234
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+930 days
Posts Archive
234
▪️بیا این گُل رو بو کن مادرجنده
این روزها که در فکر مهاجرت از اینستاگرام به یوتیوب هستم و دارم جنبههای قابل نمایش زندگیام را بالا و پایین میکنم که ببینم کدامش ارزش تولید محتوا دارد، متوجه شدم که چه زندگی تخمیای دارم. امیدوارم یک دقیقه به کون مسلمانتان بر نخورد و این را ناشکری قلمداد نکنید و امیدوارم به کون سادیستیک خدا هم بر نخورد و گای جدید نازل نکند که نشان دهد «به این میگی تخمی؟ پس اینو چی میگی؟» داشتم فکر میکردم که از منِ ماجراجو و پرانرژی، یک تکه گوشت فاسد و راکد باقی مانده. از منی که دوست داشت کل دنیا را بگردد همه چیز را بچشد و همه کس را ببیند و انگشت در هر سوراخی بکند، حالا یک موجود بدقواره باقی مانده که به زور یک کیسه قرص زنده است. فکر راه اندازی کانال یوتیوب این واقعیت را توی صورتم زد که هر موجود زندهای زندگی نمیکند. که داشتن نبض و رسیدن اکسیژن به مغز معنایش این نیست که داری زندگی میکنی. من این را خیلی وقت است که میدانم اما حالا خیلی لخت جلوی چشمم رقص میله میکند. پیشاپیش به آن چرکِ خارجنشین که میگوید «تلاشتو بکن مهاجرت کنی» و به آن کسمغز رمانتیکی که قرار است کامنت دهد «زندگی بوییدن یک گل است» و آن مسلمان کیری که میخواهد بگوید «اینها امتحان الهی است» و به آن عرزشی مادرجنده که میگوید «ما دربرابر استکبار ایستادهایم و این هزینه دارد» و به آن اوبی که دهنش به کون غنی پدرش وصل است و حقوق خودش را فقط خرج ادا کرده و گوزگوز استقلال مالی میکند و به آن کونبچه که قرار است از قانون جذب برایم بگوید و سایر هممیهنان عزیز میگویم کص ننتان. همه این کسشرهایی که تفت میدهید دارد ذهن را منحرف میکند از گرفتن انگشت نشانه به مسبب اصلی این کیریکاری، یعنی آخوند. آخوند که کیرش را در کون ملت فرو برده و همزمان دست در جیب ملت گذاشته و دم گوش ملت آروغ متعفن میزند. در حضور آخوند گلی برای بوییدن نمیروید. قانون جذب جلوی آخوند جنده است. تلاش در این سیستم، تقلا در باتلاق است. چه کسی میخواهد جواب زندگی نکرده ما را بدهد؟ آن اروپایی کوننشور که دغدغهاش عروسک لبوبوست چطور با من برابر است؟ چطور ممکن است یک کسمغز به من توصیه کند که بیشتر تلاش کنم که به مرتبه او برسم؟ در اتوبوسی که دارد به ته دره میرود چطور بندری برقصم؟ میخواهم روی همه چیز بالا بیاورم. میخواهم دهان همه آدمها را گِل بگیرم. دفعه بعد که کسی افکار مثبتش را روی سرم بشاشد میخوابانمش روی زمین و توی دهنش میرینم و میگویم «سخت نگیر. بیا این گل رو بو کن مادرجنده».
234
«بعضی دوستیها بسیار عجیبند. طرفین هر دو میخواهند خون هم را بریزند و گوشت بدن هم را بجوند. تمام عمر بدینسان روزگار میگذرانند اما جدایی از هم را برنمیتابند. حتی میشود گفت که جداییشان به هیچ روی ممکن نیست. اگر یکی از سر بهانهجویی و لجاج پیوند بگسلد، اول خود بیمار میشود و شاید حتی بمیرد. من به خوبی میدانم که ستپان ترافیمویچ بارها و گاهی بعد از خلوت با واروارا پترونا، بعد از آنکه صمیمانه درِ دل خود را برای او میگشود، پس از رفتن او ناگهان از کاناپه برمیجست و شروع میکرد مشت بر دیوار کوفتن.»
شیاطین - داستایوفسکی
234
نمیدانم یک بازندهی خوشحال روی برانکارد دستدردست رفیقش بهتر است یا یک برندهی تنها و غمگین و غلتیده در خونِ خود؟ نمیدانم. در کل کص ننه آخوند.
.
234
▪️«بخشیدن» یعنی چه؟
از خودم میپرسم اینکه دوباره به زندگیام راهش دادم و این کونهایی که بهش میدهم و این کسشرهای زیبایی که برایش میسرایم، یعنی بخشیدمش؟! و خودم صراحتا و با صدای بلند میگوید «کص نگو، معلومه که نه، بخشیدن واس کونیاست» و بعد دوباره میپرسم «کسخل تو اصن میدونی بخشیدن یعنی چی؟» میگویم لابد یعنی «صاف شدن دلت با کسی که گه زیادی خورده». با این معنا، من در عمرم کسی را نبخشیدهام و تقریبا با هیچ فردی در زندگیام دلم صاف نیست. همهچیزها یاد من میماند. همه زخمهایم باز هستند و همه کیرها در کونم شاد و شَق حضور دارند. پس اعطای مجوز برگشت به زندگیام در عین صاف نبودن دلم و چهبسا حتی زیادی-کدر-بودن دلم یعنی نبخشیدمش؟ از گوگل میپرسم «بخشیدن» یعنی چه؟ میگوید: «چشمپوشی از خطای کسی و عدم مطالبه مجازات یا تلافی». این بهترین معناییست که میشود به بخشیدن چسباند. یعنی دلت با یارو صاف نیست اما چشمت را بستهای و طلب مجازات نمیکنی. اما این تعریف زیادی حقوقی است و خیلی منطبق با حال من نیست. چون من چشم نپوشیدهام. همهچیز هرروز جلوی چشم من هست. همهچیز را هرروز زندگی میکنم. هنوز نمیتوانم سمت بعضی چیزها بروم چون چیزهای دیگری را زنده میکند. اینکه مطالبه مجازات نمیکنم بخاطر دلرحمیام نیست، مجازات درخوری نمیبینم برای عملی که انجام شده. شاید بزرگترین مجازات، حذف وجود خودم از زندگیاش باشد، این خشنترین مجازات من برای گناهکاران زندگیام است و معتقدم شاید امروز متوجه دردش نشوند اما زمان به آنها نشان خواهد داد که چه عن خاصی را از دست دادهاند. بعد به این فکر میکنم که اگر این برای او مجازات محسوب میشد با کوچکترین حواسپرتی من را بیرون نمیانداخت. اگر این برایش مجازات بود، آن روزهای آخر نمیگفت «اگر من بروم، تو تنها میشوی»! بلکه میگفت «اگر تو بروی، من تنها میشوم» پس من دقیقا دارم چه گهی میخورم؟ من نبخشیدمش. تا روزی که زندهام نمیبخشم. پس از مرگ هم اگر خدا بگوید «این را ببخش که به بهشت بروی» میگویم «کص ننت، جهنم کدوم وره؟» پس چرا در این وضعیتام؟ وقتی نه میتوانم ببخشم، نه میتوانم مجازات کنم چون مجازاتی در حد و اندازه جرمش در این دنیا وجود ندارد، اساساً چه گهی دارم میخورم؟ چرا هنوز تمامقد هستم برایش؟ ترحم است؟ عقدهی بند زدن چینیهای شکسته است؟ خیریه بشردوستانه است؟ یا همانطور که شدیدترین مجازات را برای او، حذف خودم میدانم، در مقابل، حذفِ او هم برای من سخت و مجازاتگونه است و چون او را لایق بدترین مجازات میدانم دلیل نمیشود در این مسیر، خودم را هم مجازات کنم؟ چطور میشود فردی با شرایط من را متهم به دوست نداشتن فردی مثل او کرد؟ اگر تا قبل از این، یک کجوکوله بدردنخور بوده و من را متهم میکرده که او را با همین کجیاش دوست ندارم، چطور میشود وقتی همین کجوکولهی بدردنخور را که حالا دلم را چنان عمیق زخم زده به زندگیام راه دادهام دوست نداشته باشم؟ اصلا چه چیز را دوست دارم؟ خودِ نابارورش را یا رشته عمیق و نامرئی و اعجابانگیزی که در این میان وجود دارد و بشر مثلش را ندیده و نخواهد دید؟ آیا آدمها از ارتباطها جدا هستند؟ آیا معنای جدیدی از «بخشش» شکل دادهام؟ آیا بهدلیل درک خداگونهای که دارم و انسانها را جایزالخطا میدانم، روی گههایی که میخورند چشم میبندم؟ خیانت اولین دوسپسرم، را خیانت مثلابستفرندم را، خیانت این تنلش را؟ آدمیزاد فکر میکند آن خیانتی که دیده و آن تجاوزی که بهش شده بدترین اتفاق زندگیاش است اما یکهو با نارفیقیِ رفیقش مواجه میشود و میفهمد همه آنچه قبلا بر او گذشته یک دستمالی ساده بوده و این یکی یک خنجر زهرآلود است که تا استخوان میسوزاند و نمیکشد و زخم میزند و مداوا نمیشود. پس من در حال تناول چه مدل گهی هستم؟ این چه کیریست کنج لپ من؟ این تیکتاکی که توی گوشم قطع نمیشود و این انتظاری که میکشم فقط یک معنا دارد. در تاریکی محض، ته کوچه بنبست، خنجر زهرآلود را توی قلبم فرو برده و بیرون کشیده است. این تیکتاک قلبم است. این تیکتاک بمب توی گلویم است. این تیکتاک نفسهایم است. خیره شدهام به برق چشمانش، مهآلود و معلق و منتظرم که بفهمم اشک افسوس است یا اشک لذت یا اشک بیتفاوت و بیاختیار از خنکی هوا، منتظرم که ببینم پیرهنش را پاره میکند که روی زخمم فشار دهد یا قرار است دوباره خنجر را همانجای قبلی فرو ببرد و این بار، چند دور هم بچرخاند. من نبخشیدمش. منتظرم. با پای خودم به ته آن کوچه رفتهام که خنجر را جای قبلی فرو ببرد تا وقتی همهی جانم دارد از آن زخم بیرون میریزد مطمئن شوم که حق با من بوده! من نبخشیدمش. این فقط یک تعلیقِ کشدار بین دو ضربه خنجر است. و اگر بهجای ضربه دوم، فکر مداوایم باشد ناامید خواهم شد اما این بهترین خطای محاسباتی زندگیام میشود.
234
لکه روغن واقعا کلهام را کیری میکند. من را یاد آخوند میاندازد که هرچه اسپری میزنی باز هم باقیست و احتمالا بعد از پاک کردن کل گاز باز وجود دارد و شاید باید کلا گاز دیگری خرید. آن گوشه یک لکه سیاه هست که سوختهی چیزیست که نمیدانم چیست. اسپری نارنجی فقط آن را قلقلک میدهد و باید با سیم به جانش بیفتی همانطور که در این یک دقیقه که اسپری نارنجی عمل کند، من به جان من افتادهام. همانطور که تاریکیها رهایم نمیکنند و قرصهایم را جنده کردهاند. این لکه سیاه هم روزی یک ماده معمولی بوده که جدیاش نگرفتم و گذاشتهام که بعداً پاکش کنم و یک جایی پشت شعله، دور از دید سنگر گرفته و آتشها دیده و سیموسابشی به تنش نخورده و همینطور محکمتر شده و برای اسپری نارنجی دهنکجی میکند. با لکههای سیاه چه باید کرد؟ باید با چیزی قویتر از اسپری نارنجی به جانش افتاد یا باید پذیرفت که دیگر بخشی از گاز هستند؟
اینها همه دسیسه اسپری نارنجی است. آدم را به جان لکههای خودش میاندازد. اما یک چیزی که اسپری نارنجی نمیداند این است که این منم که اسپری نارنجی را انتخاب کردهام که لکههای دم دستی را پاک کند نه آن لکه سیاه پشت شعله را. من گازم را با همین لکهی سیاهش میخواهم. که احتمالا یادگار سررفتن شیر است در روزهایی که تازه زن این خانه شده بودم و برای شوهرم صبحانه آماده میکردم و حین ریختن مربا توی ظرف یادم رفت که شیر چقدر زود سر میرود و دیگر مامان وجود ندارد که حواسش باشد. گازی که برق میزند یا مارک فیلان است یا روشن نمیشود و یا دست زنیست که از یادآوری سر رفتن شیر در روزهای اول زن شدنش، لبخند به لبش نمیآید. نمیدانم. شاید هم گشادم. در کل کص ننه اسپری نارنجی.
.
234
▪️اینها همه دسیسه اسپری نارنجی است.
