234
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+930 days
Posts Archive
234
▪️ روز بدون دخانیات
معمولا سیگارِ دهم-یازدهم است که به فکر ضررهای سیگار میفتم. خودم را تصور میکنم که در اتاق پزشک نشستهام. بخاطر یک سرماخوردگی جزئی مراجعه کردهام ولی پزشک میگوید «متاسفانه سرطان پیشرفته ریه دارید» ناگهان در این وضعیت بجای اینکه قوه استنتاجم از تصویری که مغزم از خطرات آینده برایم ساخته نتیجه بگیرد که بهتر است کمتر سیگار بکشم، به واحد تولید محتوای ذهنم تشر میزند که «چرا کسشر میبافی؟ مگه خارجه که طرف بره پیش پزشک عمومی و یارو انقدر وقت بذاره و معاینه کنه و شرح حال بگیره و عکس بندازه و تشخیص بده که فلان؟! اینجا حتی ده ثانیه هم به تو نگاه نمیکنن. یه سناریو بساز که بگنجه». مغزم که اعتماد بنفسش را از دست داده حالا سعی میکند یک سناریو سریعتر و شدیدتر و دراماتیکتر بسازد. من را نشان میدهد که ناگهان سکته میکنم و میمیرم. آن صدای حقگو در ذهنم مجدد به سخن میآید و میگوید «ریدی که! کی از مرگ ساده و یهویی بدش میاد؟» اینجا من کمی نگران میشوم و با خودم میگویم شوهرم بعد از من چه میکند؟ نکند برگردد به دوران تخم مرغ آبپز خوردن؟ نکند کسی نباشد که هر وعده حداقل چهار پنج انتخاب پیش رویش بگذارد که هرکدام را میل داشت بخورد. نکند کسی نباشد که بخنداندش. قوه استنتاجم بجای اینکه نتیجه بگیرد که سیگار را کم کند، نتیجه میگیرد که خب الآن که وقت دارم بگردم یک زن مناسب پیدا کنم و دور خودم نگه دارم که وقتی مُردم، شوهرم همین که پیش رویش است را بگیرد. باز مغزم هنگ میکند. باز تصویری از خودم نشان میدهد که پوست استخوان افتادهام رو تخت بیمارستان. سرطان متاستاز کرده. کنترل عن و گه خودم را ندارم. خون بالا میآورم. کچل و زشت و چروک شدهام و بوی استفراغ میدهم. مغزم دیگر کاری ندارد کدامش با فکتهای علمی جور درمیآید، فقط میخواهد یکجوری من را بترساند. دوباره آن صدا میگوید «اگر مرگ را ذرهذره هم بهش بدهی باز ورش میدارد تبدیل به پست دنبالهدار تلگرام میکند. اصلا چه چیز بهتر از یک بگایی دراماتیک برای خلق اثر ادبی؟! کلا هرکه در یک بگایی کشدار میافتد قلمش بهتر میشود.» مغزم خسته میشود و عینکش را از صورتش برمیدارد و خودکارش را پرت میکند و میگوید «کص گیر آوردید مارو؟»
جدال توی مغزم صرفا مضطربم میکند و نخ سیزدهم را روشن میکنم...
امروز روز جهانی بدون دخانیات است. روز بدون دخانیات برای من احتمالا روزیست که توی گور باشم. آن هم خیلی بستگی دارد به اینکه نکیر و منکر سیگاری هستند یا نه، وگرنه چهچیز بهتر از سیگارِ الهیِ مفت!
.
234
▪️مشکوکم به اونی که مصرف نداره.
مدام از من میپرسند «چرا سیگاری هستی؟ مگر چِک داری؟» از عدم آگاهیشان نسبت به رابطه من و سیگار و و قدرت حیرتانگیزشان در ربط دادن چیزهای کسشر به همدیگر و ضریب هوشی در حد کَلَمشان که بگذریم، بنظر من سوال درستتر این است که بپرسند: چرا تریاک نمیکشی؟ یا گل؟ یا اصلا تیغ روی رگ؟
یک شرایط کلی در کشور وجود دارد که همه را تحت تاثیر قرار میدهد و برای من این سوال را ایجاد میکند که شما چطور سیگار نمیکشید؟ پشتتان به چه خدایی گرم است؟ چه دمنوشی مصرف میکنید؟ در چه هوایی زیست میکنید؟ به قول سورنا: «مشکوکم به اونی که مصرف نداره». اما بجز آن شرایط کلی کشور، یک شرایط دیگر هم وجود دارد که مختص من است. یک کیرخر مزمن و کشدار که خودم خودم را در آن انداختهام و هر سالی که میگذرد فقط یک قدم میتوانم ازش بیرون بیایم. این محاصره هم اینطور نبوده که من در یک جبهه حق در حال مبارزه باشم و از بدشانسی خودم را در محاصره ببینیم. بلکه این محاصره از قبل وجود داشته و من از آن بیخبر بودم و افراد مسبب آن محاصره که خودشان با خوشی خود را در آن گیر انداختهاند، من را به بهانه مهمانی دعوت کردند و من هم عین یابو سرم را پایین انداختم و رفتم داخل و در پشت سرم بسته شد. ارّهای در کونم فرو رفت که نه میتوانستم بیشتر داخل ببرمش نه میتوانستم درش بیاورم و نه حتی میتوانستم از درد دندانههای ارّه در کونم عر بزنم. با کونی پاره و لبی خندان محکوم به ادامه فعالیت در این محاصره بودم. حالا میشود طی یک اقدام انتحاری یا حتی با یک اقدام هوشمندانه از این محاصره خارج شوم چون این محاصره اصلا شبیه فیلمها نیست. اگر بیرون بیایم نمیمیرم. اصلا کسی آن بیرون نیست. درواقع تعدادی کسخل در یک دنیای بد، برای خودشان یک دنیای کوچک بدتر ساختند و دورش دیوار کشیدند و من را با منت لای خوشان راه دادهاند. مساله من این است که بر خلاف شوهرم، من مجهز به هیچ نوع عقلانیتی نیستم. یعنی کلا فکر نمیکنم. دو حالت بیشتر ندارم یا مثل یابو میپرم وسط یک چیز یا مثل کرگدن از آن بیرون میزنم. ظرافت و آرامشی ندارم. اینجا برایم این معضل مطرح است که اگر بیش از این تحمل نکنم کونی هستم؟ اگر تحمل کنم برده جنسی هستم؟ اگر برسم به مرحله کرگدنی چه؟
