Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 148
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-3230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '25
May '25
+8
in 0 channels
April '25
+18
in 0 channels
Get PRO
March '25
+22
in 0 channels
Get PRO
February '25
+21
in 0 channels
Get PRO
January '25
+30
in 0 channels
Get PRO
December '24
+39
in 0 channels
Get PRO
November '24
+48
in 0 channels
Get PRO
October '24
+39
in 0 channels
Get PRO
September '24
+33
in 0 channels
Get PRO
August '24
+50
in 0 channels
Get PRO
July '24
+104
in 0 channels
Get PRO
June '24
+52
in 0 channels
Get PRO
May '24
+124
in 0 channels
Get PRO
April '24
+71
in 0 channels
Get PRO
March '24
+39
in 0 channels
Get PRO
February '24
+10
in 0 channels
Get PRO
January '24
+235
in 0 channels
Get PRO
December '23
+592
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '23
+763
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 16 May | +1 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | +1 | |||
| 10 May | +1 | |||
| 09 May | +1 | |||
| 08 May | +1 | |||
| 07 May | +1 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | +1 | |||
| 03 May | +1 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
| 2 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
بی بی دلخور نگام میکرد.
با حرص جلو اومد و خواست بهم تنه بزنه و ردشه که من محکمتر زدم و
یوری خورد به دیوار.
ابرویی بالاانداختم و گفتم:
کاربه کارمن نداشته باش.هرچند که الان شرت از سرمون کم میشه
رخت چرکارو انداختم رو میز و خطاب به بی بی گفتم:
تا شب شسته وتمیزبیاد بالا.
نگاه تحقیرآمیزی به سمیرا کردم و زدم بیرون.
دختره ی احمق فکر کرده عین فیلما میشینم نگاش میکنم هرکاری خواست
بکنه.
رفتم بالا وچپیدم تو اتاق کار سیاوش.یه کتاب برداشتم و رفتم تو اتاقمون ودراز
کشیدم روتخت ومشغول خوندن کتاب شدم.یه رمان عاشقانه بود به اسم همخونه
.۲۰ صفحه ای خونده بودم که چشمام سنگین شدو همونجوری رو کتاب خوابم
برد.
باصدای بسته شدن در بیدار شدم.آفتاب غروب کرده بودو تاریک بود.
پووووف!ازبیکاری اینقدر میخوابم آخرش خواب به خواب میرم.چرخی زدم که
صورتم خورد به یچیزی مثل جعبه.
سرجام نشستم.یه جعبه ی کادوپیچ شده بود.
پاشدم چراغو روشن کردم وچهارزانو نشستم روتخت و خواستم بازش کنم که
باخودم فکر کردم شاید مال من نباشه!
اما یه حسی قلقلکم میداد که بازش کنم.
باخودم گفتم: جعبه س دیگه دوبار درشو میذارم.
در جعبه رو برداشتم و چشام چهارتا شد!
یه جعبه ی گوشی موبایل بود ازاین بزرگ لمسیا!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 738 |
| 3 | سرش که چه غلطی داشتی میکردی وفلان.
که پیمان رسید وبقیه شم که خودت دیدی!
گوشه ی لبم کج شد پایین .عکسو میخواسته چیکاریعنی؟
زیرلب گفتم :دختره ی پررو
مریم شونه ای بالا انداخت وگفت :
بیخیالش.رفتاری که لایقش بود آقاباهاش کرد.
نگامو دوختم به مریم و چشمامو ریز کردم
+توخجالت نمیکشی؟
به وضوح رنگش پرید و ترسیده نگام کرد و اروم گفت: چرا؟
دستمو مشت کردم و اروم کوبیدم توسرش وگفتم:
چرا بمن نگفتی داری با پیمان ازدواج میکنی؟هانننننننن؟
لپاش گل انداخت و خجالت زده گفت:
آخه حالا که چیزی معلوم نیـ...
باقهر رومو برگردوندم وگفتم:
اصلا حرف نزن .تقصیرمنه سفره دلمو پیشت باز میکنم ولی تو هیچی نمیگی
بهم.
ازپشت سر بازوهامو گرفت وگفت:
عهههه خانم گل؟قهر نباش دیگه!
جواب ندادم
+قهرباشی برات تعریف نمیکن
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
خواستم مقاومت کنم که حس فضولیم اجازه نداد و سریع برگشتم سمتش و با
ذوق گفتم:
بدو تعریف کن ببینم.
بلند خندید وگفت:الان باید برم دیروقته.فردا صبح زود میام باید اتاقارو آماده
کنم قبل عروسیت عروسک کوچولو.
میای کمکم برات تعریف میکنم.
سری برای تائید تکون دادم واز اتاق زدیم بیرون.مریم خداحافظی کردو رفت
منم رفتم تواتاق مشترکمون.
سیاوش نبود!لباس وکیفشم نبود.احتمالا رفته سر کارش.
