Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 148
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-3230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
'🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
تعجب نگاش کردم که گفت:
نمیگم اونو نپیچ بخودت؟یانمیفهمی؟
با ترس نگاش کردم.میرغضب خب خجالت میکشم یابو خورشتی.
+پاشو وایسا
ملتمس نگاش کردم :اخه...
موهاشو تو کلاه حوله تکونی دادو گفت:میگم پاشو وایسا
وبهم نزدیک شد.از تخت پایین اومدم.مالفه رو ازدستم کشید .لخت وایساده بودم
جلوش.دستی به تنم کشید و گفت:بچرخ
خدالعنتت کنه بشر .چرا اینقدر اذیتم میکنی آخه؟آروم چرخیدم .دستی به باسنم
کشید و گفت :
حس میکنم کف موهام خوب شسته نشده
منظورشو نفهمیدم
حوله شو پیچید دور کمرش و اومد بیرون .همونطوری روصندلی منتظر دستورش نشسته بودم
که لباس پوشیده ومرتب اومد جلوم وایساد با یه سشوار تودستش!
برگرد موهاتو خشک کنم.
روبه آینه نشستم.کلاه حوله رو ازرو سرم برداشت و سشوارو روشن کرد .با
دقت سشوارو میکشید همه جای سرم و حواسش بود که پوست سرمو
نسوزونه.انگاراین یه کارو بلد بود!
ازتو آینه خیره شدم بهش
مرد جذابی بود.اما اخلاقش!
وقتی یاد روزای اول اومدنم میفتم دلم میخواد بمیرم!
حالا بعداز گذشت ۴ ماه میبینم اونقدرهاهم که تظاهر میکرد بد نیست!
با اینکه هنوز میترسم ازش اما حالا میدونم که ذاتش بد نیست!
بقول بی بی اون فقط میخواد بقیه رو بترسونه وگرنه ازیه بچه بی آزار تره!
زد به شونم وگفت:خوردی منوکه!
خون به صورتم دویید
من ازکی بهش زل زده بودم؟ینی دید؟
خاک برسرم شد
قهقهه ای زدوگفت :برو تواتاقت لباس بپوش وبیا پایین.ساعت ۱۱ شد من
گرسنمه.
سشوارو گذاشت رو میزو ازاتاق بیرون رفت.
با کف دست کوبیدم توپیشونیم.
خاک برسرم که آبرو خودمو بردم.بگو آخه به چی زل زدی بزغاله؟
از جام پاشدم نگاهم به عکس بزرگش روی دیوار افتاد.شکلکی براش دراوردم
وازاتاق زدم بیرون.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
با اینکه به سیاوش علاقمند نبودم ولی خب دختر که بودم!نیازو غریزه ام
میطلبید همراهیش کنم ازطرفی ام میدونستم که محرم و مثلا شوهرمه!خب چه
ایرادی داشت؟
یکم همراهیش کردم که کالفه سرشو عقب کشید
موهاش ریخته بود رو صورتش.
باصدای لرزونی گفت:
حالم بده اقلیما.نمیتونم صبر کنم که به مامان بگیم وعروسی سربدیم.
حالش زار بود قیافه ش عین بچه ها خنده دار شده بود.ولی نباید میذاشتم..
اگه حرف عروسی
نمیزد فرق داشت ولی حالا که میخواد عروسی بگیره دوست ندارم چهره ام زنونه
بشه.
ملتمس نگاش کردم.
میترسیدم!قلبم داشت میومد تودهنم.عجب غلطی کردما...
لبخند گشادی زد که شاخ دراوردم.نه بابا این غول بی شاخ و دم اونقدر ها هم
بد وغیرقابل تحمل نیست!
ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت وگفت:
صبح بخیر کوچولو.چیه خجالت میکشی؟
سرمو پایین انداختم.
خودشو نزدیک کرد و منو کشید تو بغلش پتورو از روم کنار زد
و بوسه ی گرمی رو موهام گذاشت .
با شیطنت خنده ای کردوگفت:
صبح بی بی با این وضع دیدتمون.تا یکم دیگه سیانا و مامانم پیداشون میشه که
سین جینت کنن
چشمام اندازه توپ شد.یعنی چی؟بی بی چطور دیده؟
با تته پته گفتم:ب...بی بی...بی بی چی دیده؟؟؟؟؟؟؟!
بلندبلند خندید و درحالیکه از جاش پامیشد گفت:
صبح تو بغلم براندازت میکردم شمام خواب بودی وقتی حس کردم صدای
درمیاد چشمامو بستم.
بی بی درو باز کرد یکم وایساد با تعجب نگاه کرد یدونه ام زد توصورتش
رفت.
چشمام داشت پرمیشد از خجالت که گفت:
خب حالا گریه نکن.
ودوباره زد زیرخنده.
