en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
همیشه یه چیزی که برام جالب بوده و الان دوستم بهش اشاره کرده این که چجوری مجتبی شکوری در مورد غم صحبت میکنه، راجب تلخی صحبت میکنه اما همه ی حرفاش و لحنش پر از ارامشه. به این فکر کردم که شاید چون تلخی واقعیت زندگی ادمی زاده و وقتی کاملا درک بشه و بفهمیم جزئی از ماست راحتتر و معمولی تر باهاش کنار میایم.

رو مود "این دو هفته رم استراحت کن، بعدش فقط درس درس درس" ام.🐥

23✨
+1
23✨

تولدت مبارک سمی.🎈

حالا که تو تمام روز های تیره و تارم بودی و منو خوندی، بخون از هفته های ارومی که به من گذشت و حد اعلی ی اون هفته ی اخیر. سمیرایی که دیگه بیست و دو ساله نیست. ۱۳ شهریور هر سال عدد کنار اسمم سنگین تر میشه. امسال هم همین شد. روزها گذشتند و گذشتند تا به نقطه ی سراغاز برگردم. روزِ سمیرا. ازم پرسید ۲۲سالگی چطور بود؟ فکرم درگیر شد. ۳۶۵ روز و هزاران ساعت و میلیون ها فکر و مساله و داستان. من برای کل این ماجراها چطور میتونم یه واژه قرار بدم؟ بهش گفتم سال بالا و پایین داشت. روز هایی بود که غم تمام دار و ندارم بود. دور تا دورم غم بود. امان از غم دلتنگی پدر بزرگ. بهش گفتم روزهایی بود که هنوز تموم نشده بودند، ولی میتونستم دلتنگی اون روز رو از همون لحظه ها تو وجودم حس کنم.جریان داشت ولی من دلتنگ بودم. دلتنگ خنده ها و کنار هم بودنا و غذا ها و تجربه ها و شاد بودن ها. ۲۲ سالگی عزیزم سال مهم برای پزشک شدن من. واقعا از لحاظ علمی و اعتماد به نفس تغییر رو در خودم احساس میکنم. مایه خوشحالی. ۲۲سالگی بهم یاد داد هیچ چیز پایدار نیست. روزهای خوب و روز های بد همه و همه میگذرند و تو میمونی که یکم قوی تر شدی.

توالی روز های اروم و خوب رو شاهد هستیم. اگه شب و نصف شب با خواب های عجیب و غریب بیدار نشم، بهترم میشه.

هر کسی که جوین چنل میده دوست دارم بدو بدو برم بهش بگم از کجا اومدی. :))))

روز خوبیه باد خنک میزنه لای موها.

به به. ببینین کی ساعت ۷:۳۰ روز تعطیل بیدار شده💃

ما ادما هدفای درست رو تو هر چیزی گم میکنیم و بدو بدو میریم دنبال فرعی ها.

اتفاقات زندگیم من رو نسبت به اینده ی متصورم برای خودم امیدوار و ناامید میکنه.

✨

دنیای روشنی رو تصور کن.

ایستادن لبه ی تیغ برای لذت بردن از منظره؟ جایی بودم که جام نبود.جایی بودم که احساسم نادیده گرفته شد انگار که اصلا احساسی ندارم یا احساسم اشتباهه یا اینکه حق ندارم احساسی داشته باشم.دقیقا همونجایی که علامت سوال های تو ذهنم به جای اینکه به جواب برسند، بیشتر و بیشتر میشدن. دقیقا همون جایی که نمیتونستم بفهمم داره چه اتفاقاتی میافته. به حکم صبوری و امید وقت گذروندم که شاید فرجی بشه. که شاید وجدان یا مردانگی ببینم. که شاید لحظه ای درک شدن احساس ببینم. که شاید از منظر من هم به قضیه نگاه میشد. دنیا پر از هیچ و پوچه. بهش که فکر میکنم و میبینم برای ارامش پایدارم، مجبور شدم مقابل ذره ذره خوشی های کوچولو، وایسم؛چون که حق داشتن جفتشون رو کنار هم نداشتم، خندم میگیره. غصه ام میگیره. اره تهش همینه. خیلی زودتر باید میپذیرفتم که اشتباه کردم. که بی تجربگی کردم. خیلی زودتر باید جل و پلاسم و از جایی که توش ارزش نداشتم جمع میکردم و میرفتم. ادمها خیلی معمولی تر از معمولی هستند. اون موقع است که احساس و زمان ما بهشون ارزش میده. زیباشون میکنه. جذابشون میکنه. خاصشون میکنه. نشون به نشونی که لحظه ای که خستگی تمام ناکافی بودن ها از پا میندازتت و به خودت میگه دیگه بسته، دیگه نمیتونم، تمام اون زیبایی و جذابیت و خاصیت میپره. اون ادم معمولیه بر میگرده و تو نظاره گر خودت میشی. خودت و احساست و افکارت. اینقدر کم اوردم که تموم شدم. پذیرفتنش برام سخته. اون روزی که بتونم بپذیرم قدم بزرگی برای بلوغم اتفاق افتاده. بزرگتر میشم.

پروانه‌‌صفت کشته‌ی هر نور مشو.

سمیرای توی اینه ازرده، غمگین و حتی خشمگینه. در اغوش میگیرمش و ازش تشکر میکنم برای تمام بودنش. برای روی پا ایستادنش. برای امیدوار بودنش.

کاش زمان به عقب بر میگشت.

میذارمش. اونم خیلی گوگولی و بامزه شده. پر از رنگ و لعاب و مربع های تیک خورده و مربع های خالی.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ تو هایلات کنکورت از دفتر برنامه ریزیت عکس گذاشته بودی ساعتاتو مینویشتی حس خوبی داشت الانم اگر دوس داری و مشکلی نداری عکس دفتر برنامه ریزی درسیتو بذار🥥🤍

ممنونم🌱