ترجمههای پرتو فرهمند
Open in Telegram
در حال ترجمه: پایان یافته: 📕منظومه تاریک(پایان مجموعه) ۱-شکارگر❤️ ۲-غارتگر💙 ۳-سلطهگر💛 ۴-پایانگر💚 ۵-نابودگر❤️🔥 ۶-بنیانگر 🖤 📙مجموعه ظالم ۶ جلد 📗مجموعه جهان زیرین بوستون ۵ جلد
Show more6 079
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-430 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '25
August '25
+11
in 3 channels
July '25
+150
in 0 channels
Get PRO
June '25
+175
in 1 channels
Get PRO
May '25
+154
in 1 channels
Get PRO
April '25
+150
in 0 channels
Get PRO
March '25
+150
in 2 channels
Get PRO
February '25
+127
in 1 channels
Get PRO
January '25
+147
in 0 channels
Get PRO
December '24
+228
in 2 channels
Get PRO
November '24
+277
in 0 channels
Get PRO
October '24
+244
in 0 channels
Get PRO
September '24
+171
in 0 channels
Get PRO
August '24
+462
in 0 channels
Get PRO
July '24
+144
in 0 channels
Get PRO
June '24
+119
in 0 channels
Get PRO
May '24
+107
in 0 channels
Get PRO
April '24
+116
in 2 channels
Get PRO
March '24
+115
in 1 channels
Get PRO
February '24
+241
in 1 channels
Get PRO
January '24
+298
in 3 channels
Get PRO
December '23
+202
in 2 channels
Get PRO
November '23
+232
in 4 channels
Get PRO
October '23
+364
in 1 channels
Get PRO
September '23
+174
in 0 channels
Get PRO
August '23
+209
in 0 channels
Get PRO
July '23
+571
in 0 channels
Get PRO
June '23
+480
in 0 channels
Get PRO
May '23
+391
in 0 channels
Get PRO
April '23
+128
in 0 channels
Get PRO
March '23
+85
in 0 channels
Get PRO
February '23
+121
in 0 channels
Get PRO
January '23
+108
in 0 channels
Get PRO
December '22
+72
in 0 channels
Get PRO
November '22
+91
in 0 channels
Get PRO
October '22
+80
in 0 channels
Get PRO
September '22
+157
in 0 channels
Get PRO
August '22
+307
in 0 channels
Get PRO
July '22
+234
in 0 channels
Get PRO
June '22
+140
in 0 channels
Get PRO
May '22
+193
in 0 channels
Get PRO
April '22
+558
in 0 channels
Get PRO
March '22
+242
in 0 channels
Get PRO
February '22
+102
in 0 channels
Get PRO
January '22
+233
in 0 channels
Get PRO
December '21
+311
in 0 channels
Get PRO
November '21
+273
in 0 channels
Get PRO
October '21
+183
in 0 channels
Get PRO
September '21
+266
in 0 channels
Get PRO
August '21
+735
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 03 August | +3 | |||
| 02 August | +6 | |||
| 01 August | +2 |
Channel Posts
امیدوارم شب خوبی رو سپری کرده باشید.
من معمولا سعی میکنم چنین بحثهای شخصی رو به کانال باز نکنم ولی امشب غم دلم خیلی بزرگ بود و طاقتم برای تنهایی تحمل کردنش خیلی کم.
متاسفانه ما امروز یه فرشتهی ۱۲ ساله رو از دست دادیم که هنوز باور کردنش برام ممکن نیست.
ممنون میشم برای آرامش روحش دعا کنید، هرچند اون دختر انقدر پاک و مهربون بود و قلب بزرگی داشت که حتما خدا نخواسته توی این دنیا عذاب بیشتری بکشه.