دلم میخواست سرشو بکوبم تو دیوار.از خجالت پناه بردم به ملافه ی روی
تخت .داشتم اینور اونور نگاه میکردم یچی پیدا کنم که دیدم سیاوش
عصبی زل زده بهم.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
حس میکردم دیگه ازش نمیترسم.دیگه اون سیاوش بد نیست و این سیاوش
واقعیه! چنگ زدم
توموهاش.
میپرسید دارم باهاش چیکار میکنم!
ولی جوابی نداشتم!
حتی نمیدونستم باخودم دارم چیکار میکنم چه برسه به اون!
صورتشو بردعقب.چشماش پراز التماس بود.پرازخواهش!
.نگاهشو چرخوند توصورتم.
چشماش انگار اشک توش جمع شده باشه برق میزد.
باصدای خشداری گفت:
مطمئنی ازاین کارت پشیمون نمیشی؟
قبلا مطمئن نبودم ولی حالا!
گفتم :اره
یه دستشو باال اورد و موهامو زد پشت گوشم
+اقلیما.توازمن خیلی کوچیکتری.فرصتای بهتری میتـ...
اختیار کارام دست خودم نبود.
به شدت سمتش کشیده میشدم و این عذاب آور بود.
با حرکتم جا خورد ولی یواش یواش بخودش اومد و دستش اومد پشت سرم.
+این کارت یعنی برات مهم نیس که من همسن باباتم؟!
وخندید.ته دلم قنج رفت.خودش میدونه خندیدنی چقد جذابه که همیشه اخم میکنه
خندشو کسی نبینه!
ابروهامو بالا انداختم.
منو خوابوند روتخت وکنارم خوابید.
درحالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:
حاضری زن من بشی؟
ازحرفش جا خوردم!!!
برده و کنیزی که به عشق تحقیر کردنش آوردتش کجا و زنش کجا؟
با تعجب نگاش کردم که گفت:
میدونم خیلی اذیتت کردم.جز اینکه بگم ببخشید و جبران میکنم کاری ازم
برنمیاد.اصلا اینکه چیشد من دوباره سریدم تو دام عشقو علاقه رو هم
نمیدونم.فقط میدونم میخوام پیشم باشی.بامن تا آخرش.
کاش این حرفاش میتونست خوشحالم کنه!ولی نمیشد.
قلبم شکسته بود و غرورم له شده بود.
اروم گفتم:عشق و علاقه مال بعد ازدواجه
بدجنس خندید وگفت:یادت رفته توزن منی؟حالا چون هنوز دختری دلیل نمیشه
که فکر کنی ازدواج نکردی!
گونه هام سرخ شد.ازطرفی ام متعجب بودم!
مگه میشد یه آدم اینقدر بتونه عوض بشه؟!
بیشتر سمتم مایل شد
+خجالت کشیدنتم واسم لذت داره.توهرشرایطی دیدنت لذت داره!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
این چیزا مال تو فیلماس و منم پسر پیغمبر نبودم .خلاصه ساختم و ساختم و
ساختم تا اینکه اونشب با اون لباسا اومد سرشام و غذام پرید توگلوم.میدونم
ازمن خوشش نمیاد ولی اینکه به هم میل داشتیم قابل انکار نبود!
تواتاقم خواستم برام برقصه.
عشوه هاش و تن ظریفش هرلحظه بیشتر بی تابم میکرد.
نشستم لب تخت.
آخرای آهنگ بود.با عشوه و نگاه خمارش نزدیکم شد.
باختم!خودمو باختم!به یه بچه باختم!
ازجام بلند شدم و دستامو گرفتم دور کمرش.
با چشمای جذابش آروم پلک میزد و نگام میکرد ولی معلوم بود ترسیده.
حالم بد بود.خیلی بد.
تنش داغ بود.
اروم زمزمه کردم:
داری چیکار میکنی بامن اقلیما؟
دستشو از پشت کرد تو موهام که بیشتر دیوونه شدم و با صدای آرومش گفت:
من که کاری نمیکنم...
صورتمو آوردم عقب.زل زدم توصورتش.تو چشاش.به لباش.
به سختی نفس میکشیدم!...
نزدیکش شدم
ازجاش بلند شد وبی طاقت منوکشید توبغلش
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
یه دختر بچه ی دبیرستانی !
داشتم چیکار میکردم باخودم؟!
رفتم تو اتاق کارم و تنها عکس لاشه ی باقی مونده از آتریسارو بیرون
کشیدم.
ساعت ها به عکس خیره شدم.حالا که برمیگردم به گذشته انگار هیچ حسی
بهش نداشتم!
انگار اصلا نمیشناختمش!
هرچی نگاه میکردم بیشتر حس میکردم که اصلا شباهتی به اقلیما نداره!
دختر بچه ی پایین شهری و بی گناهی که من خودمو عقده هامو سرش تخلیه
میکردم کجا.
اون آتریسای عوضی که من فقط وسیله ی خارج رفتن بودم براش کجا!
اقلیما مدام جلو دستو پام بود.
مدام جلو چشمم بود.
خودشو هرلحظه بیشتر بهم نزدیک میکرد و نمیدونست داره بامن چیکار میکنه
.