چقدر خوب بود که رفیق خوبی مثل برسام و پیمان داشت.
افتادم رو تخت و خیره شدم به سقف.یاد منوچهر افتادم.یعنی حالا کجاست؟
چیکارمیکنه؟
اصلا زندست؟!
مواد بهش میرسه؟
پوووووووف!کلافه غلت زدم هیچ سرگرمی نداشتم ازجام پاشدم و رفتم سمت
کمدا.
لباسامونو دونه دونه مرتب کردم وچیدم تو کمد.رخت چرکای سیاوشو ریختم تو
سبد حمام و بردم پایین تا بریزن توماشین لباسشویی.
وارد اشپزخونه که شدم صورتم از دیدن ریخت نحس سمیرا جمع شد.نکبت.
لباس پوشیده بود و ساکش دستش بود.
پوزخندی بهم زد وگفت:
خودتوبکشی ام آخرش باید رخت چرکاشو بشوری بدبخت.
لبخند گشادی زدم و گفتم:
باز این نصیب من شد توکه به اینم حسرت میمونی و الان گورتو گم میکنی...
🦋 | 711 |
| 4 | یاقوت💞:
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
صدای نفسای سیاوش ازشدت عصبانیت به وضوح شنیده میشد.
صدای گریه ی دختری آروم شنیده میشد.
جلوتر رفتم.
سمیرا بود!با صورت خونی و لب جر خورده نقش زمین بود وروی صورتش
جای پنج تا انگشت کامالا معلوم بود یه گوشی کنارش روی زمین بود که کل
محتویاتش پخش شده بود جیگرش دراومده بود به نوعی.
بی بی نشسته بود زمین و سرشو گرفته بود میون دستاش.
یعنی چی!چه خبرشده اینجا؟
پیمان آروم گفت:ولش کن داداش من.بایه ضعیفه درگیرشدن کفاره داره.اونم
همچین آدمی
نگاهم چرخید رو سمیرا.
با نفرت زل زده بود بمن!
وا این دختره چرا همچین میکنه.من چیکارت کردم؟خون بابات دست منه؟
ازجاش بلند شدو حمله کرد سمتم.منم ازهمه جا بیخبر شل وایستاده بودم تا با
دوتا دستش زد رو شونه هام عقب عقب رفتم و داشتم میخوردم زمین که دستی
دور بازوم حلقه شد و نگاهم به چشمای عصبی پیمان گره خورد.
یاد مریم افتادم ولی دیدم الان وقتش نیست صدای سمیرا بلند شد.بانفرت داد
میزد سر من:
همش تقصیر تودختره ی پاپتی و آشغاله که معلوم نیست سروکله ت ازکجا پیدا
شده
زل زدم بهش!آخه من مگه با این دختر چیکار کرده بودم که درموردم
اینجوری حرف میزد؟
چشمام پراز اشک شد.لبام باز نمیشد حرفی بزنم.
زل زده بودم بهش!
+دوروز زیر خواب شدی فکر کردی خبریه نه؟نه ازاین خبرا نیست تـ...
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
چنان سیلی محکمی توصورتش خورد که فر خورد افتاد جلو پای من!
فقط نگاه میکردم زبونم بنداومده بود.
سیاوش یقه لباسشو گرفت و بلندش کرد واینبار با پشت دست زد اونطرف
صورتش که دوباره نقش زمین شد.بی بی جیغی زد و اومد بالا سر سمیرا
وشروع کرد به التماس که آقا بگذر ازشو کاری به کارش نداشته باش.
سیاوش کبود شده بود.
فریاد زد:همین الان این نوه خواهر هرزت و ازاینجا پرت میکنی بیرون تا خودتم
باهاش ندادم خوراک یه شب جک بشین.
شنیــــــــــدی؟
چنان جیغی زد که ناخودآگاه جفت دستام رفت روگوشام.
یعنی سمیرا نوه خواهر بی بیه؟
پس بگو چرا واسه همه رئیس بازی درمیاورد!
لگدی حواله ی پهلوی سمیرا کردو رفت تواتاقش و درو محکم به هم کوبید.بی
بی با گریه سمیرارو ازجا بلند کرد وباهم راه افتادن.دم اولین پله سمیرا برگشت
با پشت دست لب خونیشو تمیزکردوگفت:فکرنکن به اینجا ختم میشه.من
برمیگردم خانم خانما.
وبا بی بی که دستشومیکشید ازپله هاپایین رفت!
قطره اشکی رو گونه ام چکید!
من چیکارکرده بودم مگه آخه؟
پیمان نگاهی بهم کردو بعد نگاه مرموزی با مریم ردوبدل کردکه اگه حالم
خوش بود مسلما مچشونو میگرفتم و همراه برسام ازپله هاپایین رفت.
