489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
باید میپذیرفتم که دوست داشتن مرهم این زخم نیست و شاید اندکی دلآزارتر؛ باید باور میکردم که این زخم بدونِ مرهم است.
گاه آدمی آنقدر زخمهای بزرگ و عمیق دارد، که ناخودآگاه از مرهم به دست آمده چشمپوشی میکند و یا آنکه نمیداند مرهم را روی کدام زخمش بگذارد. این احساس را خوب درک میکنم اما ناگهان به خودت میآیی و از بین رفتن مرهمی را میبینی که شاید میتوانست یکی از زخمهایت را بهبود بخشد و یا لااقل از رنج آن بکاهد. رنج میکشی و سخت میگذرانی، میدانم، اما انفعال و چشم پوشیدن از مرهم به دلیل اینکه نمیتواند تمام زخمهایت را بهبود بخشد یا تصور آنکه زخم تو هرگز قابل تسکین یا درمان نیست، به افسوسی منجر میشود که خود در آینده مسبب آزار دو چندانت خواهد شد.
میدانم گاهی دستت را دراز میکنی و به آنچه پیشتر آرامت میکرد نمیرسی، میدانم که از دست دادن چه رنجی دارد و آنچه پیشتر با وجودش آرامشت میداد، حالا با نبودنش اسباب ناآرامی شده است و این را هم هر دو میدانیم که وقتی آدمی به دریا میافتد، اگر کوشش نکند، غرق شدن حتمی است. تو به دریای فقدان افتادهای، دست و پا بزن عزیز من و هر دستی که صادقانه به سویت دراز میشود را محکم بگیر. سرنوشت مرا هم ببین، کسی که دستهای دراز شده به سویش را بخاطر غرور، گذشته و تجربیات تلخ پس زد و حالا زیر رسوبات دریای عمیق افکارش دفن شده است.
امیرمحمد عبداللهی.
گاهی اوقات با یادآوری لبخندهایی که برخی افراد به من بخشیدهاند، بارِ دیگر میتوانم لبخند بزنم؛ اما ناپایدار است و بیدوام. میدانی چرا؟ چون فکرِ تکرار نشدنِ آن لحظهها، خندههایم را میرباید. تلخ است اما آنچه مکرر رخ میدهد فقدان، آنچه تکرار نمیشود خاطرات دلنشین و آنچه از گذشته برجای میماند، زخم است و آدمی بیچارهتر از آنکه توانی برای نپذیرفتن داشته باشد.
شب از نیمه گذشته است و هجوم افکار، خواب را از چشمم ربوده است. به دوام آوردن فکر میکنم. فکر کردن به آن شبیه گمشدن در روند زمان است، شبیه تماشای عبور پیدرپی لحظههایی که سعی داشتهام از صفحهی ذهنم پاک کنم و گویی تنها به پررنگتر کردن آنها مشغول بودهام.
برای دوام آوردن به چه نیاز داشتم؟ فراموش کردن یا به یاد آوردن؟ هنوز نمیدانم. از روح من، بخشی در گذشته به جا مانده است و اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فکر میکنم من به قیمت از دست دادن بخش جبرانناپذیری از روحم، زنده ماندهام.
از آن روزها که گمان میکردم هرگز نخواهند گذشت، چندین سال میگذرد. اکنون که این یادداشت را مینویسم، به بیست و یک سالگی رسیدهام؛ با قلب و ذهنی مردد نسبت به آینده، نسبت به زنده ماندن.
از حال من نپرس. نمیدانم چه در من میگذرد؛ سیاهیِ تمام تاریکیها را در قلبم حس میکنم و برّندگیِ بغضی غریب را در گلویم. آنچه به مشامم میرسد بوی خون است و آنچه میبینم، رنگ سرخی است که گویی گذر زمان از تازگیاش نمیکاهد.
از آخرین پناهم، از نوشتن گریختهام. روزهای بسیار نوشتن انتخابم بود تا فراموش نکنم چه بر من گذشته است. اما اکنون میدانم که حتی اگر ننویسم، سرخی این روزها هرگز از پیش چشمم پاک نخواهد شد.
Repost from Jar of sorrow
«برای ما عشق یعنی خود زندگی. وقتی میگویم دوستت دارم یعنی میخواهم اندوهت را رفع کنم، حاضرم با تو تا آن سر دنیا بروم... اگر داری از کوه بالا میروی دنبالت بیایم، به طرف سیلابرویی پایین میروی، همراه تو پایین بروم. بهطور مثال برای من چه خوشبختیای بالاتر از این وجود دارد که تمام شب از نامههایت رونوشت بردارم، یا مراقب باشم بیدارت نکنند، یا صد کیلومتری کنارت راه بروم.»
Repost from چتمارس.
زاهدان امروز برای رژیم خیلی ترسناک بوده؛ مخصوصن که مردم بیرجند هم دارن باهاشون همراهی میکنن. بوی خون میاد اما
باشکوهیم؛ باشکوهیم.✌️
And I wish I could've shown you the things I've seen
Since you left
Burning down to my bones
I'm charred, I'm coal.
#گیلبرت
@MimBe_Notes
بیشتر از رویایی برای دستیافتن، خاطرهای برای گریستن داشت. گذر زمان گردی بر خاطراتش افشانده بود که ماهیت آنها را دچارِ دگرگونی کرده بود، اما نامش را نمیدانست. آرامآرام خاطرات خوشِ باقیمانده، تبدیل شدند به خنجری که آشنای دیرینهی زخمهایش بود. خنجری برای زنده نگهداشتنِ درد، برای یادآوریِ لحظهای زخمخوردن و صرفِ باقی لحظات برای پنهان کردنش. نمیدانست که زخم، زخم است؛ چه پنهان میانِ حریر رویاها، چه عریان و مقابل چشم. نمیدانست هیچ حریری، حریفِ خنجر خاطره نمیشود.
Repost from The Last Of House Romanov
به تصور من، دیگر مسئلهی فردی و موضوعی شخصی در این شرایط وجود ندارد. دغدغهی #حامد_اسماعیلیون، که پس از به قتل رسیدن همسر و فرزندش ایستاد و شجاعت و تواناییاش در تبدیل خشم به دادخواهی برای خونهای بیگناه ریخته شده مایهی افتخار است، مسئلهی من نیز هست. تفاوتی نمیکند چه کسی، با چه وقاحتی و چه کلماتی او را به چیزهایی متهم یا به او حمله میکند، #حامد_اسماعیلیون قدم در راه دادخواهی از ظالم برمیدارد و عقیدهام بر این است که اگر پشت سر او گام برندارم، در ظلمی که روا داشته شده شریکم. برای من، موضوع این نیست که دوستان و نزدیکانم در آن هواپیما حاضر بودهاند یا میتوانستند حاضر باشند، بلکه موضوع شلیک به انسانهای بیگناه است. درستی و نادرستی گرفتن جان انسانهای بیگناه را نمیتوان مشروط به هیچچیز کرد.
در هزاران مسئلهی دیگر که پای یک فرد در میان هست نیز موضوع برای من فردی نیست و خودم را در آن شریک میبینم. چگونه میتوان مسئلهی #حسین_رونقی که واژهی شریف بدون لحظهای تردید لایق اوست و از جان و سلامتش در راه آزادی مایه گذاشته است را مسئلهای فردی دانست؟ از این دست مثالها بسیار است و توان آدمی در بیان درست و دقیق آن محدود.
من صاحب عزا و داغدار تمام خونهای ریخته شده در این سرزمینم. دیگر موضوع این خونها و ظلم روا داشته شخصی نیست، موضوع من نیز هست.
