en
Feedback
گاهِ روایت و رؤیا

گاهِ روایت و رؤیا

Open in Telegram

از‌ خیال و خاطره

Show more
436
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
از این «بلا» مصون نمی‌توان بود... —از یادداشت‌های مرتضی کیوان
از این «بلا» مصون نمی‌توان بود... —از یادداشت‌های مرتضی کیوان

تو را به یاد دارم به همان‌گونه که در آخرین خزان بودی. کلاهْ طوسی و دلْ آرام. در چشم‌هایِ تو شعله‌هایِ شفق می‌جنگید. و برگ‌ها در آبِ روحِ تو می‌افتاد. پیچیده به بازوانِ من چون تاکی، برگ‌ها صدایِ تو را می‌انباشت، صدایِ آهسته و آرامِ تو را. هیمه‌یِ حیرتی که در آن تشنگیم می‌سوخت. سنبلِ آبیِ شیرینی، تافته بر جانم. چشم‌هایِ تو حس می‌کنم سفر دارد و دورَست خزان: کلاهْ طوسی؛ صدا صدایِ پرنده‌ای؛ و دل همچو خانه‌ای که به سویش آرزوهایِ ژرفِ من می‌کوچید و بوسه‌هایِ من فرومی‌افتاد، به شادیِ اخگرها. آسمان از یک ناو. کشت‌زار از تپه‌ها: یادِ تو از روشنی‌ست، از دود، از آبگیری آرام! ورایِ چشم‌هایِ تو شعله می‌کشید شفق‌ها، و برگ‌هایِ خشکِ خزان میانِ روحِ تو می‌چرخید. —تو را به یاد دارمپابلو نرودافارسی بیژن الهی https://t.me/NADTime

چه حزن مهلکی گل کرده پشت طرح لبخندم مگر از خاک ناکامان آفاق آفریدندم نه می خوردم نه منبر سوختم؛ اما نمی‌دانم چرا مغضوب درگاه دکاندار خداوندم نه در سور کسی شادی؛ نه بر گور کسی زاری به جز در خود نمی‌گریم به جز بر خود نمی‌خندم مپرس از آنچه بر من می‌رود از عشوهٔ دشمن سر خوارزمیانم؛ خرج ترکان سمرقندم به من دل خوش مکن ای جز من از خلق و خدا بیزار! که من از هر که یک روزی به من دل بست دل کندم تو با علم و عمل خوش باش من شادم به نادانی تو با علم و عمل خوش باش من با جهل خرسندم تو با علم و عمل خوش باش من رفتم که بعد از این سگ از چنبر جهانیدن بیاموزم به فرزندم علی‌اکبر یاغی‌تبار @aliakbaryaghitabar

بازخوانی آهنگ Desert Rose از Sting توسط خواننده‌ی مراکشی_کانادایی Faouzia https://t.me/NADTime

سفر به‌خیر گل من! که می‌روی با باد ز دیده می‌روی اما، نمی‌روی از یاد کدام دشت و دمن؟ یا کدام باغ و چمن؟ کجاست مقصدت ای گل؟ کجاست مقصد باد؟ مباد بیم خزانت که هر کجا گذری هزار باغ به شکرانه‌ی تو خواهد زاد خزان عمر مرا داشت در نظر دستی که بر جبین تو نقش گل و شکوفه نهاد تمام خلوت خود را، اگر نباشی تو به یاد سرخ‌ترین لحظه‌ی تو خواهم داد    تو هم به یاد من او را ببوس، اگر گذرت به مرغ خسته‌ی تنها‌نشسته‌ای افتاد غم «چه می شود؟» از دل بران که هر دو عنان سپرده‌ایم به تقدیر «هر چه بادا باد» بیایم از پی تو، گردباد اگر نبرد مرا به همره خود، سوی ناکجاآباد. _حسین منزوی https://t.me/NADTime

شعر از سهراب سپهری https://t.me/NADTime

«زیرا در زیر آسمان نیلی این شهر خاموش هیچ، هیچ، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد زیرا که شب، شب است و شب؛ پایدار...» https://t.me/NADTime

پیشانی‌اش سنگسارِ همه‌ی قرون رفته و نیامده از پلکان سنگ بر‌می‌آید. زخم‌های دلش را شماره می‌کند: «آه! شمار پلکان سنگ از دل‌هایی که خوش می‌داشتم افزونترست.» -شاپور جورکش https://t.me/NADTime