سیانا ستاره رو که به زور گریه ش بنداومده بود تواتاق برد.اصلا نشد عین آدم
بهشون خوش آمد بگم.مامانجون و مریم اومدن سمتم و بردنم تواتاق مامانجون.
مامانجون:گریه نکن دخترخوشگلم.بخاطر حرفای یه کلفت چشمای خوشگلت
بارونی نشه.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
بابغض گفتم:آخه مادرجون مگه من چیکارش کردم؟چه بدی درحقش کردم؟
سری تکون دادوگفت :چی بگم برات مادر!خودمم اگه باچشم ندیده بودم باورم
نمیشد.
اشکامو پاک کردم وگفتم:میشه توضیح بدین؟
دهن بازکرد چیزی بگه که سیانا درزدو وارد شد:مادر میشه بیای ستاره بهونتو
میگیره.
مادر جون ازجاش بلند شدوگفت :قضیه رو مریم جان برات تعریف میکنه من
برم به کوچولومون برسم.توام غصه نخور.وهمراه سیانابیرون رفت و درو
بست.
روبه مریم گفتم:
خب!
میشنوم؟!
مریم پوفی کرد و نشست لب تخت:
هشت ماه پیش این دختر پاش باز شد به این عمارت.از اولش پررو و سرکش
بود ولی آقا همیشه مراعات بی بی رو میکرد چون نسبت فامیلی داشتن.تا اینکه
بعد یکی دوماه آقا حاضر نمیشد کفشاشم اون دختر واکس بزنه و میخواست به
کل جلوی چشمش نباشه.مام نمیدونستیم چرانمیفهمیدیم دلیل نفرت آقا از این
دختر چیه.
تا اینکه از پیمان شنیدم یه شب دختره تو مستی آقا میره اتاقش و سعی میکنه
اغفالش کنه که خوشبختانه آقا هوشیار بوده و میندازتش بیرون.فقطم پیمان ومن
مطلع بودیم.
با خباثت نگاش کردم.چه پیمان پیمانی ام میکنه .
نگاهمو که دید سریع بحثو کج کرد.
+خلاصه کاشف به عمل اومد که عاشق سیاوش شده وداره خودشوقالب میکنه.
حرصم گرفت.دختره ی هر*زه
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
مریم با افسوس سری تکون دادوگفت:
امروزم اومده تو اتاق شمارو دیده.مثل اینکه داشته عکس میگرفته آقامتوجه
شده
ما پایین بودیم که سروصدا از بالا اومد اومدیم دیدم مدام میزنتش و داد میکشه | 543 |
| 5 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
دستی رو گونم کشیدوگفت:
زودتر مراسم عروسیو سر میدم .من اصلا آدم صبوری نیستم.
سرخ شدم از خجالت.آروم گفتم:
آقا بذارین پاشم درو قفل کنم تا باز بی بی ندیده تیکه بندازه بهم
با پشت دست آروم زد تودهنم وگفت:این بار آخره که میگم نگو آقا.بعدشم غلط
کرد چه ربطی داره به اونا؟تو زن منی
دستمو گذاشتم رولبام و گفتم:اخه اونا طعنه میزنن بهم.
عصبی از جاش بلند شد و درو باز کردوتکیه داد به دیوار!
اومد خوابید رو تخت و منو کشید رو سینه ش.
عجب آدم خریه ها.من میگم نبینن این رفت درو چهارطاق باز کرد.ولی کی
جرات اعتراض داره باز بزنه تودهنم!
دستشو دورم حلقه کرد وگفت:
الانم عین بچه های خوب بخواب یساعت که بعدش کلی کار دارم.صدات درنیاد
خوابم بهم میریزه سردرد میگیرم.
سرمو تکون دادم.اون یکی دستشو گذاشت رو چشمش وثانیه ای نشده از نفسای
منظمش فهمیدم خوابید.خرس بدترکیبه آدم خور.اصلا گودزیلای وحشی.
با انگشتم رو سینه ش ببعی های فرضی میکشیدم که کم کم چشمام سنگین شد و
خوابیدم.
با صدای فریاد سیاوش جوری از جا پریدم که ازترس نفسم بالا نمیومد.تو اتاق
نبود خیالم راحت شد که طرف بحثش من نیستم.به سرعت ازجا بلند شدم و
رفتم توراه رو.مادر و برسام مات نگاه میکردن و سیانا سعی داشت ستاره رو
که از ترس گریه سرداده بود آروم کنه.پیمان جلوی سیاوش ایستاده بود و سعی
میکرد مانعش بشه.مریمم دستاشو گذاشته بود رو دهنش و با ترس و تعجب به
چیزی که جلوی پای سیاوش افتاده بود و من نمیدیدمش نگاه میکرد.
با تعجب وترس رفتم جلو.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 743 |
| 6 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
خوشم نمیادبا این ندیده های غربتی هم کلام بشی یا بحث کنی.حتی بی بی که
احترام موی سفیدشو دارم.
