en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
+اگ آخوند میشد خیلی موفق تر بود🗿

از حوصله‌ی این مرد برام بپیچید میبرم.🙏🏻

sticker.webp0.11 KB

نمیدونم چرا باید بالافاصله بعدش باید dark paradise پلی بشه.

دلم برای تیکه تیکه اینجا تنگ میشه. از روز های اولی که با ترس و لرز سریع از حیاط بیمارستان رد میشدم و سعی میکردم به مریض ها نگاه نکنم، تا جایی که با مریض ها سلام و احوال پرسی میکردم و نهایتا روز هایی که تونستم مستقل وارد دنیای مریض ها بشم. املت های کنار بیمارستان و خوراکی های درمانگاه دوشنبه و چایی-زنجبیل. من حتی دلم برای مسیر بیمارستان مون که شبیه جاده شمال بود و اهنگی که میگفت "محکوم به عشقم، گرفتار یار" تنگ میشه. دلم برای غصه مادر مریض اسکیزوفرنی درمانگاهمون که خوشحال بود چون مریض جوونش که هیچ کارکردی نداشت ، صرفا نسبت به قبل بهتر شده بود، تنگ میشه. دلم برای رزیدنت مو فرفری مون که حالمو پرسید و بهم چایی تعارف کرد و اورژانسو نشونم داد تنگ میشه. گاهی از خودم خجالت میکشم؛ گاهی شرمنده ی سرنوشتشون میشم و فقط یه چیز تو ذهنم بدون وقفه تکرار میشه "هیچ چیز عادلانه نیست" یه تیکه از وجودمو اینجا جا میذارم و باز هم راه ادامه داره و ما میریم.

✨

که امروز، اخرین درمانگاه روان پزشکی دوره ی استاجری‌ام بود. اتاق بزرگی که سقف اش از حالت معمول بلند تر بود و دیوار هاش به رنگ سفید و صورتی بود. دور تا دورش صندلی بود و ترک های بزرگ روی دیوار ته اتاق توجه ادمو به خودش جلب میکرد. حوالی ساعت ۱۰ و نیم اینا که میشد، مریضا به همراه پرستار یا بهیار میومدن پشت شیشه ی درمانگاه نرمش میکردن. هر مریض داستان خودشو داشت. بعضی مریض ها با انتخاب خودشون اونجا بودن و بعضی دیگه، چرخ دنیا راهشونو به اونجا کشیده بود. قضاوت نکردن سخت ترین کار ممکن بود. شاید که من میتونستم روی صندلی اونجا نشسته باشم. حضور تو کلینیک روان پزشکی برای منی که در اینده پزشک خواهم شد، فقط یه درس داشت و اونم اینکه "فرای جسم و جانی که مقابل من میشینه، روان مقابلم هست که به بقیه جنبه ها مقدم عه و من مسئول اون بعد هم هستم."

اینستاگرام بی هیچ دلیل منطقی تصمیم گرفت منو از اکانتام بندازه بیرون و دیگه رام نده. منم تا قانع اش کنم که اخه عنتر منم سمیرا، یه tia ، یه زایمان طبیعی و مقادیر زیادی تپش قلب و دل اشوبه تحمل کردم و الان اینجام. پیجم مثل بچه ام میمونه. هیچ کس حق نداره چپ بهش نگاه کنه. تصمیم گرفتم مدارک اش و امنیت اش رو بالا ببرم. واقعا استرس بدی بود. نمیدونم چجوری بهتره. دسترسی دو مرحله ای یا بک اپ کد؟ یا اکانتامو بندازم رو هم؟

مردم انلاینن و با پارتنراشون چت میکنن. من انلاینم و از تو چنل یکی از اساتید در مورد کرمک و خارش مقعد میخونم. ما مثل هم نیستیم.🗿

غرق شو‌ ✨
غرق شو‌ ✨

دوستم اجازه داده که با شما به اشتراک بذارم.

1.77 MB

بهش میگم عمیقا نیاز دارم اینجا نباشم. میپرسه اینجا یعنی کجا؟ خب من الان جواب این سوالتو رو نمیدونم و تو یه علامت سوال جدید تو ذهنم کاشتی.

این به صورت اختصاصی برای گابرو عه که چند وقته میشناسمش. ولی خب مال تو یا بغلیت یا هر کس دیگه ای که تلاش میکنه و تو نا عدالتی دنیا احساس ناکافی بودن بهش دست میده.

Repost from N/a
اینو #برای_خودم گذاشتم.

جمعه امون به درس و مشقه.
جمعه امون به درس و مشقه.

هیچ ایده ای نداشتم که چجوری میتونستم بهت پیام بدم و این تنها راه ممکن بود. خواستم بگم اتفاقا خودتو با بقیه مقایسه کن. جایگاه خوبی داری. از زمانت تا جای ممکن استفاده کردی و میکنی و این به غایت کافی و قشنگه. خودتو قضاوت نکن. برای خودت اینده ی خوبی رو تصور کن. بهش نگاه مثبت داشته باش. تو قشنگی. مهربونی. خوش فکری. کمال گرایی. از این کمال گرایی عه در جهت خوبش استفاده کن و اون جاهایی که بهت احساس نا کافی بودن میده رو رها کن.چیز های خوب برای وجود های برازنده و تلاش گر پیش میاد. دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره.❤️

Repost from Gabbro
"خودت رو با بقیه مقایسه نکن" احمقانه است وقتی با همون بقیه توی هزارتا رقابت خواسته و ناخواسته قرار می‌گیری. ولکام تو رییلیتی!

برگردم خونه رولت خامه ای درست میکنم.

دارم روان پزشکی میخونم، به این فکر میکنم که عفونی چقدر زیاد و مسخره و سخته، غصه ی داخلیمو میخورم که ازش عقب موندم و تصمیم گرفتم برای زنان با کلاساش پیش برم و خودم جزوه بنویسم.🏹