en
Feedback
عصیانگر

عصیانگر

Open in Telegram

● فکر کنید به آنچه میکنید ● شک کنید به آنچه باور دارید ● بپرسید، وقتی نمیدانید 🔱 مرگ تقدس 🔱 عصیان میکنم پس هستم آیدی بنده:👇 @voco24

Show more
3 484
Subscribers
-324 hours
-197 days
+11630 days
Posts Archive
کدام گزینه بیشتر به تفاوت ⁠هابز و لاک اشاره دارد؟
Anonymous voting

🔴 قسمت چهاردهم | آیا انتخابات به تنهایی دموکراسی می‌آورد؟ انتخابات یکی از شناخته‌شده‌ترین نشانه‌های دموکراسی است. اما همین‌جا باید یک پرسش مهم را مطرح کرد: آیا صرف برگزاری انتخابات کافی است تا یک نظام را دموکراتیک بدانیم؟ اگر چنین باشد، هر حکومتی که مردم را پای صندوق رأی ببرد می‌تواند خود را دموکراتیک معرفی کند؛ حتی اگر آزادی بیان محدود و مخالفان سرکوب شوند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ دموکراسی فقط یک «روش انتخاب حاکمان» نیست؛ مجموعه‌ای از قواعد و نهادهاست که قدرت را محدود و امکان رقابت سیاسی را واقعی می‌کنند. انتخابات زمانی معنا پیدا می‌کند که شهروند بتواند میان گزینه‌های واقعی انتخاب کند، درباره عملکرد حکومت آزادانه حرف بزند و پس از پایان دوره، حاکمان را کنار بگذارد. اگر نتیجه انتخابات از پیش با حذف رقیبان، کنترل رسانه‌ها یا محدود کردن حق نامزدی تعیین شده باشد، رأی‌دادن ممکن است وجود داشته باشد، اما رقابت دموکراتیک ناقص است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ مسئله دیگر، آزادی رأی‌دهنده است. انتخاباتی که در آن شهروند از مجازات، فشار، تبعیض یا از دست دادن شغل و امنیت خود بترسد، نمی‌تواند همان معنایی را داشته باشد که رأی آزاد در یک فضای امن و رقابتی دارد. دموکراسی به رأی نیاز دارد، اما به شهروند آزاد نیز نیاز دارد. رأیی که در محیطی پر از ترس، سانسور یا اطلاعات یک‌طرفه داده می‌شود، ممکن است از نظر شکلی یک رأی باشد، اما از نظر سیاسی الزاماً بیانگر انتخاب آزادانه نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ حتی انتخابات کاملاً رقابتی نیز به تنهایی تضمین نمی‌کند که اکثریت بتواند هر کاری با اقلیت انجام دهد. یکی از پایه‌های دموکراسی، محدودیت قدرت اکثریت است. حقوق اساسی، آزادی بیان، آزادی تجمع و حاکمیت قانون نباید با هر نتیجه انتخاباتی از بین بروند. اگر پنجاه‌ویک درصد جامعه بتوانند حقوق چهل‌ونه درصد دیگر را بدون هیچ محدودیتی لغو کنند، صرف پیروزی در انتخابات هنوز به معنای وجود یک دموکراسی کامل نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از سوی دیگر، انتخابات بدون نهادهای مستقل می‌تواند به چرخه‌ای برای بازتولید قدرت تبدیل شود. اگر قوه قضائیه، رسانه‌ها، نهادهای نظارتی و دستگاه اجرایی همگی در اختیار یک مرکز قدرت باشند، انتخابات ممکن است به جای کنترل قدرت، تنها ظاهر قانونی آن را حفظ کند. در چنین شرایطی مسئله فقط این نیست که «چه کسی رأی می‌آورد؟»؛ باید پرسید «چه کسی قواعد بازی را تعیین می‌کند و چه کسی می‌تواند برنده انتخابات را محدود یا حذف کند؟» _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اما نباید از طرف دیگر بام افتاد و نتیجه گرفت که انتخابات بی‌اهمیت است. انتخابات آزاد و رقابتی یکی از مهم‌ترین ابزارهای کنترل قدرت است، زیرا امکان جابه‌جایی مسالمت‌آمیز حاکمان را فراهم می‌کند. سیاستمداری که احتمال شکست در انتخابات بعدی را می‌دهد، محدودیتی دارد که حاکم غیرقابل‌برکناری ندارد. انتخابات همچنین به شهروندان امکان می‌دهد درباره عملکرد حکومت داوری کنند و میان سیاست‌ها و برنامه‌های متفاوت انتخاب کنند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بنابراین تفاوت بزرگی وجود دارد میان «انتخابات داشتن» و «انتخابات دموکراتیک داشتن». اولی می‌تواند صرفاً یک رویداد سیاسی باشد؛ دومی بخشی از ساختاری است که در آن قدرت قابل رقابت، قابل نظارت و قابل انتقال است. دموکراسی را نباید با صندوق رأی یکی گرفت، همان‌طور که وجود دادگاه به‌تنهایی به معنای حاکمیت قانون نیست. صندوق رأی زمانی واقعاً قدرت سیاسی تولید می‌کند که شهروندان بتوانند آزادانه انتخاب کنند، گزینه‌های واقعی داشته باشند و بدانند نتیجه رأی آنها می‌تواند حاکمان را تغییر دهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ پس شاید سؤال دقیق‌تر این نباشد که «آیا انتخابات وجود دارد؟» بلکه این باشد که «آیا انتخابات می‌تواند قدرت را واقعاً تغییر دهد؟» اگر پاسخ منفی باشد، انتخابات ممکن است فقط ظاهر مشارکت سیاسی را حفظ کند. اما اگر پاسخ مثبت باشد، یک ابزار مهم برای مهار قدرت در اختیار جامعه قرار گرفته است. با این حال حتی قدرتی که از رأی مردم آمده، همچنان قدرت است و قدرت می‌تواند خود را حفظ، گسترش و توجیه کند. پس سؤال بعدی اینجاست: آیا قدرت همیشه فاسد می‌کند؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

