en
Feedback
مارال_ع ز | متــ🪄ــرسک

مارال_ع ز | متــ🪄ــرسک

Open in Telegram

پيج اينستاگرام نويسنده: Instagram.com/Maral.az_ این رمان شامل صحنه هایی هست که مناسب هر سنی نمی‌باشد ⛔🔞 گلگون دختری ۱۶ ساله که ارباب روستا از اون خوشش میاد و به اجبار میخواد اون رو به عقد خودش دربیاره.❣⚠️ ژانر: #ارباب_رعیتی #عاشقانه #اروتیک #صحنه_دار

Show more
5 615
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
April '24
April '240
in 0 channels
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '24
+3
in 0 channels
Get PRO
December '23
+16
in 0 channels
Get PRO
November '23
+4
in 0 channels
Get PRO
October '23
+547
in 0 channels
Get PRO
September '23
+17
in 0 channels
Get PRO
August '23
+51
in 0 channels
Get PRO
July '23
+95
in 0 channels
Get PRO
June '23
+276
in 0 channels
Get PRO
May '23
+183
in 0 channels
Get PRO
April '23
+250
in 0 channels
Get PRO
March '23
+21
in 0 channels
Get PRO
February '23
+75
in 0 channels
Get PRO
January '23
+225
in 0 channels
Get PRO
December '22
+268
in 0 channels
Get PRO
November '22
+529
in 0 channels
Get PRO
October '22
+31
in 0 channels
Get PRO
September '22
+55
in 0 channels
Get PRO
August '22
+1 051
in 0 channels
Get PRO
July '22
+1 817
in 0 channels
Get PRO
June '22
+1 672
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2 035
in 0 channels
Get PRO
April '22
+3 336
in 0 channels
Get PRO
March '22
+5 499
in 0 channels
Get PRO
February '22
+4 887
in 0 channels
Get PRO
January '22
+4 485
in 0 channels
Channel Posts
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_110 چشم هام قدر نعلبكى گشاد شد.حرفش كاملاً برام غير منتظره بود. _شما...شما چى گفتيد؟! _براى پسرم وارث بيار.پسر باشه.يه پسر از خون خودش برام بيار. _شما خودتون مى فهميد چى مى گيد؟من خودم بچه ام چطورى براى شما نوه بيارم؟اصلاً حلال و حروم و محرم و نامحرم... ادامه ى جمله ام رو نگفتم.خوب مى دونستم هر حرفى كه بزنم باعث بدتر شدن شرايط مى شه و بعداً بر عليه من استفاده مى شه. چند نفس عميق كشيدم.ادامه دادم: _ببخشيد تند رفتم خانوم؛من نمى تونم چنين چيزى رو قبول كنم.من رو عفو كنيد. _پس بايد از اينجا برى. خيلى جدى بود؛انقدر جدى بود كه جاى هيچ بحثى نمونده بود. لب زدم: _من جاى ديگه اى نمى تونم برم. _پس بايد كارى كه گفتم رو انجام بدى.يه صيغه ى محرميت مى خونيم. كافيه ١ سال دندون روى جيگر بذارى همين. اينطورى نمى شد.بايد توپ رو توى زمين ارباب مى انداختم. _به حرف آسونه.پس من و احساساتم چى مى شه؟اصلاً من رو كاملاً ناديده هم بگيريم ارباب هيچ حسى به من نداره. از من متنفره.خودش بهم گفت.از روز اول هم از من خوشش نميومد. با شنيدن اين حرف چشم هاش برق زد.لبخند روى لبش غليظ و عميق تر شد.زمرمه كرد: _چه بهتر.پس كاملاً جاى اميدوارى هست. _متوجه منظورتون نمى شم. يعنى چى جاى اميدوارى هست؟