en
Feedback
𝗣𝘂𝗿𝗽𝗧𝗼𝗽𝗶𝗮 ᯓ تفکر انتقادی

𝗣𝘂𝗿𝗽𝗧𝗼𝗽𝗶𝗮 ᯓ تفکر انتقادی

Open in Telegram

بستر نقد و انتشار اطلاعات. پست ها توسط یک ادمین گذاشته نمی شوند.

Show more
4 564
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-1330 days
Posts Archive
وقتی لورنتستی دیوار نگاره‌های خود را می‌کشید، حکومت خوب و بد را اصولاً بر حسب ویژگی‌های انسانی دو نوع حاکم و تأثیرات این ویژگی‌ها بر زندگی اتباعشان تعریف می‌کرد. شاید اینگونه تعریف حکومت خوب و بد با توجه به وسیله بیانی که لورنتستی برای انتقال پیام انتخاب کرده بود، اجتناب ناپذیر بود، اما سوای این، این تعریف با فضای فکری زمانه او نیز کاملاً همخوانی داشت. در آن دوره حکومت خوب بیشتر با ویژگی‌های افراد که حکومت می‌کردند مانند خردمندی، شجاعت، بخشندگی و امثال آنها مربوط دانسته می‌شد تا با نظام حکومتی. البته بی‌تردید بحث و جدل‌هایی هم درباره نظام حکومتی در جریان بود: مثلاً درباره ارجحیت حکومت پادشاهی بر حکومت جمهوری یا به عکس. اما امروزه محل اصلی بحث تغییر کرده است: امروزه دغدغه ما بیشتر نهادهای حکومت خوب هستند و کمتر ویژگی‌های شخصی افرادی که این حکومت‌ها را راه می‌برند. حکومت خوب در عصر حاضر نه در چهره آرمانی فرمانروا، که در ساختار نهادی پایدار و پاسخگو متجلی می‌شود. این نهادها هستند که باید تضمین کنند قدرت به گونه‌ای توزیع و اجرا می‌شود که حتی اگر حاکمان از فضایل شخصی برخوردار نباشند، نظام سیاسی همچنان قادر به تأمین عدالت، رفاه و آزادی باشد. ستون‌های چنین حکومتی عبارتند از حاکمیت قانونی که همگان از مقامات عالی تا شهروندان عادی به یکسان در برابر آن مسئولند؛ نهادهای شفاف و پاسخگو که تصمیم‌گیری‌ها را از پشت درهای بسته به عرصه عمومی می‌آورند؛ سازوکارهای مشارکت مؤثر و مستمر شهروندان در سرنوشت جمعی؛ و قوای مستقل و بازدارنده‌ای که مانع انباشت قدرت در دست افراد یا گروه‌های خاص می‌شوند. در این پارادایم، فضیلت دیگر یک ویژگی فردی و ناپایدار نیست، بلکه در قالب طراحی عقلانی نهادها تثبیت می‌شود. به بیان دیگر، حکومت خوب امروزی حکومتی است که سیستم آن به گونه‌ای ساخته شده باشد که حتی با وجود حکمرانان معمولی یا ضعیف، بتواند از انحراف جدی جلوگیری کند و کارکردهای ضروری جامعه را از تأمین امنیت و عدالت تا حفظ کرامت و حقوق بنیادین افراد پیگیری نماید. این همان گذار از «حکومت مردان خوب» به «حکومت قوانین و نهادهای خوب» است که مبانی فلسفه سیاسی معاصر را شکل می‌دهد. 🗽| #Politics@PurpTopia

وقتی لورنتستی دیوار نگاره‌های خود را می‌کشید، حکومت خوب و بدر اصولاً بر حسب ویژگی‌های انسانی دو نوع حاکم و تاثیرات این ویژگی‌
وقتی لورنتستی دیوار نگاره‌های خود را می‌کشید، حکومت خوب و بدر اصولاً بر حسب ویژگی‌های انسانی دو نوع حاکم و تاثیرات این ویژگی‌ها بر زندگی اتباعشان تعریف می‌کرد. شاید اینگونه تعریف حکومت خوب و بد با توجه به وسیله بیانی که لورنتستی برای انتقال پیام انتخاب کرده بود، اجتناب ناپذیر بود، اما سوای این، این تعریف با فضای فکری زمانه او نیز کاملاً همخوانی داشت. در آن دوره حکومت خوب بیشتر با ویژگی‌های افراد که حکومت می‌کردند مانند خردمندی، شجاعت، بخشندگی و امثال آنها ربوط دانسته می‌شد تا با نظام حکومتی. البته بی‌تردید بحث و جدل‌هایی هم درباره نظام حکومتی در جریان بود: مثلاً درباره ارجحیت حکومت پادشاهی بر حکومت جمهوری یا به عکس. اما امروزه محل اصلی بحث تغییر کرده است: امروزه دغدغه ما بیشتر نهادهای حکومت خوب هستند و کمتر ویژگی‌های شخصی افرادی که این حکومت‌ها را راه می‌برند.

۳۳. ما وقتی از اسلام صحبت میکنیم به معنی پشت کردن به ترقی و پیشرفت نیست. ما قبل از هر چیز فکر می‌کنـیم کـه فشار و اختناق وسیله پیشرفت نیست. ۳۴. دولت استبدادی را نمیتوان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمیشود. ۳۵. در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پـیش قاضـی مـی‌رود و قاضـی او را احضـار میکند و او هم حاضر می‌شود. ۳۶. ما حکومتی را میخواهیم که برای اینکه یکدسته میگویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند. ۳۷. حکومتی که ما میخواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر ۳۸. حکومت اسلامی، حکومت ملى است. حکومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. این طور نیست کـه بـا قلـدرى آمده باشد که بخواهد حفظ کند خودش را، با آراء ملت مى‌آید و ملت او را حفظ مى‌کند و هر روز هـم کـه بـرخلاف آراء ملت عمل بکند قهراً ساقط است. ۳۹. تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند. ۴۰. اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود. ۴۱. تمام اقلیت‌های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند. ۴۲. از یهودیانی که به اسرائیل رفته‌اند دعوت میکنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوش رفتاری خواهد شد. ۴۳. اسلام جواب همه عقاید را به عهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق‌ها را با منطق جواب خواهد داد. ۴۴. در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیدهای هستند. ۴۵. جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود. همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت. ۴۶. ما یک حاکمی می‌خواهیم که تـوی مسـجد وقتـی آمـد نشسـت بیاینـد دورش بنشـینند و بـا او صـحبت کننـد و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند. ۴۷. این که می‌گویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده دیگر بیرون نیایند تبلیغات اسـت. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه زن خوب است زیبا باشد مخالفیم. ۴۸. اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه‌گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است. ۴۹. زنان در انتخاب، فعالیت و سرنوشت و همچنین پوشش خود با رعایت موازین اسلامی آزادند. ۵۰. زن‌ها در حکومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بیـرون آورد و آنهـا را هـم ردیف مردها قرار داده است، تبلیغاتی که علیه ما می‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همه‌ حقـوق و امـور بشـر را تضمین کرده است.

