711
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
711
Repost from N/a
او هیچگاه زیبا جلوه نمیکرد. او مانند نقاشی بود،
و نقاشی قرار نبود زیبا باشد؛ قرار بود باعث شود چیزی درون خود حس کنید.
711
Repost from N/a
تو اخرین صفحه کتاب خیالم از تو مینویسم:
خیال بودنت به وسعت یک کتاب شد.
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه میشود
تو متعلق به من نیستی.
711
Repost from 北の月
باورش نمیشد. خودش با دستای خودش بهش شلیک کرده بود. به عزیزترین فرد زندگیش. کسی که باتموم سردی و بی احساس بودنش. تا همین الان کنارش بود. نمیتونست به کاری که باهاش کرده حتی یه نگاه بندازه. خودش رو به ماشین رسوند و با بیشترین سرعت ممکن از اونجا دور شد. توی اون لحظه حتی نمیدونست که باوجود تیری که خورده هنوز زندس یا نه. ناخودآگاه به تنها کسی که به ذهنش رسید آدرس حادثه رو فرستاد. اونقدر توی شوک بود که نمیدونست دقیقا به کجاش شلیک کرده. فقط یه چیز رو میدونست. اینکه اون قاتلِ عزیزترینش بود
#MN
711
Repost from N/a
دیگه نگرانی برای خونی شدن دستام بعد کشتند ندارم.
چرا که برای هزاران بار خودم را برایت کشته بودم.
711
Repost from ‘ تنفر عشق؛
کشتن آدمای دورت شغل منه،چون میدونی چقدر سرت حسودم بیب پس کاری نکن که بقیه بلایی سرشون بیاد.
711
Repost from N/a
سختی های بی پایان نتونستن منو بکشن و من دوباره یک گل نیلوفر آبی رو شکوفا کردم.
Amygdala ؛ Agust D
711
Repost from 𝖬𝖾𝗅𝖺𝗇𝖼𝗁𝗈𝗅𝗒.
- تو؛
الهامبخشِ پروردگار،
در خلقِ نیکمنظریِ گُل.
وجاهتها، عاشقانه میان پیچوتاب طرههایت
میرقصند و در همسنجی با صباحتات،
تمام زیباییها، کالاند.
711
Repost from 𝖬𝗂𝗌𝗌 𝖢𝗁𝖺𝗆𝗈𝗆𝗂𝗅𝖾
«بحــثتــوکــهبشــهمنهمیــشهدیـرکردم...»
ولی دلیل نمیشد توئم هر بار دورتر بری
و کاری کنی که هیچوقت نتونم
فاصلهی زمانی بینمون رو کمتر کنم...
و هر بار به خاطر هیچ و پوچ ازم گرفته بشی...
میدونی من دیگه از دیدن عاشقای شهر،
بوسههای زیر بارون توی فیلما،
بغلهای گرم و پر از زندگی یا دیالوگهای عاشقانه،
متنفرم...
چون هر بار اونجا تو وایستادی...
با موهای پریشونت، چشمای همیشه خستهت...
ولی بازم میخندی، بازم ادامه میدی...
اخه میدونی مشکل کجاست...
من نیستم که کنارت...
اونیکهکـنارتوایستادههیـچوقتمـننیــستم...
اونی که موهات رو نوازش میکنه من نیستم...
اونی که پلکهای کبودت رو میبوسه من نیستم...
اونی که کنارش آروم میشی
و سرت رو میزاری رو شونههاش من نیستم...
پس من چی؟
تویی که آدما رو میبینی و حسشون میکنی
فقط منو نشد که ببینی نه؟
منی که هر شب
برای درمان زخمهام عطرت رو بغل گرفتم...
عطـــرتروبغـــلکــــردم...
تا بتونم تو خوابم ببینمت...
آخه با دیدنت همهی اون زخما از بین میرفتن...
منی که نه داد و فریاد کردم
تا صدامو بشنوی
نه با زور دستت رو گرفتم
تا باهام بیای
جـزخـواستن"بـودنت"بـرایهمیــشه...
همون منی که هر شب تو سکوت مطلق،
زیر سقف بیانتهای شب،
ازت گفتم و نوشتم
تا جایی که فراموش کنم
زندگــیمـنقبـلازتــوچـهرنـگوبـوییداشــت...
منی که حاضره
تک تک لحظههاش رو بزاره پای پرسیدنت...
و اکسیژنش رو با عطرت جایگزین کنه...
بـرایهــمیناستفقــطمــنونـشدکهببـیـنینـه؟
