259
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
259
هان مشو نومید چون واقف نِهای از
سِرّ غیب
باشد اندر پرده "بازیهای پنهان" غم
مخور
سلام
صبحتون بخیر پر امید
آدینهای سرشار آرامش و خیروبرکت و بهترینها رو براتون در کنار عزیرانتون تمنا دارم براتون
😊💙
259
▫️یک باور اشتباه
بسیاری از افراد قبل از ازدواج فکر میکنند قبل از شروع زندگی، باید گربه را دم حجله کشت و برای این کار تلاش میکنند همسر آیندهشان را با دعوا، قهر، خواهش و هر راه دیگری که میدانند عوض کرده و شبیه خود کنند.
آنها فکر میکنند هم شکل بودن و هم رنگ بودن، تضمینی برای ازدواج موفق است، اما اشتباه میکنند...
اگر شما هم چنین فکری را در سر دارید، نباید فراموش کنید که شما و همسرتان، از دو خانواده و دو فرهنگ متفاوت هستید و هرگز نمیتوانید دنیا را از یک دریچه ببینید.
شما تجربهها و باورهای متفاوتی دارید و تا زمانی که در تعارض با هم قرار نگیرید و از این باورها چماقی برای کوبیدن هم نسازید، تهدیدی متوجه شما نخواهد بود!
🌲🌲🌲🌲🌲
259
🌺وقتی یک اتفاق با احساسات شدید همراه باشه (تحقیر، بیعدالتی، طرد شدن)، مغز اون رو عمیقتر ذخیره میکنه.
🔻🔺بخش آمیگدال در کنار هیپوکامپ باعث میشه خاطرات هیجانی با جزئیات بیشتری ثبت بشن.
🔻🔺اگر اون دعوا برایش حس ناامنی یا بیارزشی ایجاد کرده باشه، طبیعیه که هنوز جزئیاتش رو یادش باشه.
🔻🔺گاهی موضوع دعوا مهم نیست؛
حسی که پشتش مونده مهمه.
✔️اگر عذرخواهی واقعی، ترمیم یا گفتوگوی امن اتفاق نیفتاده باشه، مغز پرونده رو «بسته» نمیکنه.
🌻🌻🌻🌻🌻
259
🌺وقتی یک اتفاق با احساسات شدید همراه باشه (تحقیر، بیعدالتی، طرد شدن)، مغز اون رو عمیقتر ذخیره میکنه.
🔻🔺بخش آمیگدال در کنار هیپوکامپ باعث میشه خاطرات هیجانی با جزئیات بیشتری ثبت بشن.
🔻🔺اگر اون دعوا برایش حس ناامنی یا بیارزشی ایجاد کرده باشه، طبیعیه که هنوز جزئیاتش رو یادش باشه.
🔻🔺گاهی موضوع دعوا مهم نیست؛
حسی که پشتش مونده مهمه.
✔️اگر عذرخواهی واقعی، ترمیم یا گفتوگوی امن اتفاق نیفتاده باشه، مغز پرونده رو «بسته» نمیکنه.
🌻🌻🌻🌻🌻
259
🌺یکی از مهمترین چیزهایی که قبل از رابطه باید مورد توجه قرار بگیره «هوشِ هیجانی» فرد مقابل هست، یعنی اینکه اون باید بتونه به تو گوش بده، تو رو درک کنه و بهت احترام بذاره. رابطه با کسی که هوش هیجانی بالایی داره، شبیه تماشای آسمون پرستاره در سکوت شبه، امن، عمیق، دلنشین و آرامشبخش.
🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻
259
Repost from دریچه
من دلم نفرین بلد نیست پس دعایت میکنم
جان چشمان خودم را من فدایت می کنم
گفته بودی : رمز و راز زندگی را از بَرِی
علتش آن است که در قلبم صدایت می کنم
شانه ات سنگینی یک بار عشق را میکشید
من نوشتم : عشق من باشد رهایت می کنم
اه ،ماه بانو؛ قصه های عاشقی تقسیم شد؟
خاطرت جمع من برای عاشقیهایم سوایت میکنم
روضه رضوان من از درد تو درمان نداشت
گرچه گفتی تو شکستی من بنایت می کنم
تو تصور کن که یک رویای شیرینی؛ ولی
عشق من حتی نباشی من ...خدایت میکنم
اسی کوچک
259
🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
ما به آدمهایی نیاز داریم که خود را مدیون زندگانی بدانند، نه طلبکار آن.
به آدمهایی نیاز داریم که به زندگانی عشق داشته باشند، نه کینه.
به آدمهایی نیاز داریم که به آیندهٔ بچههایشان فکر کنند، نه به گذشتهٔ پدرهایشان.