وعده‌های آقای خمینی در پاریس در مصاحبه با خبرنگاران:
۱. بشر در اظهارنظر خودش آزاد است. ۲. اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است. ۳. مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند. ۴. در جمهوری اسلامی کمونیست نیز در بیان عقاید خود آزادند. ۵. یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است… بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است. ۶. برنامه ما تحصیل استقلال و آزادی است. ۷. حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است. ۸. دولت اسلامی یک دولت دموکراتیک به معنای و اقعی است. و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم. ۹. اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است. ۱۰. نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است. ۱۱. اما شکل حکومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینکه متکی به آرای اکثریت است. ۱۲. حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنـی بـر دموکراسـی و پیشـرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق. ۱۳. شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهـوری اسـت. مثل همه جمهوری‌ها. ۱۴. ولایت با جمهور مردم است. ۱۵. در این جمهوری یک مجلس ملی مرکب از منتخبین واقعی مردم امور مملکت را اداره خواهند کرد. ۱۶. عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادام‌العمر نیست، طول مسئولیت هر یک از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض می‌شود. اگر هم هر مقـامی یکـی از شرایطش را از دست داد، ساقط میشود. ۱۷. رژیم ایران به یک نظام دموکراسی تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه میگردد. ۱۸. اختیارات شاه را نخواهم داشت. ۱۹. من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت. ۲۰. من در آینده [پس از پیروزی انقلاب] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می‌کنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم. ۲۱. ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه‌های خود را اعلام خواهیم نمود، ولی این بدان معنی نیست که من زمام امور کشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازم و علی‌رغم خواست ملت بـه آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند، ولی من همیشه به وظیفه ارشـاد و هدایتم عمل میکنم. ۲۲. علما خود حکومت نخواهند کرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور می‌باشند. این حکومت در همه مراتب خـود متکـی بـه آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود. ۲۳. من نمیخواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حکومت، حکومت جمهوری است و تکیه بر آرای ملت. ۲۴. مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند ولیکن من شخصاً نمـی تـوانم در ایـن تشـکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم و در عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظیفه ارشادی خود را انجام مـی دهم. ۲۵. من چنین چیزی نگفته‌ام که روحانیون متکفل حکومت خواهند شد. روحانیون شغلشان چیز دیگری است. ۲۶. من و سایر روحانیون در حکومت پستی را اشغال نمی‌کنیم، وظیفه روحانیون ارشاد دولت‌هـا اسـت. مـن در حکومـت آینده نقش هدایت را دارم. حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور میگذارد. ۲۷. قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هرآدمی باید به دست خودش باشد. ۲۸. باید اختیارات دست مردم باشد، این یک مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد کـه مقـدرات هرکسـی باید دست خودش باشد. ۲۹. حکومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ آن است. هیچ سازمانی و حکومتی به اندازه اسلام ملاحظه‌ حقوق بشر را نکرده است. آزادی و دموکراسی به تمام معنا در حکومت اسلامی است، شخص اول حکومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور. ۳۰. اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى‌شمارد و هم عمل مى‌کند. حقى را از هیچکس نمى‌گیرد. حق آزادى را از هـیچ کـس نمی‌گیرد. اجازه نمی‌دهد که کسانى بر او سلطه پیدا کنند که حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب کند. ۳۱. باید اختیارات دست مردم باشد. هر آدم عاقلی این را قبول دارد که مقدرات هرکس باید در دست خودش باشد. ۳۲. ما که می‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به ۱۴۰۰ سـال پـیش. مـا میخواهیم به عدالت ۱۴۰۰ سال پیشش برگردیم. همه مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.

چرا ایرانیان انقلاب کردند؟ ۵۰ وعده خمینی در پاریس ✍️ حنیف یزدانی
اگر چه انقلاب ایران در بهمن ۱۳۵۷ جهان را وارد دوران جدیدی کرد، اما با توجه به شکست آرمان‌های انقلاب امروز کمتر کسی تمایل به دفاع از آن را دارد. از جمله به این دلیل که بسیاری از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند به انواع تفکرات استبدادی باور داشتند که امروز تفکرات خودشان را مساوی با انقلاب ۵۷ می‌دانند. اکثر قریب به اتفاق این افراد از روی ضعف فکری، کم‌اطلاعی و حتی ضعف شخصیتی حاضر نیستند بگویند که تفکرات مارکسیست-لنینیستی، استالینیستی، یا خط امامی و … آنها اشتباه بوده است، نه آرمان‌هایی که مردم برای آن‌ها انقلاب کردند. زیرا همیشه، بسیار راحت‌تر است تا دیگران را مقصر نشان بدهیم به جای نقد جدی خود! بسیاری دیگر، اگرچه در انقلاب به صورت نسبی حضور داشته‌اند ولی اصلا زحمت مطالعه جریان اصلی انقلاب را به خود نداده و تنها به پیروی از مد روز و باب میل رسانه‌ها، به جنگ با تاریخ می‌روند. برای مثال چند روز پیش در میزگردی در صدای آمریکا خانم الهه بقراط که در زمان انقلاب طبق مد روز استالینیست بوده و امروز طبق مد روز ضد انقلاب ۵۷، ادعا می‌کرد که در انقلاب ۵۷ صحبتی از آزادی، حقوق بشر، حقوق زنان و سایر مفاهیم آزادی‌خواهانه نشده است و هر چه بوده است جز خشونت و اعدام و … نبوده است! در حالیکه این حرف‌ها عملاً با شعارهای انقلاب و وعده‌هایی که مردم به خاطر آن‌ها، خمینی را به رهبری انقلاب برگزیدند در تناقض است. بگذریم از حرف عجیب ایشان که می‌گوید، هر پدیده‌ایی را از روی نتایجش باید شناخت! گویا ایشان درباره مزه‌ی قرمه سبزی یا فسنجان آخر هفته‌شان حرف می‌زند نه درباره یک انقلاب عظیم تاریخی در کشور ۳۰۰۰ ساله ایران! که اگر با این گزاره بخواهیم درباره انقلاب فرانسه حکم کنیم و آن را از نتایجش قضاوت کنیم، از سال پیروزی انقلاب بزرگ فرانسه، ۱۷۹۲، تا امروز صدها قضاوت متناقض به دست خواهیم آورد! ایشان هنوز نمی‌داند که انقلاب و سرنگونی استبداد، اولین قدم برای رسیدن به دموکراسی هست و نه ایستگاه پایانی! مطالعه و دقت در وعده‌های خمینی در پاریس بسیار مهم هستند. زیرا نه تنها باعث می‌شود نگاه ما به تاریخ واقعی تر و منصفانه تر بشود بلکه از شکل‌گیری اعتماد بدون ضمانت اجرایی به شعارهای فریبنده نیز جلوگیری می‌کند. آزادی بیان، حقوق اقلیت‌ها، دفاع از استقلال، حق تعیین سرنوشت، حقوق زنان و حتی وعده عدم دخالت روحانیت در سیاست تنها بخشی از وعده‌هایی بود که خمینی در پاریس در حضور جهانیان به ایرانیان داد. اما متاسفانه بسیاری از روشنفکرانِ ناآگاه نظیر دکتر جلال ایجادی به کرات بیان کرده‌اند که انقلاب ۵۷ در جهت خلاف انقلاب مشروطه بوده است! در حالیکه با مطالعه دقیق در میابیم که او که سابقاً استالینیست از گروه پیکار بوده است باورمند به زور و خشونت بوده است نه مردمی که در پی این وعده‌ها به یک مرجع تقلید اعتماد کردند و استبداد مطلقه شاه را سرنگون کردند. اما او همچون بسیاری از استالینیست‌های سابق و شرمسار و یا مانند اصلاح‌طلبان لیبرال سابقاً خط امامی شهامت نقد خود را ندارد. به همین دلیل مسیر ساده را که کوبیدن مردم و انقلاب است، انتخاب می‌کند! بازخوانی وعده‌های خمینی در پاریس نشان می‌دهد که مردم نه خمینیِ ولایت فقیه که کسی را به رهبری انتخاب کردند که بیان آزادی و آرمان‌های تاریخی ایرانیان بود. خمینی برای اینکه رهبر انقلاب بشود در پاریس ولایت فقیه را کنار نهاده و به صورت مداوم دم از ولایت جمهور مردم و سایر حقوق مردم می‌زد. این او بود که تسلیم آزادی‌خواهان شده بود و نه برعکس! اینکه عده‌ایی انقلابیون ۵۷ را متهم به پیروی از مولف ولایت فقیه می‌کنند به گواه تاریخ، شرط عدالت و حقیقت نیست! امیدوارم که بازخوانی وعده‌های خمینی به جامعه ایرانی اجازه بدهد که بداند، شعارهای فریبنده نشان‌دهند آزادی‌خواهی نیست، بلکه دموکراسی نیاز به توازن قوا به سود آزادی دارد. انقلاب ۵۷ شکست خورد زیرا قدرت سیاسی و مذهبی در خمینی جمع شد. اما آیا انقلاب ۱۴۰۱، با جمع شدن قدرت سیاسی و سلطنتی در دست پهلوی کوچک با خطر نابودی مواجه نخواهد شد؟ مطالعه وعده‌های خمینی در پاریس نشان می‌دهد، سردادن شعارهای زیبا و همراهی با آرمان‌های تاریخی مردم ایران از انقلاب مشروطه تا کنون نباید تنها ملاک قضاوت باشد. مهم‌تر از بیان شعارها، عمل کردن و حتی زندگی کردن آن‌هاست. در سال ۵۷ به دلیل خفقان ساواک کسی نمی‌دانست که خمینی در سال ۱۳۳۲ علیه مصدق و جنبش دموکراتیک و استقلال‌طلبانه مردم عمل کرده است اما آیا عملکرد بازماندگان رژیم پهلوی در شکنجه، فساد اقتصادی، تجاوز به حقوق بشر، موافقت با چپاول خاک و منابع ایران توسط بیگانگان و … بر کسی پوشیده است؟ آیا باور کردن شعارهای زیبا و چشم بستن بر روی عملکرد افراد عاقلانه است؟

