en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
خر چه داند قیمت نقل و نبات

یه دختره یه ربع پیش داد و بیدار تو راه رو خوابگاه دنبال کیک یا تیتاپ میگشت. اخرش شنیدم که به یکی دیگه میگفت تولد داریم. الانم نزدیک ۱۰نفر ادم تو حیاط جشن گرفتن.اگه این کیکه برا اینا بوده که فکر کنم نفری یه لیس کیک بهشون برسه.:)))))))))

وقتی میخوام با خواهرام صحبت کنم میرم تو گروه خطاب به دو تا "مامان" مینویسم "بچها کی هست حرف بزنیم؟" :))))))) خاله بودن این شکلیه.

ویفر ام اینقدر خوشمزه بود که غصه رو گذاشتم کنار. دارم تنها تنها ویفر میخورم.

اصلا ولش کن. ویفر ام رو با غصه ام با هم میخورم خوش مزه تر شه.

اه چه نمودار سینوسی بدی.

زور ادمی زاد به هیچی نمیرسه. همین که میرم صفحه ی بعدی جزوه ام شکر.

هاله ی نوری که این موقع روز از گوشه پنجره به میزم میرسه

برای اینکه یادتون نره صبح تا ظهر روپوش سفید میپوشم.
برای اینکه یادتون نره صبح تا ظهر روپوش سفید میپوشم.

Repost from ufo
دیدی داریم ادامه میدیم؟ عجیبیم. قوی‌ایم. می‌تونیم. امیدواریم. عاقلیم.

امروز روز خوبیه. برای منی که عاشق نور و روزم این روز هایی که دایما کوتاه و کوتاه تر میشن بغایت دلگیره برام. همش تو ذهنم کارایی که میخوام بکنم رو ریوو میکنم و براشون برنامه ریزی میکنم. دارم به روتین برمیگردم و چه برگشتن سختی.

دستاورد؟ من هموگلوبینوپاتی ها رو یاد گرفتم:)
دستاورد؟ من هموگلوبینوپاتی ها رو یاد گرفتم:)

دچار مرض دارم هیچ کاری با زندگیم نمیکنم شدم. نشستم دستاورد های یه سال اخیر زندگیمو نوشتم. به این نتیجه رسیدم جایی که میخواستم باشم با اینجایی که هستم فاصله داره، ولی اینطوریم نیست که درجا زده باشم.

[تو زندگی همیشه یه قسمت هایی هست که روشون تسلطی نداریم، اگه تمرکزمون رو بذاریم رو اونا، از اون قسمت هایی که دست ما عه و میتونیم تغییرشون بدیم غاقل میشیم.]

میشه مردن قبل مرگم.

برای من دلتنگی میشه یه طناب که میافته دور گردنم و نفسمو تنگ میکنه. میشه کلافگی پای درس مورد علاقه ام. میشه بی حوصلگی مفرط. میشه ناامیدی از بقیه ادما. میشه اشک گوشه ی چشمم بعد قفل کردن صفحه ی گوشیم.

دلت تنگ نمیشه؟

مثل این میمونه که من تلاش کردم و یه بنایی ساختم و فکر میکردم مستحکم عه و حالا بهش طوفان زده و خراب شده و نیاز به مرمت داره. نمیخام روی خرابه بقیه ی بنامو بسازم. باید یکم برگردم عقب. مهم نیست که طوفان از کدوم جهت اومده و چرا اومده و اصن چندتا طوفان اومده. مهم نیست که این طوفان تقصیر کیه. میخوام مرمتش کنم. مرمت اش به نفع منه و بر عهده ی منه. با دستای خودم مرمت اش میکنم.

توی نوت برنامه ریزیم نوشتم "لطفا تلاش برای ارام کردن وجود ناارام ات در اولویت قرار بگیره."

چشمانش غمگین بود اما لبخندش خیلی عمیق بود.