اسپریهای پاککننده دو جورند. یکی آنها که یک پیس میزنی روی لکه و دستمال را میکشی و پاک میشود، یکی آنها که باید پیسهای زیادی بزنی روی لکه و صبر کنی تا عمل کند. اسپریهای دسته اول، شرارت خاصی ندارند و مادرشان به آن صورت جنده نیست و آمدهاند کارشان را بکنند و بروند و اساسا پیچیدگی لازم برای انجام کاری غیر از آنچه برایش طراحی شدهاند ندارد و موقع استفاده از اینها، به علت سرعت عملکردشان نمیتوانی کار دیگری بکنی و دلت هم نمیخواهد بکنی چون میخواهی از بین رفتن سریع لکه را تماشا کنی و به ارگاسم برسی. اما اسپری دسته دوم، این مادرجندهها تهشان را که بگیری میفهمی زیربرند هلدینگ شیطانند. آن یک دقیقه که میایستی تا کارش را بکند، حین گایش لکهها یک انگشتش را هم توی کون تو فرو میبرد. ما مریضانِ ایدیاچدی عادت داریم تسک روی تسک سوار کنیم. مثلا وقتی پارچ را زیر شیر میگذاریم که پر شود، این مدت زمان را یکجور ددلاین میدانیم. انگار کونمان گذاشتهاند که همه کارهای نکرده بشر را در آن ده ثانیه انجام دهیم. باید همهجا جارو شود، همهچیز مرتب شود، دکترا گرفته شود، بچه تولید و فرآوری شود، دنیا به صلح برسد و همه قبل از پر شدن پارچ و مدت زمانی که اضافه میآوریم را صرف زل زدن به دیوار و کاری نکردن میکنیم. من هم اینطورم اما فقط یک جا هست که تسک روی تسک نمیگذارم آن هم وقتی که اسپری نارنجی روی لکهها زده شده و تا یک دقیقه کاری نمیشود کرد. حتی باید فاصله گرفت چون بویش میتواند به ریه آسیب بزند. اما من میایستم و تماشا میکنم که چطور این چربیزدای قوی میزند روی شانه لکهها و میگوید «پاشو خم شو» و از کون آنها را میگاید. نمیتوانم از این صحنه چشم بردارم. هیچ آدم سالمی نمیتواند از تماشای چنین قتل عام زیبایی خودش را محروم کند. و همینجاست که بدون آنکه بفهمم انگشت اسپری نارنجی به آرامی توی کونم فرو میرود. آن لکهی قرمز که از درون میپاشد و مثل خون آخرین سرباز روی سفیدی برف پخش میشود احتمالا رب است که حالا روی صفحه سفید گاز رقیق شده. یادم میاندازد که زنم. من را میبرد توی خودم. «زن» با «خون» عجین است و چون برایش عادی شده دیگر کسی دربارهاش حرفی نمیزند و فیلمها فقط روی مردی که تیر خورده و آخرین نفسهایش را میکشد زوم میکنند. زن تا چشم باز میکند هر ماه از لای پایش خون جاریست تا روزی که دیگر کسی زن حسابش نمیکند. زاییدن و سقطش با خون است. عاشقی و سکسش با خون است. رسوایی و بدکارگیاش با خون است. آشپزی و تمیزکاریاش با خون است. خون دیدن برای زن عادی میشود اما زن بودن برای من عادی نمیشود. لکه رب یادم میاندازد تبدیل به زنی شدم که از آن نفرت دارم. زنی که دوازده شب گاز را میسابد درحالی که به هیچوجه به گاز تمیز اعتقاد ندارد اما میخواهد وقتی شوهرش میآید تا او را که پای گاز ایستاده از پشت بغل کند و ببوسد، صحنه کلی پیش رویش لذتبخش باشد حتی اگر متوجه نشود دقیقا چه چیز سر جایش است، همانطور که مردها کلا متوجه نمیشوند چه چیز سر جایش است تا وقتی دیگر سر جایش نباشد. زنی که میخواهد این سقف و چاردیوارش را تبدیل به «خانه» کند. حالم از زنی که در این یک کار خلاصه شود بهم میخورد. اما این یک کار، خودش یک کار بزرگ است. یک شغل تماموقت که نتیجهاش نامرئی است و من از کارهای نامرئی متنفرم. چشم از لکه رب برمیدارم و حواسم میرود پی لکهی اسپرسوی سرریز شده از موکاپاد. قهوه، خیلی ادایی و سکسی است. چای هیچوقت چنین برندی نداشته. من از وقتی یادم است نمیتوانستم قهوه بخورم. یادم میفتد خیلی چیزها را دیگر مثل قدیم نمیتوانم مصرف کنم. قهوه، الکل، گل، سایر دراگها. زندگی بدون دراگ، اتلاف عمر است. مثل افتادن روی تخت درحالی که از گردن به پایین فلجی. فقط عقربه ساعت را دنبال و جلو رفتنش را تماشا میکنی بدون اینکه لازم باشد سر قراری باشی. بالا آمدن خورشید را از افتادن نورش روی دیوار متوجه میشوی بدون اینکه داغیاش را روی پوستت حس کنی و زیرش بدوی. صداهایی از اطراف میآید که نمیتوانی بروی چک کنی ببینی از چیست. اگر نشود سگمست کنی و نشود موسیقی را ببینی و با درخت حرف بزنی و با فردی دعوا کنی که وجود ندارد و چیزهایی بشنوی که گفته نمیشود، زندگی به چه درد میخورد؟ لکه روغن سختتر پاک میشود. یادم میفتد که داریم از روغنهای سرخکردنی معمولی و ارزان بازار استفاده میکنیم که سرطان محض است و هرروز نایاب و گرانتر هم میشود، که چقد سرگشته و بیعرضهام، که یک عمر به ایندر و آندر زدم و کار بیهوده کردم و آخرش هم هیچ. که سالهای زیادی از زندگیام را زیر دست کسخلهایی سپری کردم که فقط به روح و روانم تجاوز کردند و درحالی که شلوارم را بالا میکشیدم با خودم میگفتم «اشکالی نداره در عوض تجربه میشه». اسپری را با حرص میپاشم تا زودتر پاک شود.