اینجا یک طبقه درست شد که میلیون آدم بود که این‌ها دزدان قهار بودند و سطح زندگیشان به یک جای عجیبی رسیده بود. حقوق رسیده بود به ماهی ۱۰۰ هزار تومان. به کی؟ به مهندسِ کشاورزیِ مدرسه کرج. این خونی که به بدن تزریق می‌کند وقتی بیشتر از قدر کافی باشد این Trouble ناراحتی می‌دهد، این سرگیجه می‌آورد. خدای نخواسته اگر روزی خونریزی داشتید و خواستند این کار را بکنند، چون من داشتم این کارو کردن پس از ۲ لیتر من سرم گیج می‌رفت. ایران از نظر اقتصادی یک مقدار زیادی پول یک مرتبه تزریق شد. بایستی که همان ۳ میلیون را ۶ میلیون می‌کردند بعد ۸ میلیون می‌کردند و Infrastructure را درست می‌کردند و کادرها را تربیت می‌کردند و این پروژه‌ها را با این کار پیاده می‌کردند، نکردند. از این جهت اینطور شد. اما راجع به ژیسکاردیستن که در همان جلسه به من گفت، یک روزی من در سن موریتس برای اسکی بازی رفته بودم و وزیر دارایی فرانسه بودم در سال ۱۹۷۳. در سال ۱۹۷۳ و خب آدمی است که در اقتصاد لیبرال خیلی وارد است. اتفاقاً وقتی من رفته بودم به Foreign relation Council هفته قبل از من ژیسکاردیستن آنجا رفته بود و صحبت کرده بود بعد من هفته بعد رفتم به نیویورک و صحبت کردم. در این جریان ایشان می‌گفت، من شاه را در سن موریتس دیدم و به من گفت که آقای ژیسکاردیستن ما امسال به جای ۴ میلیارد ۱۸ میلیارد خواهیم داشت و من این راه می‌خواهم فوری وارد اقتصاد مملکت بکنم. اینطور شد که خود ژیسکاردیستن می‌گوید می‌گفت گفتم که :«Majest, Vous allez preparer Vous - meme une revolution conter Vous - meme» «اعلیحضرتا، یک انقلاب خودتان به دست خودتان برای خودتان درست می‌کنید.» این حرفی بود که ژیسکاردیستن زد روی همان جریانی که جنابعالی هم به آن اشاره کردید در همانجا و من این را از نظر اقتصادی حرف صحیحی می‌دانم. در ایران یک بغض و عناد و کینه‌ای پیدا شده بود نسبت به این دزدان و این اشخاصی که دیگر خدا می‌داند که چه کار می‌کردند که برای شما حالا اصلاً قابل تصور نیست و آقای خمینی آنتی‌تز این را آورد گو اینکه دزدی بیشتری هم شده و شاید کمتر هم نشده و از نظر اجتماعی دیگر چه عرض کنم و مملکت به چه حالی است و می‌بینید که چه خونریزی و چه کثافت‌کاری ولی آن Arrogance و آن وضعیتی که این طبقه Nouveau Rich در ایران داشت الان در ایران نیست. آخوند هرچه هم داشته باشد می‌گذارد زیر بغل دیگر جلوی چشم مردم عرضه نمی‌کند، دیگر فلان زن بدکاره کاباره را نمی‌آورد بگوید لخت بشو برای مهمانان من امشب من به تو ۱۰۰ هزار تومان می‌دهم و این توی گوش مردم پیچیده بود و از آن طرف هم استروکتور اجتماعی و حزبی را هم که به شما گفتم. این دوتا دست به هم داد و تعادل ایران را به هم زد.
• پروژه تاریخ شفاهی ایران - مصاحبه با شاپور بختیار / Tape 4-B