کدام مورد بیشتر به نافرمانی مدنی نزدیک است؟
Anonymous voting

🔴 قسمت سیزدهم | رسانه چگونه قدرت می‌سازد؟ وقتی درباره قدرت سیاسی حرف می‌زنیم، معمولاً نخست به دولت و نهادهای رسمی فکر می‌کنیم. اما بخشی از قدرت پیش از آنکه فرمانی صادر شود، در ذهن انسان‌ها شکل می‌گیرد. اینکه مردم یک حکومت را چگونه می‌بینند، چه چیزی را مهم می‌دانند و چه آینده‌ای را ممکن تصور می‌کنند، بر رفتار سیاسی آنها اثر می‌گذارد. رسانه دقیقاً در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند؛ نه فقط به‌عنوان وسیله‌ای برای انتقال خبر، بلکه به‌عنوان ابزاری که می‌تواند توجه و برداشت ما از واقعیت سیاسی را شکل دهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ البته این به معنای آن نیست که رسانه هر چیزی را به مردم «تحمیل» می‌کند. انسان‌ها مخاطبانی منفعل نیستند و یک پیام واحد می‌تواند برای افراد مختلف معناهای متفاوتی داشته باشد. تجربه شخصی و باورهای قبلی بر نحوه تفسیر اخبار اثر می‌گذارند. بنابراین رسانه را نباید دستگاهی جادویی دانست که مستقیماً ذهن جامعه را کنترل می‌کند. قدرت رسانه بیشتر در این است که می‌تواند تعیین کند چه موضوعاتی بیشتر دیده شوند و چه موضوعاتی کمتر در مرکز توجه قرار بگیرند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اینجا مفهوم «دستورکارگذاری» اهمیت پیدا می‌کند. رسانه الزاماً نمی‌گوید درباره یک موضوع دقیقاً چه فکری داشته باشیم؛ اما می‌تواند بر اینکه درباره چه چیزی فکر کنیم اثر بگذارد. اگر رسانه‌ها هر روز درباره تورم، جرم یا فساد صحبت کنند، آن موضوعات در ذهن جامعه برجسته‌تر می‌شوند. در مقابل، موضوعی که تقریباً هیچ پوشش رسانه‌ای نداشته باشد، ممکن است با وجود اهمیت واقعی، کمتر وارد گفت‌وگوی عمومی شود. بنابراین قدرت فقط در انتشار یک خبر نیست؛ گاهی در انتخاب خبر و سکوت درباره خبرهای دیگر نیز وجود دارد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ رسانه همچنین می‌تواند با نحوه روایت یک رویداد، معنای آن را تغییر دهد. دو رسانه ممکن است درباره یک اعتراض یا بحران اقتصادی گزارش دهند، اما با انتخاب متفاوت تصاویر، واژه‌ها و آمار، دو برداشت متفاوت ایجاد کنند. یک گروه ممکن است «معترض» نامیده شود و گروهی دیگر «اغتشاشگر»؛ یک سیاست ممکن است «اصلاح اقتصادی» توصیف شود و همان سیاست «تحمیل هزینه به مردم» نام بگیرد. واقعیت بیرونی تغییر نکرده، اما چارچوبی که مخاطب از طریق آن واقعیت را می‌بیند تغییر کرده است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از اینجا به مسئله مهم‌تری می‌رسیم: چه کسی رسانه را کنترل می‌کند؟ اگر رسانه در اختیار حکومت باشد، قدرت سیاسی می‌تواند از آن برای تبلیغ سیاست‌های خود یا حذف صداهای مخالف استفاده کند. اما رسانه خصوصی نیز لزوماً بی‌طرف نیست. مالکیت رسانه و منافع اقتصادی می‌توانند بر محتوای آن اثر بگذارند. بنابراین مسئله را نباید به دوگانه «رسانه دولتی بد و رسانه خصوصی خوب» تقلیل داد؛ مسئله اصلی، میزان استقلال واقعی رسانه است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ با گسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، انحصار اطلاعاتی حکومت‌ها و رسانه‌های بزرگ تا حدی شکسته شده است. هر فرد می‌تواند خبر و تحلیل منتشر کند و روایت‌های رقیب را وارد فضای عمومی کند. اما این تحول مشکل تازه‌ای نیز ایجاد کرده است: شایعات، اطلاعات نادرست و محتوای دستکاری‌شده تشخیص واقعیت را دشوارتر کرده‌اند. الگوریتم‌ها نیز محتوایی را که واکنش بیشتری ایجاد می‌کند بیشتر نمایش می‌دهند و ممکن است افراد را در معرض مطالبی قرار دهند که دائماً باورهای قبلی‌شان را تأیید می‌کنند. در نتیجه، شکستن انحصار اطلاعات الزاماً به معنای دسترسی بیشتر به حقیقت نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بنابراین قدرت رسانه فقط در دروغ گفتن نیست. گاهی قدرتمندترین شکل اثرگذاری، تعیین محدوده گفت‌وگو است: اینکه چه چیزی موضوع بحث باشد، چه کسی فرصت سخن گفتن داشته باشد و کدام روایت معتبر تلقی شود. رسانه‌های متنوع و مستقل امکان بیشتری برای مقایسه روایت‌ها و نقد قدرت ایجاد می‌کنند، اما حتی در چنین محیطی نیز شهروندان باید بتوانند منابع را ارزیابی و ادعا را از واقعیت جدا کنند. اگر رسانه بر ادراک سیاسی ما اثر می‌گذارد، پرسش مهمی باقی می‌ماند: اگر مردم بتوانند رأی بدهند، آیا همین رأی دادن برای دموکراتیک بودن یک حکومت کافی است؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

وقتی به روزهای بعد از انقلاب فکر می‌کنم که عکس اعدام‌شدگان را به دیوار اتاق‌مان می‌چسباندیم و با احساسی پر از رضایت می‌خوابیدیم، خجالت می‌کشم. ما برای اعدام سران رژیم سابق هورا می‌کشیدیم و همین شد الگویی که بعدها، بی محاکمه، دسته‌دسته اعدام کردند. حالا هم نمی‌دانیم که آن اولی‌ها، سران رژیم شاه، واقعاً گناهکار بودند یا نه؟ محاکمه شده بودند یا نه؟ 👤#عباس_معروفی 📚#فریدون_سه_پسر_داشت 🟧 #بریده_کتاب #عصیانگر | OSIANGAR ✅