نمیخواستم بهش دست درازی کنم ولی قدیسه که نبودم!
دست رو نقطه ضعف یه مرد گذاشتن بدترین کار ممکنه .
ولی چیزی نمیتونستم بگم.داشتم جذبش میشدم!واین بدترین اتفاق ممکن بود
برام!
منم یه مرد!
نمیتونستم نادیده بگیرمش!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
گفت لیاقتشو ندارم!
گفت لیاقتم آدمایی مثل آتریسان!
منتظرشدم تا بهوش بیاد.خون خونمو میخورد .خوابوندمش
روتخت و دستوپاشو بستم که بخودم ثابت کنم اون هیچی نیست و من میتونم
جلوی خودمو بگیرم.
فنجون قهوه ام رو که ریختم روش اشکاش روون شد.دهنش پانسمان بود و
بیحس حرف نمیتونست بزنه!
ولی با چشماش التماس میکرد.این التماسش برام کافی بود!
برای آروم کردن روح مریضم کافی بود.
از شدت سوزش خودشو به تخت میکوبید و من بیشتر لذت میبردم
وجود این دختر معماشده بود توزندگیم.لعنت بهت اقلیما...
اونقدر روش حساس شده بودم که با عذاب کشیدنشم لذت میبردم.
فکر نمیکردم مامان بفهمه که دارم با اقلیما چیکار میکنم و فهمید!
فکر نمیکردم واقعا بره و نخواد منو ببینه ولی رفت!تو نبودم برای دیدن اقلیما
میومد و میرفت ولی حاضر نمیشد منو ببینه!
از طرفی رفتارای پیمان تو مخم بود.کم میومد .زود میرفت.تحویل نمیگرفت
ودلیل کاراشو نمیفهمیدم.
خیلی وقت بود با اقلیما روبه رو نشده بودم.
خسته ودرمونده از پله ها بالا اومدم که باهاش روبه رو شدم.
خوشحال شدم ازاینکه تونست حرف بزنه.وقتی با آرامش حرف زد فهمیدم
شمشیر از رو بسته.این بدترین انتقامی بود که میتونست بگیره.
تمام مدت حرکاتشو زیر نظر میگرفتم.
داشتم وابسته یه دختر بچه میشدم که نصف سن من سن داشت!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
اونشب تو مهمونی اقلیما واقعا میدرخشید.وقتی مردای دورو برم ازش تعریف
میکردن دلم میخواست زبونشونو از حلقومشون بیرون بکشم!تا اینکه ازش
غافل شدم و دیدم با مسعود تو پیست رقصه.
کاردمیزدی خونم درنمیومد.این دختر آدم بشو نیست .
بعد کتکی که تو حموم بهش زدم فکرمیکردم دیگه کار اشتباهی نمیکنه.ولی
کرد!
تمام طول مهمونی برام زهر شدو خودمو کنترل کردم که همونجا تو جمع
خونشو نریزم.
وقتی مهمونی تموم شد به مریم گفتم یه کیف کوچیک لباس جمع کنه برا اقلیما
و به راننده ام گفتم میخوام برم آپارتمانم.
میترسید.خودشم میدونست تا چه حد خرابم.قدری شراب و الکل خورده بودم که
بزور هوشیاریمو حفظ میکردم که زمین نخورم و اختیار کارام دست خودم
باشه.
بردمش توخونه .لباساشو از تنش کندم.
با دیدن تن و بدنش و التماساش هرلحظه حالم بدتر میشد و بیشتر به سمتش
کشیده میشدم.
تا اون حد که نفهمیدم سر یه مسئله بیخود نباید زنک بزنم به اون مسعود لاشی
و دختر باز!ولی زدم!
حرفش شد هیزم رو آتیش دلم
اونقدر زدمش که دیگه نای التماسم نداشت.
چشمم که به خرده های آینه افتاد ازخودم بیخود شدم
نمیدونم چه دل و جراتی بهم دست داد وچه حالی شدم که وقتی به خودم اومدم
اقلیما غرق خون تو دستام بی جون افتاده بود.
توان حرکت نداشتم!زنگ زدم به مهرداد و خودشو مثل همیشه سریع
رسوند.مثل قاتلا نگام میکرد.
بهم گفت اون دختر ازمن سره!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
از نگاه مردا و پسرای فامیل میترسیدم.با اینکه خودمو خر میکردم ولی
میدونستم اقلیما شدیدا جذابه و برای هرمردی ایده آل!
به بی بی سپردم آماده ش کنن و خودم براش اینترنتی لباس خریدم.
بالاخره شب مهمونی فرا رسید و اقلیما بازم کاری کرد که نباید میکرد.مامان و
سیانا شدیدا بهش علاقمند شده بودن و برسام مدام تیکه مینداخت که یه بچه ۱۶
ساله تهش غرورمو زیر پاش له خواهد کرد.
دلم میخواست بزنم تو دهنش.
