214
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1530 days
Posts Archive
214
در بیگانگی و دوری دستها، لبان زیبا میشکفد
و شبنم شادیهای گمشدهاش رویای گریزان را به خواب میبرد.
و او كلام را ترک گفت و كلام را برگزيد كه مگر در عظمت پستیها و در توانایی شكستها شادی او را دريابد؛
او كه بر او پيشی گرفت و او كه آنها شود...
رهرو تندگذر آرام میگيرد
و در راز شگفت چشمها بر بینهايت ظلمت مینگرد
و بر نارنجی يک سپيدی از دست رفته، لبان زيبا سخن بيگانه را آغاز میكند:
پرتو اين جادو بر تو باد
باشد كه سيلهای نايافته در اعماق فراموشی پايان پذيرد...
شكست نقش ديدار، التهاب آنسوها را بر گريز میگسترد
و رنج سرگردانی، آرامش افسون را در هم میشكند:
مرا با این دریاهای مرده کاری نیست!
آن اقيانوس پرخروش،
اقيانوس من،
كجاست؟
بگذار تو هم رفته باشی
بگذار همه رفته باشند
توفان عظیم صدای ربوده را باز نخواهد آورد
لرزهٔ آخرین تپش، افسون حضور را بدرود میگوید:
آری داستان را پایان دهیم!
اما، لبان زیبا، کدام داستان را؟
داستانی که هرگز آغاز نشد؟
که نمیتوانست آغاز گردد؟
پردهای ناگشوده فرو افتاد.
و چه زیباست افسانهٔ یک پردهٔ ناگشوده!
افسون / هوشنگ ایرانی