ضیاء صدقی: آقای دکتر می‌دانم که برای هر جریان اجتماعی، من به طور کلی این کلمه عمومی جریان، را به کار می‌برم و نه تحمل و یا انقلاب به طور دقیق، مسائل خیلی زیادی باعث به وجود آمدنش می‌شوند. به نظر شما این جریانی که در ایران به وجود آمد مهم‌ترین دلیل آن چه بود که ما به اینجا رسیدیم؟ شاپور بختیار: به نظر من مهم‌ترین دلیلش یکی اقتصادی بود و یکی اجتماعی. دلیل سیاسیش اهمیت نداشت. اتفاقاً شاه با تمام بلندپروازی‌هایی که می‌کرد یک balance of power مابین شوروی و آمریکا و ممالک غربی را حفظ می‌کرد تا حد زیادی. باید توجه بکنیم به آن دو فاکتوری که بنده عرض کردم یعنی اجتماعی و اقتصادی. برای اقتصادیش حرف ژیکاردستن را در همان جلسه برایتان خواهم گفت. اما برای اجتماعی‌اش این است که مملکت ایران بعد از سقوط مصدق یک روز هم حق نداشت که یک حزبی شبیه به حزب نیروی سوم، حزب ایران، جبهه ملی از این چیزها داشته باشد و شاه مصراً، و این بدبختی او بود، وقتی که حس می‌کرد این جریان به یک جایی به مصدق برمی‌گردد راجع به این موضوع آلرژی پیدا می‌کرد و او تا روزهای آخر حتی توی بستر مرگش هم همینطور بود که توی کتابم هم این موضوع را نوشتم. پس هیچ چیز اصیل ملی، هیچ تشکیلاتی در مدت ۲۵ سال این آدم نگذاشت نضج بگیرد. اگر مثل مثلاً ۴۰ یا ۴۱ هم یک سر و صدایی بود خفه می‌کردند. انتخابات چنین چنان. این است که از نظر اجتماعی به نظر من شاه به آن نیروی اصیل ملی راه نداد، جلوی سیل را که گرفتید از این طرف‌ها می‌خواهد به یک صورتی بگذرد. یک عده از این جوانان ما رفتند مجاهد شدند با تعلیمات حالا یا کمونیستی یا چیز دیگر ولی با لعاب مذهبی و یک عده‌ای هم رفتند فدائی شدند با لعاب مارکسیستی. در مقابل این‌ها بایستی یک کوران اصیل ملی باشد، شاه این را قبول نمی‌کرد. تحمل آخوند می‌کرد، تحمل توده‌ای می‌کرد، و می‌گفت، آمریکایی‌ها ببینید. توده‌ای‌ها را می‌زد ولی نمی‌گذاشت اصلاً نطفه یک حزب مردمی در ایران به وسیله ملّیون درست بشود. پس در این صورت روز به روز مردم مجبور بودند به طرف یکی از این دوتا بروند که رفتند و دیدیم. این اجتماعی‌اش بود. اما اقتصادی‌اش، هیچ تردیدی نیست که البته هم هنری نیست که در این زمان سطح زندگی مردم ایران بالا آمده بود. آدم باید انصاف هم داشته باشد من توی کتابم هم نوشتم، نمی‌دانم کدامش بود، که ایرانی یک خاصیتی دارد که بی‌انصاف است و یک خاصیت دیگر هم دارد که خیلی پررو است. اگر پررویی نبود این آقایانی که اینقدر کثافت کاری با خمینی کردند نمی‌آمدند اینجا خودشان را به عنوان قهرمان ملی به ما غالب کنند، این‌ها پررویی می‌خواهد. نمی‌دانم شما آقای رجبی یا آقای بنی صدر را دیده‌اید یا نه؟ نمی‌دانم این‌ها واقعاً چطور توجیه می‌کنند، بله اشتباه کردم خیلی ساده است بله اشتباه باز اشتباه. ولی نمی‌گویند که ما خودمان این قانونی را که گذراندند قبول کردیم. مگر حق نمی‌دهد به خمینی که آقای بنی صدر را بیرون بکند؟ یک مورد را عرض کردم که خمینی قانون را اجرا کرد و آن هم در مورد بنی صدر بود که بر طبق همان قانون او را برداشت. پس این مسئله اجتماعی‌اش را کنار بگذارم مسئله اقتصادی آن، البته یک ترقیاتی شده بود و یک کارخانه‌هایی آمده بود، خیلی خیلی کارهای بد شده بود و خیلی مخصوصاً متظاهرانه کار می‌کردند، تمامش کارتون بود، تمامش فساد بود. تمام این چیزا صحیح است اما یک چیزهایی هم شده بود و نمی‌شود منکر آن شد. سد‌هایی که در ایران ساخته شد، خوب این‌ها مال ملت ایران است. اتفاقا من یک مقدار زیادی در زندگیم کمک به این‌ها می‌کردم. چون مشاور حقوقی یک شرکت فرانسوی بودم که چیز می‌کرد. من متن حقوقی فرانسه و فارسی‌اش را با هم تطبیق می‌کردم و در حدود سه چهار سال از اینجا زندگی می‌کردم. برای آن قسمتی که گفتید اگر خواستید این تکه را هم بگذارید. اما مسئله اقتصادی یک روزی به یک جای عجیبی رسید. یک روز ما از ۳ میلیارد دلار رسیدیم به ۱۸ میلیارد دلار در عرض ۴۸ ساعت. خب این پول ممکن بود عاقلانه با سرمایه‌گذاری تدریجی و با بهره‌های متناسب وارد ارگانیسم اقتصادی ایران بشود و ایران را Infrastructure اقتصادی صحیح بدهد. این کار را ما نکردیم. تکنسین‌های کافی نداشتیم و چیزهای دیگر. یک دفعه سیل پول آمد که این پول‌ها را یک مقداریش دور میزد و برمی‌گشت به آمریکا به انگلیس به فرانسه بدون اینکه فایده‌ای داشته باشد. اغلب یا اسلحه بود. یک مقداریش هم دزدان حرفه‌ای آریامهری افتادند و خوردند. اختلاف ثروت به یک جای عجیبی رسید. شما وقتی فکر کنی زمانی که رضاشاه رفت رضاشاه بود که اندازه تمام مردم ایران ثروت داشت و ۱۵ نفر هم بودند اشخاصی که متمول بودند و ۱۰۰ نفر هم بودند اشخاصی که بورژوازمان می‌توانستند زندگی کنند C'est tout دیگر چیزی نبود همین بودند. اینجا مسئله طور بدی شده بود.

ضیا‌ صدیقی: به نظر شما شرایطی که موجب شکست نهضت ملی ایران شد اجتناب‌پذیر بود؟ شاپور بختیار: می‌دانید هر وقت یک حادثه‌ای رخ بدهد از جنگ واترلو گرفته تا جریان استالینگراد با یک اگر و یک اما می‌شود. اگر که کروشی آمده بود به جای بلوخر در جنگ واترلو بله ناپلئون آنجا شکست نمی‌خورد. ولی با آن جو بین‌المللی اگر در ۲۸ مرداد هم مصدق استقامت می‌کرد این‌ها پی یک الگوی دیگر و راه دیگری می‌رفتند. عرض کردم این‌ها عناصر و عوامل داخلی‌شان مزاحم بود. ما می‌دانستیم قشون نمی‌کشند برای مصدق، ولی کرم از خود درخت بود. حالا اگر جنابعالی روز نهم اسفند یادتان باشد که من از ابتدا تا انتها بودم اگر آن روز یادتان باشد متوجه می‌شوید که چه دسیسه‌هایی این سیدکاشی و آن آیت‌الله بهبهانی و آخوندها مثلاً در آوردند و از آن طرف هم تیمسار کی تیمسار کی و از طرف دیگر هم آن فلان حاجی یا آقای نیکپور آقای کی و آقای کی در بازار. مصدق چقدر می‌توانست. می‌گویند: «چو نیک نظر کرد پر خویش در او دید / گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست» خودمان به دست خودمان این بلاها را سر خودمان می‌آوریم. البته به دلیل نداشتن فرهنگ سیاسی است، به دلیل نداشتن تجربه سیاسی است و باز برمی‌گردم حرمت به قانون. ضیا‌ صدیقی: چرا نهضت مقاومت ملی نتوانست به کار خودش ادامه بدهد آقای دکتر بختیار؟ شاپور بختیار: خیلی ساده است. حکومت نظامی، کودتای ۲۸ مرداد، حبس روی حبس پشت سر هم. بنده در بهمن زندانی شدم. بعد از دو ماه آمدم بیرون و باز دو ماه تبعید شدم. بعد دو مرتبه برای دو سال زندانی شدم. حالا دیگران را نمی‌گویم. البته آقای بازرگان برای جریاناتی که یک قدری جنبه طالقانی و آخوندی و این‌ها داشت بیشتر زندانی بود. ولی اغلب ماها در مابین سال‌های ۴۴ و ۱۳۳۲ گاهی زندان بودیم و گاهی نبودیم. و در هر حال سازمان امنیت وظیفه داشت، و اینجا یک مسئله بزرگ تاریخی است که بنده به جنابعالی می‌خواهم عرض کنم، که نگذارد یک نیروی اصیل ملی که وابسته نباشد پا بگیرد. محمدرضا شاه، چون مرده بنده جز به این صورت نمی‌توانم بگویم متاسفانه، حتی یک حزب که طرفدار سلطنت مشروطه باشد قبول نمی‌کرد مگر اینکه خودش در آن کار دخالت داشته باشد، مگر اینکه اعضا را سازمان امنیت تعیین کرده باشد، اگر اینکه و غیرو... این بود که نهضت مقاومت ملی به هیچ عنوانی، هر وقت ما یک جلسه‌ای داشتیم ‌می‌آمدند تذکر می‌دادند و بعد هم خب یکی دو تا را می‌گرفتند، پیدا بودند چه کسانی بیشتر سرشان درد می‌کند برای این چیزها، و ما در تحت فشار یک رژیم به تمام معنای دیکتاتوری فاشیستی بودیم هیچ تردیدی نیست. من می‌گویم فاشیست خیال نکنید کمونیسم بهتر از آن است، نه نمی‌خواهم بگویم ولی در هر صورت توتالیتر به تمام معنی، توتالیتر منهای ایدئولوژی. چون شما چه کمونیست باشید و چه فاشیست یک ایدئولوژی دارید ولی ما توتالیتر بودیم و این خاصیت را هم نداشتیم. حزب هر دم بیل باری به هر جهت. ملّیون، مردم بزرگ، مردم کوچک، بعداً ایران نوین، این مسخره بازی‌ها.
• پروژه تاریخ شفاهی ایران - مصاحبه با شاپور بختیار / Tape 1 - Side 2 📖| #History@PurpTopia

