سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
با یه لبخند سراسری نگاه میکنم.
نتیجه این شد." تلاشت رو بکن، تلاشمون رو بکنیم
بلکه قدری سبز شدیم🍃"
220
* حاوی مقادیر زیادی غر. انرژیتونو میگیره نخونین *
هیچ کس بیدار نیست. اینو سکوت کوچمون و وایسادن عدد سین نوشته ی قبلیم رو عدد یک بهم میگه.دیشب خیلی زود خوابم برد و برا همین زود بیدار شدم. قسمت شد باز هم با خودم تنها باشم. دلم خواست از سری قسمت های شما که غریبه نیستید بنویسم. احساس کمبود میکنم. از هر حیطه ای که فکرشو کنین احساس کمبود میکنم و باز تلاش میکنم تظاهر کنم که خوبم و بی نقص ام و همه چی بر طبق مراده که نیست. هیچی نیست. وجودمو بخوام توصیف کنم شده سراسر کمبود و استرس. فکرش عذابم میده. هیچ کدوم جایی که من میخواستم نیست. درس ام از نقطه ی مد نظرم دوره .ورزش که میکنم احساس ضعف میکنم و نمیتونم از پیشرفتم لذت ببرم. کارای مورد علاقمو گذاشتم جلوم و هیچ کدومشون رو انجام نمیدم و از بابت انجام ندادنشون از دست خودم ناراحت میشم و بیشتر کاری انجام نمیدم و اوضاع بدتر و بدتر میشه. میخواستم مقاله بنویسم. موضوع گرفتم. ادم مرتبط پیدا کردم. تلاش کردم که یادش بگیرم. نشد. نشد که نداریم. در واقع نکردم. دلم میخواست پیش خانواده ام میبودم. کیفیت زندگیم وقتی پیششون هستم واضحا پایین میاد. دغدغه هاشون متفاوته. با چیز های سخت تر و بزرگتری میجنگند. ازین که پیششون نیستم احساس عذاب وجدان میکنم. وقتی میبینم که دغدغه های من چقدر در مقابل اونها هیچ و پوچه احساس بدی پیدا میکنم. به عنوان یه جوون چیزای زیادی هست که دلم میخواد داشته باشم و تجربه کنم. ولی از لحاظ مالی احساس کمبود میکنم. از لباس و زیبایی و گوشی و سفر و تفریح و همه و همه. دلم میخواد این فکرها رو فریاد بزنم و بفهمم تنها نیستم. تنها کسی نیستم که تمام امیدم به اینده شده مهاجرت که اونم دورتر و دورتر میشه و میترسم از روزی که همینم نداشته باشم. توی قسمت جادوی راه از رادیو راه توصیف حال من میشه قسمت "یتیم شدن" راه. من یتیم شدم. دنیا برام یه کثافت به تمام معنا شده.زندگی باهلم یه طوری تا کرد که همون شد که نبودم. درس خیلی بزرگی رو دارم یاد میگیرم. دخترک قضاوت کننده ی کوچولویی بودم که متوجه نبودم تحت فشار بودن یعنی چی. نمیفهمیدم چه چیز کثافتیه. دلم میخواد حالمو فریاد بزنم که فقط بهم بگی منم همینطور. که فقط بهم بگی منم درک نمیکنم و درک نمیشم. بهم بگی تو تنهایی خودم تنها نیستم. صدای اذان میاد. شرشر اشک میریزم. ترس تمام وجودمو میگیره. بابت اینکه از چه دغدغه های پوچی نوشتم در حالیکه جام گرمه و چند متر اونطرف تر به خاطر جنگ بچهایی خواب به چشمشون نیومده عذاب وجدان میگیرم. فک میکنم میدونم از کجا میاد. تمام این حرفا. چشمام میبینه و مغزم مقایسه میکنه و وجودم میشه حسادت. حسادت مخربه. ادمی زاد رو کدر میکنه. به ادم احساس کمبود میده. عجله. دایما با خودم عدد میشمرم. کی میشه فلان کارو کنم و اِن سال دیگه. این کار عین حماقته. میدونم که احمقم. از این جهت که حتی نمیدونم فردا زندم یا نه و بعد همچنین فکرهایی میکنم احمقم. اینده رو هیچ کی ندیده و من تو اینده زندگی میکنم. جایی که وجودش در پاره ای از ابهاماته. کاش تموم شه این جنگ ها.حداقل اونجاهاییش که در توان منه تموم شه. قبل اینکه خودم تموم شم، تموم شه.
220
ما طوری خلق شده ایم که بتوانیم خود را درمان کنیم و به کمال خویش برگردیم. گاهی به اندکی کمک احتیاج داریم.
