فقط زامبی!
Open in Telegram
287
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1430 days
Posts Archive
287
ذهنم خستهاست، سرم درد میکند
خوابم نمیرود و حوصلهی بیداری را هم ندارم
کارهایم روی هم تلنبار شدهاست و آنقدر احساس درد میکنم که دلم میخواهد یک لیست بزرگ بنویسم و تا صبح خودم را مجبور به تیک زدنش بکنم. البته که حالا تا طلوع آفتاب چیزی نمانده.
دلم میخواهد همین حالا بیرون بزنم، جایم را در حیاط خوابگاه پهن کنم و آنقدر به ماه نگاه کنم که از رو برود و دور شود. احساس میکنم از ماه هم بیزار شدهام! سر لجبازی دارم با خودم، با همه و با فلک و دور گردون.
خستهام. از مراعات، از حرف شنوی، از چشم گفتن و از هرگونه اجباری. گاهی به سرم میزند که خویشتن دار نباشم و رها کنم این وحشیِ درونم را و بگذارم بدرد هرکه را سر راهش قرار گرفت اما با خودم میگویم دختر کمی آرام بگیر. زندگی تمامش اجبار است. حتی شروع زندگیام یک اجبار بود از سمت پدر و مادرم و ناچارا ادامهاش دادم، طوریکه انگار پیش از متولد شدنم در دوران جنینی و پیشاز آن آرزو میکردهام که همینطور باشم. یک زن با روحیهای حساس و روحی سرکش.
287
این مورد علاقهترین آهنگ من از مرتضی پاشاییه.
و این تیکه چندساله که میتونه عمیقا وضعیتم رو توصیف کنه :)))
1:38
287
حالا گیریم که اصلا این روزهای جوانیمان را هم تند و تند گذراندیم. گیریم که بابت هر اشتباه ساعتها و روزها هدر دادیم که بنشینیم و به خیال خودمان از آن درس بگیریم…
مدال آخر را چه کسی به گردنهای پایین افتادهی ما میاندازد؟! چه کسی شرم را از چشمهای غمگین ما میخرد؟!
همه چیز را رها کن عزیزجان، یک فنجان چای تازه دم بریز و بخند. گور بابای هرچه منطق و درستیست در جهان!
-پرتو
287
کم آوردهام، حتی اشک را کم آوردهام.
هرچقدر از تاریکی مینویسم از تباهی دور نمیشوم؛ فرو میروم بیشتر و بیشتر در باتلاقی که نامش زندگیست.
روزهایی هست که از خواب با فاز خوبی بیدار میشوم، موزیک دامبولی گوش میکنم و پنیر و گردو را در لقمه میپیچم و همچنان روزهایی هم هست که دودی و سیاهند.
حالا در شبهای غمگین شهریور سیاهم، هیچ کتابی برایم جذاب نیست و هیچ آهنگی حوصلهام را سرجایش نمیآورد؛ فقط خودم را دارم و یک فنجان چایِ جوشیده.
-پرتو
287
این روزها احساس میکنم یه چراغ شکسته تهه انبارم، بیفروغ و خسته یاورِ همیشه مومن از داریوش رو میشنوم و به تو فکر میکنم.
تو شب و از من گرفتی، تو منو دادی به خورشید. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی، میون اینهمه دشمن تو رفیق؛ جونپناهی!🤍
-پرتو
287
این روزها احساس میکنم یه چراغ شکسته تهه انبارم، بیفروغ و خسته یاورِ همیشه مومن از داریوش رو میشنوم و به تو فکر میکنم.
تو شب و از من گرفتی، تو منو دادی به خورشید. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی، میون اینهمه دشمن تو رفیق؛ جونپناهی!🤍