می‌خواهم رویای سیب‌ها را بخوابم پا پس بکشم از همهمه‌ی گورستان‌ها. می‌خواهم رویای کودکی را بخوابم که روی آب‌های آزاد قلب‌اش را تکه‌تکه می‌کرد. نمی‌خواهم دوباره بشنوم که مرده‌ها خون‌ریزی ندارند، که دهان‌های پوسیده هنوز تشنه آب هستند. می‌خواهم نه از شکنجه علف چیزی بدانم نه از ماه که دهانِ افعی دارد. می‌خواهم کمی بخوابم، کمی، دقیقه‌ای، قرنی اما همه بدانند که من نمرده‌ام، که هنوز لب‌هایم طلا دارد که من دوستِ کوچک «وست وینگ» هستم، که من سایه‌ی گسترده‌ی اشک‌هایم هستم. مرا با چادری بپوشانید چرا که سحر مشت‌مشت مورچه روی من خواهد ریخت و کفش‌هایم را آب بگیرید شاید نیشِ عقرب بلغزد. چرا که می‌خواهم رویای سیب‌ها را بخوابم. مرثیه‌یی بیاموزم که مرا پاک به خاک برگرداند. چرا که می‌خواهم زندگی کنم با کودکی تاریک که می‌خواست روی آب‌های آزاد قلب‌اش را تکه‌تکه کند… فدریکو گارسیا لورکا @oublierr

هراسم نیست آنجا که تو در انتظارم باشی... https://t.me/NADTime

«نه باران نه ماه مُرده‌شویان آسمان را شستند و باد به مقبره‌اش برد هنوز هم اما من با پرندگان رنگین‌کمان به دیدار تو می‌آیم پنهان نمی‌کنم تمام سال‌ها به عادت می‌گریم و با سعی بسیار می‌خندم...» https://t.me/NADTime

چنینم تیره مبین که روزگاری نطفه‌ی شفافی بوده‌ام. چنینم تلخ مپندار که پیش از آن‌که عشق بمیرد شیرابه‌ی شیرینِ نیشکری بوده‌ام. چنینم گرسنه مبین که روزگاری دانه‌ی گندمی بوده‌ام بر منقارِ پرنده‌ای. روحم را چنین چاک‌چاک مبین سه برگِ بهاری را بردار و مرهمِ زخم‌هایم کن! چنینم زبان‌بسته مبین می‌شود که کلام پوست بیندازد تا رنگِ معانی‌ام را ببینی. دستت اگر می‌رسد از لابه‌لای انگشتان آن خنیاگر مشتی نغمه برای حنجره‌ی خاموشم بیاور! چنینم بی‌سرود مبین که روزگاری تپشِ دل شیدایان بوده‌ام می‌شود روزی که صدایم تو را زلال کند! چنینم بی‌بار و برگ مبین هرچه باشد بر این درخت، چهل پرنده چکیده‌اند همان‌گونه که در روحش، چهل چکه اسید. دستت اگر می‌رسد چهل تکه از بادهایِ خنک بر تاول‌های درونم بگذار! چنینم تاریک مبین که روزگاری گُلی تابان بوده‌ام در دست عارفان و ستاره‌ای لغزان در پیراهن عاشقان. چنینم سنگ مپندار شاعری بودم من که در واپسین جمله‌ای تو را گفت برای همیشه باقی ماند اگر توانستی دست بگشای و روح بر باد رفته‌ام را گِرد‌آ ور و در دل این سنگ بگنجان! ناهموارم اگر وسط رودهایم بگذار تا صیقلم دهند! چنینم خاکستر مبین که روزی درختِ فسفرینِ عصب‌هایم دشت مُرده را نورانی می‌کرد. اگر می‌توانی غبارم را از شانه‌ی بادها برگیر و مرا به بوته‌ای کوچک بدل کن! دیگر، نسیمی پرپر شده‌ام گلبرگ‌هایت را بگشای و مرا برای همیشه در خود محو کن! _میرزا آقا عسگری (مانی) https://t.me/NADTime

و عشق، شعله‌ای است به بلندای آوازه‌ی نور آنجا که تاریکی غمگین‌ترین رسالت هر استبدادی است. https://t.me/NADTime

«شرم در نور است و این، پایان هر سخنی‌ست، همسرم! مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت، و بیا، میان بیابان، پی انگشتر مفقود بگرد که حال، باد در آن سوت می‌زند». https://t.me/NADTime