مریم تواینا استثناس.اونم نوکر و حمال نیست.واسه خودش خانومه.
برگشتم سمتش و دستامو گذاشتم رو سینه ش وگفتم:
از کجا میشناسیش؟
کشید تو بغلش ورفت سمت تخت:تویه شرکت دیزاین وطراحی کار
میکرد.واسه دیزاین شرکت اومدن ازکارش خوشم اومد شد طراح شخصی
ما.کارامون توشرکتم به عهده اونه.
ابرویی بالا انداختم وگفتم:آها.میگما شما داداش داری؟
+اول تو نه شما.دوما نخیر
_چشم.پس چرا بهش گفتی زنداداش؟
زد زیر خنده :خوبه نترکیدی تاحالا ازفضولی
مظلومانه سقفو نگاه کردم.
لپمو کشید و گفت:منظورم پیمان بود
چشمام شد کاسه.اونم از اون گنده ها که توش آش میریزن.
منو خوابوند رو تخت و خوابید کنارم.
با تعجب گفتم:یعنی اونا نامزدن؟!
ساعتشو ازدستش دراورد گذاشت رو عسلی لب تخت وگفت:
ای بگی نگی.پیمان ازهمون اول توگلوش گیر کرده بود ولی گویا الان پاپیش
گذاشته و درخواست داده که بریم خاستگاری.خانم بزرگ قراره براش بره
خاستگاری خودش و زنشم میخوام بیارم توهمین خونه.حالا که بامن قهره !
لبخند خبیثی زدم.خب مریم خانم دستم بهت برسه فقط.حالا چیز به این مهمی
رو ازمن پنهون میکنی؟مرگت قطعیه
داشتم تو افکارم مریمو چال میکردم و روش کود میریختم جوانه بزنه که کشیده
شدم تو بغل سیاوش.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 945 |
| 7 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
شروع کردم تعریف کردن حرف زدن دختره سمیرا.چهره ش درهم شد و گفت:
غلط کرده دختره ی عوضی.خودم میدونم چیکارش کنم توکاریت نباشه...
تودلم به ریش دختره خندیدم.حالا میفهمی یه من ماست چقدکره میده دختره ی
ته دیگ.
رفتیم بالا و سیاوش مشغول انجام کاراش شد ومنم با لاک زدن سرخودمو گرم
کردم تا ناهار.
سر میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم دختره وبی بی وایساده بودن بالا
سرمون.
سیاوش لیوان دوغشو برداشت و ریخت رو زمین و پاهای من.
با تعجب نگاش میکردم که روبه سمیرا گفت:
بشین تمیزش کن.
بی بی خواست حرف بزنه که سیاوش گفت:مگه کری؟میگم بشین پاهای خانمو
تمیزکن.
تازه فهمیدم قصدش چیه!خندم گرفت.خوب بلده حال گیری کنه ها.تکیه دادم به
صندلی.سمیرا زانوزد جلوپاهام ومشغول تمیزکردن شد.باپوزخندمسخره ای
نگاش میکردم که سرشو گرفت بالا وبانفرت نگام کرد.حقته دختره ی
هرزه.حالا نشونت میدم یه من ماست چقدکره میده.وایساتماشاکن!
آدم شر و بدی نبودم ولی عین فیلم هندیا و کتاب خرها پرواز میکنند نمیشستم
یه گوشه دوتا کولی چیز بارم کنن.
پامو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
بسه بدتر به گند کشیدی .به درد نخور
ازجام پاشدم و رفتم سمت اتاقم.
سیاوش اشاره ای کرد که میزو جمع کنن و پشت سرم بالا اومد.
رفتم تواتاق پشت سرم ایستادو دستاشو دور کمرم حلقه کرد و زیرگوشم گفت:
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 776 |
| 8 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
سرشو خاروندوگفت :راست میگیا.
صدای سیاوش اومد:خوب خلوت کردین خانما
عین جن زده ها از جا پریدیم .مریم سریع دستی به روسریش کشید و گفت :
سلام آقا .معذرت میخوام من...
سیاوش دستی تکون دادوگفت :
پیاده شوباهم بریم زنداداش!چرا اینقدر هولی؟!
چشمام شد چهارتا.زنداداش دیگه چه صیغه ایه؟!نگاهم افتاد به مریم.لپاش شده
بود گوجه.سرسری عذرخواهی کرد و به وضوح در رفت.
بلاخره میفهمم قضیه چیه حالا دربرو دستم که میرسه بهت خانم خانما!
صندلیو مرتب کردم ورفتم سمت سیاوش.
روبه روی آینه دستی به موهاش کشیدوگفت:
چی نشونت میدادتوگوشیش؟
از پشت یقه ی لباسشو مرتب کردم وگفتم:دیزاین و چیدمان خونه و این
چیزا.شما نرفتین سرکار؟مشکلی پیش نمیاد؟
برگشت سمتم وموهامو داد پشت گوشم.