ولی نمیشد.حساب برسام و پیمان از عالم و آدم جدا بود تو سربازی باهم اشنا
شدیم.
پیمان یه پسر شهرستانی بود که حقوق جزئیشو برای مادر پیر و مریضش
میفرستاد!و برسام پسری بود که پدرو مادرشو تو سانحه تصادف ازدست داده
بود و تنهاوبی کس بود.منم مادرمو سیانارو داشتم .مادر یه خان زاده بود و
راحت شرکت و تو نبودم میچرخوند.شدیم سه تارفیق فاب و عزیز.اونقدر که
هممون با تیغ روی مچ دستمون یه مدل خط انداخته بودیم!.
معروف بودیم توپادگان!بعد خدمت سربازی برگشتیم سر درس وکار.
برسام که بخونمون بود بورسیه شد و برای ادامه ی درسش رفت خارج.ی سال
بعد برگشتمونم مادر پیمان از دنیا رفت.
بعد فوت مادرش خواستم پیشم بمونه واسه همیشه.مثل یه برادر بود واسه من و
سیانا.
تا اینکه کار به خارج رفتن سیانا وادامه تحصیلش کشید
مادرو سیانارو سپردم به برسام که سر ی سال برگشتن و برسام سیانارو ازم
خاستگاری کرد.اولش عصبی شدم که چرا سپردمش دست برسام ولی وقتی
دیدم سیانا ام بی میل نیست رضایت دادم و بعد مراسم ازدواجشون برگشتن
همونجا.ی سال و نیم بعد ازدواجشم توله ی دایی به دنیا اومد.
حالام که برگشته بودن ایران و کاش هیچوقت برنمیگشتن!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
همه محافظا و خدمه رو فرستادم دنبالش.
آب شده بود رفته بود توزمین
اینقدر سیگار کشیده بودم که توخونه چشم چشمو نمیدید تا اینکه پیمان گفت
پیداش کردن.
انگار دنیارو بهم دادن.رفتم سراغش و همه رو مرخص کردم.یکاری بکنم
دیگه هوای فرار نزنه به سرش.بردمش توحموم زیر آب سرد و اونقدر زدمش
که بیهوش شد.کل تنش زخمی و خونی بود.
خدمه و پیمان مدام التماس میکردن که ولش کنم ولی توحال خودم نبودم.
دوس نداشتم کسی کاری مخالف میلم انجام بده
واقلیما دست رونقطه ضعفم گذاشته بود.
اقلیما!چقدر روز صیغه از شنیدن اسمش تعجب کردم.همون اول عاشق این اسم
شدم.ولی فقط اسم؟...
لحظه آخر سیاوشی زیر لب زمزمه کرد که تن و بدنم بیحس شد.
حس کردم خون تو رگهام نمیچرخه .
لحن صدا کردنش برام عجیب بود.کمربندو انداختم یه گوشه وکلافه زدم
بیرون.میدونستم بی بی و مریم میرن کمکش .رفتم تو اتاقم و درو بستم.دیگه
نمیخوام دوروبرم باشه.میگم دخترخوندمه و خلاص .شوهرش میدم میره.
اره همین کارو میکنم.
همین خوبه.
مهرداد مدام در رفت وامد بود و اقلیما رو سپرده بودم بهش.
به اندازه پدرم دوستش داشتم وازش مطمئن بودم.هرچند که اون با دیدن حال و
روز اقلیما ازم دلخور بود.
تا روزی که مادر زنگ زدو گفت فردا میان ایران !
باید جشن میگرفتم.باید مهمونی میدادم.ولی با اقلیما چیکار کنم؟بگم چیه؟کیه؟
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
چجوری خرج مواد منوچهرو میداده.خون به صورتم دوید و عصبی شدم.دیگه
پیمانم که همه حرفامو بهش میزدم تحویلم نمیگرفت و دلیل کاراشو نمیفهمیدم.
تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که اون عاشقه دختره شده.
ولی اخه اون که دلش با کس دیگه ای بود؟
خسته از فکرای بیخود توافکارم غرق شدم و به عالم بیخبری فرورفتم.
نیم ساعته بیدار شدم .لباس داده بودم ببرن برادختره که صداش بلند شد.
از حرفاش خندم گرفت غر میزد و ازلباسا ایراد میگرفت.
رفتم تواتاقو یواشکی مریمو رد کردم بره.برگشت داد بیداد کنه که با دیدن من
عقب رفتو زرتی افتاد رو تخت.
به چشم من فقط یه بچه بود!
نه چیزی بیشتر.
مجبورش کردم لباس تنش کنه و واسه شام بیاد پایین.
وقتی گفتن پیمان میخاد بیاد دختره رو ردش کردم بالا.ازاینکه این دوتا باهم
روبه روبشن خوشم نمیومد خودمم نمیدونستم چرا!
اخرشب رفتم تواتاقش.بدجور میترسید ومنم همینو میخواستم. بوسیدم
میدونستم اگه ادامه بدم نمیتونم جلوخودمو بگیرم.گفتم ازش بدم میاد و زدم
بیرون.تا صبح تواتاقم باخودم درگیر بودم و صبح پریشون وداغون راهی
شرکت شدم.