گذشته هنگامی زندگی مارا نابود میکند که بدون التیام رها شده باشد. در این وضعیت، گذشته موهبت های منحصر به فرد، خلاقیت و استعدادمان را دفن میکند و تا زمانی که اصلاح نشوند، درون ما راکد میمانند.
نیمه ی تاریک وجود | دبی فورد
220
یه دوشنبه روزیه. یه باد خنکی میاد و یه کوچولو ام ابر تو اسمونه. در حدی که افتاب اذیت نمیکنه.
یه دختریه بیمارستانش تموم شده و برگشته به کلبه ی امن اش. گوشه اتاق ۲۰۸ خوابگاه. پنجره رو باز کرده ظرف شیرینی شو گذاشته جلوش و با فکرش تنها شده.
از روزهایی که نمیفهمم کجام و دورم چه خبره و داره چه اتفاقاتی میافته متنفرم. دقیقا همون روزایی که با خودم تنها نمیشیم و نمینویسیم. ارامش نداره برام.
امروز که از سری روز های اخر بخش گوش و حلق و بینی رو داشتیم، کنفرانس ماه ام رو دادم. این بخش ام داره تموم میشه. برام دلگیره. هر ماه دلگیر تر از قبلی. واقعا واقعا دلم میخواست برای یه ماهم که شده از زندگی مرخصی بگیرم. به درس فکر نکنم. به خانواده فکر نکنم. به دوست فکر نکنم. به اینده فکر نکنم.
افکارم به هزار محتوای مختلف چنگ میزنه. وقت پایان نامه است. اصن کی شروع شد که حالا به من میگی پایان نامه. وقت تصمیم های بزرگه. وقت جدا کردن مسیر اصلی از مسیر های فرعیه. بهش میگم میترسم. بهم میگه شجاعتشو داشته باش. میگه چیزایی که انتخاب میکنی تو سرنوشت تو رسیدنی هستند. بهش میگم برام دور و مبهم عه. ترسناکه. میگه قدم بعدیتو ببین. واضحه. مشخصه. محکم برش دار. بهم میگه پشت سرتو نگاه نکن.
میخندم و بهش میگم فکر میکردم کنکور سخت ترین انتخاب زندگیه. اما الان دلم میخواست اوضاع مثل کنکور بود. یه بچه ی کوچولوی خامی بودم که پامو کرده بودم تو یه کفش که فقط این هدف و بقیه هیچ. تازه اون هدفم انتخاب من نبود. انتخاب جامعه و مدرسه و خانواده و هیجان بود. دلم میخواست دقیقا مثل کنکورم میشد اوضاع. مسیرو بهم میدادن و میگفتن باید تو این بدویی. چیه این هزار تو ی الانم. چیه این تنهایی الانم. کجاست این جامعه. بیاد برای من تصمیم بگیره.
خدارو عاجزانه و عاشقانه شکر میکنم. برای خودمم عجیبه ولی این حس تشکر و قدردانی تازه توم ایجاد شده. قبلا یه سری چیزا رو نمیفهمیدم و از کنارشون سر سری رد میشدم. خدارو شکر میکنم واسه اینکه به ادمی زاد قدرت داده. به خاطر اینکه اوضاع از اینی که هست میتونست بدترم باشه. به خاطر اینکه هنوز مغزم پذیرای فکرای بزرگ و در جست و جوی عشقه. امروز روز خوبیه. هوا واقعا قشنگه. هنوز صدای باد لابه لای درخت وسط حیاط خوابگاه پر از ارامشه. شیرینی من تموم شد. دلتون نخواد واقعا خوشمزه بود. خداروشکر.
220
هر چقدر رو صدای مجتبی شکوری و حرفاش وایمیسم، همونقدر حرفای سپهر خدابنده رو سریع رد میکنم که نشنوم.
220
بیدار شدم. داشتم با هوا و زمین و زیبایی هاش وقت میگذروندم. صدای سجاد افشاریان و یه موسیقی یکم سنتی تو پس زمینه اش و اسمون ابری و بساط صبونه.
وقت بدی فهمیدم اب قطعه. وقت خیلی بد. صبحم بخیر شد:))))))
صبح جمعه شما بخیر.
220
به دوستم پیام دادم میگم ببخشید حالتو نمیپرسم خیلی وقته. تلخم و نمیخام تلخت کنم. اونوقت اومدم اینجا مسخره بازی در میارم. خب عزیز من دو دقیقه تحمل کن. اونم اینجاست. اینارو میبینه. تلخ باش.