234
به حزبلها بگید بابای خارکصهشون خیلی ریز و بیصدا داره نت رو ملی میکنه. مثل اون وقتا که کیرشو میکرد تو دایالآپ تا شما جق نزنید بعد میگفت «نمیدونم چی شده قطع شده»
234
▪️شومبول و شکوفه
اخیراً که با خودم و عالم صریحتر شدهام و دیگر تخمم نیست که بهخاطر ادبیاتِ تندم از جمع دوستانِ تنگ و بیخایه حذف شوم، دوستانی که چون نمیتوانند «بکنند» میگویند انتخابشان این است که «نکنند» و تمایل ندارند در جمع افرادی باشند که «میکنند» و دوستانی که بعد از جق، سریع دستهاشان را میشویند و خودشان را سرگرم کاری دیگر میکنند که یادشان برود دو دقیقه پیش با چنان هیجانی خودشان را میمالیدند تا عصارهشان دربیاید، و تخمم نیست که فرصتهای شغلی زیر دستِ کارفرمای اخته و خایهمالی را که جرأت استخدام فرد چارچوبشکن را ندارد از دست بدهم و تخمم شده که آشنایان فحشهای یادداشتهایم را به خودشان بگیرند و پشت سرم بگویند که «یارو دارد به ما تیکه میاندازد!» و خودشان را چنان حائز اهمیت بدانند که من «کلمه» خرجشان کنم و تخمم نیست که یادداشتهایم کجاها میرود و چه کجوکولههایی زیرش مینویسند «وای چه دختر بددهن و بیخانوادهای!»، اخیرا که عالم و آدم به تخمم است یک چیز برایم عجیب جلوه میکند. متوجه شدهام که آدمها در واکنش به یادداشتهایم یا از شرم سرخ میشوند یا حشری میشوند یا پشمهاشان میریزد از مرزی که ندارم، یا معتقدند کسی که این ادبیات را بهکار میبرد ارزش خواندن ندارد و هرکس که چنین بنویسد به دنبال جلب توجه است و این قسم کسشرها، اما برای من یک سوال بزرگ پدید آمده، و آن اینکه آدمها در چه دنیایی زندگی میکنند که این ادبیات برایشان تند است؟ فضای ذهنشان چقدر صورتی است که با این واژهها کدر میشود؟
و به این نتیجه رسیدم:
آن که به ادبیات من ایراد میگیرد مودب نیست، کونی است. کونی کسی است که تاب دیدن چیزها در عریانترین حالتش را ندارد.
کونی در کودکی اجازه نداشته با جنس مخالفش بازی کند مبادا چیزهایی را کشف کند که نباید و تا شانزدهسالگی فکر میکرده فرق دختر و پسر در کوتاهی و بلندی مو است. او وقتی به سن بلوغ رسیده پدر و مادرش دیگر در یک اتاق نخوابیدند که مبادا او در اتاق دیگری، صدایی بشنود یا حتی تصور کند که مامان و بابا وقتی رو یک تخت غلت میخورند اتفاقی آنجایشان بهم مالیده میشود. او که تا آخرین لحظه تجردش وقتی با پدرومادرش جلوی تلویزیون مینشسته و سریالهای صداوسیما را میدیده که یک دختر تماماً محجبه در خانهشان به شوهرش میگوید «بشین برات چایی بیارم خستگیت دربره» مادرش یواشکی به پدرش نگاه میکرده که یعنی شبکه را عوض کن! نکند بچهمان حشری شود. او که به رغم تلاشهای نافرجام والدین کسخلش و البته به همت رفقای پرتلاش دبیرستان، بالاخره با پورن آشنا میشود نمیتواند به خودش بقبولاند که شاهد ورود عیان و آشکارِ کیر در کص باشد اما چون قدرتِ حشر بر همهچیز میچربد، پورنِ ژاپنی میبیند تا کیر و کص، شطرنجی شده باشد که چشمش به آن نیفتد. او اساساً طوری تربیت شده که با آنچه لای پایش است فاصله داشته و با آن رودروایسی داشته باشد و از بهکار بردن واژه کیر و کص خجالت کشیده و بجای این دو عبارت نجس، از «شومبول و شکوفه» استفاده میکند که خودش نوعی پیشرفت محسوب میشود در جامعهای که به کیر و کص میگویند «شرمگاه». او حتی وقتی ازدواج میکند اصرار دارد هنگام سکس چراغها خاموش باشد، دلیلی هم که میآورد این است که تحقیقات نشان داده اینطور بهتر است اما درواقع نمیتواند به آلت همسرش نگاه کند درحالی که چشمان همسرش باز و بیناست و میتواند نگاه او به آلتش را ببیند. نمیتواند اجازه دهد همسرش او را در حالت ارضا شدن ببیند. نه فقط چون خجالت میکشد بلکه اگر او را در آن وضع ببیند آن آدم و مقوله سکس بهطور کل برایش منتفی میشود، چون عادت کرده با چیزها از یک فاصلهای ارتباط بگیرد. همیشه یک پردهای بین او و چیزها بوده. حالا هم همین است. او فرق بین «یک یادداشتِ اخته ولی حاوی واژگان رکیک» با «یادداشتی که چیزها را لخت بررسی میکند و چراغ قوه را میگیرد رو عورت چیزها» را نمیداند.
حالا من که ادعای بررسی چیزها را ندارم و صرفا خشمگینم و یکچیزهایی در کانال شخصیام تفت میدهم. اما او که این ادبیات را تاب نمیآورد مودب نیست، کونی است.
.
234
▪️ آغوش گرم و نرم خانواده
این جنگِ کیری تنها یک بدی داشت و آن بازگشت اجباری و ناگهانی ما بچههای بد به آغوش خانوادهای بود که از آن فرار کرده بودیم. خانوادهای که زور زده بودیم ذرهذره و سانتبهسانت کیرشان را از کونمان دربیاوریم. آنچه سالها برایش جنگیده بودیم با موشکی که حتی بهمان اصابت نکرد فروریخت. ۲۸ سال تمام در یک جنگ فرسایشی، با پیشرفت نامرئی و جزئی و مداوم، تلاش کرده بودیم راهمان را ازشان جدا کنیم. یک جراحی بزرگ ۲۸ ساله که در آن با چاقوی جراحی به جان خودمان افتاده بودیم و هرروز یک سانت از گوشت متصل تنمان به این نهادِ کیری را میبریدیم. همهاش در یک لحظه گوز شد رفت. برگشتیم به آغوش مسببین اصلی و مستقیم وجود آخوند که نهتنها بابت گهی که به سرنوشتمان مالیدهاند شرمنده نیستند بلکه سربلند و مفتخر از آن دفاع کرده و همچنان پای غلطشان ایستادهاند. حتی اگر از بحث ایدئولوژی هم بگذریم با موجوداتی طرف خواهیم بود که از حداقل میزان بهره هوشی هم محرومند. آنها که از درک شرایط ویژه ما شدیدا عاجزند با بیشعوری خود چنان کیر در کلهات فرو میکنند که در عجب میمانی چطور دیانای مشترک با این میمونها داری. آنها که از انسانیت، کاملا دور هستند و هیچگاه برای خودشان خلوت و خانه نداشتهاند و همانطور که در تاریخ آوارهاند در زندگی شخصیشان هم چنین هستند، دوری ما از زندگیمان را به عنوان موهبت توی صورتمان میکوبند و معتقدند باید خدا را شکر کنیم که به سفری آمدهایم و پیش آنها هستیم و دارد خوش میگذرد. نمیفهمند که اگر فرار کردیم صرفا بخاطر آنها بود چون توانایی و قدرت لازم برای تحمل از دست دادن فرزندشان را ندارند چون اساساً شخصیتشان در همین زاییدن تعریف شده و اگر محصولشان را از دست بدهند، نیست میشوند و ما مدام باید مراقب باشیم که نمیریم تا اینها دردشان نیاید. وگرنه اگر از ما بپرسند، صادقانه و صریح اعلام میکنیم که مرگ با موشک اسرائیل هزار بار بهتر از زندگی در کنار اینهاست.