بعضی وقتا مفهوم زندگی برام خیلی پوچ و مسخره به نظر میاد و امشب یکی از اون شبها بود که بارها از خودم پرسیدم ما انسانها واقعا برای چی زندگی میکنیم؟
| 2 | #پارت_3
#فانتوم
#جلد_اول
#مجموعه_پرده_دریده
#سول_و_اسکارلت | 0 |
| 3 | #پارت_2
#فانتوم
#جلد_اول
#مجموعه_پرده_دریده
#سول_و_اسکارلت | 0 |
| 4 | #پارت_1
#فانتوم
#جلد_اول
#مجموعه_پرده_دریده
#سول_و_اسکارلت | 0 |
| 5 | #فانتوم (جلد اول از مجموعه #پردهی_دریده)
مترجم: پرتو فرهمند
ژانر: #عاشقانه #مافیایی #دارک_رومنس #بزرگسالان #روانشناختی
بازگویی تاریک، مدرن و عاشقانهای از شاهکار تئاتر موزیکال شبح اپرا؛ اما اینبار، مرد پشت نقاب تا وقتی اون زن رو مال خودش نکنه، دستبردار نخواهد بود.
اون دختر الههی الهامبخش منه… و من، شیطان موسیقیش.
یک سال پیش، روی تاریک اسکارلت دیِ شیرین و نازنین رو دیدم.
از آن لحظه، اون تبدیل شد به وسواس همیشگیام.
راضی بودم که رازش باقی بمونم.
راضی بودم که از دور مراقبش باشم…
تا اینکه دشمنی از گذشتهام، نگاهش رو به اون دختر دوخت.
میان خانوادههای ما، نفرتی دیرینه جریان داره، و حالا اسکارلت، درست وسط این دشمنی گیر افتاده.
از طرفی دیگه، ذهن اسکارلت بازیهای خطرناکی باهاش میکنه.
و وقتی یکی از حملات عصبیش به فاجعه نزدیک میشه، مجبورم از سایهها بیرون بیام تا نجاتش بدم.
و حالا که مال من شده… دیگه نمیذارم بره.
من با تاریکی عجین شدهم… و اون با روشناییاش، وسوسهام میکنه.
اما اگر روزی نقابم بیفته… آیا از هیولای زیر اون نقاب هست، میترسه؟ | 0 |
| 6 | فانتوم.png | 0 |
| 7 | خوشگلای من سلام😍
واقعا از اعماق قلبم دلم برای اینجا، ترجمه و از همه بیشتر شما حسابی تنگ شده.🌿
اگر مخاطب قدیمی من باشید میدونم که به غیبتهای ناگهانی من عادت دارید، ولی غیبت این دفعهام خیلی بیش از حد طولانی شد.
درگیریهای زیادی با درس و زندگی داشتم که هنوزم نمیتونم متاسفانه بگم به سامان رسیدن، اما حداقل کمی از بارشون سبکتر شده و چند روزی هست که تونستم ثبات و آرامش ذهنی خودم رو تا حدودی بازیابی
کنم.
تشکر میکنم از همهی مهربونایی که این مدت بهم پیام دادن، منتظر موندن و اینجا رو ترک نکردن.♥️
متاسفانه باید بگم که کتاب گرگ و گل به دلیل مشغلهی بالایی که دارم ادامه پیدا نمیکنه و موکول میشه به بعد از امتحاناتم که بتونم جوری که شایستهی شما و کتاب هست براش وقت بذارم(امیدوارم که از نیمهی دوم خرداد دوباره روند پارت گذاریش از سر گرفته بشه و بتونم ادامهش بدم.) حقیقتا این مجموعه یکی از مورد علاقهترینهامه و بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما منتظرش بمونید.🐺💐
اما….
چون کانال خیلی وقته که بدون فعالیت بوده و داره خاک میخوره، تصمیم گرفتم تا اون موقع یکی از کتابهایی که از قبل ترجمه کرده بودم و قصد داشتم فقط فایلش رو برای فروش بذارم، شروع به پارت گذاری کنم.
از امشب پارت گذاریش رو شروع میکنم و امیدوارم که دوستش داشته باشید.🎼
همچنین ترجمه «آزمایشگاه نیمه شب» روی کانال دومم ادامه پیدا خواهد کرد.🔮
@parto_novel
بوس و بغل محکممم برای همه تون😘🫂 | 0 |
| 8 | سال نوی همهی خوشگلای من مبارک♥️
خوشحالم که یک سال دیگه کنارهم بودیم، و امیدوارم امسال و سالهای بعدی هم بتونیم کنارهم لحظات خوبی رو داشته باشیم.