غروب وقتی برگشتم هیچی عادی نبود.همه مثل مرغ سرکنده بودن.تا بی بی با
هزار جور تته پته گفت که دختری که محرممه فرار کرده.
همه رو به فحش و ناسزا بستم.این دختر باید پیدا بشه.حتی جنازه اش باید پیدا
بشه.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
در قفس جک رو باز کردم .عین بچه ها شوخیم گرفته بود بعدا از کارم
پشیمون شدم.
با دیدن تن بیجونش زیر جک روح از تنم رفت!من داشتم چیکار میکردم؟
کاری نمیتونستم بکنم انگار مسخ شده بودم که پیمان سمتش دوید و فریاد زد:
کاری به اون نداشته باش پسرررر برو کنار جک
همچنان به پیمان خیره بودم.خداروشکر کردم که جک علاوه بر من به حرف
پیمانم گوش میکرد.
جون اون دختر مهم نبود برام
ولی از کار خودم شرمنده بودم!
بردیمش تو اتاق کناری اتاقم و زنگ زدم مهرداد.
بیهوش و بی جون افتاده بود.نبض داشت و میدونستم زندس.
مهرداد اومد بالا سرش و معاینه ش کرد.پیمان بعد از ۸ سال رفاقت بی کم
وکاست توروم وایستاد و هرچی دلش خواست بارم کرد.
بهش حق میدادم که هرچی خواست بهم بگه.
بهم گفت بعضی وقتا نمیشناسمت و ازعمارت بیرون زد.
رفتم تو اتاق .بهوش اومده بود و نگاهشو دوخت بمن .به سرووضعم با تعجب
نگاه کرد.
وقتی پیمان اوردش بی اونکه خودم بفهمم کشیدمش تو بغلم و تیشرت سفیدم
خاکی و خونی شده بود.
بعداینکه خیالم راحت شد حالش خوبه و مهرداد براش دارو نوشت و زد توسینه
ام رفتم دوش گرفتم و به خودم رسیدم.
تصمیم گرفته بودم کاربه کارش نداشته باشم
اصلا نمیدونستم چرا اوردمش
به چه دردم میخورد؟
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
پیمان یجوری نگام میکرد انگار آدم کشتم!نه به مشت ولگدایی که مینداخت به
منوچهر نه به این چهره ی انسان دوستانه ش.
با لذت به ضعف و فلاکت دختره نگاه کردم .
انگار آتریسا رو میدیدم.دلم میخواست اینقدر بزنمش که تقاص تک ب تک
کارای آتریسارو ازپاش دربیام.باز شروع کرد به وراجی.
گفت ازم متنفره.نمیدونست منم همچین دل خوشی ازش ندارم!
کتم و دادم دست پژمان و کمربندمو دراوردم.بلایی به سرش بیارم که جز بله و
چشم چیزی از دهنش درنیاد.
زدم توگوشش .زمین خورد.شروع کردم کوبیدن به تن وبدن ضریف و دخترانه
اش.اونقدر زدم که بیهوش شدو بی بی مانع شد.وگرنه اونقدر عصبی بودم که
به آینده ی کارم فکر نکنم و همونجا بکشمش.
به بچه ها گفتم بندازنش تو انبار ته باغ.بی بی و پیمان اصرار داشتن ببرنش
درمانگاه ولی من همچین قصدی نداشتم.کلافه رفتم تواتاقم و دوش گرفتم
ومیدونستم اون انبار رطوبت داره و سرده .ولی حقش بود .بذار یاد بگیره
زبون درازی تو عمارت من معنی نداره.حتی آب وغذاروهم براش ممنوع
کرده بودم.بماند که دیدم پیمان براش لقمه برد .دلیل کارودلسوزیش و نمیدونستم
و حرفی ام نزدم!به روش نیاوردم که فهمیدم.پیمان ازهرکسی برام
عزیزتربود.عزیزتراز برادر!
خودمم میدونستم عرضه شو ندارم بهش دست درازی وتجاوز کنم ولی بلف بود
زده بودم دیگه!
رفتم بهش سر زدم.توخودش جمع شده بود و خواب بود.ازخودم بدم
اومد.چطور دست رو همچین موجود ضعیفی بلند کردم؟
بافکر اینکه همین موجود ضعیف چه کارایی ازش برمیاد کلافه از انبار زدم
بیرون و به خدمه سپردم وقتی بهوش اومد خبرم کنن .
تو اتاق کارم مشغول بودم که خبر دادن بهوش اومده.رفتم سمت انبار .
با دیدنم عین گنجشک میلرزید.خوشم اومد.