امروز برای اولینبار، در روز نمیدانم چندم جنگ اشکم درآمد. منی که اخیرا بخاطر قرصهای شادیبخشی که مصرف میکنم خیلی کم ناراحت میشوم و سخت گریه میکنم، امروز گریستم. البته یکچصه اشک بود ولی خب باز هم حساب است. نه آن وقت که خانهام زیر آتش بود گریستم نه آن وقت که ماشینی برای خروج از تهران پیدا نمیشد نه آن وقت که سرداران عزیزمان را زدند، (چون میدانید خیلی غصه خوردم) و نه حتی وقتی در خانه مادرشوهر مستقر شدم، در هیچ لحظهای اشکم درنیامد جز امروز که دیدم کسانی که بخاطرشان سعی دارم خودم را زنده نگه دارم قدر جهاد بزرگی که دارم میکنم را نمیدانند. به پایم نمیفتند و خایهام را نمیمالند که نهتنها در فضای سمیشان حضور پیدا میکنم بلکه بهرغم میلم، با آنها معاشرت کرده و با اینکه مدام فاضلاب فکریشان را رویم خالی میکنند و دبهدبه سرم میشاشند، همچنان توی غذاشان مرگ موش نمیریزم. حقیقتا کص ننه خانواده ایرانیِ مسبب وجود آخوند که باعث شد از موشکهای سگ نجسی مثل اسرائیل ناراحت نشویم.
234
بهزودی شاهد تطبیق و تشبیه بگاییهای جنگ ۱۲ روزه با المانها و وقایع عاشورا خواهیم بود.
234
▪️بابای خارکصه
جوجهعرزشی که از کودکی در یک محیط ایزولهی مسموم رشد کرده، فکر میکند «بابا» کسیست که با مامان توی اتاق میرود و چون افراد دیگری را در رفتوآمد به اتاق مادرش نمیبیند (حالا یا چون کص مادرش تار عنکبوت بسته یا ساعت کاری مادرش با ساعت خواب او تطابق دارد یا شاید هم مادرش زن مجبورا متعهدی است که یکی دوبار اوایل زندگی کیر حاجآقا را در سوراخش پذیرفته و هر بارش یک توله پس انداخته و غایت زندگیاش را انجام داده و به کمال رسیده و دیگر کیر حاجی را ندیده) توی ذهنش اینطور نقش بسته که سیستم دنیا اینطور است که یک «مامان» وجود دارد، یک «بابا» و اینها باهم عروسی میکنند و از خدای مهربون طلب نینی کرده و به بیمارستان میروند و آن را تحویل میگیرند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی میکنند و آدمها همیشه یک بابا دارند ولی این بابا میتواند مامانهای مختلفی برای ما پیدا کند. میشود حتی همزمان چند مامان داشته باشیم. بچهعرزشی که از کودکی شیعهمال شده و رگ گردنش و رگ دول پدرش و رگ کص مادرش همه به هم وصل هستند فکر میکند این بابا هر طور که باشد بابا است و باید خم شد و پای چرکینش را بوسید. او که از کودکی با روایات مختلف اسلامی مورد تجاوز قرار گرفته، روایاتی مبنی بر اینکه یکروزی یک کافری پدرش کونش گذاشت ولی چون او ناله نکرد ملائک پیغام آوردند که جایش در بهشت محفوظ است و نگران پارگیهای کونش نباشد چون آن را ملائک میبوسند و بخیه الهی زده میشود و چون این گوزبچه عرزشی با مفهوم خون و ولایت و کیر خر بزرگ شده برای «پدر» جایگاه خاصی قائل است. اینها ایرادی ندارد. بعضیها گاو میپرستند بعضیها چیزهای دیگر. منتها مشکل اینها این است که فکر میکند هرکس مامان را گایید بابا است. در نظر نمیگیرند که شاید بابا درواقع آن خالهای باشد که همیشه حواسش به اینها هست و کیر پولدار برای مامان جور میکند. یا اصلا بابا، مامانبزرگ باشد که از لای ممهاش اسکناس میکشد بیرون و شکمشان را سیر میکند یا آن خواهر بزرگتر است که هربار خودش را جلوی کمربند بابا میاندازد تا بقیه کمتر کتک بخورند یا اصلا شاید این بابا از بابا بودن فقط گاییدن مامان را بلد است و معتاد و لش است و پولی به خانه نمیآورد یا حتی بابا فقط به گاییدن مامان اکتفا نمیکند و بعضی وقتها که مامان درگیر پختن غذا با سابیدن توالت است میآید در پذیرایی یکی از بچهها که مشقش تمام شده را میبرد در اتاق و میگاید. این کسمغز عرزشی نمیفهمد که هرکس که مامان را میگاید بابا نیست و بعضی باباها اگر نباشند اوضاع بهتر است. چون این را نمیفهمند مدام ج.ا را به بابای بداخلاقی تشبیه میکنند که همسایه آمده او را به باد کتک گرفته و ما باید بچههای باغیرتی باشیم و از همین بابای گه دفاع کنیم. اینها کیر پدر تو کص مادرشان را موهبت میبینند و بعضی اوقات که آن کیر توی خودشان هم فرو میرود میگذارند پای مشغله و خستگی و نیاز جنسی پدر و فراموش میکنند و فکر میکنند ایرادی ندارد که بابا بچهاش را بکند چون بابای آدم است. اینها اقدامات ج.ا را صرفا یک بداخلاقی میدانند و اسرائیل و آمریکا را همسایه بیتربیت. اما اگر من بخواهم با تشبیهات خودشان حرف بزنم میگویم ج.ا بابا نیست. فقط کسی است که مامان را مدام میگاید و حتی اگر بابا بود بابای صرفا بداخلاقی نیست. یک لکه ننگ و کثافت محض است. باباییست که بچهاش را در سهسالگی گاییده و در حالی که زیپ شلوارش را میبسته گفته «خوب میشه بابایی گریه نکن» و همینطور گریان رهایش کرده. این بابا را باید اخته کرد. باید آهسته مثله کرد. حتی لیاقت یکدفعه کشته شدن ندارد. حالا اسرائیل و آمریکا چه کسانی هستند؟ آن قلدرهای محل هستند که کل بازی دستشان است و حالا دارند بابایی که در زمین بازی اینها چپوچوله و کیرمبهطاقی قاچاق میزده و خرابکاری میکرده را از کون میگایند. این گاییدن بابا توسط آن قلدرها باعث میشود ما بیسرپناه شویم؟ عالی است. باعث میشود یک بابای ریقوی دیگر بیاید که بطور مرتب به قلدرها کون میدهد تا حال ما بهتر باشد؟ زندهباد. خانهمان خراب میشود؟ بشود. مامان میمیرد؟ بمیرد. مادری که گایش فرزندش را دیده و پذیرفته همان بهتر که بمیرد. ولی بابا هرچه باشد از گوشت و خون ماست؟ کص ننه این بابا و خونش. خودمان این وسط کشته میشویم؟ کسی را که فردایی برای خودش نمیبیند از مرگ نترسانید. بدم نمیآید قبل مردن، شاهد گاییده شدن آرتیستیک بابای خارکصهام از کون باشم. تخمه هم کنار دستم است. زندگی ما که از ابتدای تولد در این کیرآبادِ خاورمیانه عنمال شد، این هم روش.