ضیا‌ صدیقی: به عقیده شما چرا نهضت ملی ایران به رهبری دولت دکتر مصدق شکست خورد؟ شاپور بختیار: بنده یک قسمتی از آن را عرض کردم به علت اینکه این قدرتی که نهضت ملی ایران داشت و کم هم نبود باید بگویم، این نهضت ارگانیزه نبود. وقتی که ارگانیزه نباشد مثل یک چریک بود، مثل یک سپاه بی‌انضباطی بود. ما واحدها، سلول‌ها، قسمت‌ها و سِکتورهای مرتبی نداشتیم. دکتر مصدق هم به هیچ عنوانی، وقتی نخست وزیر شد، نمی‌خواست بگوید که من عضو جبهه ملی هستم. وقتی جبهه ملی یک لیستی برای انتخابات تهران داد، دکتر مصدق گفت اگر اسم مرا گذاشتید که به پیروی از رهبر و این‌ها، من تکذیب خواهم کرد. من مبرا از این چیزها هستم-از این چیزها جدا هستم. یک مبارزه‌ای من می‌کنم برای استقلال ایران و همونجا تمام می‌شود. یعنی برنامه مصدق کاملاً روشن بود. او می‌خواست که این یوغ انگلستان و شرکت نفت را از گردن ایرانی‌ها در بیاورد. در قسمت اولش که آمریکایی‌ها نساخته بودند با انگلیس‌ها، دیکر حدیثی است که بر سر هر بازاری هست، موفق بود. مصدق نمی‌توانست، از نظر جو بین‌المللی عرض می‌کنم، با انگلستان، با آمریکا و با روس‌ها باهم بجنگد، کار به اینجا رسیده بود. و این سه گروه و این سه نیرو در داخل ایران افرادی داشتند بسیار متنفذ. دربار را داشتند، آیت الله‌ها را داشتند، صاحبان صنعت و دزدان مسلم ملت ایران را در دستشان داشتند، یکیشان از انگلستان، یکیشان از شوروی و یواش یواش یک جقله‌فوکولی‌هائی هم از آمریکا آمده بودند و شروع کرده بودند که آنها هم یک روش خاصی داشتند که آن روش خاص بعد وقتی دیدند که آمریکا و انگلیس توافق کردند برای کوبیدن دکتر مصدق و طرح آقای شوارتسکُف و اشرف و غیره. دیگر تصدیق می‌فرمایید که نمی‌شد. حالا، پس از طرف داخل نیروها متشکل و منضبط نبودند، از طرف خارج این بود، از طرف بین المللی هم دلایل زیادی بود هم استالین مرده بود و هم خروشچف نیامده بود. ما مصادف بودیم با بدترین وضع بین‌المللی در سال ۱۳۳۲. توطئه‌ها پشت توطئه‌ها هر روز می‌آمد، و دکتر مصدق از همین بازاری‌های ملعون که آقای خمینی را هم پشتیبانی کردند، همین بازاری‌ها بلاهایی سر مصدق این اواخر در می‌آوردند که اصلاً دیگر قابل فهم نبود. یعنی خلاصه به جنابعالی عرض کنم مصدق نشان داد که یک ملتی می‌تواند نه بگوید و رد کند، نتوانست ثابت بکند و این وقت را نداشت و این نیرو را نداشت و واقعاً هم باید بگویم این علاقه را هم نداشت که به تشکیلات حزبی و سندیکایی و این‌ها توجه بکند.
• پروژه تاریخ شفاهی ایران - مصاحبه با شاپور بختیار / Tape 1 - Side 2 📖 #History@PurpTopia

خطر ناکامی دموکراسی در ساحت فرهنگی ایران چشم‌انداز پی‌ریزی و پاسداری از نظام سیاسی دموکراتیکی در راستای برون‌رفت از تمامیت‌خواهی، خصوصیت‌های فرهنگی مشخصی نظیر پذیرش برابری‌ در تقابل با تبعیض، تساهل نسبت به چندگانگی (نژادی، جنسیتی، گرایش جنسی و …)، ارج خودمختاری و … را اقتضا می کند ولی فرهنگ ایران با استناد به پژوهش‌های مرتبط، در چارچوب مدل های بین‌فرهنگی گوناگون مانند Inglehart–Welzel با گنجیدن در سمت مخالف “خودابرازی” و Minkov-Hofstede با گرایندگی به “جمع‌گرایی”، در سوی ناهمساز محور‌های هم‌بسته با خصوصیت‌های پیش‌گفته جای دارد. با نگرش به رویداد‌هایی نظیر وضعیت پساانقلاب فرانسه که با وجود آکندگی از خشونت در غایت به وضعیتی بهتر انجامید یا تونس که حتی با چرخش اخیر همچنان در شمار کشور‌های نسبتا آزاد (partly free) گنجانده شده، قابل استنباط است که تحولات اجتماعی رهایی‌بخش دست‌کم ثمره بلند‌مدتی دارند ولی رویداد‌های انقلابی و نظامی پرشماری مانند عراق که همچنان کارکرد دموکراتیک حکمرانی، در عمل با فساد ساختاری، حضور و نفوذ گروه‌ های مسلح خارج از قیود قانون و شکنندگی نهاد‌های رسمی محدود شده است، به گونه‌ای که Freedom House امتیاز عراق را ۳۰ از ۱۰۰ و وضعیت Not Free اطلاق کرده ، افغانستان که تدوین قانون ‌اساسی با دخالت خارجه تسهیل‌گرانه یا پروژه‌ بین‌المللی امنیت/دولت‌سازی پس از ۲۰۰۱ با چارچوب‌ های رسمی سازمان ملل و استقرار نیروی ISAF برای کمک به حفظ امنیت در آن، به سبب خشونت‌های فراگیر علیه رای دهنگان، کارایی درخور ستایشی حتی در دوره‌ های انتخابات و ثبت‌نام هم نداشت و سرانجام هم در پی وضعیت پیش‌آمده از حاصل سقوط دولت و تشکیل ساختار سیاسی تحت سلطه‌ طالبان به‌ صورت امارت با اقتدار نامحدود رهبری، فقدان قانون اساسی و سازوکار انتخاباتی معنادار در زمره توتالیترترین کشور‌های جهان قرار دارد و یا حتی انقلاب ایران که با وجود حمایت طیف گسترده‌ای از روشنفکرانی مانند فوکو، سارتر، دبووار و نهاد‌های حقوق بشری منتقد شاه نهایتا به تشکیل جمهوری‌اسلامی با تخطی مرتب اصول حقوق بشر انجامید، دیده‌داشت خطر بازتولید نظام سلطه زیر نظام‌های مدعی رهایی از قیم‌مآبی یا در پی آنان را مطرح می کنند. این به قصد به میان کشیدن احتراز‌ناپذیری ظهور نهاد‌های غیردموکراتیک و پی‌ریزی نوعی ضرورت تاریخی محتوم نیست. در پی بی‌برآیند قلمداد کردن مقاومت در برابر استبداد هم نیست ولی عطف به مقدمات مذکور و عدم سابقه هیچگونه حکومت دموکراتیکی در تاریخ ایران، خطر ظهور اقتدارگرایی بعد از انقلاب به غایت در کمین است و کنش اجتماعی و رهیافت انتقادی برای تغییر مسیر از همیشه ضروری‌تر.

