شاید پوست کلفت هستم.
Open in Telegram
بیمحتوا، جهت غُر زدن. راستی، ماه رو دیدی من و به یاد بیار.
Show more224
Subscribers
No data24 hours
+17 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
ما در یک سوگ و ترومای جمعی هستیم. در سوگ جمعی، آدمها اغلب انگار نمیدونن دقیقاً برای چی دارن گریه میکنن، فقط میدونن چیزی عمیقاً از دست رفته.
فقط میتونم بگم بمیرم برای دل هموطنام. انتظار همچین چیزهایی رو نداشتم. قلبم درد میکنه از این همه تلخی. لعنت به شما که این زندگی رو ساختید برامون.
همین که با شکم گشنه و جیب خالی و کلی بدبختی، بعد از پر پر شدن جوونامون جملههایی از این قبیل که : تقصیر خودشه، کی گفت بره تو خیابون، فریب اونوریا رو خورده و غیره رو به زبون میاری، یعنی تو خیلی پستی، خیلی احمقی، خیلی مادر به خطایی، خیلی بد ذاتی، خیلی کوری. من درک نمیکنم هنوز یه سری نادان فکر میکنن مشکل حجابه. فکر میکنن گرونی بهونهست برای شروع بی حجابی. دوست ابله من، مشکل از اولشم گرونی و بدختی و تنگ دستیِ منو تو بود.
نمیدونم چطور میشه ولی من دیگه خستهم از صبر کردن، از تحمل کردن، از تو خلوت گریه کردن، از شنیدن و هیچکاری نکردن.
ولی بیایید قبول کنید نسل سوختهی واقعی ما دهه هشتادیها بودیم. از همون سن کم نفهمیدیم چی به سر خردسالی و نوجوونیمون اومد که من میگم باز خداروشکر اونموقع بچه بودیم چیزی حالیمون نمیشد زیاد؛ اما الان، ای وای به الان، امان از الان که معلوم نیست قراره چی به سر جوونیمون بیاد. پودر شدیم، نابود شدیم، زنده زنده مردیم.
فقط میتونم بگم گوشتِ تن ملت رو خوب آب کردید، از استخونهاشون چی میخوایید؟ بس نیست؟ چرا نمیمیرید؟ چرا نمیرید از اینجا؟
ولی من یه تیکه از قلبم تا همیشه شکسته میمونه بابت تموم صمیمیتهای از دست رفتهای که مقصرش من نبودم، حتی تلاش هم کردم، اما در نهایت بخاطره احترامی که برای خودم قائلم مجبور به دوری شدم.
از دیروز که خیلی خوش گذشت. اون دو تا محتوای مربوط به چای از نگاه دوستامه و دستای همیشه آمادهی من برای گرفتن لیوان موردعلاقهم یعنی لیوانِ “چای”. معنی زندگی رو همراهش داره این لعنتی.