234
خداوند گفت هر صبح بیدار شو و عبادتم کن، کافر شدم. مدرسه گفت صبح سر کلاس حاضر باش، نمره انضباطم را فدا کردم. کارفرما گفت هرروز صبح ساعت بزن، استعفا دادم. قید صبحانههای عاشقانه با همسرم را زدم و گور این ازدواج را کندم. حالا بعد از این همه شورش و مبارزه باید ساعت کوک کنم و کله سحر بیدار شوم که قرص بخورم و وضعیت خونریزی چک کنم. هیچکس نتوانست من را مجبور به سحرخیزی کند، بجز رحِم. دست آخر جنده رحم شدم.
234
خیلی خوشحالم که در یک رابطه عاشقانه هستی. نهچون لایق عشق هستی، نه! چون دهانت بسته است. آرامش عجیبی دارد دنیایی که تو در آن خفه باشی.
234
ادامه:
پس کیری بودن کله من، دلیلش یک واقعه مشخص است که اتفاقا همزمان شده با ازدواجم که یک واقعه فرعی است و امتداد و تشدید این کیری بودن کله، به علت ظهور و حضور یک قوه عاقله در کنار من است که این موضوع از بیرون در قالب تندخویی بروز پیدا میکند چون آدمهای سواستفادهگر هنوز عادت دارند در من کیر فرو کنند و این فرو نرفتن کیر باعث کلافگی و عصبانیتشان میشود که بهکیرم.
حالا چرا بعد از مهسا امینی کلهام کیری شد؟
تا قبل از آن من یک آدم خوشحال و خوشبین و راضی و پذیرا بودم. معتقد بودم که همین است که هست. یک عده روی کارند که فلان قوانین را دارند و من هم باید اجرا کنم و منتظر باشم که نجاتدهندهای بیاید و خار اینها را بگاید و بعد دنیا یک پارک شاد و مفرح خواهد شد. اما بعد که یک نفر بخاطر یک موضوع احمقانه کشته شد، موضوعی مثل پوشش که من هرروز آن را اجرا میکردم و برایم آنقدر اهمیتی نداشت و میگفتم «حالا یک لچک است دیگر، ارزشش را ندارد دعوا کنیم» متوجه شدم که کلا در یک دنیای خیالی زندگی میکردم. نجاتدهندهای وجود ندارد. نه بعدا قرار است بیاید و نه در آینه دیده میشود. اصلا نجاتی نیست. تنها چیزی که وجود دارد جنده نشدن است. من تا قبل از آن، یک جنده تمام عیار بودم. در خیابان وقتی یقهام را میپوشاندم، وقتی شالم را جلو میکشیدم جنده بودم. در محل کار وقتی خودم را سانسور میکردم و بجای دفاع از خودم «چَشم» میگفتم و میگریستم، جنده بودم. در خانه وقتی ادای وضو گرفتن در میآوردم و به اخبار ایران واکنش مثبت نشان میدادم که پدرم خوشحال شود که فرزندش انقلابی است، جنده بودم. وقتی پسرها میآمدند و به خودشان اجازه میدادند هرچه بگویند و هر تاچی کنند و من کول برخورد میکردم، جنده بودم. قانونمندی، آرامش و متانت و وقار، صلح و صبر، لبخند و مسامحه، همه اینها صفات خوب و زیبایی هستند اما همین صفات زیبا در یک شرایط مریض و کثیف میتواند جندگی باشد.
عزیزان من. شماها که میگویید من تندخو شدهام و تحت تاثیر ازدواجم بداخلاق شدهام، بدانید تنها تغییری که در من حاصل شده این است که از جندگی خستهام. میتوانم درک کنم که تمایل دارید و لذت میبرید که یک جنده کوچولوی ملوس زیر دستتان باشد که مدام کیر به او فرو کنید اما شرمنده رویتان هستم. من میتوانم خیلی چیزها براتان باشم. من خیلی چیزها هستم. بدبختم. زشتم. فقیرم. بیاستعدادم. اما دیگر جنده نیستم. بروید یک نفر دیگر را جنده کنید. کص ننهتان.
.