اينطورى شرايط فقط براى من سخت مى شه. _من حواسم بهت هست و من شكـ ندارم علاقه به وجود مياد.اينكه از اول نسبت بهت حسى داشته جاى اميدوارى هست هر چند تنفر باشه. پاكـ زده به سرش.ناچار به انجام چه كار هايى بودم.اينا همش درد بود.همش بى پناهى بود.هر روز هر ثانيه اين شرايط بهم گوشزد مى كرد كه من تنهام و كسى رو ندارم. ناليدم: _حتماً شخص بهتر از من رو مى تونيد پيدا كنيد. _بهتر؟تو فكر مى كنى خيلى خوبى؟ 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂

2
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_109 _يعنى چى؟چرا نمى تونيد؟خانوم من كارى نكردم واقعاً به ارباب نظر ندارم.بازم مى گم من اهل اين چيزا نيستم. سرى به نشونه ى تأييد تكون داد.لبخند روى لبش رو دركـ نمى كردم. اين موزيانه برخورد كردنش به كجا ختم مى شد و چه هدفى داشت؟ به كجا مى خواست برسه؟ لب زدم: _خانوم؟ _تو چند سالته؟ _تقريباً شانزده سالمه. _اسمت؟ _ماهور. _آره اسمت يادم رفته بود.بلند شو بيا نزديكتر. بدون فوت وقت بلند شدم و مقابلش ايستادم.همين كه سر بلند كردم و نگاهمون به هم تلاقى كرد ؛ازش چشم دزديدم. دستش رو به موهام كشيد. _تو خانواده اى هم دارى؟ _ب...بله. _كجان؟ _تهران. _خب؟ادامه بده. _چى بگم؟ _از خانواده ات. _مادرم عمرش رو داد به شما.... پريد وسط حرفم و گفت: _خدا رحمتش كنه. _ممنون.من موندم و پدرم همراه خواهر و برادر كوچكترم. _خب؟ _همين. _همين؟به نظرت من احمقم؟ _نه خانوم جان دور از جونتون.اين چه حرفيه؟ _تو اينجا چى كار مى كنى؟ _فرار كردم.بابام مى خواست من رو عقد يه پيرمرد كنه فرار كردم.نمى تونستم اونجا باشم.در ازاش قرار بود يه مغازه بگيره. _گرفت؟ _نمى دونم. _پس فرارى هستى و كسى رو ندارى. شرمنده سر به زير انداختم.گفت: _اما نمى شه اينجا بمونى. انگار آب سردى روم ريخته باشن.ترس برم داشت.گفتم: _خانوم لطفاً. بغضى وحشتناكـ به گلوم چنگ انداخت كه گفت: _شرط داره. _چى؟ _بايد براى پسرم وارث بيارى. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
5 755
3
دوستان فايل دو جلد ارباب من بستام حاضره براى خريد فايل دو جلد بِه ايدى زير در تلگرام پيام بديد👇🏻 @seller_ads
4 157
4
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_108 _چى گفتى؟ محكم تكونم داد.انقدر عصبى بود كه جاى هيچ بحثى رو باقى نمى ذاشت. گفتم: _الان عذر شرعى دارم بايد برم دست شويى. خواهش مى كنم. سرخ شد تا اين حرف رو زدم. چند قدم عقب رفت تا برم.تشكرى زير لب كردم و سمت اتاقم پا تند كردم. ***************************** با قدم هاى آهسته با ظاهرى آشفته و پر درد جلوى در اتاق خانوم ايستادم. چند ضربه به در زدم.صداى محكم با اون لحن پر غرورش در گوشم طنين انداخت. _بيا داخل. آروم در رو باز كردم و وارد شدم. نفسم در سينه ام حبس شده بود؛نگاه ترسيده و نگرانم رو سمت خانوم سوق دادم. زير لب سلامى مجدد كردم كه تير نگاهش سمت من كشيده شد. _سلام. به مبل مقابلش اشاره كرد.روى مبل نشستم. همچنان سرم پايين بود. ترس داشتم از آينده اى نامعلوم كه توان ورق زدنش رو نداشتم. اينجا رو امن ترين جاى ممكن مى دونستم. دستور داد بهش نگاه كنم.سلانه سر بلند كردم.