🔴 قسمت دوازدهم | آیا حکومت بی‌طرف وجود دارد؟ وقتی از حکومت صحبت می‌کنیم، معمولاً آن را مانند داوری تصور می‌کنیم که باید میان منافع مختلف جامعه تعادل برقرار کند؛ گویی دولت بیرون از جامعه ایستاده و بدون تعلق به هیچ گروهی درباره منافع عمومی تصمیم می‌گیرد. اما آیا واقعاً چنین چیزی ممکن است؟ آیا حکومت می‌تواند کاملاً بی‌طرف باشد، یا هر تصمیم سیاسی ناگزیر به نفع برخی گروه‌ها و به زیان برخی دیگر تمام خواهد شد؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ در نگاه لیبرالی، دولت می‌تواند تا حدی نقش داور را ایفا کند. قانون باید برای همه یکسان باشد و حکومت نباید صرفاً ابزار یک طبقه یا گروه خاص باشد. نهادهایی مانند تفکیک قوا و حقوق فردی نیز می‌توانند مانع تمرکز قدرت شوند. با این حال، بی‌طرفی به معنای بی‌تأثیر بودن دولت نیست. حکومت با وضع مالیات، تعیین قوانین مالکیت، تنظیم بازار و تصمیم درباره بودجه عمومی، دائماً میان گزینه‌هایی انتخاب می‌کند که پیامدهای متفاوتی برای گروه‌های مختلف دارند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ مارکس از زاویه‌ای متفاوت به این مسئله نگاه می‌کرد. در تحلیل او، دولت را نمی‌توان جدا از ساختار اقتصادی و روابط طبقاتی جامعه فهمید. قوانین و نهادهای سیاسی ممکن است ظاهراً عمومی و بی‌طرف باشند، اما نابرابری اقتصادی می‌تواند بر سیاست نیز اثر بگذارد. بنابراین پرسش فقط این نیست که «قانون برای همه یکسان است؟» بلکه این است که چه کسانی توان بیشتری برای اثرگذاری بر شکل‌گیری قوانین و نهادها دارند؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اما نباید از اینجا به نتیجه‌ای ساده رسید که چون حکومت کاملاً بی‌طرف نیست، پس تمام قوانین صرفاً ابزار یک طبقه‌اند. دولت‌ها گاهی علیه منافع گروه‌های قدرتمند نیز قانون وضع می‌کنند و ممکن است میان گروه‌های مختلف تعادل برقرار کنند. حتی در جوامع طبقاتی، حکومت الزاماً دست‌نشانده مستقیم یک گروه واحد نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ ماکس وبر مسیر دیگری برای فهم این مسئله ارائه می‌کند. دولت مدرن سازمانی است که در قلمروی مشخص، انحصار مشروع استفاده از زور را در اختیار دارد و از طریق دستگاهی بوروکراتیک اداره می‌شود. بوروکراسی قرار است بر اساس قواعد رسمی عمل کند، نه روابط شخصی. اما حتی این ساختار هم کاملاً خنثی نیست؛ زیرا اینکه چه قوانینی نوشته شوند، چه اهدافی در اولویت قرار گیرند و چه منابعی تخصیص پیدا کنند، همچنان تصمیم‌هایی سیاسی هستند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ مسئله وقتی پیچیده‌تر می‌شود که بفهمیم بی‌طرفی و برابری همیشه یکسان نیستند. اگر دولت با همه شهروندان دقیقاً یک قانون یکسان را اجرا کند، اما افراد از ابتدا از نظر ثروت، قدرت و دسترسی به نهادهای سیاسی برابر نباشند، نتیجه این برابری حقوقی الزاماً برابری واقعی نخواهد بود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اینجاست که مفهوم منافع عمومی نیز محل مناقشه می‌شود. تقریباً هر حکومتی می‌تواند تصمیم خود را با عنوان منافع عمومی توجیه کند، اما چه کسی مشخص می‌کند منفعت عمومی دقیقاً چیست؟ محدود کردن یک فعالیت اقتصادی ممکن است از نظر دولت برای حفاظت از جامعه لازم باشد، اما از دید صاحبان آن فعالیت دخالت ناعادلانه تلقی شود. بنابراین «منافع عمومی» مفهومی بدیهی و خارج از سیاست نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ پس شاید پرسش درست این نباشد که آیا می‌توان حکومتی کاملاً بی‌طرف ساخت؛ چنین بی‌طرفی مطلقی احتمالاً دست‌نیافتنی است. پرسش مهم‌تر این است که چگونه می‌توان قدرت حکومت را طوری سازمان داد که هیچ گروهی نتواند آن را به‌طور دائمی در خدمت منافع خود قرار دهد؟ پاسخ می‌تواند در قانون، تفکیک قوا، انتخابات، رسانه‌های مستقل، حقوق فردی و امکان سازمان‌یابی گروه‌های مختلف جست‌وجو شود. هدف، حذف کامل منافع متعارض از سیاست نیست؛ بلکه ایجاد سازوکاری است که قدرت در برابر آنها پاسخ‌گو بماند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ در نهایت، حکومت بی‌طرف شاید بیشتر یک معیار برای سنجش قدرت باشد تا یک واقعیت کامل و دست‌یافتنی. هیچ نهادی خودبه‌خود بی‌طرف باقی نمی‌ماند؛ حتی نهادهایی که برای مهار قدرت ساخته شده‌اند، می‌توانند تحت تأثیر نیروهای سیاسی قرار گیرند. بنابراین مسئله فقط ساختن نهادهای مناسب نیست؛ حفظ امکان نقد، رقابت و تغییر آنها نیز اهمیت دارد. و این ما را به پرسش قسمت بعدی می‌رساند: اگر حکومت بتواند افکار عمومی را شکل دهد، آیا مردم هنوز واقعاً انتخاب‌کننده قدرت سیاسی هستند؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

