سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
بازم نشستی روبروم مات تماشای توام
توی چشات خیره میشه درگیر چشمای توام
عشقت نشسته تو دلم توی تمام باورم
حالا که حست میکنم هر ثانیه عاشق ترم
امشب که تو پیش منی تو خواب رویایی من
غرق تماشای توام عشق تماشایی من
آرامش نگاه تو دلتنگیامو میکشه
خونه پر از عطر تو دلم فقط به این خوشه
220
صبح که میرفتم صدای خواننده ی مورد علاقم پلی شده بود. بلند بلند باهاش هم خوانی میکردم و به این فکر میکردم که امشب واسه روز ششم، "از مورنینگی مینویسم که دفعه بعدی که توش شرکت میکنم دیگه مجبور نیستم سه ردیف عقب بشینم، بلکه مجبورم ردیف های جلو بشینم و اتفاقا این من باشم که باید بالا برم و شرح حال مریض رو بخونم. از مورنینگی مینویسم که دفعه ی بعدی حضورم، در نقش اینترن تو جلسه شرکت میکنم."
امروز برای مبحث هایپو ناترمی داوطلب شده بودم تا کنفرانس بدم.کنفرانس دادن رو دوست دارم و باعث میشه چیزایی رو که میگم رو تا زمان خیلی طولانی تری یادم بمونه. شاید فکر کنید که این کنفرانس ها نمره ی اضافی داره یا تشویقی میکنند یا چیز دیگه ای، اما نه. تو این کنفرانس ها من تمرین سخنرانی میکنم. تمرین میکنم که با اعتماد به نفس بیشتری صحبت کنم. تمرین میکنم تا صدام، موقع صحبت کردن نلرزه.
اماده ی ترک بخش مورد علاقم میشم. گوشه ذهنم به تکاپوی داخلی فکر میکنم؛ به اینکه ایا ممکنه یک روزی از خیلی چیز ها گذر کنم و مسیر ادامه زندگیم اینجا گره بخوره؟
استاد بعدیمون میاد. ازمون ارائه شرح حال هامون رو میخواد و به قول معروفی از همون ثانیه اول شروع میکنه با کلماتش بچها رو شستن. تقریبا برای هر کسی چیزی برای گفتن داره. واژه هایی که خیلی بیشتر از واژه هستند. واژه هایی که احتمالا به قصد ایجاد انگیزه گفته میشوند اما جز نابودی انگیزه ما چیزی نداره. واژه هایی که باعث میشه با خوشحالی بیشتری اینجا رو ترک کنم و حتی شاید گوشه ذهنم یه "خدارو شکر که تموم شد" هم بگم.
جمله ی "عجب استاجر بی علاقه ای" هم نصیب من شد. استاد گرامی که هیچ وقت این متن رو نخواهی خوند اما من هر چی که بودم، استاجر بی علاقه نبودم. حداقل تا چند ثانیه قبل نبودم. این جمله ی شما به نام شما تو ذهنم تا ابد ثبت خواهد شد که فراموش نکنم، اینجا مثل همه ی سیستم های دیگه، "تلاش" به چشم هیچ کسی نمیاد.
نوشته شده در ۸ شهریور ۱۴۰۰
220
به طرز جالبی به صورت مستقیم و غیر مستقیم کتاب ها و پادکست هایی که این روز ها مطالعه میکنم حول محور عشق چرخیده. واقعیتی که هنوز تعریف واحد و چارچوبی براش تعیین نشده.احتمالا بهترین تعریف اینه که "مجموعه" ای از احساسات به عنوان عشق معرفی میشه که نهایتا به صورت یک شوق، نمود بیرونی پیدا میکنه.
کتابی که الان مشغول خوندن اون هستم به ما یاد اوردی میکنه همگی در لحظه ی "حال" ارزشمندیم و برای این ارزشمندی نیازی نداریم تا یه دستاورد خاص یا تو یه مضعیت خاص قرار بگیریم و به تبع همین ارزشمندی سزاوار عشق و تعلق هستیم.
در کتاب موهبت کامل نبودن نویسنده میگوید زمانی میتونیم عشق رو در خودمون پرورش بدیم که نقاط مثبت و منفی وجودمون رو بشناسیم. احساس تعلق لازمه ی عشق است و این تعلق به معنای میل ذاتی انسان برای بودن در یک ماهیت بزرگتر است و تعلق حقیقی زمانی اتفاق می افتد که ما خود ناقص و واقعی مان رو به دیگران عرضه کنیم.
نوشته شده در ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
220
دنیای نوشته ها واقعا جای عجیبی عه. نوشته های خودمو میخونم و هر چی دور تر میشم عجیب تر میشه. اونقدر عجیب که شاید اگه تو نوت گوشی خودم نبود نمیفهمیدم این نوشته های منه!
خلاصه که ادم تغییر میکنه. اونقدر زیاد که شاید ادم قبلی شناخته نشه. اونقدر زیاد که شاید از چشمش بیافتی و اون وقت باورت نشه!
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۴۰۰
220
همه ی دوستام دارن درس میخونن ولی من دارم با خودم میخندم. با تشخیص سایکوتیک ایندیوز بستریم کنن، حق دارن.
220
یک ساعته دارم به صدای خرناس یکی از اساتیدِ حاضر تو سالن مورنینگ فکر میکنم و از خنده ریسه میرم. مرد بگیر بخواب ولی اخه خرناس؟ 🌝
220
نوشته دارم و ریزه ریزه اونور اینور سیوشون میکنم. این روزها کل واژه ها در مورد منه. در مورد تغییرات منه. یادگرفته های منه. تحلیل های منه. احساس پیشرفت میکنم و این بهم ارامش میده. به خودم میگم هر اتفاقی واسه هر ادمی ، یه زمان به خصوصی داره. دلم نمیخاد با مقایسه خودم و هم سن و سالام، خودمو قضاوت کنم و بابت اون خودمو سرزنش کنم. دلم میخواد عاقلانه با اون چیزی که چشمام میبینه برخورد کنم. دلم میخواد واقعیت این قضیه که شرایط ادما با هم متفاوته و این شرایطِ متفاوت، اون قدر تاثیر گذاره که این فکری که تو سر من عه، من باب این که من از لحاظ یه سری رشد ها از هم سن و سالام عقبم رو با اعماق وجودم لمس کنم و متوجه بشم که از بیخ و بن غلطه. به ادم توی اینه لبخند میزنم. دوستش دارم و برای بهتر شدنش تلاش میکنم.