گفت: _خب مى شنوم. _خانوم من همچين غلطى نمى كنم.اصلاً اهل اين حرف ها نيستم. من فقط يه دختر بچه ام. _دختر بچه اى كه به سن بلوغ رسيده.نه؟ _نه خانوم.خواهش مى كنم.اشتباه مى كنيد. ارباب اصلاً از من خوشش نمياد.من خطايى نكردم. _تو و دوستات براى پسر من تور پهن كرديد. _نه به جان خودم. اشكـ هام راهشون رو پيدا كردن.پشت چشمى نازكـ كرد و بهم خيره شد. _باشه باور مى كنم. _واقعاً؟ _بله باور مى كنم اما.... _اما چى؟! لبخندى زد.دستى به موهاش كشيد.از نگاهش چيزى نمى فهميدم. لب زد: _نمى تونم از اين مورد چشم پوشى كنم. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
4 110
5
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_108 _چى گفتى؟ محكم تكونم داد.انقدر عصبى بود كه جاى هيچ بحثى رو باقى نمى ذاشت. گفتم: _الان عذر شرعى دارم بايد برم دست شويى. خواهش مى كنم. سرخ شد تا اين حرف رو زدم. چند قدم عقب رفت تا برم.تشكرى زير لب كردم و سمت اتاقم پا تند كردم. ***************************** با قدم هاى آهسته با ظاهرى آشفته و پر درد جلوى در اتاق خانوم ايستادم. چند ضربه به در زدم.صداى محكم با اون لحن پر غرورش در گوشم طنين انداخت. _بيا داخل. آروم در رو باز كردم و وارد شدم. نفسم در سينه ام حبس شده بود؛نگاه ترسيده و نگرانم رو سمت خانوم سوق دادم. زير لب سلامى مجدد كردم كه تير نگاهش سمت من كشيده شد. _سلام. به مبل مقابلش اشاره كرد.روى مبل نشستم. همچنان سرم پايين بود. ترس داشتم از آينده اى نامعلوم كه توان ورق زدنش رو نداشتم. اينجا رو امن ترين جاى ممكن مى دونستم. دستور داد بهش نگاه كنم.سلانه سر بلند كردم.گفت: _خب مى شنوم. _خانوم من همچين غلطى نمى كنم.اصلاً اهل اين حرف ها نيستم. من فقط يه دختر بچه ام. _دختر بچه اى كه به سن بلوغ رسيده.نه؟ _نه خانوم.خواهش مى كنم.اشتباه مى كنيد. ارباب اصلاً از من خوشش نمياد.من خطايى نكردم. _تو و دوستات براى پسر من تور پهن كرديد. _نه به جان خودم. اشكـ هام راهشون رو پيدا كردن.پشت چشمى نازكـ كرد و بهم خيره شد. _باشه باور مى كنم. _واقعاً؟ _بله باور مى كنم اما.... _اما چى؟! لبخندى زد.دستى به موهاش كشيد.از نگاهش چيزى نمى فهميدم. لب زد: _نمى تونم از اين مورد چشم پوشى كنم. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
3 186
6
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_106 لب زد: _ماهور... _نه من نميام سايه.ببخشيد.من نمى خوام،نمى خوام باز... پريد وسط حرفم و گفت: _ساكت شو. با غيظ از كنارم گذشت. روى دو زانو افتادم و با چشم هام بدرقه اش كردم. شونه هام مى لرزيد و هق مى زدم. بايد چى كار مى كردم. پگاه جلوى در ايستاد.بهم خيره شد. به سايه گفت: _ماهور چرا نشسته؟ سايه نيم نگاهى بهم انداخت.لب زد: _ولش كن. بيا بريم. _بدون اون؟به خاطر اون،اين همه سختى كشيديم.حالا بدون اون بريم؟ بدبختمون كرده. حرف هاشون آبى نبود كه روى آتيش مى ريختن. بدتر گريه ام مى گرفت و مى سوختم. من يه رفيق نيمه راه بودم. وقتى به خودم اومدم اونارو نديدم. خانوم هم نبود. دست و پام رو گم كردم ؛ دچار استرس شديدى شدم. سمت در خروجى عمارت دويدم. در رو باز كردم و اسمش رو فرياد زدم: _سايه؟