سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
امشب خیلی سنگین و دلگیره برام و از یه طرف احساس سبکی میکنم. حس اینکه انگار رو زمین نیستم. انگار که این من نیستم که زندگی میکنه. امشب دلگیره چون ۱۸امین شب متوالیه که رو تخت خودم خوابیدم و این اخریشه.صرف نظر از اون یه شبی که پیش مامان بزرگ بودیم. فردا شب این موقع رو تخت خوابگاهمم. دیگه این سکوت و این پرایوسی و این راحتی رو تجربه نمیکنم. ۱۸ شب متوالی من و افکارم با هم تنها بودیم و مساله هارو بالا پایین میکردیم. نتیجه گیری میکردیم، فکر میکردیم که تموم شد، این فکر به انتها رسید و فردا که شد باز برگشتیم خونه اول. امشب برام سنگینه چون دائما به خودم میگم تو دانشجوی ترم ۱۱ی. سال ششم. همه چیز خیلی زود جدی شد. به خودم میگم که وقتِ بعضی چیزا برات تموم شده. قبلا تر ها که جوون تر بودم برای شروع های دوباره فقط ذوق داشتم. امشب ذوق داشتم و بیشتر از ذوق استرس. شاید به خاطر این استرس و سنگینی عدد ۱۱ عه که امشب برام دلگیره. به این فکر کردم که دانشجوهای تازه ورود و بقیه بچهای ترم پایینی بعد از یه تعطیلات بزرگ بهم میرسن. اونا فقط ذوق خالص اند. قرار حسابی شلوغ کنن و سر و کله هم بزنن و من براشون ترم بالایی حساب میشم.دلتنگ روز های گذشته، مضطرب از روز های اینده و خوشحال از فرصت جدیدی که به واسطه ی تغییر برام ایجاد شده.
220
یکی از استاد های زنانمون تو یکی از پست هاش خطاب به پسر کوچولو اش نوشته : "نمیدانم چه کاره خواهی شد، برایت ارزو و برنامه و نقشه ی طول و دراز ندارم جز اینکه عاشق باشی و ازاده."
220
اینقدر ادما خودشون نیستن و نقش بازی میکنن که اگه دو دقیقه یه نفر درست حسابی در مورد خودش صحبت کنه و از علایقش و ویژگی های شخصیتیش بگه، برام جذاب میشه.
220
اینقدری که این چند روز گل روی میزم بوده، روش گلبرگ های کوچولو کوچولوی خشک شده افتاده و بوی گل گرفته.