عزیزم من رئیسم برم نرم نیاز به اجازه ی کسی ندارم.
ابرویی بالا انداختم وگفتم آها.
قیافمو آویزون کردم که گفت:چیزی شده؟
سری تکون دادم و موهامو پیچیدم دور انگشتم وگفتم :
نه چیزی نیست.
چونمو گرفت وسرمو اورد بالا.
+بگو بینم چیشده؟
دیدم تاتنور داغه بهتره بچسبونم بهش!
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 875 |
| 9 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
اونم بغلم کرد و نشستیم رو صندلی کنارمیز.
یکم حرف زدیم ومنم چیزایی که پیش اومده بود از چندروز پیش تا رفتار بی
بی براش تعریف کردم.ازاینکه رابطمون خوب شده بود کلی ابراز خوشحالی
کرد و گفت :
بی بی چیزی تودلش نیست ازش به دل نگیر.
سری تکون دادم وگفتم:راستی این دختره سیاهه که همیشه جلو دست و پا
سیاوش مانور میده کیه؟
باتعجب گفت:کی؟!سمیرا؟!
+نمیدونم که اسمش چیه دختره ی عوضی.
چشماش گردشدوگفت:بازچیکار کرده؟
باحرص حرفاشو تعریف کردم.
اول یکم نگام کرد بعد بلند زد زیر خنده و گفت :
ولکن دختر.تو تا چندوقت دیگه خانم این خونه میشی.اونوقت تادلت خواست
بهشون دستور بده بذار به ...خوردن بیفتن.البته من استثنااما به من کار
نداشته باش
خندیدم وگفتم:شماکه خانم این خونه ای.این سلیقه رو چجوری به خرج میدی
تو؟ادم به خونه نگاه میکنه خوشش میاد.
تابی به سروگردنش دادوگفت:
اختیاردارین این چیزا بایدتوذات ادم باشه یادگرفتنی نیست.
با مشت زدم توبازوش:گمشوها!
بلند خندیدوگوشیشو از جیبش دراورد.یسری عکس واینا آوردوگفت :میرم تو
سایت واینا جدیدترینارو دانلود میکنم.سه چهارتا برنامه ام دارم بخوای میفرستم
برات.
با نوک انگشتام زدم تو سرش وگفتم :
اخه عقل کل.من مگه گوشی دارم
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 803 |
| 10 | پارت جدید اقلیما 🦋🦋 | 995 |
| 11 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
بوسه ای روگونم گذاشت و بعداز خداحافظی از پله ها پایین رفت.
رفتم تو اتاق سیاوش.کتشو اویزون چوب لباسی کردم و حوله و سشوارو جمع
کردم داشتم میذاشتم تو کمد که تقه ای به دراتاق خورد.
+بیاتو
درباز شد و بی بی همراه دوتا از دخترا با لباس هاو وسایلای من وارد اتاق
شدن.
با دیدن بی بی یاد تیکه ی صبحش افتادم و اخمام رفت تو هم.
بی اونکه به بی بی نگاه کنم رو به دخترا گفتم:
وسایلا رو مرتب بذارین تو کمدا.
لباس های آقارم به هم نریزید.
واز اتاق زدم بیرون .جلوی در بودم که یکی از دخترا که ازاول ازش خوشم
نمیومد وخیلی پررو بود گفت:
واه!خدا شانس بده.حالا خوبه .. اقاست و خانم خونه نیست .
کفرم دراومد.ولی حالا زوده .ب وقتش حالت و میگیرم دختره ی پرروی
عوضی.واینسادم جواب بقیه رو بشنوم از پله ها زدم پایین.مریم تو پذیرایی
مشغول گل گذاشتن توگلدون روی میز بود کارای تزئین و چیدمان این خونه به
عهده ی مریم بود و کار دیگه ای نداشت .تو مراسم ها واینام تزئینات
غذاودسرو پیش غذا با مریم بود.با دیدنش خوشحال شدم واقعا دختر خوبی بود
با سرخوشی رفتم پایین و پشت سرش وایسادم سلام تقریبا بلندی دادم که ازجا
پرید.ریزریز خندیدم .برگشت با مشت زد تو بازوم و گفت:
ترسیدم دختر.چته ؟!
مثل بچه ها لب ورچیدم که خندش گرفت وگفت:
من تسلیم قیافتواونجوری نکن آدم دلش میخواد بخورتت.خدا به داد آقا برسه!
بلندبلند خندیدم وگرفتمش بغلم.گفتم:هیچ معلومه تودوروزه کجایی؟دلم تنگ شده
بود برات.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 907 |
| 12 | پارت جدید اقلیما بعد از مدت هاغیبت🥰💙💙 | 698 |
| 13 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
نگاه کن.تا دلت بخواد اتاق هست .
