en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
نگاهش کنین. ادم هایی که میتونن خودشونو خلاصه و مختصر در غالب علاقه هاشون، استعداد هاشون و هدف هاشون توضیح بدن>>>>~

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ 😅خب یه بیوگرافی از خودم بگم ورزش رزمی روح و جان من است دستی بر نویسندگی دارم دستانم هنر خلق میکنن قلبم در حال تلاش برای رسیدن به رشته موردعلاقش هست 🌱

+ حس رهایی هم خیلی قشنگه ولی سمی...

یکیم اینجاست. پیش من. دغدغه ی مشترک. گاهی واقعا احساس میکنم یه فکر دیگه به ذهنم وارد شه میترکه. بعدم اون پسره میاد با لهجه اش میگه ترکیییییییید:)))))))

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سمیرا از این هفته میخوام استارت پروپوزالم رو بزنم🥺 نصیحتی برام نداری؟

نمیدونم شاید قبلا تعریف کرده باشم ولی بدترین گریه عمرم که تو ذهنم مونده رو سوم دبیرستان کردم.یه روز خیلی معمولی بعد از تلاش خیلی زیاد تو یه امتحان خوب نشده بودم و نمره ی فیزیک یا زیستی چیزی رو دستم گرفته بودم و فکر میکردم این پایان دنیاست.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ آزمون امروزمو گند زدم روحیم از یه طرف داغونه از یه طرف باید تحلیلش کنم و فردا هم مدرسه دارم و باید بشینم ادبیات و زیست بخونم نمیدونم به کدوم برسم.... خیلی حالم بده

دنیای با مزه ایه. یه نفر برام از کنکور نوشته. اصن یادم نبود که یه زمانی دغدغه ام کنکور بود و به این فکر میکردم که عجب کثافتی گریبان گیرم شده:))))))

به رسم جمعه ها میخونمتون. یه چیز حال خوب کن بگین. از هفته ی جدید و برنامه هاتون بگین. غر هم که همیشه براهه😍

سرمو بالا میگیریم، چشمامو میبندم، نفسای عمیق میکشم و دستامو باز میکنم. قطره های بارون دونه دونه انگشتامو خیس میکنن، بوی خاکِ تر تا اعماق وجودم نفوذ میکنه و گوش هام پر از صدای طبیعت میشه. این زیباترین افریده ی خداست. مایه ی حیات.

و روزی بدون غم سبز میشوی.

نمیدونم امروز چه خبره ولی بعد از چند روز متوسط، امروز احساس شادی میکنم. روز شادی داشته باشین😍

وقتایی که سرحالی نیای مزاحمم بشی. جالبه. دنیای مجازی جای جالبیه. از طریق صفحه ی گوشی دلمو به جان هایی گره زدم که بهم احساس "ب
وقتایی که سرحالی نیای مزاحمم بشی. جالبه. دنیای مجازی جای جالبیه. از طریق صفحه ی گوشی دلمو به جان هایی گره زدم که بهم احساس "بودن" میدند. کافی بودن. کلافه و رنجور و ترسیده صرفا برای رسوندن عدد نوتیفیکیشن اینستاگرامم به صفر، پیام یه نفرو باز کردم و خیلی رندوم برام نوشته با من حرف بزن. چجوری فهمیده که باید باهاش حرف بزنم؟ پیام دلگرم کننده ای بود.یه لحظه صبر کردم. دلم میخواست صحبت کنم اما از بین صحبت کردن و نکردن، سکوت رو انتخاب کردم. قرار به حال خوبم بود که خوب شدم. کافی بود. این روزها انتخاب بهتر سکوت کردنه. راست میگفت.گاهی هم زیاد که حرف بزنی کلافه ی توی ذهنت بیشتر تو هم گره میخوره. همش که نباید دشواری احساسات و تجربه هاتو بذاری رو دوش بقیه که. یکمی هم خودت بار کشی کن.

تنها گُلی که به سرم زده باشم اینه که این حسی که من تجربه کردم رو، کس دیگه ای به واسطه ی من تجربه نکنه.

*امروز فراموش کردم که غمگینم.

اصلا امکانش نیست که فقط خوشحال باشی. زندگی اینقدر ها هم اسون نیست. اما اگه به حرکت کردن ادامه بدی میتونی فراموش کنی که غمگینی.

از همه ی زمان های دیگه ی زندگیم بیشتر فکر میکنم و از همیشه بیشتر ساکتم.

*تعلق داشتن

Repost from Anna Vermillion
لذت شروع یک کتاب جدید، لذت تموم کردن یه کتاب، لذت برنامه ریزی برای هفته، لذت بوی گل تازه توی اتاق، لذت سفر رفتن و پیش بینی سفرهای بعدی، لذت نامه نوشتن برای دوستا، لذت دیدن ابرهای قشنگ شهرم، لذت پیام گرفتن توی بات چنل، لذت تجربه و کنترل احساسات و رفتار، لذت حس کردن عضلات قوی، لذت قوی ماندن و ادامه دادن. #Ana_passion