ملت‌ها اجازه دادند که فرصت‌های مغتنم از کف‌شان برود و به این ترتیب به جای آن‌که قوانین خود را تدوین کنند، به ناچار مجبور به پذیرش قوانین از جانب فاتحان خود شدند. نخست پادشاه داشتند و بعد شکلی از حکومت، در حالی که مواد قانون یا قانون اساسی حکومت باید نخست شکل بگیرد و آدم‌ها نماینده به اجرا در آوردن آن قوانین شوند. اما بیایید از اشتباه دیگر ملت ها خردمندی بیاموزیم و فرصت مغتنم فعلی را غنیمت شمریم. حکومتی را لحظه‌ای مغتنم و برای هدفی به حق برپا داریم. هنگامی که ویلیام فاتح انگلستان را به زیر مهمیز درآورد به ضرب شمشیر به آنها قانون داد؛ و تا زمانی که ما رضایت می‌دهیم که جایگاه حکومت در آمریکا، قانوناً و اقتدارگرایانه در اشغال بماند، این خطر وجود خواهد داشت که رذلی خوش اقبال که با ما همان رفتار را بکند که ویلیام فاتح با انگلستان کرد، آن جایگاه را در اختیار بگیرد و آن وقت بر سر آزادی ما چه خواهد آمد؟ دارایی ما چه خواهد شد؟
• عقل سلیم - توماس پین

سردرگمی مورخان ما از همین‌جاست. مورخان در تحلیل‌هایشان از «آینده‌یِ انقلاب» یا «سرنوشتِ انقلاب‌ ها» حرف می‌زنند اما مسئله اصلاً این نیست. بگذار تا هر کجا که دلشان خواست آنقدر در زمان عقب‌عقب بروند تا ثابت کنند که اگر فلان و بهمان انقلاب تباه شده، دلیلش این بوده که تخم تباهی از همان اول در انقلاب حضور داشته‌. ولی واقعیتِ مسئله، چیز دیگری است: آدم‌ها چطور و چرا انقلابی «می‌شوند»؟ و خوشبختانه مورخان نمی‌توانند جلوی این «شدن» را بگیرند. مردم آفریقای جنوبی دارند انقلابی «می‌شوند»؛ فلسطینی‌ها دارند انقلابی «می‌شوند». حال اگر کسی بعداً به من بگوید: «خواهی دید، وقتی پیروز شدند و انقلابشان به ثمر رسید، کار به بیراهه می‌کشد»، جواب من این است: اولاً آن موقع، دیگر مسائل از نوع دیگری خواهند بود، و ثانیاً موقعیت جدیدی خلق می‌شود و باز انقلابی‌شدن‌های دیگر از راه می‌رسد. رسالتِ انسان‌ها در شرایط استبداد و سرکوب، در واقع ورود به جریانِ «انقلابی‌شدن» است، چون راه دیگری باقی نمانده است. اگر کسی بعد از واقعه به ما بگوید «دیدی؟ دیدی دوباره خراب شد؟»، در واقع دارد به زبانِ دیگری حرف می‌زند که من نمی‌فهمم؛ چون فرجامِ تاریخْ یک چیز است، ولی شدن‌ های فعلی آدمیان، مقوله‌‌ای تماما متفاوت است.
- “الفبای ژیل دلوز”