تا قبل از رسیدن به مرحله کرگدنی پیش خودم میگویم نه هنوز اوضاع آنقدر خیط نیست و بهتر است کونیبازی درنیاورم و تحمل کنم اما نکته آنجاست که من بیست دقیقه بعد از رسیدن به مرحله کرگدنی میفهمم که اوضاع خراب است. مثل آن روز در مترو که در اوج آرامش بودم و یک ثانیه بعد یک نفر را تا سر حد مرگ و پرت کردن روی ریل بردم و بیست دقیقه بعد از آن تازه فهمیدم چه کردم. آنجا بود که فهمیدم سوار شدن مترو برای من به اندازه دیه یک نفر میتواند پر هزینه باشد پس بهتر است دیگر سوار نشوم. میترسم اینجا هم همین شکل پیش برود. میترسم وقتی بالای جنازه آن یارو ایستادهام یکهو یادم بیاید که عه من ده ماه پیش باید این داستان را جمع میکردم. نمیدانم چقدر دیگر میتوانم ادامه دهم. اینها را گفتم که بگویم گُهِ سیگار کشیدن من را نخورید و خدا را شکر کنید به جای آتش زدن شماها، ریههایم را آتش میزنم.
.
234
▪️مگس
طفلی فکر میکرد تیغش، تیزیِ لازم برای بریدن قلب کسی را دارد. او که بارها کلمات و رفتارش موجب واکنش تند دیگران شده بود با خودش تصور کرد که لابد این وزنِ کلماتش است که روی دیگران اثر میگذارد. بیچاره هیچوقت نتوانست خودش را از بیرون تماشا کند که ببیند نهایتا مگسیست که مصرانه دور سر کسی میچرخد و خودش را به در و دیوار میزند که توجه بگیرد. آدمیزاد تا مدتی اصلا متوجه حضور مگس نمیشود، بعد هم که متوجه میشود آن را نادیده میگیرد تا زمانی که عصبیاش کند. زمانی که عصبی میشود حتی در راستای کُشتنِ مگس هم اقدامی نمیکند زیرا ارزش انرژی گذاشتن ندارد. خیلی همت کند بلند میشود پنجرهای باز میکند که مگس به هوای بوی عن پرواز کنند و برود. تفاوت مگس با آنها که کلماتِ تیز و زبانِ افعیگونه دارند در این است که #مگس «کله» را عصبی میکند و #افعی «قلب» را خراش میاندازد. مشکل اینجاست که مگس، به مگس بودن خودش آگاه نیست. وقتی کله کسی را عصبی کرد و از پنجره بیرون رفت، پیش رفقایش مینشیند و میگوید «حاااجی رفتم یهجا یه حرکت زدمممم، طرف بللللند شد برام درو بااااز کرد» و رفقای مگسش هم میگویند «نااااموسا؟ بابا تو عجب کلهخررررری هستی. داستان نشه برات!» و مگس مذکور شاتِ شاش را بالا میبرد و سر میکشد و میگوید «حاجیتو دست کم گرفتیا» و دسته جمعی شاش میبرند بالا و میگویند «سلامتی زندگی پرهیجان».
هرجا حس کردید که حرف خفنی زدید و جواب کسی را سسماستطور دادید و پیش رفقایتان تعریف کردید که «یهچی به طرف گفتم دیگه تا آخر عمرش یادش نمیره» از خودتان بپرسید که مگسید یا افعی؟ و این را در نظر بگیرید که در دنیا افرادی هستند که از توانایی خطرناک و زبان کُشنده خود چنان مطلعاند که آن را بُریدهاند و رام کردهاند چون میدانند اگر ازش استفاده کنند دیگر مخاطبشان، فردا را نخواهد دید. اگر چیزی به کسی پراندید و پیش خودتان فکر کردید که حرف سنگینی زدید و باز هم با آن فرد مخاطب مواجه شدید بدانید چیز خاصی هم به آن صورت نگفتید و احتمالا آن فرد سکوت کرده و بلند شده پنجره را باز کرده که بروید. بدانید که مگسید. و اینکه مدام جلوی آینه به خودتان بگویید «نه، من مگس نیستم، من افعیام» از شما افعی نمیسازد. تهِ تهش مگسی هستید که روی آینه نشسته و دستهای عنیاش را مدام روی هم میمالد.
.
234
اگر سه سال دیگر در این مسیر بمانی از یادآوری کسی که امروز بودی عنت میگیرد یا حتی بدتر، برای اینکه ضایع نشوی، بر آنچه قبلا فریاد میزدی پافشاری میکنی چون تخمِ تغییرِ موضع را نداری.
و این توصیه را از من بپذیر؛ قطعا روزی میرسد که خالق، تو را مأیوس خواهد کرد. اما اثر تا ابد برایت باقی خواهد ماند. پس فعلا چخه.
.
234
▪️ گوز-گوز کردن، کار آماتورهاست.
