سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
دختر جانم این سوالو پرسیدم
چون مطمینم خدا نگاه میکنه به تلاشای ادما.
تو مثل بقیه ی دانشجو های پزشکی شب امتحانی نیستی
آرزوت اینه پزشک خوبی بشی و میشی
مطمینم چون دغدغشو داری .
آدم ساده با اصالت صبور و زیبایی هستی حداقل من که از قاب تو اینو برداشت میکنم
امیدوارم که رنک بشی و پزشک خوب
چون لایق جفتشی❤️
220
نه راستش. ژورنالم رو کامل کنار گذاشتم. برنامه ریزیم فقط قسمت درسیش باقی مونده که یه دفتر کوچولو براش دارم و از ماه اول استاجری ام تو همون برنامه ریزی کردم.
چالش هم نه.
راستش من یه تایم زیادی درگیر این قضیه بودم که تو طول روز چیکار بکنم و دائما پروداکتیو باشم و فلان. عملا نمیشد. چون دوست داشتم تفریح داشته باشم، ارتباط داشته باشم، ورزش کنم و فلان و فلان و عملا نمیتونستم به اون پروداکتیویتی مد نظرم برسم و عذاب میکشیدم.
تراپیست ام بهم فهموند که اشتباهه. باعث و بانی روز های صفری و صدی همینه. تبدیل شده بود به یه کمال گرایی مخرب برای من. در حالی که فعالیت های زیادی داشتم ولی احساس میکردم هیچ کاری نکردم.
بهم نشون داد من علاوه از اون چیزی که میخوام تو روز انجام بدم، چیزهایی هست که نیاز دارم تو روز انجام بدم و من باید به هر دو توجه کنم.
بهم گفت تمام سمیرا شده یه "خودِ سختگیر" که واسه همه چی عجله داره.
نمیدونم دارم چیو توضیح میدم ولی جواب جفت سوال ها نه عه. میخوام یکم راحتتر زندگی کنم.
220
نه عزیز جانم. رنک معدل کل ام تو یه کلاس تقریبا ۱۰۰نفری ۳۰ و خورده ایه.
سال های اول نمره های پایین زیادی داشتم و به خاطر همون اوضاع اینطوریه.
توی استاجری بهتر شدم. بازم بعید میدونم رنک به معنی ۱۰نفر اول کلاس باشم، ولی شکر. راضیم بابتش. تلاش خوبی کردم.
220
شایدم هزارمین گزاره ای بود که پشت عبارت "دلم میخواد" نوشتم و پاکش کردم. ته همشون اینطوری بودم که نه؛ اینم نه. به هزار و یک دلیل مختلف نه. احساس میکنم دیگه دل ندارم که چیزی بخواد. انگار رویایی نمونده. از اون ساده ساده هاش بگیر تا اونایی که خود ادم باورش نمیشه. همشون برام بی رنگ ان. انگار که فهمیده باشم دنیا بر اساس اینکه من دلم چی میخواد، نیست. اصلا میدونی میترسم که بگم فلان چیزو دلم میخواد. احساس میکنم دنیا سر لج باهام افتاده. دقیقا همون چیزی که دلم نمیخاد برام پیش میاد و اونی که میخوام بدو بدو دور میشه.شبیه پیر شدن. زندگی بدون رویا. بدون دل. بدون رنگ.
220
روز های کوتاه، خیابونای پر از برگ، هات چاکلت، سختی بیرون اومدن از زیر پتو صبحا، بارون بارون بارون بارون.
220
حس قشنگیه. متفاوت ترین حسیه که دارم تجربه میکنم. یه حسی که فقط خودم توش تاثیر گذارم و بقیه ادما نمیتونن دست کاریش کنن. اینش وجه تمایزشه و برام خوش اینده.
حالا اینکه این حس عه به زمان و انرژی و جوونی که داری میذاره می ارزه یا نه سوال خیلی کلی عه. "ارزیدن" یه چیز خیلی نسبیه. تو نظر هرکی و شرایط هر کی فرق میکنه. اینده شخص به شخص نشون میده که می ارزید یا نه.
برایند دید من این روزا از اطرافیانم اینه که نه نمی ارزه. تو این دوره زمونه درصد خیلی کمی هستند که به جایگاهی برسند که متناسب تلاششون باشه. از لحاظ شغلی، مالی، اجتماعی و و و.