سايه؟ جيغ زدم و اشكـ ريختم. از پله ها دويدم و در رو باز كردم. ماشين پگاه داشت دور و دورتر مى شد. _سايه؟ رفتن و من موندم. روى زمين نشستم و زير لب اسمش رو زمزمه كردم. حس گناه داشتم. من بهشون مديون بودم. نذاشتن تباه بشم و نيست بشم؛نذاشتن عين خودشون بشم. گذاشتن پاكـ بمونم؛از جونشون برام گذشتن اما چى كار كردم؟ صداى قدم هاى يكى به گوشم خورد.خيره ى دو كفش چرم قهوه اى مقابلم شدم. سر بلند كردم و نگاهم با نگاه جدى ارباب بستام تلاقى كرد. لب زد: _باز كه تو موندى. _شما زير قولت زدى. _چه قولى؟ ايستادم و مقابلش قرار گرفتم.با جديت گفتم: _گفتى دوستم رو نجات مى دى.گفتى مى ذارى اينجا بمونيم اما هيچ كدوم رو نذاشتى. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
2 983
7
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_105 خانوم در چهار چوب در ظاهر شد. با ديدن هر سه نفرمون پشت چشمى نازكـ كرد. نگاه تحقير آميزش رو حواله ما كرد. صداش روى اعصابم ناخن كشيد: _خب؟جمع و جور كردى؟ سكوتم رو كه ديد گفت: _مگه نگفتم وقتى برگشتم اينجا نبينمت. پگاه گفت: _كه چى؟چرا نبينيش؟مى ترسى پسرت رو از راه به در كنه؟ _تو هم اخراجى.هر دوتون سريع جمع كنيد بريد بيرون. پگاه پوزخندى زد و گفت: _اخراج؟مگه استخدام شديم كه بيرونمون كنى؟ خب به دركـ مى ريم. ********************************** *ماهور* ترس برم داشت.يعنى چى مى رن؟نمى تونستم بذارم چنين اتفاقى بيوفته. سايه بى هيچ حرفى شالش رو از سرش برداشت. خانوم گفت: _لباس تنت رو نمى خوام؛مال خودت برش دار. سايه لبخندى زد و لباس رو از تنش جلوى همه بيرون كشيد. خانوم موند. تاپش رو پوشيد و لباس رو پرت كرد جلوى پاى خانوم. پگاه هم از كنار خانوم گذشت و رفت سمت اتاقش. سايه بهم خيره شد. با چشم هاش اشاره كرد من هم برم اما من نمى خواستم برم. نمى خواستم از اينجا خارج شم. بى اعتنا به سايه با لحنى ملتمسانه گفتم: _خانوم...بى ادبى مارو ببخشيد. خواهش.... سايه با شتاب دستم رو كشيد و فرياد زد: _دارى چه غلطى مى كنى؟زده به سرت؟ اشكـ هام بى اختيار مى باريدن و گونه ام رو تر مى كردن. ناديا،خانه ى فساد،نه من نمى تونستم؛نمى تونستم از اينجا برم. دستم رو از دستش بيرون كشيدم و فرياد زدم: _من نميام.من نمى تونم از اينجا برم. من هيچ كجا نميام. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
2 519
8
داستان بوسه اى فراتر از آتش و داستان واقعى لعيارو مى تونيد در پيج اينستاگرام من بخونيد:) Instagram.com/Maral.az_
2 961
9
💫💥💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫 💥💫 💫 رمان متــ🪄ــرسک #پارت_294 #مارال_ع_ز هينى كشيد و ببخشيدى گفت. ناگهان زد زير گريه. دويد سمت دستشويى. مدام عق مى زد. فرياد زدم: _گلگون...گلگون... باز عق زد.پشت هم همش عق مى زد. در دستشويى رو باز كردم. اشك مى ريخت و عق مى زد. موهايش در صورتش ريخته بود. گفت: _حالم بده.منو ببريد خونه. مى خوام برگردم خونه. هر كارى كردم راضى نشد بياد دكتر شهر. مدام مى گفت خوبم و برگرديم. شب نشده برگشتيم.