‌ام برای خواستگاری بیایند. خانواده ‌ات بپرسند پسر چی کار می‌ کند؟ درآمدش چیست؟ برای آینده چه برنامه ‌ای دارد؟ چی جواب بدهند؟ سارا خواست چیزی بگوید، اما مسیح ادامه داد از طرف دیگر، خودت میدانی تا وقتی کار نداشته باشم، خانواده ‌ام هم راضی نمی‌ شوند برای خواستگاری بیایند. آن‌ ها سال‌ ها زحمت کشیده ‌اند تا درس بخوانم. حالا انتظار دارند روی پای خودم بایستم. سارا به سختی اشک‌ هایش را کنترل می‌ کرد. مسیح با مهربانی گفت این همه سال صبر کردی… فقط یک سال دیگر هم صبر کن. به تو قول می‌ دهم. همین که آنجا رسیدم، هر کاری لازم باشد می‌ کنم تا کار پیدا کنم و خانواده‌ ام را بفرستم. سارا این بار دیگر نتوانست نگرانی‌ اش را پنهان کند و با التماس گفت مسیح… لطفاً نرو. صدایش لرزید ولی ادامه داد من نمی ‌خواهم در خارج زندگی کنم. همین جا زندگی می‌ کنیم. با کم می‌ سازیم. اگر لازم باشد سختی می‌ کشیم، اما با هم هستیم. اشکی از گوشه چشمش پایین آمد و افزود من نمی‌ خواهم از هم دور شویم… می‌ ترسم. مسیح برای لحظه ‌ای سکوت کرد.
198
18
تاوان یک عهد قسمت بیست و سه: مسیح با درماندگی گفت هیچ چیز مشخص نیست. شاید یک سال، شاید دو سال… شاید بیشتر. سارا لبخند تلخی زد و پرسید و من در این مدت چی کار کنم؟ مسیح راحت جواب داد منتظرم بمانی. این بار سارا خندید اما خنده‌ ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت و زمزمه کرد منتظر بمانم؟ بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت مسیح، تو میدانی خانواده من چطور هستند. میدانی همین حالا هم به سختی خواستگارها را رد می‌ کنم. مسیح با نگرانی گفت می‌ دانم. سارا برای اولین بار در آن دیدار صدایش را کمی بلند کرد و گفت نخیر… نمی‌ دانی اگر می‌ دانستی، از من نمی‌ خواستی چند سال دیگر هم منتظر بمانم. دوباره سکوت میانشان نشست مسیح دستش را روی میز گذاشت و گفت سارا، من هنوز همان آدم هستم. هنوز همانقدر دوستت دارم. مهاجرت کردن به این معنی نیست که از تو دست کشیده‌ ام. سارا به او نگاه کرد در نگاهش ناراحتی بود، اما خشم نبود. فقط ترس ترس از آینده‌ ای که ناگهان مبهم شده بود. مسیح ادامه داد من نمی‌ خواهم از تو دور شوم. می‌ خواهم بروم تا بتوانم برگردم و با سربلندی به خواستگاری‌ ات بیایم. سارا سرش را پایین انداخت دستانش را به هم فشرد. تمام راهی که با هم آمده بودند از مقابل چشمانش گذشت و با ناراحتی گفت یعنی همه ‌چیز را تصمیم گرفته‌ ای و حالا فقط آمده‌ ای به من خبر بدهی؟ مسیح با عجله گفت نخیر سارا، موضوع این نیست… سارا حرفش را قطع کرد و گفت پس چیست؟ من این همه مدت هر روز از تو می‌ پرسیدم وظیفه پیدا کردی یا نه. هر روز با نگرانی منتظر آینده‌ مان بودم، اما تو در تمام این مدت به مهاجرت فکر می‌ کردی و حتی یک بار هم لازم ندانستی با من مشورت کنی. مسیح آهی کشید و گفت عزیزم می‌ خواستم اول مطمئن شوم. نمی‌ خواستم بی‌ دلیل امیدوار یا نگران شوی. سارا لبخندی تلخی زد و گفت نگران نشوم؟ حالا فکر می‌ کنی نگران نیستم؟ چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. صدای آرام موسیقی کافه در فضا می‌ پیچید، اما برای هر دوی آن‌ ها هیچ صدایی وجود نداشت. مسیح دوباره گفت عشقم، فقط به آینده‌ ما فکر کن. من قانونی به اروپا میروم. آنجا کار پیدا می‌ کنم، زندگی ‌ام را می‌ سازم و بعد خانواده ‌ام را برای خواستگاری تو می‌ فرستم. این بهترین راه است. سارا به چشمانش خیره شد و پرسید و اگر زیاد طول کشید چه؟ مسیح جواب داد زیاد طول نمی ‌کشد. سارا پرسید از کجا میدانی؟ مسیح جوابی نداشت.