سالی پر از روزهای خوب، سلامتی و موفقیت داشته باشید🌿 | 0 |
| 9 | #پارت_۲
#گرگ_و_گلوحشی
#جلد_اول
#مجموعه_خون_و_خاکستر | 0 |
| 10 | #پارت_۱
#گرگ_و_گلوحشی
#جلد_اول
#مجموعه_خون_و_خاکستر | 0 |
| 11 | شروع مجموعه جدید: خون و خاکستر
جلد اول: گرگ و گلوحشی
ژانر: عاشقانه، دارک رومنس، مافیایی، هیجانی، معمایی، انمیز تو لاورز
(معرفیشو اینا رو بعدا براتون به همین پست اضافه میکنم، با عرض پوزش الان وقت ندارم)😅 | 0 |
| 12 | برای خرید فایل کامل این رمان به مبلغ 55 هزار تومان به ادمین پیام بدین.
@raeranrin | 0 |
| 13 | *نکته مهم*
جلد ششم این کتاب رو نمیشه بدون خوندن جلدهای قبلی شروع کرد. تمام کتابهای این مجموعه به هم مرتبط هستن و توصیه میشه که حتما به ترتیب خونده بشن. | 0 |
| 14 | خوشگلای من سلام، شبتون به خیر
فقط خواستم مجدد بگم رمان جدید و متفاوتی رو روی کانال دومم شروع به پارتگذاری کردم، ازش غافل نشید😉
پست معرفیش رو اینجا گذاشتم:
https://t.me/partow_novel/1370
برای ورود به کانال هم میتونید از لینک زیر استفاده کنید:
@Parto_novel
این کتاب، از کتابی که میخوام روی این کانال بذارم جداست و صرفا برام یه پروژهی فرعیه.
معرفی مجموعهای که قراره روی همین کانال اصلی شروع بشه و دارکرومنس مافیایی هست، رو فردا براتون میذارم.🐺💐 | 0 |
| 15 | عزیزانی که تمایل به خرید جلد ششم منظومه تاریک دارن؛ میتونن پیام بدن.
@raeranrin | 0 |
| 16 | غمم خیلی گینه😢
شاید یه جاهاییش اونجوری که دلمون میخواست تموم نشد، ولی واقعا یه حس عجیبی دارم که مجبورم از شخصیتهایی که تقریبا دو سال باهاشون زندگی کردیم، خداحافظی کنم.
منظومه تاریک تا ابد خاصترین ترجمهم باقی میمونه و با اینکه هیچ مادری نباید بین بچههاش نباید فرق بذاره، ما اینو یه جور ویژهای دوستش دارم.
مرسی از شماهایی که همراه این مجموعه بودن. در کنار مورانا و تریستن جلوی دیوار شیشهایشون توی شب بارونی، توی گورستان و اولین بوسهشون. کنار آمارا و دانته، از روزی که آمارا کوچولو براش کوکی میبرد دم در خونهش، یواشکی تمرین کردنش رو تماشا میکرد تا روزی که بچهشون به دنیا اومد. کنار زفیر و آلفا، از اولین دیدار پرهیجانشون توی مسابقه، از روزی که زفیر خورشید تا روزی که رنگینکمون شد. و در کنار لاینا و دین، با وجود تمام غمهاشون، تیکههاش شکستهشون، روح خرد شدهشون تا زمانی که به قول خودش مثل ققنوس دوباره از خاکستر متولد شد.
امیدوارم خیلی زود زود دوباره بتونم ببینمشون چون دل کندن ازشون واسم خیلی سخته و میدونم خیلی زیاد دلتنگ همهشون خواهم شد. | 0 |
| 17 | خاتمه.pdf | 0 |
| 18 | بچهها این کتاب هنوز تموم نشده، ۳۸ فصل اصلی به پایان رسیده ولی ۴ تا بخش پایانی کوتاه داره برای هر زوج که توی همونا هنوز کلی اتفاق دیگه میوفته.