ميون راه همش بالا مياورد. رسيديم عمارت.مادرم طبيب خبر كرد. طبيب گفت: _ارباب خانوم بارداره. اما گلگون ذوق نكرد. بغلش كردم بوسش كردم اما ذوق نكرد. گفت: _حدس مى زدم باردار باشم. نمى خوام. مادرم هينى كشيد.گفت: _دختر زبونت رو گاز بگير. بايد مهمونى بديم مهمونى. دكتر و مادرم از اتاق خارج شدند.خيره ى گلگون شدم.ناليدم: _يعنى چى؟! اين همه خودم رو جر دادم باردار شى حالا مى گى نمى خوام؟! _نمى خوام.حتما اون رو بيشتر از من دوست دارى. از وقتى عروس شدم يكـ روز خوش نديدم حالام باردارم. _من هميشه عاشقتم.قول مى دم. قول مى دم تنهات ندارم.قول مى دم اون رو بيشتر از تو دوست نداشته باشم. _راست مى گى؟! سرم رو تكون دادم و عميق بوسيدمش. اين دختر قابليت اين رو داشت من رو ده ها بار عاشق كنه و ببره لب چشمه ولى تشنه برگردونه. پايان فصل اول 💫 💥💫 💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫💥💫
2 880
10
💫💥💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫 💥💫 💫 رمان متــ🪄ــرسک #پارت_293 #مارال_ع_ز گلگون رو بغل كردم. از روى زمين بلندش كردم. از اونجا بردمش بيرون. با ديدن مار ها جيغ كشيد. سرش رو در سينه ام قايم كرد. نگهبان ها مارها رو مى گرفتن. گلگون رو در اتاقمون بردم و در اتاق رو قفل كردم. دويدم سمت كاظم. بالاى سر پريچهر مونده بود. دهنش پر از كف بود.صداى شيخ امد: _ارباب.... نبض پريچهر رو گرفتم. _تموم كرده بود. نفس عميقى كشيدم. بِه شيخ نگاه كردم. _شيخ شما اينجا؟! گفت: _اينارو پيدا كردم. زير درخت چال شده بود.بايد باطلشون كنيم. _باطل كنيد. مادرم از حال رفت.اين فضا داشت حالم رو بهم مى زد. —- ———— دوازده روز بعد —- صداى اعتراض گلگون بلند شد: _مى خوام برگردم عمارت ارباب. اينجا حوصله ام سر مى ره. _دختر چقدر غر ميزنى همش ده روز اومديم سفر. مى خواى برى عمارت چى كار كنى؟! مى خواى چى كار كنى؟! هر كارى مى خواى اينجا بكن. _مى خوام تو باغ گل راه برم. گل بچينم.سيب بچينم.شما سوارى كنيد من نگاهتون كنم. با شنيدن اين حرفش خم شدم و بوسش كردم. ناگهان خودش رو عقب كشيد. فكر كردم مى خواست در بره از بغلم اما روم آورد بالا. ولش كردم. 💫 💥💫 💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫💥💫
2 285
11
دوستان فايل دو جلد ارباب من بستام حاضره براى خريد فايل دو جلد بِه ايدى زير در تلگرام پيام بديد👇🏻 @seller_ads
1 905
12
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_104 _چى؟منو؟ يعنى چى منو با خودتون مى بريد؟ به شدت از اين حرف عصبى شدم.با غيظ برگشت و بهم خيره شد. _اين چه طرز حرف زدنه؟ به خودم جرأت دادم و گفتم: _اين چه طرز تصميم گيريه؟اونى كه بايد شاكى باشه منم. شما اصلاً نظر منو پرسيديد كه مى خوايد من رو با خودتون ببريد؟ اصلاً پرسيديد؟درسته گفتم خانواده ندارم اما اين حرف من اين اجازه رو به شما نمى ده كه با من عين كالا برخورد كنيد و يا.... من قرار بود رفاه شما رو برآورد كنم تا زمانى كه اينجاييد نه بعدش. من با شما جايى نميام حتى اهميت چندانى هم برام نداره كه من رو از عمارت بيرون كنيد. بى جا و مكان كه نيستم. حرف هام رو زدم.