🔴 قسمت یازدهم | آیا انقلاب حق مردم است؟ وقتی مشروعیت حکومت به‌طور جدی از بین می‌رود، یک پرسش دشوار باقی می‌ماند: آیا مردم فقط حق دارند اعتراض کنند و خواستار اصلاح شوند، یا ممکن است حق داشته باشند اساس نظم سیاسی موجود را تغییر دهند؟ این پرسش از مهم‌ترین مسائل اندیشه سیاسی است، زیرا مرز میان «مخالفت با حکومت» و «حق تغییر حکومت» را مشخص می‌کند. اگر حکومت برای حفظ حقوق مردم ایجاد شده باشد، در چه شرایطی مردم می‌توانند بگویند خودِ حکومت به مانعی برای این هدف تبدیل شده است؟ در اندیشه جان لاک، حکومت قدرتی نیست که حاکم مالک آن باشد؛ قدرت سیاسی به امانتی شبیه است که برای حفاظت از حقوق افراد به حکومت سپرده شده است. بنابراین اگر حکومت این وظیفه را به‌طور جدی نقض کند و به جای حفاظت از حقوق، خود به تهدید آنها تبدیل شود، رابطه سیاسی میان مردم و حکومت دچار مشکل می‌شود. از همین‌جا ایده «حق مقاومت» شکل می‌گیرد. اما این حق به معنای آن نیست که مردم با هر تصمیم ناخوشایند دولت می‌توانند حکومت را سرنگون کنند؛ مسئله، نقض جدی مبنای قدرت سیاسی است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ با این حال، «حق انقلاب» از نظر نظری بسیار دشوارتر از حق اعتراض است. اعتراض می‌تواند برای تغییر یک سیاست باشد، اما انقلاب نظم سیاسی را هدف قرار می‌دهد. اگر هر گروهی بتواند صرفاً با ادعای بی‌عدالتی، حق سرنگونی حکومت را برای خود ثابت کند، هر اختلاف سیاسی می‌تواند به توجیه انقلاب تبدیل شود. بنابراین باید میان نارضایتی، مقاومت و انقلاب تفاوت گذاشت. حق انقلاب، اگر پذیرفته شود، نمی‌تواند مجوزی نامحدود برای خشونت یا تصرف قدرت توسط هر گروهی باشد. مسئله دیگر این است که چه کسی درباره «نقض جدی» قضاوت می‌کند؟ حکومت ممکن است ادعا کند مخالفان نظم عمومی را تهدید می‌کنند و سرکوب آنها ضروری است؛ مخالفان نیز ممکن است همان اقدامات را نقض حقوق خود بدانند. اگر هیچ معیار مستقلی وجود نداشته باشد، هر دو طرف می‌توانند مشروعیت را به نفع خود تعریف کنند. به همین دلیل، اندیشه سیاسی مدرن تلاش کرده است حدود قدرت را در قانون اساسی، حقوق بنیادین و نهادهای مستقل مشخص کند تا مسئله مشروعیت فقط به اراده قدرتمندترین طرف وابسته نباشد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از سوی دیگر، انقلاب فقط مسئله اخلاقی یا حقوقی نیست؛ یک مسئله سیاسی نیز هست. حتی اگر جامعه دلایل محکمی برای تغییر حکومت داشته باشد، این به معنای آن نیست که نتیجه انقلاب الزاماً بهتر خواهد بود. فروپاشی نظم موجود می‌تواند آزادی بیشتری ایجاد کند، اما ممکن است به جنگ داخلی، اقتدارگرایی جدید یا خلأ قدرت نیز منجر شود. بنابراین پرسش «آیا حکومت فعلی شایسته سقوط است؟» با پرسش «آیا جایگزین آن بهتر خواهد بود؟» یکی نیست. ممکن است پاسخ اول مثبت و پاسخ دوم نامعلوم باشد. این تفاوت، یکی از مشکلات مهم قضاوت درباره انقلاب‌های تاریخی است. نتیجه یک انقلاب را نمی‌توان فقط بر اساس نیت اولیه آن سنجید. جنبشی ممکن است با شعار آزادی و عدالت آغاز شود، اما پس از پیروزی به تمرکز قدرت و سرکوب مخالفان برسد. برعکس، یک انقلاب می‌تواند ساختارهای قدیمی قدرت را بشکند و زمینه نهادهای سیاسی جدیدی را فراهم کند. بنابراین انقلاب نه ذاتاً آزادی‌بخش است و نه ذاتاً ویرانگر؛ پیامد آن به نیروهای سیاسی، نهادها و قواعدی بستگی دارد که پس از فروپاشی نظم قبلی شکل می‌گیرند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ در نتیجه، اگر برای مردم حقی برای مقاومت در برابر حکومت قائل شویم، باید درباره حدود آن نیز صحبت کنیم. نمی‌توان صرفاً گفت «حکومت بد است، پس هر اقدامی مجاز است». حق مقاومت نیازمند معیاری برای تشخیص تجاوز حکومت از حدود قدرت، و انقلاب نیازمند پرسش دشوارتری درباره پیامدهای جایگزین آن است. همین‌جا تفاوت میان یک استدلال سیاسی جدی و توجیه ساده خشونت آشکار می‌شود: اولی باید هم درباره چرایی تغییر حکومت و هم درباره نظمی که قرار است جای آن را بگیرد پاسخ داشته باشد. پس انقلاب را نباید صرفاً لحظه‌ای از خشم عمومی یا سقوط یک حکومت دانست. انقلاب زمانی به مسئله‌ای جدی در اندیشه سیاسی تبدیل می‌شود که مردم نه فقط عملکرد حکومت، بلکه حق ادامه فرمانروایی آن را زیر سؤال ببرند. اما حتی در این نقطه نیز یک خطر باقی می‌ماند: اگر نظم قدیمی فرو بریزد و توافقی درباره قواعد نظم جدید وجود نداشته باشد، آزادی ممکن است جای خود را به قدرتی تازه بدهد. بنابراین پرسش بعدی دیگر فقط این نیست که «چه کسی باید حکومت کند؟» بلکه این است: چگونه می‌توان قدرت حکومت جدید را محدود کرد تا همان مشکلی که انقلاب برای پایان دادن به آن شکل گرفت، دوباره تکرار نشود؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

فیلم‌هایی که گاهی از سینمای ایران در تلویزیون آلمان پخش می‌شود، یا مثلاً چاپ رمان‌های نویسندگان داخل به زبان خارجی، در ادامه همین تهاجم رژیم به غرب است که فقر و بدبختی و ویرانی و اعدام‌ها را ماله بکشند. از دید من همه‌ی این هنرنمایی‌ها چیزی جز توطئه نیست، و مملکت آنقدر در فساد اقتصادی و سیاسی غرق شده که هیچ راهی جز براندازی رژیم وجود ندارد. 👤#عباس_معروفی 📚#فریدون_سه_پسر_داشت 🟧 #بریده_کتاب #عصیانگر | OSIANGAR ✅

چه چیزی حق مقاومت را در نظریه جان لاک توجیه می‌کند؟
Anonymous voting

من به همه‌ی آدم های دنیا مشکوکم، از همه بیشتر به نویسنده ها، خصوصا آنهایی که از ایران می‌آیند. نمی‌گویم از ایران آمده‌اند، می‌گویم از جمهوری اسلامی آمده‌اند. اگر دارند مبارزه می‌کنند چرا کشته نشده‌اند تا به حال؟ 👤#عباس_معروفی 📚#فریدون_سه_پسر_داشت 🟧 #بریده_کتاب #عصیانگر | OSIANGAR ✅