234
▪️علیه جندگی
آدمها با وقاحت تمام به من میگویند «از وقتی ازدواج کردهای سگاخلاق و زودرنج و تندخو شدهای، قبلا پوستت کلفتتر بود»! منظورشان از زودرنج بودن این است که «چرا وقتی هفده کیر توی کونت فرو کردیم، هنگام فرو بردن هجدهمین کیر توی کونت، آخ میگویی؟ این چه رفتار زنندهای است؟ آدم باید کمی خوددار باشد». از طرفی راست میگویند که این تندمزاج شدن من کمی با ازدواجم همزمان شده. علت اصلیاش این است که این آدمها هیچوقت به من آنقدر نزدیک نبودهاند که مزاج واقعیام را بشناسند و من همیشه آنها را «غیر» محسوب میکردم و نقاب محترمانه اجتماعی روی صورتم میانداختم و صاف توی رویشان نمیشاشیدم و اینکه هیچگاه از جزییات حالات روحی من مطلع نبودهاند و نخواهند شد که بدانند دقیقا چطور و از کجا چهها بر سر من آمده و چگونه وقایع را در خودم حل میکنم. اما اینجا میگویم که بدانید. نمیدانم اتفاقی است یا واقعا در من کششی وجود دارد نسبت به آدمهای بریده و مطرود، که همه آدمهای اطرافم -خصوصا آنها که به من نزدیکترند- جزء این دسته محسوب میشوند. آدمهایی که روزی به چیزهایی شدیدا متصل و معتقد بودند و پس از یک واقعهی مشخص یا به آرامی در طول زمان، از آن چیز دست کشیدهاند و حالا علیهش به مبارزه برخواستهاند. هرکدامشان شاید یک نقطه عطفی داشته باشند. من هم دارم. این نقطه برای من #مهسا_امینی بود. برعکس آنچه که ممکن است از بیرون دیده شود، من دقیقا مثل یک زن تیپیکال ایرانی تحمل بالایی دارم. صبوری میکنم و کیرها را در خودم میپذیرم. اولین کیرها را طبیعی و منطقی میدانم. دومینها را تاب میآورم. حتی با سومین کیرها هم آخ نمیگویم. چهارمینها را میگذارم پای اینکه خداوند سختیای را به تو نمیدهد که توانایی تحملش را نداشته باشی. پنجمینها را میپذیرم چون دیگر فهمیدهام قدرتی ماورایی دارم و با بقیه فرق میکنم. ششمین و هفتمین و هشتمین و... ولی بالاخره زمانی میرسد که دیگر من هم نمیتوانم تحمل کنم. و این نمیتوانم از سر این نیست که قابلیتش را ندارم بلکه به این دلیل است که «نباید» تحمل کرد. از یک جایی به بعد تحمل کردن یعنی جندهی یک نفر یا یک ایده شدن و من جنده کسی نخواهم شد. حتی جنده خودم. اینجا منظورم از جندگی، تنفروشی نیست. جنده به معنای کسیست که ازش استفاده میشود و پولش را هم نمیدهند که هیچ بلکه دوتا تف هم توی صورتش میاندازند. من حتی جنده پدرمم نشدم. بقیه آدمها و ادیان و خدایان که گوزی بیش نیستند. حالا من بعد از مهسا امینی دیگر نتوانستم تحمل کنم و این موضوع برای آدمهایی که از بیرون من را تماشا میکنند و هیچ جایی در دایره نزدیکم ندارند همزمان شده با ازدواجم. یعنی تنها نمود بیرونی از زندگی من برای آدمهای غریبه ازدواجم بود و اتفاقاتی که درونم میافتاد را نمیدیدند چون اساسا گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش و من با این که همهچیز زندگیام را ریختهام در سوشالمدیا اما چیزهایی وجود دارد که به هیچکس نمیگویم چون محرم نیستند. از یک طرف دیگر، ازدواجم در تحمل نکردن کیرهایی که درونم فرو میکردند خیلی موثر بود. چون محسن برای من مرجع عقلانیت است. معیار منطقی بودن. یعنی من همه رفتار و حرکاتم را از او میپرسم و روی ترازوی او میبرم که بگوید آیا فلان چیز عقلانی است یا نه. چون خودم به قوای عقلانیت مجهز نیستم و اصلا زیرساختش را ندارم. برای من همیشه اینطور بوده که اگر رفتاری آزارم میداده لابد بخاطر حساسیت من است و کیری بودن یک نفر به معنای اشتباه بودنش نیست و این هم نوعی از بودن است و همه حق دارند باشند و من باید تحملم را بالا ببرم. محسن به من یاد داد که اینطور نیست بلکه در دنیا چیزهای درست و چیزهای غلط وجود دارد. مثلا رفتاری که به تو آسیب میزند، صرفا یک سبک نیست و اشتباهیست که یا باید حل شود یا باید برای تو تمام شود. محسن هم مثل من مجنون است اما جنونمان متفاوت است. او میتواند چیزها را طبق یک اصول تعریف کند اما من نمیتوانم چون اصلا به اصول معتقد نیستم. در دنیای من همهچیز کیریپیری و تخماتیک و پراکنده و ولو است. شورتها روی رخت تاب میخورند. کنترل تلویزیون زیر پا است. لیوان چایی روی فرش ریخته. سینک پر ظرف است و شلوارها درحالی که یک پاچهشان توی گلوشان گیر کرده روی مبل پخش شدهاند. دنیای من آشوب مطلق است. محسن برای من مثل وِیز میماند که میتوانم از او بپرسم «الان مسیر درست یا کوتاه یا کمترافیک کدام ور است؟» در دنیای من بجای تابلویهای راهنما، جملات کسکلک گمراهکننده نوشته شده و بجای گاردریل کیر خر کاشتهاند.
.
234
▪️کفِ عمیقترین نقطه استخر
یادم نیست وسط چه کاری این به ذهنم رسید و همین که یادم نیست، خلاصهی تمام چیزهاییست که در ادامه میگویم.
من همهچیز را خیلی دیر میفهمم. مثلا من هیچوقت نمیتوانم آن اولین یارویی باشم که میدانست باید برود سراغ بیتکوین. آن بچهای نیستم که جلوی پدرومادرش ایستاد تا بجای پزشکی برود توی بازار، چون میدانست اگر پزشکی بخواند فقط دکتر میشود و اگر پول داشته باشد همهچیز دارد. من حتی نمیدانم دنیای فردا دنیای موشک است یا هوش مصنوعی یا کلمه. مثل جان تراولتا در پالپفیکشن، خیلی گیجم در این دنیا و اساساً درش زندگی نمیکنم. وقتی بیدارم، در خوابهایم هستم و وقتی خوابم، تماماً بیدارم.
واقعا یادم نیست وسط چه کاری بودم که یادم رفت وسط چه کاری هستم. چون هیچوقت غرق چیزی نمیشوم. حین هر فعالیتی به فعالیت بعدی فکر میکنم و حین فعالیت بعدی به بعدی و این شد که متوجه شدم این کاری که دارم میکنم اسمش هرچه هست، «زندگی» نیست، مجموعهای از تسکهای یهوییست که دل بهش نمیدهم. فقط میکُنم که کَرده شود و بروم سراغ بعدی و چشم بههم میزنم و میبینم تسکِ بعدی، مُردن است و اگر شانس بیاورم حین مرگ به کارهای نکرده فکر میکنم اما با شناختی که از خودم دارم مطمئنم بعد از اینکه عزراییل جانم را گرفت به او میگویم خب ?what's next
درگیرِ بعدا بودن برای یک بشر نرمال در سوئد هم بیمعنیست چه برسد به بدبختِ خاورمیانهای که آقازاده هم نیست. خاورمیانهای حتی یک ثانیه بعدش هم سوپرایز است و تلاش برای برنامهریزی و کنترل سوپرایز واقعا مضحک است.
