“ 𝚍𝚛𝚞𝚐 “
Open in Telegram
[This Channel is not intended to violate any condition of use. Copyright Disclaimer Under Section 107 of Copyright Act 1976, allowance is made for "fair use" for purposes such as criticism, comment, news reporting, teaching, scholarship, and research.]
Show more796
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5230 days
Posts Archive
796
« میخواهمت....نمیدانم که بودم! که خواهم بود و چه میشوم! اما میخواهمت تا نهایتِ ویرانی...»
796
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها و دوام آوردنهای اجباری...»
796
#به_امید_دل_بستم
#پارت_۱۳
نئو می گوید :«مطمئنی اونها گریه نمی کردند؟».
من در حالی که هجاها را از هم جدا میکنم می پرسم :«بده_بستون؟».
به مرور زمان متوجه خواهید شد که من در درک چیزهایی که همه میدانند خیلی متبحر نیستم؛ طعنه، کنایه، اصطلاحات و ورزشها. از چنین چیزهای پیچیده ای طفره میروم تا اینکه نئو برایم توضیح میدهد .
میگوید :«به زبان لاتین میشه چیزی به ازای چیز دیگه »نئو همه چیز را می داند.
«بله !»سونی هم با او همراه می شود و با دستهایش حرکاتی انجام می دهد .«مثلا وقتی کسی رو می کشی و بعد هم اونها تو رو می کشن .یک چیزی مثل کارما! بده بستون اینطوریه».
نگاهی به نئو می اندازم.« راست میگه؟».
می گوید :«اینطور نیست دلیلی داره که من هم باید الان اینجا باشم ؟».
همان موقع صندلی چرخ دار قشقشی می کند و تعادلش بخاطر چیزی که در جایگاه مربع زیر آن قرار داده شده به هم می خورد.
ابروهای نئو بالا می روند .
تا جایی که کمرش اجازه می دهد می چرخد و پایین را نگاه می کند و یک صندوق شیشه نوشیدنی می بیند که زیرش صندلی پنهان شده اند.
پر زورترین آدم ماموریت از پشت صندلی چرخ دار نئو پدیدار می شود.
بیشتر به یک مرد می ماند یک پسر؛ قد بلند و زیبا، با پوست و موی تیره ،چیزی شبیه به یک آسمان خراش است.
796
#به_امید_دل_بستم
#پارت_۱۲
سونی با صدای زیری می گوید:« وای ٫ممنونم». و بدون یک لحظه تعلل آنها را برداشته و جست و خیز کنان از در خارج می شود.
من و نئو بت زده از این که حرفایش واقعا نتیجه دادند دنبالش بیرون می رویم .
او هم موفق می شود یک بسته پاسیل خرسی کش برود و آن را بین پایش و دسته صندلی چرخ دار پنهان کند.
همین که از آنجا خارج می شویم و در را پشت سرمان می بندیم و در پیاده رو با بیرون دادن نفسمان سعی می کنیم اضطراب را از وجودمان خارج کنیم ،سونی سرخوش جلو می رود.
نئو همان کاری را می کند که شرط بسته بود و در دفترش می نویسید.
۴:۰۷بعد از ظهر :احمق موفق شد یک آدم هیز را فریب دهد تا به او سیگارهای مجانی بدهد.
سونی بسته سیگار را به هوا می اندازد و بعد کف دستش را باز می کند و آن را می گیرد. «عجب آدم احمقی».
نئو می گوید :«من سرطان ندارم».
«نه نداری. اما سرطان همین الان باعث شد بیست دلار از جیبمون نره و این تنها کار خیری هست که سرطان تا به حال انجام داده».
من نق نق کنون می گویم: «سونی».
« چیه بچه های سرطانی عاشق من هستن. همیشه وقتی دنبالشون می دوم و بعد از شدت تنگی نفس تله پا میشم می خندن. یک جور بده بستون اینطور نیست».
796
#به_امید_دل_بستم
#پارت_۱۱
سونی از جاه می پرد و دوباره کمی سرش را جلو می برد.« اوه، نه آقا اینها برای من نیستند راستش ...من و دوستام ...».آتیشپاره زود شروع می کند به آبگوره گرفتن.
دستش را روی لبهایش می گذارد و فشار می دهد . «ما نمی دونیم چقدر وقت برامون باقی مونده نئو پسری که اونجاست .اون باید فردا عمل بشه سرطان داره».
