499
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-13130 days
Posts Archive
499
حقیقتا از مستقل بودن خسته شدم
نیاز دارم هر ماه به مقدار لازم بدون کار کردن و مستقل بودن پول تو حسابم باشه
ولی فردا صب باید برم سرکار و ب ادامه زندگی بپردازم
499
"شب ممکنه برای همه پایان یه روز سخت باشه
و تایمی باشه برای خوابیدن و ازش گذشتنو رسیدن به روز سخت تکراری
ولی شب برای من شروع آرامشه
شب ها متفاوتن تکراری نیستن
تاریکی در تضاد چراغ های روشن خیابون
صدای نیسم و سکوت خیابونا
شب شروع اتفاقاتیه که روز هیچ موقع اونارو نه میبینی نه لمس میکنی و نه حتی بهش فکر میکنی..."
499
بخاری که بخاطر سرمای شدید از دهانش خارج میشد دانه های برفی که با هر قدمی برمیداشت بی رحمانه پوست سفیدش را هدف قرار میداد صحنه دلخراشی برای من میساخت
پسری درکنار خیابان تنها با جسه ای کوچک
و جاکت سیاه رنگش که حال بخاطر برف های زیاد روی آن به رنگ توسی در آمده بود آرام آرام قدم برمیداشت
برای کسی مثل من که شاید سالها بود احساسات خود را نابود و دفن کرده بودم شاید حسی جدید که غم نام داشت را بیدار کرده بود
اورا میشناختم؟
شاید...
ولی مهم این بود که اون پسر کوچکی که در این سرما تنها و بی توجه به جسم آسیب پذیرش در سکوتی که ازش حس میشد درحال حرکت بود من را بی قرار تر میکرد
از ماشین پیاده میشم و با قدم هایی بلند سمت اون حرکت میکنم
بازویش را میگیرم و صدایش میکنم
هنگامی که با اون دو چشم هایی که نمیدانم بخشی از یک سیاه چاله بود یا دکمه ای شیشه ای به من خیره شد
و فقط هنگامی که اشک هایش مانند بارانی بهاری شروع ب باریدن در آغوش من کردن
و من تنها کاری که توانستم برایش انجام بدم
دادن یک پناه و یک تکیگاه برای اشک ها و بی قراری هایش بود.....
499
《مردای مافیایی
هیچ موقع نقطه ضعف هاشون رو نشون بقیه نمیدن
چون اون هم میتونه یه دختر بچه کوچولو باشه که فقط برای اونه
و هم میتونه آخرین کسی باشه که میبینیش
میدونی که چی میگم پسر؟!》