پس فردا شب هم هنوز ازش پارت داریم. | 0 |
| 19 | کلماتش غیرمنتظره بودن، اما انگار با زحمت از توی دهنش بیرون کشیده شدن. دین نه خوشحالی کرد، نه خودنمایی. فقط حرفها رو شنید و توی ذهنش کنار گذاشت، چون تشکر اون هیچ ارزشی براش نداشت. اینکه تریستن ازش خوشش بیاد یا نه هم هیچ اهمیتی نداشت. تا وقتی که این موضوع به لایلا آسیبی نمیزد، تریستن میتونست هرچقدر که میخواست تلاش کنه بکشتش، براش مهم نبود. دین موضوع بحث رو عوض کرد:
-چندتا متخصص خوب سراغ دارم. متخصص مغز و اعصاب. اگه بخوای، میتونم گزارش پزشکی مورانا رو براشون بفرستم.
تریستن برگشت سمت صندلی و با خستگی روی اون نشست. دین هم روی صندلی کناری نشست و صبورانه منتظر موند تا تریستن فکرهاش رو بکنه. بعد از مدت طولانی بالاخره دوباره حرف زد:
-فکر میکنی آسیبی که دیده درمان شدنیه؟
دین سرش رو کمی کج کرد.
-شاید نه بهطور کامل، ولی مطمئنم که میشه کمترش کرد و بهش توانایی حرکت بیشتری داد، حتی اگه موقتی باشه.
تریستن نفس عمیقی کشید، انگار این حرفا دوباره بهش جون داده بودن. دین درکش میکرد. دستهای مورانا بعد از ذهنش، مهمترین ابزارش بودن. تریستن بالاخره با بیمیلی قبول کرد:
-باشه.
انگار که پذیرفتن لطفی از طرف دین براش سنگین بود.
-ولی تا وقتی که مطمئن نشدیم، به کسی چیزی نگو. نمیخوام بیدلیل امیدش رو بالا ببریم.
دین سری تکون داد.
-متوجهام.
بعد از اون، در سکوت نشستن. شاید یه سکوت ناجور، شاید هم نه. دین خوب میدونست که تریستن هیچوقت ازش خوشش نخواهد اومد، اما نمیتونست ارتباطش با خواهرش رو هم انکار کنه. این کار فقط به لایلا آسیب میزد و این شاید تنها نقطه اشتراکشون بود. چون تنها دلیلی که دین هم حضور تریستن رو توی زندگیشون تحمل میکرد، همین بود. همون دلیلی که باعث میشد دین موج ناگهانی ورود آدمهایی که قبلا هیچ نقشی توی دنیای خصوصی اون و لیلا نداشتن رو هم تحمل کنه.
بدون هیچ حرف دیگهای، تریستن از اتاق انتظار خارج شد و به سمت اتاق مورانا رفت. دین چند دقیقه دیگه هم اونجا موند، چندتا تماس با متخصصهای مربوطه گرفت و ایمیلهای لازم رو فرستاد. بعد، از جا بلند شد و به سمت اتاق لایلا رفت. در رو باز کرد، آروم داخل رفت و اونو پشت سرش بست. بعد به تخت بیمارستانیای که لایلا روش خوابیده بود نزدیک شد. نفسهای منظمش توی سکوت اتاق پخش شده بود. روی شونههاش یه سری زخم بود و چندتا خراش سطحی روی صورت زیبایش، که کیارا با ناخنهاش انداخته بود. دین از شکستن اون ناخنها و قطع کردن دستش قبل از شکستن گردنش لذت برده بود. هیچ عذاب وجدانی بابت کشتن یه زن نداشت. زنها میتونستن درست به اندازهی مردها، یا حتی بیشتر، هیولا باشن، و دین اینو خوب میدونست.