تجربه به من نشان داده که گوز-گوز کردن، کار آماتورهاست. به هر طرف نگاه کردم و به هر حوزهای با دقت، نظر انداختم به همین نتیجه رسیدم. در دوران کارشناسی، همکلاسیهای چسترمم پیج و کانال راه میانداختند و در بیو مینوشتند وکیل! و به کونِ این استاد میچسبیدند و از خایه آن استاد آویزان میشدند. بعدتر این چسترمهای جوگیر تبدیل به فارغالتحصیلانی شدند که به واسطه مدرکِ کیلوییشان میتوانستند بلندتر بگوزند و به این دسته، آن عده که ابتدا ساکت بودند اما دریافت مهر فارغالتحصیلی بهشان اعتماد به نفس گوزیدن داد هم اضافه شدند. دیگر نمیشد جلوی اینها آرای حقوقی یا افاضات اساتید را نقد کرد. چون معتقد بودند راجع به فلان استاد نباید گه خورد چون گندهی این جامعه است. در حوزههای دیگر هم این پدیده به چشمم میآمد. مثلا اینها که تازه شروع به کتاب خواندن میکردند و اولش صاف میرفتند سراغ آنها که اسمشان معروفتر است و مطمئنا نمیفهمیدند که چرا معروف است ولی چون معروف است پس یعنی خیلی خفن است. او که فکر میکند اگر کسی نامش در تاریخ ماندگار شده یعنی کارش خیلی درست است و آن که نامی ازش نیست حتما چیز خاصی نبوده، تاریخ نخوانده. بنظرم کلا هیچ چیز نخوانده و فقط غرغره کرده. جلوی یکی از اینها اگر میخواستی کمی جزئیتر درباره کتاب مثلا داستایوفسکی حرفی بزنی، جملهات را نیمهکاره میگذاشتند و داغ میکردند و قرمز میشدند که «ای وای! چه جسارتی! در خودت چی دیدی که فکر کردی میتوانی چنین نویسنده بلندپایهای را نقد کنی؟!» واقعیت این است که من نمیدانم در خودم چه دیدهام اما میتوانم بگویم در خودم چه ندیدهام و آن «تویی». توی عن را در خودم ندیدم. یک زباله پرسروصدا و بیشکل و شمایل. من خودم را از این آدمهای دهنگشاد و توخالی دور نگه داشتهام اما گاهی نمیشود اینها را در نگاه اول شناخت. گاهی پشت یک اسمِ شناختهشده و یک عینک گرد و پیپ و خرواری کتاب فلسفی و پژوهش پنهان شدهاند.
در بعضی چیزها من حرفی برای گفتن ندارم. مثلا اگر کسی پیش من بگوید «هگل» همانقدر نظری ندارم، که بگوید «سواحل هاوایی». هیچ کدام را نه دیدهام، نه خواندهام، نه بلدم. تنها تفاوتش در این است که بدم نمیآید به سواحل هاوایی سر بزنم اما هگل قد سر زدن هم برایم جذابیتی ندارد. از طرفی در بعضی چیزها حرف برای گفتن دارم. مثلا اینکه بین افراد کتابخوانده تنها کسی هستم که تمام عمرش هیچکار نکرده جز فیلم دیدن. آدمهای اطراف من باید ۲۰ سال فیلم ببینند تا به من برسند. پس وقتی یکی از اینها درباره فیلم گوز-گوز میکند، بویش کمی آزارم میدهد. بقیه چیزها را خیلی نمیدانم اما فیلم دیدن یک سیر مشخص دارد. اول با چیزهای گنده و جنده شروع میکنی. مثل پالپ فیکشن، کازابلانکا یا این اروپاییهای چصی. اینجا آدمها دو دسته میشوند یا عنتلکت و اروپاییپسند و بندهی هرکس که آخر اسمش «اُفسکی» داشته باشد یا آمریکاییپسند و عبدِ نولان. اینها را هر بار ببینی، اسم یکی از این کارگردانهای قمبلکرده-در-گیشه را یا تتو کردهاند یا تیشرت و ماگ و جسارتا زبانشان از چاک کون آن کارگردان بیرون نمیآید و معتقدند فقط خودشان میفهمند یارو در فیلمش چه گفته و اگر ما خوشمان نیامده یعنی عظمت اثر از فهم ما خارج است. همه اینها که گفتم آماتورند. هرچه آماتورتر باشی بیشتر به اسم خالق آویزان میشوی وگرنه کهنهکارها میدانند آنچه حائز اهمیت است خود «اثر» است نه «خالق» آن. یک خالق هرچقدر هم خوب، بالا و پایین دارد. یکبار تیم و مودش خوب است، نتیجه کارش خوب میشود. یکبار کلهاش کیریست و فرّه ایزدیاش ترنآف شده، کارش تخمی میشود. یک خالق هرچقدر هم سرسنگین، باز جنده رسانه است. اگر اسمش را میشنوی، همیشه به معنای عالی بودنش نیست. گاهی معنایش این است که یک جایی آن پشتها خوب کون داده. خالق فینفسه بیاهمیت است. تنها وقتی مهم میشود که اثر خوبی ببینی و بخواهی بدانی پشتش که بوده. آماتورها از خالق به اثر میرسند، حرفهایها از اثر به خالق. میخواهید بگویید هیچوقت نشده از یک نامِ پرآوازه، یک کار افتضاح ببینید اما پیش خودتان بگویید «خب فلانی ساخته حتما منظوری داره و نباید نقد کنم»؟ یا توی ذوقتان بخورد؟ برعکس از کسی که کار اولش است و اسمش را نشنیدهاید یک کار فوقالعاده ببینید؟ اگر نشده یعنی در دنیایی که وارد شدید هنوز خیلی طفل معصومید یا بدتر، یعنی یک پیر خرفتِ بیخایهاید که جرأت بلند کردن صدایش دربرابر اسم کلفتِ خالقِ اثر را ندارد. آماتورهای گندهگوز حال من را بهم میزنند. بگذار وارد فضا شوی دوتا باد به کلهات بخورد. یک سر به توالت بزن در خلوتت کمی برین و وقتی در جمع آمدی متین و موقر بنشین یک گوشه و یاد بگیر و جلوی سابقهداران باد گلو ول نده. بخاطر خودت میگویم.