«شرم در نور است و این، پایان هر سخنی‌ست، همسرم! مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت، و بیا، میان بیابان، پی انگشتر مفقود بگرد که حال، باد در آن سوت می‌زند». https://t.me/NADTime

از سرما هم اگر نمی‌مردیم از عشق می‌مردیم. این دست‌های تو پاسخ روز را خواهد داد اگر گم شوند همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم
از سرما هم اگر نمی‌مردیم از عشق می‌مردیم. این دست‌های تو پاسخ روز را خواهد داد اگر گم شوند همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم بی‌آنکه نام کوچه‌ی بن‌بست را بدانم در انتهای کوچه یک کوه است و چون قلب از حرکت بازماند و چون شکوفه فولاد شود و میوه نشود من ندانسته در یک صبحگاه تابستانی راهم را بر گندم‌زار به دوزخ به بهشت متوقف می‌کنم به خانه‌ی تو می‌آیم. موها را تازه شانه کرده‌ای از ایشان ساعت حرکت قطار را پرسیده‌ای هرکس ترا ببیند گمان نمی‌کند که قطار سه روز است در برف مانده پس ایستگاه‌ها در زمستان گم می‌شود و هرکس ندانسته مرگ را صدا می‌کند پس دیدار کنیم از لادنی که در گلدان شکسته گل داد پس با پای پیاده در این سنگلاخ بدویم. این اردیبهشت این فروردین حتی سراسر تابستان ما را تسلی نیست پس چگونه در این کوچه‌های بن‌بست سرازیر شدیم دیگر ما مانده‌ایم و تا پایان عمر این پرسش: شاخه‌ها در قدم‌های ما چه هستند آغاز خلقت آیا گل جوانه زده بود. در چشمان من در گرمای مرداد ماه در آفتاب ساعت‌ها گفتگو کردیم. -از سرما -شعر و دستنوشته‌ی احمدرضا احمدی https://t.me/NADTime

کاش تنهایی شدیدی داشتم که تنم را به درد می‌آورد، من را از شدت غم نابود می‌کرد، قلبم را چنگ می‌زد و تکه پاره‌ام می‌کرد. البته، در واقع طالب چنین تنهایی‌ای نیستم، من حتی یک تنهایی معمولی و موقت را هم نمی‌توانم تحمل کنم، چه برسد به چنین تنهایی وحشتناکی، اما با این حال این واقعیت مانع از میل و اشتیاقم به تنهایی مطلق نمی‌شود. به محض اینکه در مورد خودم فکر می‌کنم، واقعیت خودش را از دست می‌دهد، برای همین نمی‌توانم حقیقت مربوط به خودم را درک کنم. من دوست‌ها و رفقایی دارم اما احساس تنهایی می‌کنم، بعد این تنهایی کفایت نمی‌کند، می‌خواهم بیشتر تنها باشم، وقتی بیش از حد تنها می‌مانم حوصله‌ام سر می‌رود. گویا تنهایی را هم مثل هر چیز دیگری از دور دوست دارم. من هرگز نمی‌توانم به معنای واقعی به مردم نزدیک بشوم، حتی وقتی که خیلی به من نزدیکند همچنان از من دورند، در واقع این تقصیر من است، من هستم که آنها را از خودم دور می‌کنم اما این چیزی را تغییر نمی‌دهد، آنها از من دورند. _احمد آلتان _تاریخ خاص تنهایی https://t.me/NADTime

و این بلندترین قصه‌ای‌ست که نمی‌شنوی هرگز: و هنوز می‌رویم که برای همیشه بخوابیم. #حسین_شرنگ ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به روایت #حسن_سربخشیا
+6
و این بلندترین قصه‌ای‌ست که نمی‌شنوی هرگز: و هنوز می‌رویم که برای همیشه بخوابیم. #حسین_شرنگ ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به روایت #حسن_سربخشیان

تاب گیسوی تو در دست من است بر انگشت حلقه می‌بندم گیسوانت را می‌بندی. تا نسیم از لب من برخیزد مویت را حلقه، حلقه می‌افشاند با انگشت با حلقه حلقه‌های پیچاپیچ گیسوانت را می‌بندی. ریخته بر شفق عطر، دو سوی گیسویت می‌خواهم زندانی باشم کازادم که تو زندانبانم باشی. _هوتن نجات https://t.me/NADTime