کتش رو درآورد، همون لحظه لایلا توی خواب تکونی خورد و آروم چشمهاش رو باز کرد. لبخندی که روی صورتش نشست، مثل نوری از لا به لای ابرها بود. دین فقط خیره نگاهش کرد، انگار محو تماشای اون لحظه شده بود. لایلا با صدای گرفته و خوابآلود زمزمه کرد:
-بیا توی تخت.
احتمالا فراموش کرده بود که توی بیمارستانه یا چه اتفاقی افتاده. دین هم قصد نداشت یادآوری کنه. کفشهاش رو درآورد و آروم کنار لایلا توی تخت دراز کشید. تخت برای جثهی بزرگش زیادی کوچیک بود، اما لایلا اهمیت نداد. خودش رو به سینهش چسبوند، مثل یه موجود یخ زده که دنبال گرما میگرده. دین توی اون لحظه احساس کرد انگار بعد از مدتها، برای اولین بار یه نفس راحت کشیده.
دستهاش رو دور لیلا حلقه کرد و به صدای نفسهای آرومش گوش سپرد. دوباره همون خرخر نرم و سبک از بین لبهاش خارج شد، نفسهای گرمش روی سینهی یخزدهی دین پخش شدن. یه بوسهی آروم روی موهاش گذاشت، چشمهاش رو بست و خودش رو توی تاریکی غرق کرد.
تاریکی چهاردیواریای بود که همیشه توش زندگی میکرد، ولی لایلا... لایلا خونهش بود. و دین به خونه برگشته بود. | 0 |
| 20 | دین حس کرد یه خندهی کوتاه توی سینهش گیر کرد. اون هیچوقت آدمی نبود که پدر بشه، و نمیخواست ژنهای خودش رو به یه بچهی بیچاره منتقل کنه. چون اگه اون بچه مثل خودش نمیشد و یه آدم معمولی به دنیا میاومد، تا آخر عمرش توی عذاب بود. از این مهمتر، اگه یه روزی هم میخواست پدر بشه، فقط با یک زن این کار رو میکرد، و اون زن دیگه نمیتونست بچهدار بشه. اما دین کاملا با این قضیه کنار اومده بود، و خود لایلا هم هیچ مشکلی باهاش نداشت. اگه یه روز لایلا حس کرد که دوست داره بچهی دیگهای داشته باشه، بهراحتی میتونستن یکی رو به فرزندی قبول کنن. اما همهچیز بستگی به لایلا داشت و تصمیمی که میگرفت. دین فقط میدونست که لایلا فعلا آماده نیست و تا وقتی که کاملا خوب نشه، آماده هم نخواهد شد.
دین فقط شونه بالا انداخت، چون نمیدونست چطوری باید همهی اینا رو به یه پسر بچه توضیح بده. معمولا باهاش روراست بود، اما نه همیشه. زاندر یه خمیازهی بلند کشید و دین همینو بهونه کرد که از جاش بلند شه.
-شب بخیر، زی.
-شب بخیر، دی.
این یه زمانی عادت هرشبشون بود. از وقتی که دین گذاشت زاندر و لِکس برن یتیمخونه تا خانوادهشون رو پیدا کنن، و لکس هم کمکش کرد که زمانبندی مناسبی داشته باشه، دین باید اعتراف میکرد که یه کوچولو دلش برای این مکالمههای شبونه تنگ شده بود. موهای پسر رو که داشت بلندش میکرد، بهم ریخت و بعد رفت سمت مورانا. یه لحظه به چهرهی غرق در خوابش خیره شد، در سکوت پذیرفت که چقدر این دختر برای اجرایی شدن نقشههاش اهمیت داره، و آرزو کرد که زودتر خوب بشه. اما دلیل اصلی که باعث شده بود بخواد کمکش کنه، این بود که حتی با وجود زنجیرهایی که دور دست و پاش بودن، از فلامای دین دفاع کرده بود. اون حتی سعی کرده بود ازش محافظت کنه. و همین یک دلیل، برای دین کافی بود تا هر منبعی که لازم باشه، برای درمان مورانا فراهم کنه.