234
▪️وازلین در تاریکی
انیمیشن رامبل (Rumble) را دیدم. دنیایی را به تصویر میکشد که در آن هیولاها برای سرگرمی انسانها کشتی میگیرند. این وسط، دو قهرمان وجود دارد؛ یکی هیولاییست که قویترین بوده و همتا نداشته و دیگری انسانی که مربی افسانهای و کاربلد هیولاست. ایندو حالا مُردهاند و استادیوم و خاطرات و عکسها و میراثشان قرار است نابود شود. دخترِ آن مربی، از نام و آوازه پدرش مفتخر است و میخواهد جا پای او بگذراد و میراثش را حفظ کند و در این راستا هیولایی را جهت تمرین دادن و قهرمان شدن انتخاب میکند که پسرِ همان هیولاییست که با پدرِ دختر، قهرمان شد. این پسر از نام پدرش فراری است. چون اساساً با کشتی گرفتن حال نمیکرده و در دنیایی که کُشتی مهمترین مسأله است، میخواسته رقاص شود و سایه پدرش زندگیاش را تاریک کرده و او را به زیرزمین کشانده و کنجِ رینگ هل داده است.
از اینجا به بعد اسپویل دارد.
این انیمیشن ریده است. دستوپاشکسته زور زده نشان دهد که پسر، در حین حفظ سبک خودش، نام پدرش را هم زنده نگه داشته و در نهایت خیلی ریز به این سایه تن میدهد و چنین موضوع مهمی را عنمال میکند.
من مثل این هیولا هستم. روزی نیست که پدرم برای اینکه راهش را ادامه ندادم و وکیل نشدم آه نکشد. من آن بچههیولای کونی هستم که مال دنیای خشنِ کُشتی نبود و دنبال رقصش (که برای من همان نویسندگی و کسکلکبازی است) رفته. در تمام فیلمهای اینچنینی میبینیم که تهش آن بچهای که نخواسته راه پدرش را برود، در آنچه مورد علاقهش است موفق و قهرمان شده. اما برای من اینطور نیست. من هم در راه پدرم لوزر و نصفهنیمه بودهام هم در راه خودم. و هیچوقت آن اتفاق کلیشهای فیلمها که در یک لحظه، آتشی درونم روشن شود و همه را بسوزاند و برنده شوم، پیش نخواهد آمد. هرچقدر هم به پدرم بگویم که درست است که راه تو را نرفتم اما همینحالا هم برای خودم کسی هستم که دلش را آرام کنم فایده ندارد چون دروغ است. اگر چیز دندانگیری شده باشی نیاز به بیان و اثباتش نداری. همین که باشی مشخص میشود. برای من مشخص نیست، چون چیزی نیستم. حتی احساس اینکه در مسیر چیزی هستم را هم ندارم. نمیتوانم بگویم دارم چیزها را تست میکنم تا راهم را پیدا کنم چون نمیکنم. تنها اتفاقی که میفتد این است که تا یکجایی میروم و باز برمیگردم عقب و دوباره همان مسیر را میروم تا برسم به نقطهای که قبلاً بودهام و باز دوباره...
در آستانه سیسالگی مایه سرافکندگی هستم. برای خودم و پدرم. نمیتوانم یادداشت قبلی را نشانش دهم و بگویم برای من همین که هستم دستاورد است! نمیشود به کسی که وحشتناکترین بحرانها را بدون حمایت مادی و معنوی، بدون هیچ قرص و دراگ و دودی و فقطوفقط به پشتوانه خودش و ایمانش پشت سر گذاشته، بگویم «هیچ بودنم» دستاورد است. کونیبازی است.
از یک طرف میگویم باید چیزی باشم. حداقل بخاطر پدرم. از طرف دیگر میگویم زندگی اساسا به تخم من است و انقدر برایم ارزش ندارد که بخاطر شخص دیگری -هرچند عزیز- تن به بازیاش دهم. این کشمکش دارد خواهر من را صیغه میکند.
این سایه سنگین پدرِ باپشتکار دارد من را میگاید. به خودم میگویم کاش از این پدرهای تن لش بود. آن وقت من هرچه میشدم مدال داشت و بُرد به حساب میآمد. این تاریکیِ نشدن دارد من را میبلعد.
کلهام حسابی کیریست. از اینکه -برخلاف گفته مکرر دیگران- اصلا باهوش نیستم. یعنی هوشمندی لازم برای زندگی را ندارم. کند و سرگشتهام. تیز و بز نیستم. وجودم شبیه وازلین است. نه کیری هستم که فرو میرود، نه کونی هستم که درش فرو برود. صرفا یک نرمکننده اوضاع و روانکننده حالاتم. در خانواده، در بین دوستان، در دنیا. وازلین، بیاهمیت و کمرنگ و مصرفشدنی است. بعد از کار شسته میشود و میرود و تا دفعه بعد مصرف نمیشود. هرچقدر هم بگویند وازلین مهم است و بدون آن نمیشود، در کتم نمیرود. ترجیح میدهم کیر باشم. زشت و دردناک ولی سفت و کُننده. حالم از این حالت نرم خمیری بهم میخورد.
.
234
در این جهان، آنچه عدد نباشد، نیست. و آنچه قابل سنجش نیست، پوچ است. این جهان، اسیرِ فرم است، غلامِ رقم، بندهی نمود. پس اگر عددِ کشتههای جبهه مقابل از شهدای جبهه خودی کمتر باشد پیروز نیستی. رنج اگر مُهر نخورد، جنون اگر قاب نداشته باشد، زیستن اگر در ویترین نباشد، همهی آنها فقط «هیچ»اند. «دستاورد» را بر پیشانی کسی میزنند که بتوان نامش را در بولتن چاپ کرد، نه بر آنکه فقط از درون «نپاشیده».