😊💙
🪻🪻🪻🪻🪻🪻
259
🪧
«من موادفروشم، وطنفروش نیستم»
*نوشته منوچهر بهمنی، روایتی ادبی بر پایه شهادتی از دل روزهای سرکوب خونین اعتراضات است؛ داستان پزشک اورژانس که برای نجات یک دختر زخمی، ناچار به عبور از خطوط قرمز میشود و در این مسیر، با انتخابی غیرمنتظره در خیابان ناصرخسرو روبهرو میشود.*
دکتر جیم گفت:
شب دوم کشتار بود که دختری، هفده ـ هجده ساله، خونین و نیمهبیهوش، به اورژانس رسید.
ساچمهها به پشتش نشسته بودند.
چند پاسدار در اورژانس ایستاده بودند؛
آماده برای چنین صحنههایی. گویی از پیش میدانستند که زخمیها به کجا خواهند آمد.
فرصتی یافتم،
به دوستی زنگ زدم که:
«با ماشین بیا، پشتِ بیمارستان. باید جانِ یک زخمی را نجات دهیم.»
خم شدم و زخمِ پشتِ دختر را پانسمان کردم.
برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کردم.
رو به یکی از پاسدارها ـ که به نظر رئیس میآمد ـ گفتم:
«برادر، اجازه بدهید از کمرِ این اغتشاشگر عکس بگیریم.»
پرستاری که سالهاست همکار من است،
دستِ دختر را گرفت و به سوی اتاق رادیولوژی برد.
پاسدار گفت:
«عکس برای چه؟ میبریم، خلاصش میکنیم، میاندازیمش توی گودال.»
من سرگرمِ بحث با او بودم که پنج دقیقه بعد، پرستار صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تئاتر است.
پرستار بر سر زنان با فریاد و گریه بازگشت:
«فرار کرد! فرار کرد!»
ای دستم بشکند که مجبور شدم سیلی محکمی بر صورتِ نازنین و از برگ گل نازکترش بنشانم « آی عشق آی عشق چهره آبیات پیدا نیست » گفتم:
« ای خاک بر سرت! یک دخترِ نیمهجان از دستت فرار کرد؟»
و او چنان اشک میریخت که انگار سالها برای همین نقش تمرین کرده بود و حالا هر دانه اشکش ساچمهای بود که پنداری بر قلب من فرو نشانده میشد
بسیجیها در خیابانها پراکنده شدند تا دختر را بیابند.
اما او،
دیگر آنجا نبود.
غروب، مستقیم به خانه دوستم رفتم.
دختر بر تخت افتاده بود و ناله میکرد،
رنگش به سیاهی میزد.
ما پزشکان میدانیم وقتی نخاع زخم شود،
درد چگونه به جان آدم میپیچد.
میدانستم که با مسکنهای معمولی، درد تخفیف پیدا نمیکند!
ماشین را برداشتم و مستقئم راهی ناصرخسرو شدم؛
خیابانی که هرچه بخواهی،
اگر پول داشته باشی،
پیدا میشود.
جوانی را دیدم تکیه بر درختی.
سلام کردم.
جواب داد.
گفتم: «دنبال دارو میگردم.»
خندید و گفت:
«دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟»
گفتم: «از کجا فهمیدی من دکترم؟»
گفت:
«ماه پیش مادرم را آورده بودم اورژانس. دلدرد داشت.
راستی چرا از داروخانه بیمارستان نمیگیری؟
نکند یک زخمی در خانه داری؟
امشب خیابان پر از جسد بود...»
سکوت کردم.
گفت: «چه میخواهی؟»
گفتم: «آمپول مورفین.»
نگاهی کرد و گفت:
«گرونه دکتر جان. هر آمپول پنج میلیون.»
در ذهنم حساب کردم؛
جیب و بانک و باقیِ زندگی.
گفتم: «یک آمپول.»
گفت: «همینجا بمان.»
بیست دقیقه بعد بازگشت.
پاکتی خاکستری در دست داشت ، آن را به دستم داد و گفت:
«ده تاست.»
گفتم: «من پول ده تا ندارم.»
نگاهم کرد؛
نگاهی که نه تندی داشت نه ترحم،
فقط اندوهی عمیق در آن نگاه خانه کرده بود!
گفت:
«من مردم رو نعشه میکنم که یادشون بره چه بلایی سرشون اومده.
قدمِ دیگهای برای این مردم برنداشتم.
بذار فکر کنم من هم امشب برای خودم و برای این مردم کاری کردهام.
پولت رو نمیخوام.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«اونها به خاطر من کشته میشن،
اما شاید به سعی شماها زنده بمونن.