از روی شانه به سمت من و نئو اشاره می کند و صندوق دار هم با ما چشم در چشم می شود.
من و نئو زود نگاهمان را از او می گیریم.
نئو حتی تظاهر می کند دنبال آدامس می گردد و خوراکی هایی که داخل قفسه ها هستند را زیر و رو می کند.
سونی هوا را خشک به داخل ریه هایش می کشد و اشک هایی که اصلا نچکیدند را از روی صورتش پاک می کند.
در حالی که شانه ای بالا می اندازد و پیش خود می خندد و می گوید :«ما دوست داشتیم به یاد قدیم ها بریم روی پشت بوم و کم کله شق بازی در بیاریم .نمیدونم اگر اون بمیره باید با خودم چه کار کنم اون خیلی آدم خوبیه. والدینش و البته سگش رو در آتش سوزی از دست داده !من...».
«باشه .باشه!». صندوق دار سیگارها را از آن پشت بر می دارد و روی پیشخوان می اندازد «برشون دار. زود باش».
796
#به_امید_دل_بستم
#پارت_۱۰
سونی آهی می کشد وتنها ریه ش را مملو از جاه طلبی می کند و می گوید:« این یه موهتبه حالا ببین چه کار می کنم و اینقدر تمرکزم رو به هم نزن».
من و نئو بسونی خیره می شویم که به سمت پیشخانه جلویی می رود.
کفش های کتانی سفید و کثیفش روی کاشی ها جیرجیر می کنند. آتیش پاره در راه یک آبنبات چوبی هم داخل جیب عقبش می گذارد.
نئو نق نق کنان می گوید:« دزد بالفطره».
«ببخشید!»سونی دستش را مستقیم بالای سر می برد و جلوی صندوقدار چند باری تکان می دهد.
صندوق دار اول زیر چشمی نیم نگاهی به او می اندازد و روی بر می گرداند و بعد دوباره نگاهی روانه اش می کند.
سونی بی رحمانه زیباست .پر از اشتیاق و سرزندگی است و ظالمانه زیباست.اما به گمانم نگاه خیره صندوق دار بیشتر به خاطر لوله تنفسی است که فضای زیر بینی و روی گونه هایش را اشغال کرده.
جعبه سیگاری که پشت پیشخوان است و به آن اشاره می کند فاتحه اش را می خواند.
سونی می گوید:« لطفا فقط همین!».
کارمند پمپ بنزین می گوید:« خانم من...» اما بعد حرفش را قطع کرده و نگاهی به سیگارها و بعد به او می اندازد.«مطمئنید؟ فکر نمی کنم اگر این رو به شما بدم عزا وجدان من رو راحت بگذاره».
نئو با عصبانیت می گوید:« جالبه که وقتی بهش زل زده عذاب وجدان نداره».
796
#به_امید_دل_بستم
#پارت_۹
«اوم،نه ...»
نئو می گوید: «سونی !توی احمقی »خودکارش را بردار و روی یک ورق از دفتری که روی پایش گذاشته می کوبد و با خط خرچنگ غورباغه می نویسد: ساعت ۴:۰۵ بعدازظهر ،سونی یک احمق است.
نئو نویسنده ماست؛ همان کس که کارهای فوق العاده مان را ثبت و ضبط می کند .مشخصا خودش اول با این لقب موافق نبود .حتی دوست نداشت همراه ما به این ماموریت بیاید اما وقتی ستون فقرات آدم کج و معوج باشد. نمی توان راحت از زیر قید و بند دوستی فرار کرد وقتی صندلی دار را از کنار دست سونی عقب می کشم قژ قژ می کند.
«خیلی عجیبه که تو اصلا به جراحی ستون فقرات نیاز داری ،عزیزم».
سونی خودش لقبی ندارد .او رهبر ماست و به بقیه لقب می دهد. به نوعی شیطان دوم روی شانه من هم هست .
موهایش به رنگ آتش است و همیشه پوزخندهایی بر لب دارد که دندانهایش را به نمایش می گذارد از سر بی شرمی است. « اون عصایی که قور دادی میتونه به جای ستون فقرات تورو سر پا نگهداره اینطور نیست؟»
نئو با پرخاش می گوید :«تو که خودت نمیتونی از چهار تا پله بالا بری داری زیادی حرف می زنی» صندلی چرخدارش را کمی عقب می کشم.