اما پرسش اصلی این است: چرا رنج، تجربه، عبور، مرگهای ثبت نشده در شناسنامه، دستاورد به حساب نمیآیند؟
شاید چون آدمی که رنج بر سرش آوار میشود صرفا «بدشانس» است. یا از آدمی، توقعی جز تحمل رنج نمیرود و جز زمانی که دیگر تاب نیاورد و زندگی را خودخواسته به پایان برساند، قابل بررسی نیست.
جهان، رنج را فقط وقتی دوست دارد که قابل مصرف باشد. تجربه را فقط وقتی میخواهد که قابل فروش باشد. حتی زخم باید مُد باشد، وگرنه لکهایست محتاج پوشاندن.
چون اگر به رسمیت بشناسند که آدمی، فقط با زندهماندن در دل رنج هم میتواند «موفق» باشد، باید ابزار جدیدی برای سنجش، خلق کنند و تمام نظامهای ارزشی را از نو بازنویسی کنند.
و جهان برای خلق چنین ابزاری بیش از بیمایه و برای بازنویسی، بیش از حد بیخایه است.
دستاوردِ حقیقی شاید همین باشد: تعداد دفعاتی که تیغ را روی رگت گذاشتی و نکشیدی. آن یک میلیمتری که هرسال بین میلههای زندان نامرئیات فاصله انداختی. آن کلمههایی که میتوانستی بگویی و به زبان نیاوردی. آن کتابهایی که نخواندی. آن آدمهایی که ازشان فاصله گرفتی. تردیدهایی که در دل مومنان انداختی. همه آن سیگارهای توی دستشویی مدرسه و همه آتشهایی که به جان شورشهایی انداختی که جایی ثبت نشدند. تمام صفرها وقتی میتوانستی بهراحتی بیست بگیری.
عصیان علیه دستاوردهای آبکیشان.
طغیان علیه آنچه آنها معتبرش کردند و بهتخم گرفتنِ آنچه آنها ارزش میدانند.
آدمها، شتابزده از درون خودشان عبور میکنند و به (مثلا)دستاورد میرسند.
و ما که در خودمان تهنشین شدهایم را به سخره میگیرند که مگر چه چیز جهت ارائه دارید؟
مگر چیستید جز یک لشِ پروار شده با ریههای برشته؟
آن بیرون در جامعه، صحنهای مهیاست برای فرار از رنج؛ و دستاورد، پرچمیست که بر قلهی این فرار کوبیده میشود.
عددها، افتخارات، جوایز، صداها، همه ترفندهایی برای آن است که فراموش کنیم در درون، چه چیزی را زمین گذاشتهایم تا به اینجا برسیم.
و زیستنِ بیقاب، چیزیست که باید از آن شرم کرد.
این جهان، زخمخوردهترینها را به حاشیه میراند نه چون چیزی ندارند، که چون چیزی دارند که قابل تملک نیست: وجود.
و وجود، ضد بازار است. ضد نمود. ضد مصرف.
آنکه عبور کرده، سوخته، خاکستر شده، برخاسته، و هنوز «عدد» ندارد، در نگاه این جهان، هنوز «هیچکس» است.
و در همین زمان، هزاران «کسی» هستند که پر از جایزهاند، پر از تقدیر، اما تهی. اما بیوجود.
خالیاند. چون معنا را در بیرون جستند.
موفقاند، اما هیچگاه نزیستهاند.
حقیقت، بیصداست. و دستاورد حقیقی، گاه فقط یک نگاه است. یک دوام. یک «نه» در دل تمام «بله»های تحمیلی.
و اگر خودت را در آنچه کردهای نیافتی، هرچقدر هم پرطمطراق باشد، فقط وهمی زیباست.
بسیاری هستند که موفق شدند، چون تخمِ کالبدشکافی خودشان را ندارند.
و بسیاری خاموش ماندند، چون داشتند میجنگیدند با تاریکیای که نامی نداشت.
و همانها که ۳۰ سال جان کندم تا زیر ترکشهاشان فقط «زنده» بمانم به من میگویند «هیچ هستی».
درست میگویند. من هیچم. یک زباله بازیافتنشدنی. یک بار اضافی برای دنیا، یک هاله بدون عدد و رقم، «وجودم» دستاورد است. هیچِ من از هستِ شما سنگینتر است.
234
اینروزا بخش قابل توجهی از عمرم رو اینجا اتلاف میکنم:
https://www.instagram.com/khosiedg?igsh=MWJwN2Y1aWlka2s1cA==
234
کلمات را اگر نگویی، نمیمیرند؛ میمانند مثل استخوانی گیر کرده در گلویت. مثل جنینی که مدام بزرگ میشود و بدنیا نمیآید. با استخوانِ گیرکرده در گلو نمیشود زندگی کرد، نمیشود قورتش داد، فقط هرروز، با بلعیدن هر سکوت، بزرگتر میشود. تا جایی که دیگر دهانت، گور دستهجمعیِ جملههاییست که هیچوقت فرصت زادهشدن نیافتند.
نوشتن، نه تفنن است، نه درمان. جنون است؛ نوعی تب که اگر منتشر نشود، بدل میشود به زخمهای خاموشِ ذهن. نوعی پوسیدگی. بعد تو میمانی و یک جنازه متورم از جملههایی که مرگ، هیسکنان، جوازِ جهیدنشان از حلقت را نداده.
انتشار، شاید نجات نباشد، اما مقاومت است. مقاومت علیه فراموشی. علیه خفگی. تو نمینویسی تا خوانده شوی. تو مینویسی تا گم نشوی. و منتشر میکنی تا در این باتلاقِ حافظههای پوسیده، ردّی بگذاری، خراشی، تلنگری.
هر اثری، حتی بدترینشان، اعلام حضوریست. اعترافیست که جهان مجبور به شنیدنش نیست، اما تو مجبور به گفتنش هستی. منتشر نکردن، پنهانکاری نیست؛ خودکشی تدریجیست. مرگ در سکوت، در انکار، در «هنوز آماده نیست»، در «فعلاً بگذار بماند برای خودم»؛ اینها همگی مراسم تدفیناند برای چیزی که میتوانست زنده بماند، اگر فقط جرأت میکردی رهایش کنی.
