en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
پرفکت بودن نمیخاد، شروع کردن میخواد.

بولت ژورنال تیر ماه‌ام صفحه ی انگیزشی داره، ماه نگر داره، صفحه ی اهداف داره، استادی ترکر داره، هبیت تراکر داره، هفته نگار داره، نوت روزانه داره. درجه یک درجه یک.

و این پیام هزارمین پیام چنل منه.

ارامش به اردوی تیم ملی برگشت. 🥸🏳️

✨

امشب خواب به چشمام نمیاد. شاید فکر کنین غمگینم یا عاشقم اما نه. در دور ترین نقطه ی این منزل سوسکی پیف پاف خورده و مست گم شده، عقلم میگه هیچ جوره ممکن نیست پاش به اینجا برسه اما قلبم تالاپ نالا‌پ میزنه و نمیذاره بخوابم

این متن و ویدیویی که بهش وصل شده بی نظیر بود.بارها خوندمش و بارها دیدمش.😭

لبخند های عمق دار در حال دویدن به دنبال ارزوها!
لبخند های عمق دار در حال دویدن به دنبال ارزوها!

دلم میخواد بازم تاکید کنم که کنسرت شجریان رو رفتم🌝

تازشم اون زمان که شجریان رو رفتم اصلا سنتی دوست نداشتم و همون کنسرت جرقه اشو زد، اما الان خیلی خیلی سنتی دوست دارم. 🥹

منی که کنسرت سی شجریان رو رفتم، بسیار بسیار به کنسرت قربانی بیشتر از حد معمول حسادت میکنم، چون میدونم اون فضا و اون اشعار و اون نور پردازی چقدر چقدر حس ناب و تکرار نشدنیه.

توی خرداد یاد گرفتم که نباید درجا زد. نباید توی یه نقطه موند خصوصا که اون نقطه اشتباه باشه. توی مسائل پیش اومده ی زندگی باید یکمی دور شد و بعد یکمی وایدتر نگاه کرد. اینکه فقط نوک دماغتو ببینی و همه چیو با اون بسنجی و فک کنی تا ابد همینه، مقتضای سن عه.میگذره و عوض میشه و باز هم امید تنها دار و ندارت میشه.باید همیشه یادت باشه که "چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند"

حالا پایان بهار و ابتدای تابستونه. هیچ ‌وقتِ هیچ وقت قرار نیست تحصیل و علم از زندگی من خارج بشه. الان بیشتر از قبل همه چی حساسه. دارم پزشک میشم. مهم ترین و قشنگ ترین و ارزشمند ترین بعد زندگی من که روز به روز حساس تر و مهم تر میشه. روز به روز به حجم انتظارات بقیه اضافه میشه اما این مهم نیست. من از خودم انتظار دارم و باید قبل از هر کس و چیزی خودمو به خودم اثبات کنم. اسفند امتحان پره انترنی داریم. یکمی بیش از هشت ماه دیگه. دنبال نمره و رتبه ی اون نیستم ولی میخوام به نیت اون هم که شده یه چیزی به دانشم اضافه کنم.

خرداد، محبوب دلها. نمیدونم چرا تهِ تهِ قلبم تمام روزهای خرداد فکر میکردم اردیبهشته.شاید چون شبیه بهشت بود. بهش که نگاه میکنم بیش از یه ماه بهم خوش گذشت. از دو سه روز اخر اردیبهشت تا ۳۱ خرداد پر از خاطره است برای من. از اون روزی که مصلا رو با سلی بالا پایین کردیم. بخش روان پزشکی قشنگم که چیزای زیادی بهم یاد داد. بالا پایین کردن ایرانشهر و خوردن کرم بروله. جمع های جدید. تجربه های جدید.مافیا با بچه سال پایینی هامون. اون سراشیبی شبانه که هوا مه الود بود و موسیقی بیکلام پخش میشد. دقیقا همون لحظه هایی که زمین رو زیر پاهام احساس نمیکردم، یا شب پر از ماجرا و عجیب زندگی من که مثلش پیش نخواهد امد، همه و همه خرداد پرحادثه و قشنگ منو تشکیل میده.

مربی ام زنگ زد گفت مریض شده باچگاه کنسل شد. والیبال ۲۴-۲۰ جلو بودیم و ۲۴-۲۶ باختیم. بخوام برگردم تهران ماشینم بنزین نداره. کارامم نکردم و وسایلم ولو عه. تا شب هم باید یه لنگه پا وایسم که با دایی ام برگردم منزل. خلاصه که اگه میخواین زخمی شین، نزدیک شین.🥰

شما یادتون نمیاد. جراحی که بودم، یه رزیدنت گرد داشتیم که اومد برامون نطق کنه و گفت اول از هر چیزی باید مطمئن بشین مریض زنده است:) حیدر جان هر کجا هستی تو زندگی پزشکی من تحول ایجاد کردی.

چراغارو خاموش کرد و این یعنی وقت خوابه. معتادم. ادمارو دوست ندارم. خودخواهیم. فقط ادمیم. انسان نیستیم. غمگین و دلگیرم. شاید درستش این بود که جل و پلاسمو جمع میکردم و میرفتم خونه شاید که اونجا توی تختم اروم بودم. الکی میگم. همینجایی که الان هستم به اندازه ی خیلی کافی ارومم. از خونه رونده شدن بد چیزیه. ازشون دورم. صداشونو ندارم. قرار نبود اینقدر سخت باشه. توی رویاهام جای اینکه یه ربع تو راه باشم و برسم خوابگاه خشک و خالی و پر از ظرف کثیفم که غذایی برا خوردن پیدا نمیشه، برمیگردم خونه. زود میرسم خونه. خونه اونجایی که دلت ارومه. احساس تعلق خاطر داری. واقعا احساسات ادمی زاد عجیب و غریب اند.میدونی بعد از یه دوره ای که پر از افسردگی و خشم بودم، تنهایی دیوار رو به رومو خراب کرد و جاش پنجره کار گذاشت. اون موقع دیگه یاد گرفتم پنجره رو باز کنم، چشمامو بندم و حس کنم. که این خوبه. اون شیرینه. اون هیجان انگیزه. اون تلخه. تونستم بفهمم کجای کار میلنگه که دلم یهو خالی میشه. دل ادمی زاد وصله میخواد. نه از این وصله های هیچ و پوچ و پر از مقایسه و سطحی و چرک امروزی ها. وصله میخواد یه جوری که عمق زندگی رو با انگشتات لمس کنی. قضیه همون تعلق خاطر است. دل ادمی زاد وصله میخواد اونم یجور وصله ای که وقتی زبونت بند اومد و نمیدونستی کجایی یه کلمه نجاتت بده و اون کلمه تو باشی و تو اون کلمه باشی.دلم وصله میخواد.یجور وصله ای که بتونم باهاش به دنیا زبون درازی کنم. بهش بفهمونم هرچقدرم که فانی عه قدرت من میچربه چون الکی الکی نشد که ما ادمی زاد شدیم.

زبان واقعا قاصره که چقدر ادمی زاد وحشی عه. همینجوری بعد فیلم سرچ کردم و دیدم شیش میلیون ادم رو هیتلر به خاطر نژاد و مذهب تو هولوکاست کشته.

the zookeeper's wife
+5
the zookeeper's wife

روز هام خوش مزه اند. ساده و خوشمزه ان. بدون پیچیدگی اند. دنیای درس و تحصیل از بیخ و بن رها کردم. فقط اون تیکه زندگی اذیت ام میکنه. انگیزه درست درمون ندارم و خب به تبعش درجا میزنم.