دلوز پیرامون انقلاب های نافرجام
لابد شما هم دیده‌اید که دوباره خیلی اسم استالین سر زبان‌ها افتاده، آقایان انگار تازه کشف کرده‌اند او چه فجایعی مرتکب شده... نکند خیال کرده‌اند سابقاً ما از این چیزها بی‌خبر بودیم؟ مثلاً چیزی که اخیرا خیلی لقلقه‌ی دهن همه شده این است که می‌گویند انقلاب‌ها آخرعاقبتی خوشی ندارند... [می‌خندد] آدم خنده‌اش می‌گیرد! این جماعت واقعاً مخاطب را چی فرض کرده‌ند؟ فیلسوف‌های تازه به دوران رسیده کشف کرده‌اند که انقلاب‌ها فرجام ناگواری دارند! به این‌ها باید گفت آدم باید خیلی ساده‌لوح باشد که تازه بعد از چند قرن این را «کشف» کند! ما این حقیقت را خیلی پیش‌تر، در همان دوره‌ی استالین می‌دانستیم. تازه بعد از استالین بود که آقایان تازه از خواب بیدار شدند و هر کسی برای خودش چیزی کشف کرد؛ مثلاً همین اواخر درباره‌ی انقلاب الجزایر گفتند: «عجب! دیدید انقلاب به بیراهه رفت!»؛ چرا؟ چون دیدند دولت به سمت دانشجویان تیراندازی کرد؟ کدام آدم ساده‌لوحی از اول خیال می‌کرد انقلاب قرار است آخرعاقبت خوشی داشته باشد؟ کی؟ ها؟ کی؟ مثلاً در مورد انگلستان می‌گویند انگلیسی‌ها توان ایجاد انقلاب را نداشتند. عجب مزخرفی! در دوره‌زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه می‌خواهند پوستین وارونه‌ای را به ما قالب کنند. انگلیسی‌ها انقلاب کردند و پادشاه را کشتند. خیلی خب! در نهایت به چه رسیدند؟ به کرامول. اصلاً به من بگویید مگر رمانتیسم انگلیسی چیست؟ مگر غیر از این است که رمانتیسم، تأملی طولانی در باب‌ شکست انقلاب است؟ نکند خیال می‌کنید انگلیسی‌ها مثل شما منتظر امثالِ آندره گلوکسمن ماندند که بیاید اندیشیدن به شکست انقلابِ استالینی را برایتان روشن کند؟ نخیر، آن‌ها خودشان انقلاب را در واقعیت آزموده بودند. چرا کسی درباره‌ی آمریکایی‌ها این حرف را نمی‌زند؟ آن‌ها هم انقلابشان را به اندازه‌ی بلشویک‌ها (اگر نگوییم بدتر از آن‌ها ) به باد دادند. بیخود خودمان را مسخره نکنیم! مگر آمریکایی‌ها حتی پیش از جنگ استقلال، خودشان را «انسانِ طرازِ نو» نمی‌دانستند؟ مگر آن‌ها هم درست به همان شیوه‌ای که مارکس بعدها درباره‌ی پرولتاریا حرف زد، از مفهومِ ملت فراتر نرفتند؟ آمریکایی‌ها خوب می‌دانستند دیگر دوره‌ی ملت‌ها به سر آمده! آن‌ها هم به دنبال خلق انسانِ طرازِ نو بودند و انقلابی راستین رقم زدند. درست همان‌طور که مارکسیست‌ها روی «جهانی‌شدنِ پرولتاریا» حساب می‌کردند، آمریکایی‌ها هم روی «مهاجرتِ جهانی» حساب باز کرده بودند؛ این‌ها دو رویِ سکه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی‌اند. این رویکرد به نظرم کاملاً انقلابی است؛ این همان آمریکای جفرسون و ثورو و ملویل است. این‌ها همه‌شان متعلق به یک آمریکای سرتاپا انقلابی‌اند که نوید ظهور «انسان طراز نو» را می‌داد، درست عین وعده‌ای که انقلاب بلشویکی می‌داد. ولی مگر آن انقلاب شکست نخورد؛ همه‌ی انقلاب‌ها شکست می‌خورند، این را که دیگر همه می‌دانند. ولی آقایان طوری حرف می‌زنند و وانمود می‌کنند که در حال «کشفِ دوباره»ی حقیقت‌اند. آدم خیلی باید ابله باشد که چنین ادعایی بکند. ادای تجدیدنظرطلبی درمی‌آورند و بیخود همه را سرگردان می‌کنند. جناب فرانسوا فوره را ببینید که کشف کرده انقلاب فرانسه آن‌قدرها هم که خیال می‌کردند، با‌شکوه نبوده! خیلی هم خوب، قبول! آن هم شکست خورد، همه این را می‌دانند. انقلاب فرانسه به ناپلئون ختم شد! این جماعت اسم چیزهایی را «کشف» می‌گذارند که به‌نظرم هیچ نکته‌ی بدیعی در آن نیست. انقلاب بریتانیا به کرامول ختم شد و انقلاب آمریکا از آن هم بدتر؛ احزاب سیاسی و ریگان مگر دست‌کمی از کرامول دارند؟ ولی وضع مردم اینقدر آشفته است که حتی اگر مطمئن هم باشند که انقلاب‌ها شکست می‌خورند یا به بیراهه می‌روند، باز هم این مانع از «انقلابی‌شدنِ» آدم‌ها نشده و نخواهد شد. این جماعت، دو چیز کاملاً بی‌ربط را با هم قاتی می‌کنند، این‌ها فرقِ «شدن» و «تاریخ» را نمی‌دانند: گاهی وضعی پیش می‌آید که آدم‌ها هیچ راهی غیر از انقلابی‌شدن ندارند... اینکه مردم انقلابی می‌شوند، هیچ ربطی به تاریخِ شکست‌ها ندارد.

سردرگمی مورخان ما از همین‌جاست. مورخان در تحلیل‌هایشان از «آینده‌یِ انقلاب» یا «سرنوشتِ انقلاب‌ ها» حرف می‌زنند اما مسئله اصلاً این نیست. بگذار تا هر کجا که دلشان خواست آنقدر در زمان عقب‌عقب بروند تا ثابت کنند که اگر فلان و بهمان انقلاب تباه شده، دلیلش این بوده که تخم تباهی از همان اول در انقلاب حضور داشته‌. ولی واقعیتِ مسئله، چیز دیگری است: آدم‌ها چطور و چرا انقلابی «می‌شوند»؟ و خوشبختانه مورخان نمی‌توانند جلوی این «شدن» را بگیرند. مردم آفریقای جنوبی دارند انقلابی «می‌شوند»؛ فلسطینی‌ها دارند انقلابی «می‌شوند». حال اگر کسی بعداً به من بگوید: «خواهی دید، وقتی پیروز شدند و انقلابشان به ثمر رسید، کار به بیراهه می‌کشد»، جواب من این است: اولاً آن موقع، دیگر مسائل از نوع دیگری خواهند بود، و ثانیاً موقعیت جدیدی خلق می‌شود و باز انقلابی‌شدن‌های دیگر از راه می‌رسد. رسالتِ انسان‌ها در شرایط استبداد و سرکوب، در واقع ورود به جریانِ «انقلابی‌شدن» است، چون راه دیگری باقی نمانده است. اگر کسی بعد از واقعه به ما بگوید «دیدی؟ دیدی دوباره خراب شد؟»، در واقع دارد به زبانِ دیگری حرف می‌زند که من نمی‌فهمم؛ چون فرجامِ تاریخْ یک چیز است، ولی شدن‌ های فعلی آدمیان، مقوله‌‌ای تماما متفاوت است.
- “الفبای ژیل دلوز”