دین از اتاق اومد بیرون، ولی وقتی وارد سالن انتظار شد، فهمید که دیگه تنها نیست. تریستن کین روی یکی از صندلیها نشسته بود، آرنجهاشو به زانوهاش تیکه داده بود، دستهاش روی صورتش بودن و سرش خم شده بود، انگار که سنگینی کل دنیا روی شونههاش افتاده.
دین سرش رو کج کرد، تکیهش رو به دیوار داد، دستاش رو توی جیبش فرو کرد و منتظر موند. بهتر بود همین الان سنگاشونو باهم وا بکنن، تا بعدا به مشکل نخورن. اینجوری لایلا میتونست روی خوب شدنش تمرکز کنه، نه اینکه سعی کنه این دو نفر رو از هم جدا کنه، درست مثل اون چیزی که توی زیرزمین اتفاق افتاده بود.
تریستن سرش رو بالا آورد، غریزههای سالها آموزشدیدهش بهش هشدار داده بودن که یه نفر نزدیکش ایستاده. و وقتی چشمهاش دین رو دیدن، سفت و محکم شدن. از لای دندونهای بهمفشردهش گفت:
-بلکثورن.
دین هم متقابلا جواب داد:
-کین.
-گمشو بیرون.
دین لحظهای صبر کرد، ولی حالت بدنش رو تغییر نداد، هنوز همونقدر آروم بود.
-چرا؟ من به همون اندازهی تو، اگه بیشتر نباشه، حق دارم اینجا باشم.
تریستن از جاش بلند شد، با قدمهای محکم به سمت دیت اومد، دستاش مشتشده کنار بدنش افتاده بودن.
-چون تو یه آشغال پستفطرتی که لیاقت خواهرم رو نداری، واسش خوب نیستی.
دین به کلماتش فکر کرد، بیهیچ واکنشی. ولی همین عدم واکنش داشت بیشتر تریستن رو عصبی میکرد. البته، هیچکس نمیتونست اینو بفهمه، مگر اینکه سالها روی درک طیف احساسات انسانی تمرین کرده باشه. دین گفت:
-تنها کسی که خواهرت میخواد، منم. دیگه خوب یا بدش، فرقی نداره.
این حرف تریستن رو بیشتر عصبی کرد. دین کنجکاو شد و از تریستن پرسید:
-چون ازت دور نگهش میداشتم ازم متنفری؟ یا چون جلوت ایستاد و ازم دفاع کرد؟
تریستن بیحرکت موند، و دین تحت تأثیر این توانایی کنترل سریع احساساتش قرار گرفت.
-چون اون لیاقت کسی رو داره که واقعا دوستش داشته باشه، نه یه قاتل روانی مثل تو.
یه سایهی خفیف از سرگرمی از ذهن دین گذشت.
-خب، منم میتونم بگم که مورانا لیاقت کسی رو داشت که بیشتر عمرش رو صرف این نکرده باشه که بخواد بکشتش.
تریستن ساکت شد، فکش قفل شد، چشماش از عصبانیت برق افتاده بودن.
-شاید. ولی من با تو فرق دارم.
دین سر تکون داد.
-آره، تو میخواستی عشقت رو بکشی، در حالی که من میخواستم عشقمو نجات بدم. ما خیلی با هم فرق داریم.
حرفهای دین مثل پتک به سر تریستن خورد، یه یادآوری از چیزی که شب قبل خواهرش بهش گفته بود، از کارایی که دین کرده بود تا ازش محافظت کنه. لایلا بهش لطف کرده بود، فلامای خوش قلبش، چون هیچوقت از زمانهایی که دین نتونسته بود ازش حفاظت، چیزی نگفته بود. میتونست اونها رو هم بگه، ولی اون خاطرات رو فقط بین خودشون نگه داشته بود.
ناگهان تریستن از تکاپو افتاد. با دست صورتش رو مالید و به دین نگاه کرد، هنوز هم خصمانه، ولی با عصبانیت کمتر.
-خب، بابت اون ازت ممنونم. | 0 |