میگی نه؟
هنوز به من شک داری؟»
بعد آرام گفت:
«برو دکتر... برو به مریضت برس.
*من موادفروشم، وطنفروش که نیستم.»*
دکتر جیم این را گفت و سکوت کرد.
آن سوی خط، نفسهایش سنگین بود.
در تاریخ این سرزمین،
نامِ بسیاری از شاهان و سرداران به جا مانده است،
اما شاید روزی تاریخ،
نامِ آن جوانِ بینامِ ناصرخسرو را هم
در حاشیهای روشن بنویسد.
چرا که گاه، میان هیاهوی گلوله و خون، شرافت می تواند در جیب های خاکستریِ یک موادفروش هم پنهان شده باشد.
259
Repost from دریچه
دوستت دارم نوشتی ونوشتم یک کمی مابیشتر
شوق باران که شدی گفتم برای موج دریا بیشتر
روز و شب یاد تو باشم ؛ یاد چشمانی که گفت
توی شبها .....تو قشنگی خاص یلدا بیشتر
گیرآغوش توباشم،بازوانت مستی ام رادیده بود
بسط گرمای تو در رگهای من؛ داغ و زیبا بیشتر
طرح مجنون در دلم یک وصف از یوسف کشید
جان لیلا که توباشی مینویسم یک زلیخا بیشتر
حال من رادیده ای؟حال یک طوقی پُراز دیوانگی
بال پروازم که باشی میشوم سیمرغ وعنقا بیشتر
سوگل باغ بهشت ؛ نوشداوری لبانت می رسد؟
ما به لبهای تو عادت کرده ایم؛توی رویا بیشتر
اسی کوچک
259
زمین به ما آموخت
«ز پیشِ حادثه باید که پای پس نکشیم»
مگر کم از خاکیم
نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم؟!
سلام و صبح بخیر
الهی که دَم و بازدم نفس کشیدناتون به شادی و خیروبرکت و سلامتی و بهترینها باشه.
😊💙
259
Repost from دریچه
هربار که از قرنیه چشم ترم چله گذر کرد
من یادتوبودم که چرا عشق من اینبارسفر کرد
ای یار سفر کرده ما حال تو خوب است ؟
بنگر که بدون لب تو چانه من لرز خبر کرد
این خاطره خوشگل موهای توومستیِ مشروب
جادوگر یک طعم عجیبیست که تکرار شکرکرد
پرواز به چشمان من آغوش ترا خوب نشان داد
اما بخدا بال مرابست و این حادثه انگاراثر کرد
این خانه زلبهای تو وخال لبت خاطره ها داشت
هیهات که او دلبری ناب ترادیدولی بازخطرکرد
یک شهر به دیوانگی ماه رخت خوب گواه است
آن قدرکه خورشیدخجل گشت که اظهارثمرکرد
بیراهه نبود این دل من ازدل تو دلبری اموخت
اما به وفا چون که رسیدند دلت فکر دگر کرد
اسی کوچک
259
🔹بوی عیدی؛ بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تندِ ماهی دودی؛ وسطِ سفره ی نو
🔹بوی یاسِ جانمازِ ترمه ی مادربزرگ
با اینا؛ زمستونُ سر می کنم
🔹با اینا؛ خستگیمُ در می کنم
[ این ترانه سال ۱۳۵۵ ضبط و سال ۱۳۵۶ در قالب آلبوم رنگارنگ ۳ با صدای فرهاد مهراد پخش شد | حال بعد از سالها خوده استاد قنبری به گفته ی خودش این ترانه را بازخوانی نکرده بلکه " آنرا دوباره خلق کرده" مثل قبل ملودی کار به عهده ی اسفندیار منفرد زاده است ، تنظیم کننده : اتابک سهیلی و خواننده : شهیار قنبری ]
[شهیار قنبری این ترانه را در سال ۱۳۵۵ در سن ۲۶ سالگی سرود حال بعد از حدود ۴۰ سال در سن ۶۶ سالگی آنرا اجرا میکند]
•|عضویت در کانال ترانه های نوستالژی👇🏻
🆔@NOSTALGYSONGS
•|عضویت در گروه چت و گفتگو👇🏻
🆔@iRAaN_021
259
#زنها را باید
عاشقانه ، بی تابانه ،دلبرانه
بدون هیچ پسوند و پیشوندی
دیوانه وار نوازش کرد
نه برای هوسهایت نه برای خواسته هایت
نه برای تنهایی ات نه برای تنهایی اش
بلکه برای #عشقی که از کودکی
در درون دهکده ی قلبشون با هزاران مصیبت
دلواپسانه بزرگ کرده اند....
🫠😍❤️❤️