دلوز پیرامون انقلاب های نافرجام
لابد شما هم دیده‌اید که دوباره خیلی اسم استالین سر زبان‌ها افتاده، آقایان انگار تازه کشف کرده‌اند او چه فجایعی مرتکب شده... نکند خیال کرده‌اند سابقاً ما از این چیزها بی‌خبر بودیم؟ مثلاً چیزی که اخیرا خیلی لقلقه‌ی دهن همه شده این است که می‌گویند انقلاب‌ها آخرعاقبتی خوشی ندارند... [می‌خندد] آدم خنده‌اش می‌گیرد! این جماعت واقعاً مخاطب را چی فرض کرده‌ند؟ فیلسوف‌های تازه به دوران رسیده کشف کرده‌اند که انقلاب‌ها فرجام ناگواری دارند! به این‌ها باید گفت آدم باید خیلی ساده‌لوح باشد که تازه بعد از چند قرن این را «کشف» کند! ما این حقیقت را خیلی پیش‌تر، در همان دوره‌ی استالین می‌دانستیم. تازه بعد از استالین بود که آقایان تازه از خواب بیدار شدند و هر کسی برای خودش چیزی کشف کرد؛ مثلاً همین اواخر درباره‌ی انقلاب الجزایر گفتند: «عجب! دیدید انقلاب به بیراهه رفت!»؛ چرا؟ چون دیدند دولت به سمت دانشجویان تیراندازی کرد؟ کدام آدم ساده‌لوحی از اول خیال می‌کرد انقلاب قرار است آخرعاقبت خوشی داشته باشد؟ کی؟ ها؟ کی؟ مثلاً در مورد انگلستان می‌گویند انگلیسی‌ها توان ایجاد انقلاب را نداشتند. عجب مزخرفی! در دوره‌زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه می‌خواهند پوستین وارونه‌ای را به ما قالب کنند. انگلیسی‌ها انقلاب کردند و پادشاه را کشتند. خیلی خب! در نهایت به چه رسیدند؟ به کرامول. اصلاً به من بگویید مگر رمانتیسم انگلیسی چیست؟ مگر غیر از این است که رمانتیسم، تأملی طولانی در باب‌ شکست انقلاب است؟ نکند خیال می‌کنید انگلیسی‌ها مثل شما منتظر امثالِ آندره گلوکسمن ماندند که بیاید اندیشیدن به شکست انقلابِ استالینی را برایتان روشن کند؟ نخیر، آن‌ها خودشان انقلاب را در واقعیت آزموده بودند. چرا کسی درباره‌ی آمریکایی‌ها این حرف را نمی‌زند؟ آن‌ها هم انقلابشان را به اندازه‌ی بلشویک‌ها (اگر نگوییم بدتر از آن‌ها ) به باد دادند. بیخود خودمان را مسخره نکنیم! مگر آمریکایی‌ها حتی پیش از جنگ استقلال، خودشان را «انسانِ طرازِ نو» نمی‌دانستند؟ مگر آن‌ها هم درست به همان شیوه‌ای که مارکس بعدها درباره‌ی پرولتاریا حرف زد، از مفهومِ ملت فراتر نرفتند؟ آمریکایی‌ها خوب می‌دانستند دیگر دوره‌ی ملت‌ها به سر آمده! آن‌ها هم به دنبال خلق انسانِ طرازِ نو بودند و انقلابی راستین رقم زدند. درست همان‌طور که مارکسیست‌ها روی «جهانی‌شدنِ پرولتاریا» حساب می‌کردند، آمریکایی‌ها هم روی «مهاجرتِ جهانی» حساب باز کرده بودند؛ این‌ها دو رویِ سکه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی‌اند. این رویکرد به نظرم کاملاً انقلابی است؛ این همان آمریکای جفرسون و ثورو و ملویل است. این‌ها همه‌شان متعلق به یک آمریکای سرتاپا انقلابی‌اند که نوید ظهور «انسان طراز نو» را می‌داد، درست عین وعده‌ای که انقلاب بلشویکی می‌داد. ولی مگر آن انقلاب شکست نخورد؛ همه‌ی انقلاب‌ها شکست می‌خورند، این را که دیگر همه می‌دانند. ولی آقایان طوری حرف می‌زنند و وانمود می‌کنند که در حال «کشفِ دوباره»ی حقیقت‌اند. آدم خیلی باید ابله باشد که چنین ادعایی بکند. ادای تجدیدنظرطلبی درمی‌آورند و بیخود همه را سرگردان می‌کنند. جناب فرانسوا فوره را ببینید که کشف کرده انقلاب فرانسه آن‌قدرها هم که خیال می‌کردند، با‌شکوه نبوده! خیلی هم خوب، قبول! آن هم شکست خورد، همه این را می‌دانند. انقلاب فرانسه به ناپلئون ختم شد! این جماعت اسم چیزهایی را «کشف» می‌گذارند که به‌نظرم هیچ نکته‌ی بدیعی در آن نیست. انقلاب بریتانیا به کرامول ختم شد و انقلاب آمریکا از آن هم بدتر؛ احزاب سیاسی و ریگان مگر دست‌کمی از کرامول دارند؟ ولی وضع مردم اینقدر آشفته است که حتی اگر مطمئن هم باشند که انقلاب‌ها شکست می‌خورند یا به بیراهه می‌روند، باز هم این مانع از «انقلابی‌شدنِ» آدم‌ها نشده و نخواهد شد. این جماعت، دو چیز کاملاً بی‌ربط را با هم قاتی می‌کنند، این‌ها فرقِ «شدن» و «تاریخ» را نمی‌دانند: گاهی وضعی پیش می‌آید که آدم‌ها هیچ راهی غیر از انقلابی‌شدن ندارند... اینکه مردم انقلابی می‌شوند، هیچ ربطی به تاریخِ شکست‌ها ندارد.

سایه، دیگر سایه نیست؛ خفاشی‌ است که خورشید را بلعیده. خفاشی که بر فراز برج خویش، به زعم خویش خدایی می‌کند. قوانینش از جنس آهن گداخته و زندان. زبانش، تازیانه‌ای که شعر را شلاق می‌زند. خفاشی که خون رگ‌های امید را می‌مکد و بوی تعفنش به مشام هر انسان می‌رسد. او همه چیز را می‌خواند، مگر فریاد گرسنگی را. او همه چیز را می‌بیند، مگر اشک را. تمدنش، گورستانی است با دروازه‌های طلایی. و در برابر او «ما» ایستاده‌ایم؟ خیر. دسته‌هایی پراکنده، در انبارهای نمور تاریخ. مشتی نخاله که بر سر قصیده‌های انقلاب و رنگ پرچم فردا، چون سگ‌های گرسنه بر سر استخوانی می‌جنگند. آرمان‌هایشان را قاب کرده‌اند و بر دیوار کافه‌های تبعید آویخته‌اند. صدایشان در حلقه‌های خودستایی‌کنندگان گم می‌شود. برای مردمان آغشته به خون، شعارهای کاغذی می‌بافند که باد می‌برد. ناتوانی آنان، مهر تأیید دیگری است بر پیشانیِ خشنِ خفاش. پس چه باید کرد؟ آیا باید در برابر این دو بی‌پناهی، سر تسلیم فرود آورد؟ هرگز. عصیان، در سکوت دندان‌فشردگان ریشه می‌دواند. در نگاه زنی که چادرش را پرچم می‌کند. در مشت گره‌کرده کارگری که مزدش را دزدیده‌اند. در ترانه‌ای زیرلب، که از دیوار زندان می‌گذرد. این آتشی است که از خاکستر ناامیدی می‌جوشد. قیام، از آن کوچه‌های تنگ است. از آن دست‌های خالی‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. خورشید را از حلقوم خفاش خواهیم کشید. حتی اگر با انگشتان خونین باشد.

سایه، دیگر سایه نیست؛ خفاشی‌ست که خورشید را بلعیده. او را گَرده بخوان. گرده‌ای که بر فراز برج خویش، به زعم خویش خدایی می‌کند. قوانینش از جنس آهن گداخته و زندان. زبانش، تازیانه‌ای که شعر را شلاق می‌زند. او همه چیز را می‌خواند، مگر فریاد گرسنگی را. او همه چیز را می‌بیند، مگر اشک را. تمدنش، گورستانی است با دروازه‌های طلایی. و در برابر او ما ایستاده‌ایم؟ خیر. دسته‌هایی پراکنده، در انبارهای نمور تاریخ. مشتی نخاله که بر سر قصیده‌های انقلاب و رنگ پرچم فردا، چون سگ‌های گرسنه بر سر استخوانی می‌جنگند. آرمان‌هایشان را قاب کرده‌اند و بر دیوار کافه‌های تبعید آویخته‌اند. صدایشان در حلقه‌های خودستایی‌کنندگان گم می‌شود. برای مردمان آغشته به خون، شعارهای کاغذی می‌بافند که باد می‌برد. ناتوانی آنان، مهر تأیید دیگری است بر پیشانیِ خشنِ گَرده. پس چه باید کرد؟ آیا باید در برابر این دو بی‌پناهی، سر تسلیم فرود آورد؟ هرگز. عصیان، در سکوت دندان‌فشردگان ریشه می‌دواند. در نگاه زنی که چادرش را پرچم می‌کند. در مشت گره‌کرده کارگری که مزدش را دزدیده‌اند. در ترانه‌ای زیرلب، که از دیوار زندان می‌گذرد. این آتشی است که از خاکستر ناامیدی می‌جوشد. قیام، از آن کوچه‌های تنگ است. از آن دست‌های خالی‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. خورشید را از حلقوم خفّاش خواهیم ربود. حتی اگر با انگشتان خونین باشد.

در صورت وقوع بحران یا جنگ.pdf3.34 MB