این زنا اگه حساب نبرن آدمو بدبخت میکنن.گفتم بیاد عمارت و زدم بیرون.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
پس دخترش بود!ولی چرا اونقدر باعالاقه به کتک خوردن باباش نگاه
میکرد؟پیمان نگاهش رو دختره گیر بود.باید بعدا حالشو بگیرم این چه
وضعیتیه؟چرا اینجوری شده این پیمان؟
وقتی منوچهر گفت دخترمو جای بدهی ببر جا خوردم!یه پدر چقدر میتونه پست
و حرومزاده باشه که همچین کاری با دخترش بکنه؟
تازه فهمیدم که چرا دختر بیچاره هیچ تمایلی به نجات پدرش نشون نمیداد.نگاه
دقیقی به سرتاپای دختره کردم.
بد نبود!لااقل واسه یکی دوشب که میشد استفاده کرد!
خیلی راحت معامله کردیم و دختره رو خریدم!.وقتی شروع کرد به زبون
درازی و بدوبیراه گفتن و یکی کردن من با ادمی مثل منوچهر عصبی شدم و
چنان توگوشش زدم که بدن ظریفش نقش زمین شد.از دیدن ضعفش لذت
میبردم.
+ادمت میکنم دختره ی ...
به پیمان و پژمان اشاره کردم و ازاتاق زدم بیرون.کارد میزدن خونم درنمیومد
بچه اومدن ودختره رو نشوندن کنارم.مدام اشک میریخت و صداش میرفت تو
مخم.دود سیگارم مه غلیظی توماشین ایجاد کرده بود.
+خفه شو دختره تا همینجا زنده به گورت نکردم.فهمیدی یانه؟
شروع کرد با بغض و گریه جواب دادن .هر کدوم ازحرفاش یجوری رو مخم
بود و بیشتر عصبیم میکرد.محکم زدم تو گوشش که سرش خورد به پنجره و
پیشونیش شکست.اول از کارم پشیمون شدم ولی وقتی دیدم بازم زبونش درازه
گفتم حقشه.
خودمو کشیدم سمتش.گلوش از لباسش معلوم بود.
خیلی دلم میخواست که موقعیت جوری بود
ولی هیچ حسی بهش نداشتم.داد وفریادی سرش زدم و سیگارمو رو گردن
ظریفش خاموش کردم.
دیگه تا برسیم سست تکیه داده بود و توحال خودش نبود.تو مخ منم نرفت.
جلوی عمارت بچه ها پیاده اش کردن
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
بستم.پیمان و پژمان تو اتاق بالا سر منوچهر ایستاده بودن واونم با ترس و
تعجب زل زده بود بهشون.پیمان تو خودش بود نگاهش به قاب عکس روی
طاقچه بود.عکس یه زن و یه نوزاد تو بغلش.از دستش عصبی شدم .پیمان که
هیز نبود چرا این زنو اینجوری نگاه میکنه؟
زن شباهت داشت به دختربچه ی جلوی در .احتمال دادم که مادرش بوده باشه.
صدای پژمان دراومد که بحث پول و طلبو وسط کشیدو بعدشم ناله های
منوچهر که ازسر عجز فریاد میزد که ندارم.به اندازه کافی عصبی بودم به
پیمان اشاره کردم و اونم از خداخواسته شروع کرد به مشت و لگد زدن به
منوچهر!
مات کاراش بودم اون که هیچوقت راضی نمیشد دست روکسی بلند کنه چنان با
مشت ولگد تو دهن و تن وبدن منوچهر میزد که من جای اون دردم میگرفت
.انگار دیوونه شده بود.کلافه ازدیدن این صحنه رو بالکن رفتم و سیگاری
روشن کردم .داشتم به گذشته فکر میکردم که دختربچه باز جلوی چشمم ظاهر
شد.
بهش میومد ۱۶.۱۵ سالش باشه.
متعجب به هم خیره شدیم.ازپله هاپایین رفتم که جلوشو بگیرم نره اون صحنه
رو ببینه ولی بی توجه به ناله های منوچهر و سروصدایی که میومد از پله ها
بالا رفت و گفت:چیه؟کیفم یادم رفته اومدم برش دارم .
بعد تنه ای بمن زد و رفت تو اتاق!
از پرروییش حرصم گرفت.از اول همینطوری بودم.هیچ دوست نداشتم کسی
توروم وایسته اونم یه ضعیفه.و همون یباری که به آتریسا رو دادم و سوار
گردنم شد .برام شد درس عبرت.رفتم بالا وجلوی در ایستادم.بی هیچ حسی
ایستاده بود و مشت لگد خوردن منوچهرو نگاه میکرد.یعنی چه نسبتی میتونست
باهاش داشته باشه؟.
با اشاره به پیمان و پژمان گفتم که کافیه.پیمان انگار دست بردار نبود.دوسه تا
ضربه محکم دیگه به مرد زد و عقب کشید.
منوچهر تا چشمش به دختر بچه افتاد شروع کرد به التماس که دخترم کمکم
کن!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
عجب گرفتاری شدما.چه رقصی آخه!منو گذاشت رو تخت وازجاش بلند شدو با
لپ تاب یه آهنگ عربی پلی کرد.بلندم کرد و نشست لبه ی تخت و با لذت زل
زد بهم.
