سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
مراقب گلدونه اطلسی باش
یه وقتایی منتظر کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهه منه
220
Repost from rey’s vignette
“Nothing ever ends poetically. It ends and we turn it into poetry. All that blood was never once beautiful. It was just red.”
Godwept on twitter
220
داشتم فکر میکردم خیلی خوش شانسم که تا سوار شدم، اتوبوس راه افتاد و منتظر ننشستم اما بعدش دیدم دقیقا روز امتحانم کنفرانس برام گذاشتن.
عالی شد.
220
دیروزی ساعت ۴ صبح پاشده بودم، قزوین رفتم، مورنینگ رفتم، کلاس رفتم، ساعت ۱ و نیم اینطور ها خوابگاه بودم و تا اخر شب حدود چهار ساعت درس خوندم و شب ام حدودای یازده و نیم خوابم برد. "خوابم برد" نشون به اون نشونی که اینترنت گوشی ام تا صبح روشن مونده بود. قبلا ها فکر میکردم اینترن بشم از خستگی و خواب میمیرم ولی الانا یکم امیدوار ترم که زنده بمونم و کارامم پیش ببرم.🐕
220
اگه دعوای این دوست هم اتاقیم با دوست پسرش اجازه بده، ۱۸جلسه امتحان عفونی رو شروع میکنم، قربت الی الله.🤸♀️
220
این پیام رو صبح نوشتم. وقتی دونه دونه بچها میومدن سالن مورنینگ. روتیشن ماژور رو داریم و گروه های عجیب غریبی که بهم خوردیم🤝🏼
220
وای من اینقدر ترسو نبودم. میخوام یه چالش برا خودم بردارم که یکم پیشرفت کنم ولی اینقدر به دوپامین های بی ارزش معتاد شدم که حتی میترسم حرفشو بزنم. دلم برا قبل خودم تنگ شد.
220
تکه پاره های هفته ای که بهم گذشت رو کنار هم میذارم و احساس خوبی دارم. شاید که بشه بهش گفت رضایت. جمله ها توی ذهنم بالا پایین میشن. بهم گفت قوی هستم. بهم گفت دلتنگ تم. بهم گفت ارزشمندی. بهم گفت زیبایی. بهم گفت دوستت دارم. واژه هایی که روی قلب و سینه ی ادمی زاد حک میشن. جمله هایی که مبدا متفاوت دارند و مقصدشون من بودم. اروم میگیرم. لبخند میزنم. من همون پر از هیچ همیشگی ام. اینبار دل های بزرگی دور خودم دارم که هیچ را به عرش وصل میکنند. دل هایی که اروم جان ان. من خوشبختم چون رضایت دارم. من خوشبختم چون تو باارزشی و کنار منی.
220
عجب شب آرومیه. ماهتاب کامله و صدای اهنگ مورد علاقم که میگه "نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست، ندیدی جانم از غم ناشکیباست" توی ذهنم تکرار میشه. دلم گرفته از اینکه الکی الکی داریم بزرگ میشیم و روز به روز مسئولیت ها و انتظارات بیشتری روی شونمونه. کسی رو اینجا داریم که چهار صبح بیدار شده، چهار و نیم خونه رو ترک کرده و امتحان داده و ساعت ۹ و بیست دقیقه شب دوباره به پناهگاهش برگشته. خسته ام اما هورمون های شادی از سر و کولم بالا پایین میرن.⛱️
220
توی کرایتریای مبحث پنیک، تو کتاب کرمی مورد ۱۳ رو نوشته "ترس از مردان" . منم خیلی باهاش حال کردم و گفتم به به چه نکته ی حقی و یادش گرفتم، الان رفرنس رو نگاه کردم دیدم که "ترس از مردن" عه 🩰 :)))))))