🔴 قسمت دهم | وقتی بحران قدرت به بحران مشروعیت تبدیل می‌شود در پست‌های گذشته دیدیم که نارضایتی عمومی به‌تنهایی برای تغییر سیاسی کافی نیست و حتی بحران نیز لزوماً به سقوط حکومت منجر نمی‌شود. تا زمانی که نهادهای قدرت منسجم باشند و نیروهای آن از دستورات پیروی کنند، حکومت می‌تواند فشارهای سنگین را تحمل کند. اما گاهی بحران از سطح نارضایتی فراتر می‌رود و به مسئله‌ای بنیادی‌تر تبدیل می‌شود: مردم دیگر نه فقط با عملکرد حکومت، بلکه با حق آن برای فرمانروایی مشکل پیدا می‌کنند. این نقطه، آغاز بحران مشروعیت است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ مشروعیت به این معنا نیست که همه مردم حکومت را دوست داشته باشند یا با تمام تصمیم‌های آن موافق باشند. مسئله این است که بخش قابل توجهی از جامعه، حتی هنگام مخالفت، اصل حق حکومت برای اعمال قدرت را همچنان می‌پذیرد. شهروند ممکن است با یک قانون مخالفت کند، اما همچنان اصل نظم سیاسی را قبول داشته باشد. بحران مشروعیت زمانی عمیق می‌شود که این پذیرش از بین برود و پرسش اصلی از «حکومت چه کاری انجام می‌دهد؟» به «اصلاً چرا باید از این حکومت اطاعت کرد؟» تغییر کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ در این وضعیت، قانون و مشروعیت از یکدیگر فاصله می‌گیرند. ممکن است حکومت همچنان قوانین رسمی خود را داشته باشد، اما این مسئله به‌تنهایی نمی‌تواند پذیرش سیاسی ایجاد کند. اگر بخش بزرگی از جامعه قوانین را صرفاً نتیجه قدرت حاکم بداند، نه قواعدی که حقانیت آن را پذیرفته است، اطاعت می‌تواند بیش از پیش به اجبار وابسته شود. بنابراین «قانونی بودن» و «مشروع بودن» یکسان نیستند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بحران مشروعیت همچنین می‌تواند محاسبه افراد را تغییر دهد. فردی که تصور می‌کند مخالفت بی‌فایده است، ممکن است سکوت کند؛ نه لزوماً به دلیل رضایت، بلکه چون دیگران را نیز منفعل تصور می‌کند. اما اگر نشانه‌های گسترده‌ای از نارضایتی آشکار شود، این تصور می‌تواند تغییر کند. مردم متوجه می‌شوند که تنها نیستند و هزینه مخالفت ممکن است کمتر از تصورشان باشد. به این ترتیب، بحران مشروعیت می‌تواند زمینه کنش جمعی را نیز تقویت کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ با این حال، کاهش مشروعیت الزاماً به معنای فروپاشی فوری حکومت نیست. یک حکومت می‌تواند برای مدتی با مشروعیت ضعیف و اتکای بیشتر به اجبار به بقای خود ادامه دهد. مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که کاهش مشروعیت با کاهش ظرفیت حکومت برای اعمال قدرت همراه شود. اگر مردم کمتر همکاری کنند، نهادهای اداری دچار اختلال شوند، نخبگان دچار اختلاف شوند و نیروهای امنیتی درباره ادامه سرکوب تردید کنند، حکومت دیگر نمی‌تواند صرفاً با اقتدار رسمی شکاف میان خود و جامعه را جبران کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از طرف دیگر، مشروعیت فقط در رابطه میان حکومت و مردم شکل نمی‌گیرد؛ درون خود حکومت نیز اهمیت دارد. یک مقام سیاسی یا نظامی باید بداند چرا باید از مقام بالاتر خود اطاعت کند و دیگران نیز از او پیروی کنند. اگر باور به حقانیت نظم سیاسی در میان نخبگان و نهادهای حکومتی تضعیف شود، فرمان‌ها ممکن است همچنان صادر شوند، اما اجرای آنها دشوارتر شود. بحران مشروعیت می‌تواند از جامعه آغاز شود و سپس به درون ساختار قدرت نفوذ کند؛ جایی که دیگر مسئله فقط اعتراض مردم نیست، بلکه تردید در میان صاحبان قدرت نیز شکل گرفته است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ تاریخ نشان می‌دهد که حکومت‌ها معمولاً در نتیجه یک حادثه منفرد سقوط نمی‌کنند. بحران اقتصادی، شکست نظامی یا اعتراض گسترده ممکن است جرقه باشد، اما آنچه سقوط را ممکن می‌کند، انباشته شدن مشکلات و کاهش توانایی حکومت برای حفظ پذیرش و همکاری است. در چنین شرایطی، حادثه‌ای که در گذشته قابل کنترل بود، می‌تواند پیامدهایی کاملاً متفاوت ایجاد کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بنابراین بحران مشروعیت مرحله‌ای متفاوت از صرفاً «نارضایتی» است. در نارضایتی، مردم ممکن است بخواهند سیاستی تغییر کند؛ در بحران مشروعیت، خودِ حق فرمانروایی به پرسش کشیده می‌شود. اما این مرحله نیز پایان ماجرا نیست. اگر نظم سیاسی موجود اعتبار خود را از دست بدهد، هنوز یک مسئله تعیین‌کننده باقی می‌ماند: چه چیزی باید جای آن را بگیرد؟ پاسخ می‌تواند مسیر یک جامعه را به اصلاحات، انتقال قدرت، انقلاب یا حتی هرج‌ومرج بکشاند. در پست بعدی، به همین مسئله خواهیم پرداخت: نظم سیاسی پس از فروپاشی چه شکلی پیدا می‌کند؟ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

