201
Subscribers
+124 hours
+27 days
-130 days
Posts Archive
201
لبخندهایم، ذوق درون چشمانم، تپشهای بالای قلبم، همهاش را درون آغوش باد انداختم، تا جایی آنسوی اقیانوس رهایشان کند.
تا دیگر با دیدن تو هوایی نشوند و خودنمایی نکنند. تا غریبانه اشک اقیانوس را ببلعند، تا آنجا که خفه شوند...
تو برای من نمردی، تو آنقدر در من آمیخته شده بودی که جدا نشوی!
من تکههایی از خودم را دور انداختم که به تو میفهماندند میخواهمت.
حالا دیگر مجبور نیستی تظاهر به ندانستن کنی! این بار، من میخواهم تو ندانی هنوز جایی درون روح من خانه آشیانه داری...