نوشته، بعد از انتشار، دیگر مال تو نیست. موجودیست رهاشده در جهان، بیپناه، اما زنده. میگریاند، میخنداند، محبوب یا مطرود میشود. مهم نیست. مهم این است که دیگر در تو نیست. دیگر تو را نمیخورد. دیگر تو، میزبان انگلهای نگفته نیستی.
و مگر نه اینکه نویسنده، کسیست که با خویش دشمن است؟ کسی که میداند حقیقت، پیش از آنکه روشن کند، میسوزاند؟ پس چرا از سوختنِ خودت بترسی، وقتی کلمه میتواند مشعل باشد؟
پس بنویس و بهجا بگذار. اگر کاغذی نبود دیوار سلولت هست، اگر قلمی نبود، ده انگشت دستت که ناخن دارد؟
.
234
Repost from Anarchomancer
🔔 قسمت جدید « انسانِ قصهگو» منتشر شد.
[بخشهایی از این قسمت در این ویدئو آمده.]
▪️در این قسمت به بررسی چیستی اسطوره و اهمیت اجتنابناپذیر آن در زندگی انسانی میپردازیم. کوشش بر آن است که نشان داده شود چرا و از چه جهاتی نیاز ما انسانها به اساطیر همچنان سر جای خودش باقی است و هیچ راه فراری از آنچه که انسان اسطورهای برای ما به ارمغان آورده وجود ندارد.
📍برای مشاهده روی لینک زیر بزنید.
👇👇👇👇
https://youtu.be/2ouevKnlTDw?si=Gf2Z_7EC8220mTOo
📍مشتاق شنیدن نظرات شما هستم.
و اگر محتوا را جالب یافتید یا کسی را میشناسید که به این موضوعات علاقه دارد، این پست را برایش بفرستید یا به هر شکل که صلاح میدانید کانال را معرفی کنید. سپاس.
@HomoNarrans
234
باید بپذیریم فحشها دیگر از حالت تصویری و حقیقیشان خارج شدند. مثلا منظور از مادرجنده این نیست که مادر شخص، خودفروش است بلکه به این معناست که خود شخص وصف مادرجندگی دارد که تعریفی متفاوت پیدا کرده. کونی هم همینطور. منظور از کونی این نیست که شخص چیزهایی را در کون خودش میپذیرد و زیرخواب و مفعول است، چرا که این چیزها دیگر توهین محسوب نمیشود و آدمها با افتخار و سوراخی باز، چیزها را در کون خود میپذیرند که شاید بشود آنها را حتی شجاع هم دانست چون بالاخره درد دارد. بلکه این واژه به این معناست که شخص، وصف کونیگری دارد. ممکن است برای خودش گولاخی باشد یا هیچ المان ظاهری کلیشهای گی بودن را نداشته باشد ولی بازهم کونی باشد. دخترها هم با اینکه همواره نقش شخص گاییدهشده را در طول تاریخ داشتند و کونی فحشی برای آنها به حساب نمیآید و چهبسا دوگانهسوزی نوعی مزیت به شمار برود، میتوانند کونی باشند.
بنظرم در موضوع استفاده از این فحشها اساسا باید به گوینده توجه کنید که فضای فکریاش چگونه است.
مثلا برای من، آدمهایی که تخم زندگی کردن را ندارند کونی هستند. این کونیها ممکن است گی باشند ممکن است تا دسته استریت باشند.
اساسا بنده به همجنسگرایان توهین نمیکنم چون حضور اینها در نهایت به نفع من است. اگر پسر باشند میتوانم بالاخره با پسری دوست باشم که نمیخواهد من را بکند و اگر دختر باشند که عالی میشود و اگر به اندازه کافی اطرافشان بپلکم ممکن است از غذایی که میخورند یک تکه نان هم جلوی من بیندازند که خدا را شکر میکنم.
234
حالا اینها را گفتم که تهش چه بگویم؟
من به چهل نرسیدم اما مثل اکثر چیزها که زودتر از بقیه برایم اتفاق افتاد، پیردختری هم داشت زودتر به سراغم میآمد. تازه من کسی بودم که از سن پایین دوسپسر داشتم و همواره مورد توجه بودم و کیر دورم ریخته بود. با این حال یک جایی حس کردم دارم به این پیردختری نزدیک میشوم. دارم دچار نوعی جنون ناشی از نبود کیر میشوم. همان را اسنپ گرفتم رفتم کار را یکسره کردم. اما همه دخترها از این جنون آگاهی پیدا نمیکنند و فکر میکنند عادی هستند. مومناند. پیرو فلان مسلکاند و برای زندگیشان چارچوب دارند و این بقیه ماهاییم که جنده و غیرعادی هستیم. مخالفتی ندارم. شاید جنده باشیم اما به من بگو اگر خدا نمیخواست کص بدهی، چرا سیستمش را رویت انداخت؟ چرا از سنین پایین، این کص مهیا میشود؟ چرا حشری میشوی وقتی شوهر نداری؟ یا آناتومی معیوبی داری که یعنی خالقش کصدست بوده پس ارزش پرستش ندارد یا خالقِ مذکور، مریض است و میخواهد تو اذیت شوی که باز هم ارزش پرستش ندارد. بعضی از اینها طوری به دامان ائمه چنگ زدهاند که امامان پیچاره هی مجبورند خودشان را عقب بکشند و بگویند «بخدا ما زن داریم، حوری داریم. تو نامحرمی، یکم رعایت کن». یک چیزهایی به خدا نسبت دادهاند که خدا آن بالا نشسته میکوبد روی پایش میگوید «به علی قسم من نگفتم اینارو».