وقتی بحران قدرت به بحران مشروعیت تبدیل می‌شود در پست‌های گذشته دیدیم که نارضایتی عمومی به‌تنهایی برای تغییر سیاسی کافی نیست و حتی بحران نیز لزوماً به سقوط حکومت منجر نمی‌شود. تا زمانی که نهادهای قدرت منسجم باشند و نیروهای آن از دستورات پیروی کنند، حکومت می‌تواند فشارهای سنگین را تحمل کند. اما گاهی بحران از سطح نارضایتی فراتر می‌رود و به مسئله‌ای بنیادی‌تر تبدیل می‌شود: مردم دیگر نه فقط با عملکرد حکومت، بلکه با حق آن برای فرمانروایی مشکل پیدا می‌کنند. این نقطه، آغاز بحران مشروعیت است. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ مشروعیت به این معنا نیست که همه مردم حکومت را دوست داشته باشند یا با تمام تصمیم‌های آن موافق باشند. مسئله این است که بخش قابل توجهی از جامعه، حتی هنگام مخالفت، اصل حق حکومت برای اعمال قدرت را همچنان می‌پذیرد. شهروند ممکن است با یک قانون مخالفت کند، اما همچنان اصل نظم سیاسی را قبول داشته باشد. بحران مشروعیت زمانی عمیق می‌شود که این پذیرش از بین برود و پرسش اصلی از «حکومت چه کاری انجام می‌دهد؟» به «اصلاً چرا باید از این حکومت اطاعت کرد؟» تغییر کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ در این وضعیت، قانون و مشروعیت از یکدیگر فاصله می‌گیرند. ممکن است حکومت همچنان قوانین رسمی خود را داشته باشد، اما این مسئله به‌تنهایی نمی‌تواند پذیرش سیاسی ایجاد کند. اگر بخش بزرگی از جامعه قوانین را صرفاً نتیجه قدرت حاکم بداند، نه قواعدی که حقانیت آن را پذیرفته است، اطاعت می‌تواند بیش از پیش به اجبار وابسته شود. بنابراین «قانونی بودن» و «مشروع بودن» یکسان نیستند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بحران مشروعیت همچنین می‌تواند محاسبه افراد را تغییر دهد. فردی که تصور می‌کند مخالفت بی‌فایده است، ممکن است سکوت کند؛ نه لزوماً به دلیل رضایت، بلکه چون دیگران را نیز منفعل تصور می‌کند. اما اگر نشانه‌های گسترده‌ای از نارضایتی آشکار شود، این تصور می‌تواند تغییر کند. مردم متوجه می‌شوند که تنها نیستند و هزینه مخالفت ممکن است کمتر از تصورشان باشد. به این ترتیب، بحران مشروعیت می‌تواند زمینه کنش جمعی را نیز تقویت کند. با این حال، کاهش مشروعیت الزاماً به معنای فروپاشی فوری حکومت نیست. یک حکومت می‌تواند برای مدتی با مشروعیت ضعیف و اتکای بیشتر به اجبار به بقای خود ادامه دهد. مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که کاهش مشروعیت با کاهش ظرفیت حکومت برای اعمال قدرت همراه شود. اگر مردم کمتر همکاری کنند، نهادهای اداری دچار اختلال شوند، نخبگان دچار اختلاف شوند و نیروهای امنیتی درباره ادامه سرکوب تردید کنند، حکومت دیگر نمی‌تواند صرفاً با اقتدار رسمی شکاف میان خود و جامعه را جبران کند. از طرف دیگر، مشروعیت فقط در رابطه میان حکومت و مردم شکل نمی‌گیرد؛ درون خود حکومت نیز اهمیت دارد. یک مقام سیاسی یا نظامی باید بداند چرا باید از مقام بالاتر خود اطاعت کند و دیگران نیز از او پیروی کنند. اگر باور به حقانیت نظم سیاسی در میان نخبگان و نهادهای حکومتی تضعیف شود، فرمان‌ها ممکن است همچنان صادر شوند، اما اجرای آنها دشوارتر شود. بحران مشروعیت می‌تواند از جامعه آغاز شود و سپس به درون ساختار قدرت نفوذ کند؛ جایی که دیگر مسئله فقط اعتراض مردم نیست، بلکه تردید در میان صاحبان قدرت نیز شکل گرفته است. تاریخ نشان می‌دهد که حکومت‌ها معمولاً در نتیجه یک حادثه منفرد سقوط نمی‌کنند. بحران اقتصادی، شکست نظامی یا اعتراض گسترده ممکن است جرقه باشد، اما آنچه سقوط را ممکن می‌کند، انباشته شدن مشکلات و کاهش توانایی حکومت برای حفظ پذیرش و همکاری است. در چنین شرایطی، حادثه‌ای که در گذشته قابل کنترل بود، می‌تواند پیامدهایی کاملاً متفاوت ایجاد کند. بنابراین بحران مشروعیت مرحله‌ای متفاوت از صرفاً «نارضایتی» است. در نارضایتی، مردم ممکن است بخواهند سیاستی تغییر کند؛ در بحران مشروعیت، خودِ حق فرمانروایی به پرسش کشیده می‌شود. اما این مرحله نیز پایان ماجرا نیست. اگر نظم سیاسی موجود اعتبار خود را از دست بدهد، هنوز یک مسئله تعیین‌کننده باقی می‌ماند: چه چیزی باید جای آن را بگیرد؟ پاسخ می‌تواند مسیر یک جامعه را به اصلاحات، انتقال قدرت، انقلاب یا حتی هرج‌ومرج بکشاند. در پست بعدی، به همین مسئله خواهیم پرداخت: نظم سیاسی پس از فروپاشی چه شکلی پیدا می‌کند؟

در نگاه جان لاک، حکومت اساساً برای چه چیزی تشکیل می‌شود؟
Anonymous voting

🔴 قسمت نهم | وقتی نارضایتی به نیروی جمعی تبدیل می‌شود در پست‌های گذشته دیدیم که نارضایتی عمومی به‌تنهایی برای تغییر سیاسی کافی نیست و بحران نیز فقط زمانی می‌تواند ساختار قدرت را متزلزل کند که شکاف‌های درونی آن را آشکار سازد. اما حتی در چنین شرایطی، یک مشکل اساسی باقی می‌ماند: افراد ناراضی چگونه می‌توانند به نیرویی جمعی تبدیل شوند؟ نارضایتی اگر پراکنده و فردی باقی بماند، معمولاً توان محدودی دارد. مسئله زمانی تغییر می‌کند که افراد بتوانند بر سر هدفی مشترک هماهنگ شوند و رفتار خود را هماهنگ کنند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اینجاست که مفهوم کنش جمعی اهمیت پیدا می‌کند. بسیاری از تغییرات سیاسی نتیجه تصمیم یک فرد نیستند؛ نتیجه هماهنگی تعداد زیادی از افرادند. اما هماهنگی ساده نیست. هر فرد می‌تواند منتظر بماند تا دیگران هزینه اعتراض را پرداخت کنند و خودش از نتیجه آن بهره‌مند شود. این همان مشکلی است که در نظریه کنش جمعی «مسئله سواری مجانی» نام دارد. اگر همه چنین رفتاری داشته باشند، حتی جامعه‌ای که اکثریت آن ناراضی است ممکن است در عمل هیچ کنش مؤثری انجام ندهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ برای عبور از این مشکل، جنبش‌ها به چیزی بیش از نارضایتی نیاز دارند: سازمان. سازمان به افراد امکان می‌دهد منابع، اطلاعات، زمان و نیروی انسانی خود را هماهنگ کنند. نهادهای مدنی و گروه‌های سیاسی می‌توانند هزینه هماهنگی را کاهش دهند. به همین دلیل، دو جامعه ممکن است میزان نارضایتی مشابهی داشته باشند، اما در یکی اعتراض گسترده و پایدار شکل بگیرد و در دیگری نارضایتی‌ها پراکنده باقی بمانند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اما سازمان به‌تنهایی کافی نیست. یک جنبش باید بتواند برای افراد، هدف مشترک و قابل فهمی ایجاد کند. نارضایتی از وضعیت موجود لزوماً به معنای توافق بر سر آینده نیست. ممکن است گروه‌های مختلف همگی با حکومت مخالف باشند، اما درباره آینده اختلاف داشته باشند. اگر این اختلاف‌ها از ابتدا حل نشوند یا دست‌کم در چارچوبی مشترک مدیریت نشوند، ائتلاف مخالفان می‌تواند خیلی زود دچار شکاف شود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از همین‌جا اهمیت ائتلاف آشکار می‌شود. در بسیاری از تحولات سیاسی، گروهی واحد به‌تنهایی نیروی لازم برای تغییر را در اختیار ندارد. دانشجویان، کارگران، طبقه متوسط و حتی بخشی از نخبگان ممکن است اهداف کاملاً یکسانی نداشته باشند، اما در مخالفت با یک وضعیت مشخص منافع مشترکی پیدا کنند. چنین ائتلافی می‌تواند قدرت زیادی ایجاد کند، اما شکننده است؛ زیرا با افزایش اعضا، مدیریت اختلاف منافع نیز دشوارتر می‌شود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ عامل مهم دیگر، اطلاعات و ارتباطات است. افراد ممکن است تصور کنند در مخالفت خود تنها هستند، در حالی که افراد بسیار دیگری نیز همان نارضایتی را دارند. وقتی امکان ارتباط و اطلاع‌رسانی افزایش پیدا می‌کند، این تصور می‌تواند تغییر کند. آگاهی از آمادگی دیگران می‌تواند احتمال مشارکت را افزایش دهد. بنابراین ارتباطات فقط ابزار انتقال پیام نیست؛ می‌تواند برداشت افراد از قدرت و ضعف یک جنبش را نیز تغییر دهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ با این حال، هر جنبش سازمان‌یافته‌ای الزاماً موفق نمی‌شود. حکومت نیز می‌تواند سازمان مخالفان را هدف قرار دهد، رهبران آن را بازداشت کند، ارتباطات را مختل کند یا میان گروه‌های مختلف شکاف ایجاد کند. اگر جنبش بیش از حد به یک رهبر یا شبکه وابسته باشد، با حذف آن بخش ممکن است توانایی خود را از دست بدهد. ساختارهای متنوع و انعطاف‌پذیر معمولاً در برابر فشار ظرفیت بیشتری برای ادامه فعالیت دارند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بنابراین تفاوت میان نارضایتی و قدرت سیاسی را می‌توان تا حدی در توانایی سازمان‌دهی جست‌وجو کرد. میلیون‌ها فرد ناراضی که جداگانه عمل می‌کنند، الزاماً قدرت سیاسی بزرگی ایجاد نمی‌کنند؛ اما هماهنگی بر سر اهداف مشترک می‌تواند نارضایتی را به نیرویی واقعی تبدیل کند. با این حال، حتی یک جنبش قدرتمند نیز برای تغییر نظم سیاسی باید با مسئله دشوارتری روبه‌رو شود: چه چیزی باعث می‌شود حکومت در برابر فشار، به جای سرکوب یا عقب‌نشینی محدود، واقعاً کنترل خود را از دست بدهد؟ پاسخ را باید در مرحله‌ای جست‌وجو کرد که اعتراض اجتماعی به بحران مشروعیت سیاسی تبدیل می‌شود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