223
19
تاوان یک عهد قسمت بیست و دو: مسیح و سارا رو به‌ روی هم نشستند. چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. مسیح به سمت میز بهشته نگاه کرد و گفت چرا دختر خاله‌ ات را با خودت آوردی؟ اگر برایت مشکلی پیدا شود چی؟ سارا لبخند کمرنگی زد و گفت تو خودت دیشب گفتی هر طوری شده باید همدیگر را ببینیم. خودت میدانی که من اجازه ندارم تنها از خانه بیرون شوم. مجبور شدم بهشته را با خودم بیاورم. بعد با اطمینان ادامه داد نگران نباش. من و بهشته مثل خواهر هستیم. او به کسی چیزی نمی‌ گوید. سپس کنجکاوانه به چشمان مسیح نگاه کرد و پرسید حالا بگو چی شده؟ چرا اینقدر اصرار داشتی مرا ببینی؟ لبخندی زد و پرسید وظیفه پیدا کردی؟ اما برخلاف انتظارش، مسیح لبخند نزد فقط آهی کشید. آهی که باعث شد لبخند روی صورت سارا کمرنگ شود. مسیح چند لحظه سکوت کرد، نمی‌ دانست چگونه حرفش را آغاز کند. بعد آرام گفت سارا… من می‌ خواهم مهاجرت کنم. چند ثانیه سکوت برقرار شد سارا ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است پرسید چی؟ مسیح نگاهش را پایین انداخت و گفت من می‌ خواهم از افغانستان بروم. لبخند سارا کاملاً محو شد چند لحظه فقط به او نگاه کرد بعد پرسید یعنی چی؟ ناگهان؟ مسیح دست‌ هایش را در هم گره زد و جواب داد ناگهانی نیست. چند وقت است که به این موضوع فکر می‌ کنم. سارا لب زد ولی چرا؟ مسیح نفس عمیقی کشید و گفت چهار ماه است دنبال کار می‌ گردم. هر جا رفتم یا کار نبود یا شرایطش مناسب نبود. هر روز می‌ گذرد و من هنوز نتوانسته ‌ام حتی یک قدم به سمت آینده ‌ای که برای خودم تصور کرده بودم بردارم. سارا ساکت مانده بود. مسیح ادامه داد من نمی‌ خواهم سال‌ ها تو را منتظر نگه دارم. نمی‌ خواهم هر روز زیر فشار خانواده ‌ات باشی و من فقط وعده بدهم. این بار صدای سارا کمی لرزید و پرسید پس راه‌ حلش رفتن است؟ مسیح با ناراحتی گفت شاید تنها راهی باشد که بتوانم زندگی‌ ما را بسازم. سارا نگاهش را از او گرفت به پنجره کافه خیره شد خیلی چیزها در ذهنش می‌ چرخید. تمام آن سال ‌ها. تمام وعده‌ ها. تمام شب‌ هایی که درباره آینده حرف زده بودند. بالاخره آهسته پرسید اگر بروی… چند سال طول می‌ کشد؟ مسیح لحظه ‌ای سکوت کرد بعد لب زد نمی‌ دانم. همین دو کلمه کافی بود. اشک در چشمان سارا جمع شد، اما اجازه نداد پایین بیاید. و گفت نمی‌ دانی؟ نوت: برای نشر پارت هدیه پوست های امروزی را کامنت باران کنید.
268
20
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌
#جــــــــذابــــ... #ایــــده_لــــبــــاســــ🎈💖𖡻 ‏𓆩•.👠✨🧥.•𓆪 #𝙈𝙖𝙟𝙡𝙞𝙨𝙞✔ ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐ 💄😘@Cute_girly0🕺👗 ‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‎‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‎‌࿐••♡❤️♡••࿐    ┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄┄ عاشقانه🤗👇 https://t.me/+7EUN7HsmJyM2NzM0 ┄┅┄┅✶👒✶┄┅┄┄ دخترونه💄👇            https://t.me/+m9YnB1oUjxIyZGRl..
267