اون ته که بزرگه مال سیاناوبرسام وبچه شون
این اتاق کناریش که مال اقلیما بود مال شما .اینم که اتاق من و اقلیما.
خانم بزرگ خنده ای کرد و گفت:
باشه نوه ی خان!اتاقارم که تعیین کردی!حالا شونمو ول کن شکست مادر !با
اون زوروبازوت منه پیرزن و نچلون که.
سیاوش دست پاچه خانم بزرگو ول کرد وگفت:
ببخشیدمادر اصلا حواسم نبود شرمندتم.
خانم بزرگ قهقهه ای زدوگفت:
قربون تو پسرم برم.خب من دیگه برم سیانا نگرانم میشه.
لب ورچیده گفتم:نرین خانم بزرگ .بمونین پیشمون دیگه.
دستی به پشتم کشید وگفت:
میام گل دختر.برم اون دخترونوه ی شیطونمم بیارم دیگه اینجوری که نمیشه!
سیاوش کتشو داد دستم و گفت:
به پژمان میگم میبره و میارتتون
خانم بزرگ خواست دهن باز کنه که سیاوش دستی تو هوا تکون
دادوگفت:اعتراض وارد نیست
وراه پله هارودرپیش گرفت.
خانم بزرگ با عشق به پسرش که از پله ها پایین میرفت نگاه کرد و گفت:خیلی
عوض شده.نگاهشو دوخت بمن .بقیه ش هم کار خودته.ببینم چی تو چنته داری
مادر.هنرتو رو کن.هرچند تا اینجام نمره ۲۰ پیشت کم میاره.
خندیدم:اوف!حاالانگارچیکارکردم خانم بزرگ!
اخماشو کشید توهم:بمن نگو خانم بزرگ.حس میکنم غریبه ایم.بگو مامان
دلم گرفت.یاد مادرخودم افتادم.لبخند کم جونی زدم وگفتم:چشم مامان جون.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 803 |
| 14 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
شوکه شدیم!خانم بزرگی نگاهی بمن کرد.مات ومبهوت!
نگاهش بین من و سیاوش درچرخش بود.عین دهنتو گل بگیرن سیاوش .
الان خانم بزرگ فکر میکنه داشتم سرشو شیره مالی میکردم.چند قدم اومد
طرفم که گفتم صد در صد درگوشی رو خوردم و چشمامو بستم که یدفعه منو
کشید تو بغلش!
شوکه چشمامو باز کردم .سیاوش با یه لبخند مرموز تکیه داد به دیوار و
مشغول تماشا شد.
خانم بزرگ ماچ آبداری رو پیشونیم گذاشت و گفت:
واقعا خوشحالم.کی بهتراز تو واسه ساختن زندگی پسرم!
با لبخند نگاش کردم سیاوش تکیه شو از دیوارگرفت و تک سرفه ای
کردوگفت:
میگم یطرفه این قضیه ام منما.
چشمام گرد شد.مردگنده خجالت نمیکشه حسودی میکنه؟!
خانم بزرگ با لبخند گشادی برگشت سمتش و سیاوشو کشید تو بغلش.سیاوشم
که اندازه خرس!خانم بزرگ تو بغلش گم شد.خندم گرفت ببین کی کیو بغل
کرده!
خوشحال شدم از اینکه دیدم آشتی کردن.
سیاوش عقب کشید وگفت:
ولی عروسی برگزار نمیشه تا...
خانم بزرگ:تا چی؟!
دستی زیر لبش کشیدوگفت:تاوقتی شما برنگشتین تواین خونه.
خانم بزرگ سری تکون دادوگفت:
باید با بچه هاحرف بزنم.اینجا سربار تو میشیم مادر
سیاوش شونه های خانم بزرگو گرفت و چرخوند سمت راه رو وگفت:
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 1 059 |
| 15 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
ولی من میخوام اینکارو بکنی
این کوه غرورو بشکن.خردش کن.بذار بتونه زندگی کنه.
با تعجب خیره شدم بهش.
اما خانم بزرگ من نمیتونم اینکارو بکنم!اصلا درحد توانایی من نیست!
لبخندی زد.
:بی بی بهم گفت که یه خبرایی شده و سیاوش تورو برده اتاق خودش.الانم
خبرداد به خدمه گفته که لباساووسایلت و منتقل کنن اتاق خودش.
لپام گل انداخت.این بی بی ام چه دهن لقی داره ها!
ادامه داد:اینا همش نشونه های خوبه.تو با دل کوچولوت سیاوش منو نرم
کردی.پس میتونی کاملا به دستش بیاری.
سری تکون دادم.سعی خودمو میکنم خانم بزرگ ولی قولی نمیدم .
ازجاش بلند شد.پیشونیمو بوسید
:من دیگه باید برم .منتظر خبرای خوبت هستم خانم گل.