آروم و با ریتم آهنگ شروع کردم به رقص.این رقصو همون بچگی ازمادرم
یادگرفته بودم.
چشماش برق میزد.
برگشت به عقب 👇👇
از کار منوچهر کلافه و سگی شده بودم.یه معتاد عیاش یه سال بود مارو به
بازی گرفته بود و بدهیشو صاف نمیکرد.
امروز میرفتم یا طلب مو صاف میکردم یا بلایی به سرش میاوردم که ازکسی
قرض کردن یادش بره.به اندازه کافی چک و سفته ازش داشتم ولی باید قبلش
یجور دیگه ادبش میکردم.
با پژمان و پیمان راهی شدیم فقط پژمان راهو بلد بود و قبلا رفته بود.یه محله
ی قدیمی که فقر و کثافت و بدبختی از در و دیوارش پایین میریخت.جلوی در
یه ساختمون کهنه نگه داشت و پیاده شدیم من مشغول برانداز کردن خونه های
اطراف بودم که پژمان در زد.طولی نکشید که در با صدای تیکی باز شد و
برگشتم سمت در.با دیدن چیزی که روبه روم بود سرجام خشکم زد.عینکو رو
یقه ی لباسم آویزون کردم و خیره شدم به دختر بچه ای که روبه روم ایستاده
بود.با لبی زخمی و گونه ای متورم وکبود!
چشماشو دوخت بمن .
نمیدونم چرا ولی ترس عمیقی تو چشماش فریاد میزد.
شباهت عجیب و غریبی به آتریسا داشت و این باعث شد ابروهام بره تو هم.
برای ی لحظه از دختر بچه که نمیدونستم کیه و از کجا اومده متنفر شدم.
پژمان سراغ منوچهرو گرفت و دختره سرسری جواب داد و بی توجه به ما از
خونه بیرون اومد و راه افتاد.پژمان و پیمان رفتن توخونه ولی من اونقدر
ایستادم که دختره با پایی لنگان از جلوی چشمم محو شد.رفتم تو خونه و درو
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
اروم گفت:برای چی داری اینکارارو میکنی؟
شوکه شدم از سوالش .سرمو چسبوندم به بازوشو با شیطنت گفتم:
واسه اینکه شما بدونی من دختر خونده ی بدی نیستم.
باهم رفتیم تو اتاقش .ترسیده بودم و کف دستام یخ شده بود
یکاری میکنم عین خرتوش میمونم همیشه.اه
وایستاد روبه روم.سوالی نگام کرد.
شروع کردم باز کردن دکمه های لباسش.
نفس هاش تند تر میشد و ترس من بیشتر!رفتم پشت سرشو شروع
کردم مالیدن شونه هاش.یکم مالیدم که سرشو تکون داد و قلنجش شکست.نفس
عمیقی کشید.
با تعجب زل زدم بهش که گفت:
مگه نگفتی میخوای از امشب تو اتاق من بخوابی؟
فقط نگاش کردم .لبخند بدجنسی زد و گفت:شرط داره
ابروهام پرید بالا
+باید برای بابایی برقصی.عربی!
هاج و واج موندم !این از کجا میدونست من عربی بلدم برقصم؟
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
تا ساعت ۸ که برای شام میرفتم بیرون کلی به خودم رسیدم وارایش ملایم
کردم.موهامو سشوار کشیدم و پشت سرم جمع کردم و جلوی موهام وی طرفی
ریختم رو صورتم.
تو لباسا گشتم.یه تاپ قرمز کوچیک بالای ناف پیدا کردم که روش عکس لب
مشکی داشت.با یه شلوارک لی کوتاه
کمر باریک و اندامم حسابی تو چشم بود.چشمکی به خودم تو آینه زدم و نشستم
تا برا شام صدام کنن.
بی بی اومد درو زدو اومد تو.با دیدنم حرف تو دهنش ماسید.
نگاهی به سرتاپام کرد و درو بست وگفت:تو میخوای چیکار کنی دختر؟
خندیدم و گفتم:هرکاری که بشه این خان و غول بی شاخ و دم رو آروم کرد.
سری تکون دادوگفت:میزو چیدیم.
لبخندی زدم و گفتم :عالیه .همه ی خدمه رو مرخص کن نمیخوام سر شام کسی
پیشمون باشه.
با تفهیم سری تکون دادوازاتاق بیرون رفت .
یکم صبر کردم که اول سیاوش بره پایین .دوباره خودمو نگاه کردم و صورتمو
چک کردم.همه چی خوب بود.از پله ها پایین رفتم.بی بی با دیدن من عذرشو
خواست و از اتاق بیرون رفت.سیاوشم متعجب به اینوراونور نگاه میکرد.دریغ
ازیه خدمه.تا اینکه نگاهش افتاد بمن و لقمه پرید تو گلوش.با عجله و نگران
رفتم کنارش یه لیوان آب ریختم و بزور خوروندم بهش که حالش بهتر شد و با
چشمای خیس شده اش نگاهی بهم کرد
نباید اینجوری میشد ولی من واقعا نگرانش بودم.نباید خودم وابدم.نشستم کنارش
رو صندلی و اروم مشغول غذا خوردن شدیم.