من اگر منابعش را داشتم برای همه پیردختران اطرافم که با رفتارشان دارند دهن من را میگایند کیر پیدا میکردم اما واقعا همهچیز به منابع من ربط ندارد. جنس، باید کیفیتی داشته باشد تا بشود در بازار آبش کرد. اینها را در بازار بردهفروشان صدراسلام هم نمیشود فروخت. خار ما را گاییدهاند خارکصهها.
نصیحت خواهرانه من به شما این است که هرچه زودتر دست به کار شوید. نه خدا برای این موضوع کاری میکند نه خانوادهتان. خدا چیزی را که در مسیرش نباشی به تو نمیدهد. اینکه میگویند «از تو حرکت، از خدا برکت» یک معنیای دارد. یعنی شما آن پای بیصاحاب را یکم وا کن، خدا کیرش را برایت میفرستد. صاف از بهشت یوزارسیفها هم میفرستد. نشستی روی سجاده هی تکرار میکنی «اعطنی کیر» و پیش خودت میگویی «حتما حکمتی دارد سینگل بودنم». بله. همه دختران این مملکت حضرت معصومه هستند که زید درخور براشان پیدا نمیشود! خانواده هم ته دلش بدش نمیآید تو در خانه بمانی. هرچند که حرف مردم دارد کونش را پاره میکند اما همانطور که در این فیلم -که کلا یادم رفت داشتم دربارهاش زر میزدم- آمده، پدرِ دختر، نامزدِ دختر را فراری داد که دختر در خانهاش بماند چرا که به گفته خودش «همه جوجهها پرواز میکنند و میروند اما یک جوجه باید در آشیانه بماند». پدرومادرها خصوصا نوع ایرانی، تخمِ تحملِ سندرم «آشیانه خالی» را ندارند و از طرفی در امر کیر-یابی بسیار ناشی و نابلد و کلا در اشتباه هستند. تنها کسی که میتواند بهتان کمک کند، خودتان هستید. پیش از ابتلا به جنونِ بیکیری و سندرم پیردختری و تبدیل شدن به یک موجودِ تاکسیک دوستنداشتنی و البته بجای پریدن به من بخاطر این یادداشت، اقدامی کنید. بعدش دیگر گه هم بخورید فایده ندارد.
.
234
هرچقدر میخواهید خودتان را گول بزنید. هرچقدر میخواهید علیه مردها بجنگید و زنزن کنید. در نهایت اگر کمی شیطنت کرده باشید و چرخی زده باشید میدانید، زیباترین دختر عالم تا وقتی از دهان چهارتا پسر نشود که «جوووون» و در پیام پسری نخواند که «صورتت رو دوست دارم» و نبیند که کیری پیش رویش و برایش راست شده، باور نمیکند که زیباست. حالا هزاربار از دهان مادرش بشنود. از دهان دوستان مونثش بشنود که «واای گه نخور خیلی هم خوبی». افاقه نمیکند. هرچقدر هم جق بزند. هرچقدر رویای ازدواج با شهید ابراهیم هادی را ببیند و عکس ممرضا گلزار را ببوسد، تا وقتی آن کیر لامصب توی کصش فرو نرود، افاقه نمیکند.
خب پس اگر کیر در کصمان فرو رود حل است؟
خیر. اگر مساله فقط فرو رفتن باشد خیار و بادمجان هست. گرچه توصیه من هویج است اما خب هرکس رژیم خاصی دارد. مسأله اصلی به صلح رسیدن با «کص داشتن» و «لزوم فرو رفتن کیر در آن» است. پیردختر نمیپذیرد که کص دارد. به خیال خودش دارد طوری زندگی میکند که فرای کص او را ببینند اما در دلش دارد میمیرد که بدانند کص دارد. پیردختر به جایی رسیده که آنقدر با کیر غریبه است که شروع به بررسی مردِ زائدِ متصل به کیر میکند. با کصش به مثابه تشت آبی که پیامبر برای بیعت وسط میآورده، رفتار میکند. کصش را به آن مرد که قول داده تا ابد به پایش پیر میشود میدهد نه به کیر و برای آن مرد، چنان شرط و شروط و خصوصیات تخیل کرده که اساساً آن را در هیچ نَری نمییابد. از این گذشته از یک جایی به بعد حتی اگر نیت کند هم نمیتواند کیر را بپذیرد. چرا که تازه رفتارها و افکاری از خودش بروز میدهد که باید در ۱۶ سالگی پروندهاش را میبست. فکر کنید یک دختر ۴۰ ساله مثل ۱۶ سالهها رفتار کند! جالب نیست. و باور کنید عزیزان، پسرها کسمغز و خنگ هستند اما اینچیزها خیلی خوب به چشمشان میآید. اگر هم نتوانند دلیلش را بفهمند نهایتا مثل گوریل با اشاره یا عباراتی مثل «فلانی خیلی بچهست» یا «فلانی زیادی بزرگه» که منظورشان رفتار آن دختر است، رویش عیب میگذارند و از خیرش میگذرند. چون همهی دوستان من همیشه پسر بودهاند این را میتوانم به قطعیت بگویم که خیلی از این مردها حتی تلاش کردهاند که یکبار این دخترها را بکنند اما کیرشان پتو را کشیده روی سرش و گفته «ولمون کن سر جدت. من با چیِ این پاشم؟» تازه داریم درباره گونهای از مردان حرف میزنیم که با لوگوی «باسلام» هم شق میکنند. یعنی دلهاشان آماده است.
234
▪️سندرمِ پیردختر
امشب فیلم «نامههای کوچک شرورانه» را دیدم. داستانش ظاهرا آنطور که ادعا میکنند واقعا در شهر لیتل همپتون در ۱۹۲۰ اتفاق افتاده و درباره دو زن است که باهم دوست هستند و در همسایگی هم زندگی میکنند. یکی لات و بددهن و کیردوست و دارای یک فقره فرزند نامشروع و البته شاشنده به روی چارچوبهای اجتماعی آن زمان. دیگری یک پیردخترِ تا-ناموس-مسیحی با مقعدی تنگ که با پدرومادر پیرش زندگی میکند و درواقع کلفَتِ آنهاست و با اینکه چهل سال سن دارد پدرش هنوز برای تنبیه، او را مجبور میکند از روی انجیل رونویسی کند.