ازهم خداحافظی کردیم و از دراتاق بیرون اومدیم که سیاوش از پله ها بالا
اومد.سر جا خشک شدم.
به وضوح دیدم دستای خانم بزرگ لرزید از دیدن تنها پسرش اما همچنان
میخواست بهش بی توجهی کنه!
با من خداحافظی کرد وراه افتاد.
+مادر صبر کن
خانم بزرگ ایستاد
+باید حرف بزنیم
_ماحرفامون وقبلا زدیم نوه ی خان!
وقدمی برداشت.سیاوش کلافه پیچید وروبه روش ایستاد.
+من دارم با اقلیما ازدواج میکنم.نمیخواین توعروسیم شرکت کنین؟...
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 1 039 |
| 16 | فشار اونم زیادشده بود رومن.
تا اینکه بعد ی سال بالاخره فهمید بچه ی خودش بوده و من خیانت نکردم!
اما بعدش دیگه همه چی مثل اول نشد.باهم میخوابیدیم ولی بی میل.
خیلی طول کشید که اعتماد هردومون برگرده و عاشق هم بشیم.دوباره از نوع
شروع کنیم.
ولی اون ی سال هیچوقت از یادم نرفت!
یه شب تو اون مریضی و بدحالی و خون ریزی بلایی به سرم آورد که توان
راه رفتن نداشتم!
یا وقتی از پله ها هلم داد و فکم شکست تا مدت ها دهنم بسته و باند پیچی بود.
بعد به دنیا آوردن سیاوش تمام تالشمو میکردم که به پدرش نزدیک نشه و
اخالقای اونو بجون نکشه ولی اشتباه میکردم.اونم نوه ی خانه!
مگه میشه ارث نبره!
وقتی تورو اون روز تواون حال و روز دیدم انگار داشتم گذشته خودمو میدیدم!
با اینکه بعد از اون کمتر به پروپام میپیچید و زبونش کوتاه تر شده بود بازم
خودخواه و متکبر بود و من هیچوقت نتونستم مثل قبل عاشقش باشم.ولی بچه
هاشو داشتم!
هیچوقت مادرم یا مادرش نفهمیدن چی بهم گذشت مدام دروغ میگفتم وبهونه
میاوردم .
اما اقلیما جان.تو نباید بذاری خوی وحشیگری توی وجود سیاوش بیدار بمونه!
سرمو پایین انداختم:اما خانم بزرگ.من نمیتونم آقارو عوض کنم
میتونم؟ایشون که بچه نیست بشه رو تربیتش کار کرد!
دستی به گونه ام کشید و گفت:
توباعشق عوضش کن.
هیچکس راضی نمیشه خرد شدن جگرگوشه اش رو ببینه | 712 |
| 17 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
چشمش که بهم افتاد کفری تر شد.وشروع کرد داد و بیداد و بد وبی راه گفتن.
که برای چی و کی بزک دوزک کردم .افتاد به جونم!
من که خونه پدرم ازگل نازکتربهم نگفته بودن و تنها تحصیل کرده ی روستا
بودم زیر دستو پاش له شدم و وقتی بهوش اومدم فرزندمو ازدست داده بودم!
تمام خوشی من همون چند ساعتی بود که حس میکردم مادر شدم.
ولی همه چیز به اون ختم نشد
تازه شروع شده بود!
که بچه ی کی تو شکمم بوده!
باورم نمیشد مرد رویاهام همچین حرفی بهم میزد و شک داشت!وبعد اون
عذاب شروع شد.
مدام توخونه حبس بودم.وقتایی که نبود یجور عذاب میکشیدم و وقتایی که بود
یجور دیگه!
شکاک بود واین شک داشت زندگیمونو به باد میداد.
بعد سقط بچم حال وروز چندان خوشی نداشتم
مدام خونریزی داشتم و ضعف!
سیامک خانم میگفت زن خیانتکار بهتره که با درد بمیره!
خوشبختی من کنار سیامک خان به یه سال هم نکشید!
با تعجب به حرفاش گوش میکردم .تازه میفهمیدم منظورش ازاینکه میگفت
خون اون پدر تو رگای سیاوشه چیه
گفتم:پس آخه خانم بزرگ چطوری زندگیتونو نجات دادین؟
سری تکون دادوگفت:
یکسال تموم زندگیم شده بود خون تیلید کردن و خوردن.
نه خواب داشتم نه خوراک.
فشار مملکت زیاد شده بود رو سیامک خان و گروهش
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 675 |
| 18 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
آره ...توعالم بچگی فکر میکردم مرد باید خشن باشه!و سیامک خان همون ادم
بود!
تو جشن سال سوم صلح درست زمانی که اوضاع مملکت بهم ریخته بود و شاه
زندگیو به همه زهر کرده بود سیامک خان باکلی دنگ وفنگ بهم ابراز علاقه
کرد!