غذام که تموم شد گفتم:
بابایی بخور بریم که ماساژت بدم.چشماتم خسته س.
نوشابه شو سرکشید و ازجاش بلند شدوراه افتاد.زود پاشدم چسبیدم به بازوش و
راه افتادیم
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
چشمامو ریز کردم و با لبای ورچیده گفتم:
اصلا بمن میاد سربه سر کسی بذارم؟
گره کراواتشو گرفتم و مشغول بازی بازی شدم.
آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد و خمار گفت:
هرچی بشه تقصیرخودته ها قبل اینکه از بغلش بیام بیرون
دربازشد و بی بی وارد شد.از شدت خجالت نمیتونستم نگاش کنم.
با ترس گفت:
آ..آقا شما خونه اید؟فکر کردم رفتید وگرنه بی اجازه نمیومدم ببخشید آقا.
آروم از بغلش بلند شدم و اونم ازجاش بلند شد.سرسری گفت:
ایرادی نداره دیگه داشتم میرفتم .
وبه سرعت ازکنار بی بی رد شدو ازاتاق بیرون رفت.بی بی موزیانه نگام
میکرد که لبخندی بهش زدم .قبل اینکه چیزی بپرسه و بیشترخجالت بکشم از
اتاق زدم بیرون و لحظه ی آخرگفتم:
شامو با آقا پایین میخوریم
و سریع رفتم تو اتاقم.
باید امشب تمومش کنم.هرچی میخواد بشه بشه.سیاوش مال منه.صحنه ای که
بغلم کرد و اولین بوسه ای که ازم گرفت اومد جلوی چشمم.یچیزی ته دلم
لرزید
کلافه حولمو برداشتم و رفتم تو حموم .وان ابو پر کردم و رفتم تو وان.بدنم به
یه آرامش نیاز داشت.خدایا خودت کمکم کن
از حموم بیرون اومدم.هنوز جای بخیه ها رولبام بود ولی میتونستم رژ بزنم.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
باصدای کلافه ی سیاوش چشمامو باز کردم.کنار تخت نشسته بود و کمرمو
تکون میداد
+اه بسه بچه چقد میخوابی.پاشو از رو تختم میخوام بخوابم.
تخس سرمو کردم تو بالشت و عطرتنشو کشیدم تو ریه هام و با صدای خوابالو
و کشداری گفتم:نمییییییخوام...میخوام پیش بابام بخوابمممم...
دست از تکون دادنم برداشت و گفت:
خب باشه شب بیا اینجا بخواب ولی الان پاشو خواب به خواب میریا.دوساعته
خوابیدی ناهارم نخوردی.د بلند شو ببینم.
چرخیدم سمش و کش و قوسی دادم به تن و بدنم.
+مگه ساعت چنده؟
با لب و لوچه ی آویزون گفت:
ساعت چهاره.شمام جای منو اشغال کردی نذاشتی یه چرت بخوابم.الانم باید
برگردم شرکت.
لبخند گشادی زدم و تورخت خواب نشستم.دستامو دور گردنش حلقه کردم و
رفتم تو بغلش.
زیر گوشش گفتم:خو ببخشید بابایی.اصلا دیگه نمیام اتاقت.
دستشو گذاشت رو کمرمو گفت:
بسه بسه لوس نشو.پاشو بینم.
با خنده ازش جدا شدم و از تخت پایین اومدم.نشستم رو پاهاش.دستشو گرفتم
آب دهنشو به سختی قورت داد و نگاهش ثابت موند تو صورتم.موهامو ریختم
رو شونه و گردنش و گفتم:
خب برا بابام لوس نشم براکی بشم
.با لحن زاری گفت:
اینقد سربه سر من نذار.من امامزاده نیستما
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
اینجام تا تاریخ های مهم زندگی تونو موندنی تر کنم🥰
آماده پذیرش سفارش انواع گیفت های بله برون عقد عروسی تولد اعیاد و مناسب های مذهبی و...
البته باعشق 😍🥰😊
الانم که نزدیک عید زیبای غدیر هستیم 🥳🥳
سادات عزیز صدای منو دارین 😉
پاشین که من و گیفتام اومدیم
بهتون کمک کنیم تاامسال خاص و جذاب عیدی بدین و به بهترین شکل برای مهموناتون خاطره سازی کنید
دوستان عزیز و دخترای نازنینم
اگه سفارشی دارید لطفا ۱۵ زودتر از روزمراسم ثبت کنید که شرمنده تون نشم 🤗
برای عید غدیرم ثبت سفارش شروع شد🥳🥳
لینک کانالمون
https://t.me/Atra_gift_page
آیدی جهت ثبت سفارش
@Atra_gift
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