وقتی که استخر میروم یک تفریح همیشگی دارم و آن اینکه میروم کف عمیقترین نقطه استخر مینشینم و چشمهایم را میبندم و به صدای ناواضحی که از بیرون آب میآید گوش میدهم و تصور میکنم که این لحظه فقط برای من است و هرچه غیر از این در حال رخ دادن است، بیرون از این خلوت و بیاهمیت است درست مثل آن صدای مبهم و ناواضح و تا وقتی که نفسم بند نیاید بالا نمیآیم.
در لحظه زندگی کردن برای من مثل این است که در سطح آب مشغول زر زر کردن هستم و ناگهان کسی در عمیقترین نقطه استخر پایم را بگیرد و من را پایین بکشد و بخواهد من را از هیاهوی سَرَم دور کند و به عمقِ لحظه ببرد. کار آسانی برایم نیست، گرچه لذتش را درک میکنم. نمیدانم نامش ADHD یا یک اختلال باکلاس دیگر است یا چه. اما میدانم مغزم طوری تربیت شده که از یک سنگر به سنگر دیگر بدود و همهچیز را چک کند و با همهچیز بجنگد.
میخواهم این روزه را بگیرم.
میخواهم این را هم مثل همه چیزهایی که برای تفریح یا مسخرهبازی تست کردم، تست کنم. میخواهم در لحظه زندگی کردن را امتحان کنم.
در لحظه بودن نه به معنای گرفتن تصمیمات یهویی و احمقانه به اسم شجاعت و ول گشتن به اسم رهایی و آتش زدن دنیا به اسم آزادی. بلکه در لحظه بودن به معنای غرق شدن. به این معنا که حین انجام کاری بدانی داری چه میکنی. حتی اگر یک کار جزیی و روتین باشد مثل آب خوردن.
عمری به اسم مولتیتسک بودن، در لحظه بودن را قربانی کردم. حالا باید ورق برگردد. میخواهم بدانم فنجانی که روی لبم میگذارم چه حسی دارد. آب چطور از گلویم پایین میرود. مسیرش را لمس کنم. میخواهم در لحظه باشم. من باشم و آن واقعه کوچکی که در حال رخ دادن است. کف استخر باشم، در عمیقترین نقطه.
.
234
▪️ جوکر
جوکر ۲۰۲۴ را دیدم. از پوسترش میدانستم زباله است اما خب آدم وقتی قرار است به چیزی بریند باید اول حسابی انگشت تویش فرو کند.
من فقط جوکر نولان را دیدهام و بنظرم جوکر، لوزر نیست. یک ایده سیاسی است. یک شورشی. یک لبخند گشاد تمسخرآمیز علیه سیستم. ما چنین چیزی را کم میبینیم. این دنیا شورشی کم دارد و علتش اخته شدن آدمهاست. ما تبدیل شدیم به آدمهایی که ترس از دست دادن چیزهایی را داریم که حقمان است و باید در امنیت باشند ولی بخاطر همین ترس، سرمان را پایین میاندازیم و درد چیزهایی که بدست نمیآوریم را با فحش و توییت کنایهدار آرام میکنیم. ما تبدیل به جنازههایی شدیم که فقط میخواهند روز را به شب برسانند. امید را تقریبا ازمان گرفتهاند و از آن یک رشته باریک باقی گذاشتهاند که بواسطه اتصال به آن چصه امید، اقدام شگرفی انجام ندهیم. ما نشستهایم و آرزو میکنیم که آدمبدها بروند پی کارشان و شاید بدتر از آن، دیگر حتی آرزو هم نمیکنیم. خم میشویم تا کارشان را بکنند و بعد میایستیم و شلوارمان را بالا میکشیم و خیلی تخم داشته باشیم در را پشت سرمان محکم میبندیم و آن طرف در، بلند داد میزنیم «باد زد. ببخشید»
جوکرِ جدید با بازی واکین فنیکس آمد و خیلی تمیز رید به ایده جوکر. این فیلم آگاهانه و تعمدا جوکر را از یک شورشی تبدیل کرد به یک انسان مفلوک و آسیبدیده و تمام شورشها و انقلابها را در حد یک واکنش هیستریک بابت فشار زندگی و تروماها پایین آورد و این کارِ بیشرفانه را واقعا خوب انجام داد. با یک بازیگر عالی. با موسیقیهای تاثیرگذار. با سکانسهای تاریک و آزاردهنده و از همه مهمتر با پول.
انسانِ بدبخت جایی در این دنیا ندارد. تاد فیلیپس جوکر را از آرتور فلک (شخصیت جوکر) جدا کرد و آن را به یک بیماری روانی تقلیل داد. جوکر بودن دیگر یک ایدئولوژی نیست و این رفتارها فقط از سر بگایی از آرتور فلک سر میزند. تمام طرفداران و دوستان و حتی دختر داستان، همه عاشق «جوکر» بودند و نه «آرتور». به همین دلیل وقتی فهمیدند جوکر وجود ندارد، آرتور را مثل یک زباله دور انداختند و برش گرداندند به جایی که بهش تعلق داشت یعنی سطل آشغال.
اگر دنیا فقط یک شورشی داشت تمام عوامل این فیلم باید جنازه آویزانشان به طناب دار، در گوشه کنار شهر پیدا میشد اما خب این فیلم خیلی هم بیراه نگفته. این داستان را کسی نوشته که آن بالا نشسته و پوزخند میزند به بدبختها و توی رویشان میگویند «شما چیزی نیستید جز یک تکه گوشت اضافی شایسته تجاوز. جایگاهتان بخاطر لطف ما آن پایین است. حالا بروید مثل سگ کار کنید و بسته اینترنت بخرید و این فیلم را ببینید و فشار بخورید.» درست میگوید. ما این فیلم را از سایتی که صدبار فیلتر شده و میشود با اینترنت کند و گران دانلود کردیم، دیدیم، دربارهاش در کانال تلگراممان گوزگوز کردیم بعد هم برگشتیم به دنیای بدبختها. همین.
.