کدام وضعیت بیشتر نشان‌دهنده فرسایش مشروعیت است؟
Anonymous voting

🔴 قسمت هشتم | وقتی قدرت از درون ترک می‌خورد حکومت‌ها معمولاً در روزهای عادی قدرتمندتر از چیزی به نظر می‌رسند که واقعاً هستند. نهادهای اداری کار می‌کنند و نیروهای امنیتی دستورات را اجرا می‌کنند. اما بحران می‌تواند این ظاهر را کنار بزند. جنگ، بحران اقتصادی، اعتراض گسترده یا شکست سیاسی می‌تواند ساختاری را که سال‌ها باثبات به نظر می‌رسید، ناگهان تحت فشار قرار دهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بحران به‌خودی‌خود حکومت را سرنگون نمی‌کند؛ اهمیت آن در این است که شکاف‌های پنهان را آشکار می‌کند. ممکن است میان رهبران سیاسی اختلاف وجود داشته باشد. ممکن است بخشی از ارتش ناراضی باشد. ممکن است نارضایتی عمومی گسترده باشد. بحران می‌تواند این تعادل را بر هم بزند و اختلافاتی را که پیش‌تر قابل کنترل بودند، به شکاف‌هایی تعیین‌کننده تبدیل کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ یکی از مهم‌ترین این شکاف‌ها، شکاف درون نخبگان قدرت است. حکومت‌ها یکپارچه نیستند؛ درون آنها گروه‌های مختلفی با منافع متفاوت وجود دارند. سیاستمداران، فرماندهان نظامی، مدیران اقتصادی ممکن است تا زمانی که حفظ وضع موجود را به نفع خود بدانند، باقی بمانند. اما اگر هزینه ادامه وضعیت افزایش پیدا کند، بخشی از این گروه‌ها ممکن است به این نتیجه برسند که حفظ حکومت موجود دیگر به نفع آنها نیست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اینجاست که تفاوت میان نارضایتی عمومی و بحران سیاسی اهمیت پیدا می‌کند. ممکن است میلیون‌ها نفر از حکومت ناراضی باشند، اما اگر نهادهای قدرت همچنان منسجم بمانند، اعتراض لزوماً به سقوط حکومت منجر نمی‌شود. برعکس، ممکن است اعتراض عمومی محدودتر باشد، اما اگر هم‌زمان در میان نخبگان یا نیروهای نظامی شکاف ایجاد شود، حکومت با بحران بسیار جدی‌تری مواجه شود. بنابراین نباید فقط تعداد معترضان را سنجید؛ باید دید چه کسانی هنوز حاضرند ساختار موجود را حفظ کنند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ وفاداری نیروهای نظامی و امنیتی نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. حکومت‌ها در شرایط بحرانی بیشتر به این نهادها تکیه می‌کنند، اما این نیروها نیز از جامعه و تحولات سیاسی جدا نیستند. اگر وفاداری آنها یکپارچه باقی بماند، حکومت توان بیشتری برای عبور از بحران خواهد داشت. اما اگر بخشی از نیروها از اجرای دستورات خودداری کنند، بی‌طرف بمانند یا دچار شکاف شوند، محاسبات سیاسی می‌تواند به سرعت تغییر کند. مسئله فقط قدرت فیزیکی حکومت نیست؛ مسئله این است که این قدرت تا چه زمانی قادر به اجرای دستورات باقی می‌ماند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ عامل دیگر، توانایی حکومت برای حل بحران است. یک حکومت ممکن است با بحران اقتصادی یا اعتراض عمومی مواجه شود، اما اگر بتواند بخشی از مشکلات را حل کند، امتیاز بدهد یا ائتلاف‌های جدیدی بسازد، ممکن است بحران را پشت سر بگذارد. در مقابل، حکومتی که هم‌زمان با چند بحران روبه‌رو شود و نتواند آنها را مدیریت کند، با کاهش اعتماد و افزایش هزینه حفظ قدرت مواجه خواهد شد. بنابراین بحران زمانی خطرناک‌تر می‌شود که حکومت نه‌تنها با مشکل روبه‌رو باشد، بلکه توانایی پاسخ‌گویی مؤثر به آن را نیز از دست بدهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ با این حال، حتی در چنین شرایطی سقوط حکومت قطعی نیست. حکومت‌ها می‌توانند خود را بازسازی کنند، بخشی از نخبگان ناراضی را جذب کنند یا اصلاحات محدودی انجام دهند. مخالفان نیز ممکن است دچار اختلاف شوند و نتوانند از شکاف‌های درون حکومت استفاده کنند. بنابراین فروپاشی سیاسی معمولاً نتیجه یک عامل منفرد نیست؛ زمانی خطرناک‌تر می‌شود که بحران عمومی، شکاف نخبگان و کاهش توانایی حکومت برای حفظ همکاری و وفاداری هم‌زمان شوند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ پس اگر در پست قبل دیدیم که قدرت حکومت به همکاری شبکه‌ای از افراد و نهادها وابسته است، اکنون می‌توانیم بفهمیم چرا بحران اهمیت دارد: بحران می‌تواند این شبکه را از درون متزلزل کند. اما یک پرسش مهم باقی می‌ماند: اگر حکومت در بحران قرار گرفت، مخالفان چگونه می‌توانند نارضایتی پراکنده را به نیروی سیاسی تبدیل کنند؟ پاسخ این پرسش ما را به یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت جنبش‌های سیاسی می‌رساند: سازمان و کنش جمعی. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