فیلم از جنبههای زیادی قابل بررسی است اما آنچه نظر من را به خودش جلب کرد مسالهایست که همیشه گوشه ذهنم لم داده و گاهی آروغ میزند و باز چیزهایی را یادم میآورد که خوشایند نیست و آن سندرم «پیردختر» است. نمیدانم آن بیرون، این سندرم واقعا وجود دارد یا نه اما این عبارتِ توهینآمیز و گزنده و زننده و ضدزن -و اصلا هرچی شما بگویی- را خودم برای وضعیتی که در ادامه شرح میدهم انتخاب کردهام.
من به چه کسی پیردختر میگویم؟
در جامعه به دختری که سنش بالا رفته و ازدواج نکرده پیردختر میگویند. اما تعریف من کمی طولانیتر است. در نگاه من پیردختر کسیست که همه شرایط زیر را یکجا دارد:
۱- ازدواج نکرده است.
۲- پیش پدرومادر یا یکی از اعضای خانواده و فامیل زندگی میکند.
۳-مطلقا زندگی عاطفی و جنسی ندارد.
۴- ۳۵ را رد کرده و دم ۴۰ است.
۵- قوای جنسی دارد ولی سرکوب شده ( آنها که کلا قوای جنسی ندارند اگه وجود داشته باشند در این دسته نیستند.)
۶-زشت نیست.
۷- یک نوع خاصی از ادای تنگی نفرتانگیزی دائما از خودش بروز میدهد که در هیچ دستهای از جمله عفت و حیا و قیدوبند و اینها جای نمیگیرد. یک چیز لزجِ حالبهمزنیست که اصلا بوی پاکدامنی و معصومیت نمیدهد و بیشتر نشاندهنده تارعنکبوت بستنِ مغز و لجن گرفتنِ کص است.
من در زندگیام با این گونه جانوری بسیار مواجه شدهام و آسیبهای جدی ازشان دیدهام. احتمالا اطراف شما آدمهای سالمتری زیست میکنند که این مشخصات را دارند ولی در کتگوری پیردختر جای نمیگیرند چون اساسا خودشان را پیدا کردهاند و ساختهاند یا هرکار دیگری که آدمحسابیها میکنند و من نمیدانم. اما اگر دیده باشید خوب میدانید اغلبِ اینها معمولا به یک مکتب و آیینی چنگ زدهاند و خودشان را در یک چارچوبی چپاندهاند تا با خلأهای وحشناکِ زندگیشان روبهرو نشوند. این دستآویزها میتواند دین باشد یا کاملا برعکسش بیدینی یا مکاتبی مثل فمنیسمِ ادایی و آیینهای زردِ شاشی اینستایی. با هرکدامشان مواجه میشوم، یا عکس خوشقیافهترین شهدا را پشت و روی گوشی و کیف و جانماز و آینه چسباندهاند یا عکس خودشان را که فقط کمی بیحجابتر از حالت عادیشان است را گذاشتهاند بکگراند یا از این تصاویر فرکانس مثبت و تو ملکه هستی و فلان پست میکنند. رفتار اینها در همهجا عقدهوارانه چصکنانه و خودگوزپندار و تکاملنیافتهاست. اگر پسری پیام اینها را لایک کند گرمشان میشود و همهجا تعریف میکنند و از آن بدتر که به-منظور میگیرند. یعنی فرق کسچرخ زدن پسرها با لاس زدنشان و یا رفتار متمدنانه یک آقا را نمیدانند. پسری بهشان سلام کند میگویند مزاحمم شده. اگر کسی در گروه مشترکی حرف رکیکی بزند درجا لفت میدهند که همه با دست نشانشان دهند و بگویند «وای چه متین و خانم است». اما من فقط بوی نای کص به مشامم میرسد و اینکه «فریاد کیرخواهی من را هم بشنوید». در محیط کار، بسیار کسونهواویلا و خالهزنکاند و اگر دختری متفاوت با آنها وارد آن محیط شود و توجه پسرها همه به سمت او معطوف شود، میمیرند. تمام تلاششان را میکنند که دختر مذکور را به خاک سیاه بنشانند. نکته جالب درباره این طفلکیها این است که زشت نیستند. چه بسا بعضیهاشان واقعا زیبا باشند. آن دخترهایی که زشتند از همان اوایل زندگی میفهمند که زشتند و از این عرصه خداحافظی میکنند و روی قسمتهای دیگرشان کار میکنند. اما اینها دائما در تردیدند که آیا زشتند یا زیبا. بعضیهاشان زیبا هستند ولی باور نمیکنند چون تا بحال پسری به آنها نگفته که زیبایند، حتی پدرشان هم نگفته. مادرها هم که فقط میرینند. بعضیهاشان هم آنقدر زیبا نیستند ولی فکر میکنند خیلی دیگه زیبایند و پسری در شأن آنها پیدا نمیشود. اینها هنوز برای انجام کوچکترین چیزها هم از والدینشان اجازه میگیرند. با اینکه خیلی وقتها میتوانند نگیرند. از خودشان که بپرسی میگویند که دارند احترام قائل میشوند اما خودشان را کص گیر آوردهاند. تمام مشکلاتشان به راحتی و با یک چیز حل میشود و آنهم کیر است.
حالا احتمالا اینجا یک عده بگویند چقدر چیپ و سطحی فکر میکنی و به عنوان یک زن، شأن زن را پایین آوردهای. باید بگویم که بهکیرم.
234
یادداشتی که در ادامه منتشر میکنم برای بانوان نوشته شده و پسری که آن را بخواند کونی است.