تو پوست خودم نمیگنجیدم.
جوون زیبا ورشیدی بود.برازنده!همه دخترا آرزو داشتن زنش بشن و این
موقعیت نصیب من شده بود!منم زیبایی و ظرافت خودمو داشتم.
خواستگارم زیاد داشتم .شهری و دکتر مهندس.پولدار و بالاشهری!
ولی دلم گیر همون آدم بود و بس!
بعد انجام رسم و رسومات و حرفای خانوادگی عقدوعروسی برگزار شد.
زندگیم ماهای اول عالی بود...
سیامک خان عالی بود...
تک.بی همتا.ولی فقط همون ماهای اول...
بعددوسه ماه همه چی عوض شد.
اوضاع مملکت بهم میریخت و سیامک خان و گروهی که داشت یواش یواش
خرابکاری میکردن.
شبایی بود که تاصبح به انتظار اومدنش رو میکشیدم ونمیومد تا اینکه فهمیدم
ماهیانه ام عقب افتاده.
با مادرم حرف زدم و فهمیدم باردارم!
از خوشی سرازپا نمیشناختم.
یکم به سرووضعم رسیدم تا سیامک خان بیاد.
نشستم منتظر اومدنش
آخرای شب بود که رسید.خسته بود و بی حوصله.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 775 |
| 19 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
بی بی نگاه عاقل اندرسفیهی بهم کردویه ابروشو داد بالا بعد چشماشو ریز
کردو درحالیکه سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:
خانم بزرگ اومدن ببیننت .
با ذوق دویدم سمتش:
کو کجاس خانم بزرگ ؟؟؟؟
با سراشاره ای کرد و گفت:
بالا اتاق مهمان.کارشما تواتاق اقا طول کشید فرستادمشون اونجا.
کاملا معنی حرفشو فهمیدم.
از بی بی انتظار نداشتم تیکه بندازه.انگار گناه کبیره کردم.خب شوهرمه
محرممه.
با دلخوری رومو ازش گرفتم و رفتم بالا.
هرکس دیگه ای میگفت بهم برنمیخورد ولی بی بی....
سعی کردم بهش فکر نکنم ورفتم بالا.
درزدم و رفتم تو .خانم بزرگ نشسته بود رو تخت.
با دیدن من از جاش بلند شد منم با ذوق جلورفتم و پریدم توبغل مادرانه ش!
کلی ماچ و بوسه رو سروصورتم کاشت و گفت بشین.
باهم نشستیم روتخت.بعدیکم حال احوال پرسی گفتم:
راسی خانم بزرگ اونروزی حرفتون نصفه موند.
خانم بزرگ چشماشو ریز کردوگفت:
چی میگفتم مگه؟
توجام وول خوردم و با اشتیاق گفتم:
اینکه از پسرخان خوشتون اومد واونم بهتون بی میل نبوده.
خانم بزرگ لبخندی زد وگفت:
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 706 |
| 20 | 🦋🦋🦋
🦋🌼
🦋
#اقلیما(دختری از جنس درد)
یه دست لباس از توکمدم پیدا کردم و پوشیدم وموهامو دم اسبی پشت سرم بستم
و ازاتاق زدم بیرون.
سیاوش مشغول صبحونه خوردن بود با دیدن میز چشمام داشت قلب میشد!
خیلی ضعف داشتم بدوبدو چندقدم آخرم برداشتم و نشستم کنارش ومشغول شدم
+یکم آرومتر!مگه ازدستت میگیرن؟!
بی توجه به حرفش لیوان آب پرتقالم و سرکشیدم و گفتم :
خب گرسنمه!
سری تکون داد و دهنشو با دستمال پاک کرد وازجاش بلند شد.درحالیکه کتشو
تنش میکرد گفت:
به مادرو سیاناچیزی نمیگی اگه ام پرسیدن میپیچونی تاخودم باهاشون حرف
بزنم.مفهومه؟
لقمه مو قورت دادم وگفتم:بله آقا
باعصبانیت نگاهم کردوگفت:واگه یبار دیگه بگی آقا یجوری لباتو میبرم که
مجبور باشن لب بالا و پایینت و بهم بخیه بزنن.مفهومه ؟
اوف باز هاپوش کردم.
گفتم :بله آ...
بله سیاوش خان
نگاه چپکی بهم انداخت و زیر لب پررویی نثارم کرد و کیفشو برداشت واز
عمارت زد بیرون.
پوووووووووف
این آدم چرا همچینه؟تا فک میکنی خوبه بد میشه
تا فکرمیکنی بده خوب میشه
داشتم توهمات صورتی میزدم که بی بی از اشپزخونه اومد بیرون با یاداوری
حرفای سیاوش یهو ازجام پاشدم که صندلی چپه شد وبا صدای بدی افتاد کف
سالن.
🦋
🦋🌼
🦋🦋🦋 | 641 |
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