چرا رضایت اولیه مردم برای توجیه همه اقدامات حکومت کافی نیست؟
Anonymous voting

از همین‌جا پرسش بعدی شکل می‌گیرد: اگر قدرت حکومت به همکاری دیگران وابسته است، چه چیزی باعث می‌شود این همکاری ناگهان فرو بریزد؟ پاسخ را باید در بحران‌هایی جست‌وجو کرد که شکاف‌های پنهان درون حکومت را آشکار می‌کنند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 🟥 #سیاست ▫️#کالبدشکافی_قدرت #عصیانگر | OSIANGAR ✅

🔴 قسمت هفتم | قدرت فقط در دست حاکم نیست وقتی از قدرت سیاسی صحبت می‌کنیم، معمولاً ذهنمان به سمت رئیس حکومت، دولت، ارتش یا پلیس می‌رود. این تصور تا حدی درست است، اما تصویر کاملی از قدرت ارائه نمی‌دهد. حکومت بدون کارمندانی که دستوراتش را اجرا کنند، بدون نهادهایی که قوانینش را اعمال کنند و بدون کسانی که در سطوح مختلف با آن همکاری می‌کنند، نمی‌تواند صرفاً با اراده یک فرد به کار خود ادامه دهد. قدرت سیاسی در شبکه‌ای از روابط توزیع شده و همین موضوع یکی از دلایل مهم دوام یا سقوط حکومت‌هاست. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ ماکس وبر قدرت را توانایی تحمیل اراده خود بر دیگری، حتی در برابر مقاومت او، می‌دانست؛ اما برای فهم دوام حکومت باید از این تعریف فراتر رفت. یک فرمان زمانی به قدرت واقعی تبدیل می‌شود که بتواند در عمل اجرا شود. حاکم می‌تواند دستور سرکوب بدهد، اما اجرای آن به کسانی وابسته است که دستور را دریافت و اجرا می‌کنند. بنابراین میان «داشتن اختیار رسمی» و «توانایی واقعی برای اعمال آن» تفاوت وجود دارد. ممکن است فردی رسماً در رأس حکومت باشد، اما زمانی که نهادهای زیرمجموعه دیگر از دستوراتش پیروی نکنند، قدرت واقعی او به سرعت کاهش پیدا کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ از همین‌جا اهمیت همکاری آشکار می‌شود. بسیاری از ساختارهای سیاسی نه فقط به دلیل ترس، بلکه به دلیل همکاری روزمره هزاران و میلیون‌ها نفر پابرجا می‌مانند. کارمند دولتی، قاضی، سرباز، مدیر و حتی شهروند عادی، هرکدام به شکلی در بازتولید نظم موجود نقش دارند. این به معنای آن نیست که همه آنها حامی حکومت‌اند؛ بسیاری ممکن است صرفاً وظیفه خود را انجام دهند یا تصور کنند گزینه بهتری وجود ندارد. اما نتیجه نهایی یکسان است: ساختار قدرت همچنان کار می‌کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ اتین دو لا بوئسی، متفکر فرانسوی قرن شانزدهم، در رساله مشهور خود درباره «بردگی داوطلبانه» پرسشی رادیکال مطرح کرد: چگونه ممکن است یک نفر بر تعداد عظیمی از انسان‌ها حکومت کند؟ از نظر او، استبداد فقط با زور مستقیم دوام نمی‌آورد؛ خود مردم نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، با اطاعت و همکاری به استمرار آن کمک می‌کنند. اگر مردم از فرمانبرداری دست بکشند، قدرت مستبد به‌شدت تضعیف می‌شود. اهمیت این ایده در آن است که قدرت را فقط در کاخ حاکم جست‌وجو نمی‌کند، بلکه رابطه میان حاکم و فرمان‌بردار را موضوع اصلی قرار می‌دهد. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ البته نباید نتیجه گرفت که مردم همیشه آزادانه استبداد را انتخاب می‌کنند. ترس، فقر، تبلیغات، وابستگی اقتصادی، نبود گزینه جایگزین و سرکوب می‌توانند هزینه نافرمانی را بسیار بالا ببرند. فردی ممکن است با حکومت مخالف باشد اما برای حفظ شغل، خانواده یا جان خود مجبور به تبعیت شود. بنابراین باید میان رضایت، اجبار و همکاری اجباری تفاوت گذاشت؛ زیرا رفتار ظاهراً مشابه افراد، لزوماً از انگیزه یکسانی ناشی نمی‌شود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ این وابستگی فقط نقطه ضعف حکومت نیست؛ برای مخالفان نیز اهمیت دارد. اگر یک جنبش سیاسی بتواند بخش‌هایی از جامعه را از همکاری با ساختار قدرت بازدارد، ممکن است بدون تصرف مستقیم همه نهادهای حکومتی، توانایی حکومت برای اداره امور را کاهش دهد. اعتصاب عمومی، امتناع از اجرای دستورات یا از دست رفتن وفاداری بخشی از نیروهای نظامی و اداری می‌تواند شکافی ایجاد کند که حتی دستگاه سرکوب نیز نتواند به‌سادگی آن را پر کند. در بسیاری از تحولات سیاسی، لحظه تعیین‌کننده زمانی نیست که مردم صرفاً اعتراض می‌کنند؛ بلکه زمانی است که بخشی از ساختار قدرت دیگر حاضر نیست مانند گذشته همکاری کند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ همین مسئله توضیح می‌دهد چرا سرکوب به‌تنهایی تضمین‌کننده بقای حکومت نیست. حکومت می‌تواند مخالفان را سرکوب کند، اما نمی‌تواند همه وظایف یک جامعه پیچیده را شخصاً انجام دهد. هرچه میزان اجبار افزایش پیدا کند، هزینه حفظ کنترل نیز می‌تواند بیشتر شود. اگر هم‌زمان اعتماد و وفاداری در میان نهادهای مختلف کاهش پیدا کند، قدرت ظاهری حکومت ممکن است بسیار سریع‌تر از تصور ما به قدرت واقعی کمتری تبدیل شود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بنابراین قدرت سیاسی را نباید دارایی ثابتی تصور کرد که حاکم در اختیار دارد و مردم صرفاً آن را تحمل می‌کنند. قدرت بیشتر شبیه رابطه‌ای است که تا زمانی پابرجاست که شبکه‌ای از افراد و نهادها آن را اجرا و بازتولید کنند.

Voice message07:11