كمى حس سبكى داشتم.خانوم چهار چشم بهم خيره بود. اخمى غليظى كه روى پيشونى اش بود خبر عصبانيت و شوكه شدنش مى داد. ارباب سيگارى روشن كرد. رو به روى من قرار گرفت؛خيره ى چشم هاى قهوه اى رنگم شد. _زبون باز كردى؟كى بهت اجازه داده با بزرگتر از خودت اينطورى و به اين تندى حرف بزنى؟ _خودم. اما فكر نكنم كسى هم به شما اجازه داده باشه براى كسى تصميم بگيريد. منم يادم نمياد بهتون اجازه داده باشم درباره ام تصميم بگيريد. من اصلاً خوشم نمياد با اجازتون مى رم وسايلم رو جمع كنم. همين كه روم رو ازش گرفتم و برگشتم صداى خانوم بلند شد. _زودتر برگرد وقتى برگشتم نمى خوام اونجا ببينمت. بدون هيچ حرفى سمت عمارت برگشتم.زير لب فقط مى گفتم: _مهم نيست. اين ها هيچ كدوم مهم نيست.تموم مى شه همش تموم مى شه. محكم گام برمى داشتم؛من هميشه قوى هستم. من هميشه استوارم.هيچ مشكلى پيش نمياد. هيچ مشكلى. نه غرورم شكسته شده نه من تنهام.نه من... اشكم از چشمم چكيد. وقتى به عمارت رسيدم با پشت دست اشكـ هاى مزاحمم رو پس زدم. سمت اتاقم رفتم كه پگاه صدام زد. _سايه؟ نگاه گريانم رو ازشون دزديدم و وارد اتاقم شدم خواستم در رو ببندم كه پگاه مانع شد. وارد اتاق شدن؛ماهور نگران شد.گفت: _چى شده؟چرا گريه مى كنى؟ _بايد برم. _برى؟كجا برى؟ مشغول تعريف كردن داستان شدم؛رنگ صورت پگاه ثانيه به ثانيه از عصبانيت سرخ تر مى شد. حرفم كه تموم شد گفت: _كه چى؟ترسيده برى پسرش رو از راه به در كنى؟ داشتيم حرف مى زديم كه چند تقه به در خورد و در اتاق باز شد. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
2 145
13
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_103 چند بار با مشت به بازوش كوبيدم.با حرص غريدم: _اى بتركى اون زبونت رو ببرم بندازم جلو سگا. ************************************ صبح با تكون هاى پى در پى بلند شدم. يكى مدام مى گفت: _پاشو....پاشو دير شد. _ولم كن. توروخدا ولم كن.امروز جمعست مى خوام بخوابم. _جمعه چيه؟پاشو خانم و اربابزاده دارن مى رن بيرون بايد برى.اينجا تعطيلى نداريم. با حرص روى زمين نشستم. كلافه نفسم رو بيرون دادم.با قيافه زارى گفتم: _اين چه وضعشه.من لباسم ندارم. حرفى نزد و رفت بيرون. جيغ كوتاهى زدم و خودم رو روى تخت با حرص رها كردم. ناچار همون مانتو و لباس خودم رو پوشيدم و همه موهام رو دم اسبى بستم. از پله ها پايين رفتم. ارباب و خانوم توى سالن نشسته بودن. سلامى كردم و وارد شدم.خانم سكوت رو در هم شكست: _اين چه وضعيه؟ به لباس هام نگاه كردم؛اخمى غليظ كرد.خانوم با لحنى آروم و متين گفت: _اينطورى مى خواى بياى؟ _ببخشيد لباس بيرونم همين يه دسته.لباس ديگه اى ندارم و مشكلى هم درش نمى بينم. _اينجا شهرتون نيست كه بخواى اينطورى بگردى. بيا بريم بهت لباس بدم. موندم نمى دونى كجا اومدى كه با خودت لباس نياوردى؟ _ميوردم هم فرقى نمى كرد گويا شما كلاً لباس هاى من رو نمى پسنديد. بهم چشم غره رفت و به راه افتاد؛منم دنبالش رفتم. حتى روى نگاه كردن به اربابم نداشتم. از پشت سر با حرص به خانوم خيره بودم.واى اين چه رويى داره. چطور از تحقير بقيه لذت مى بره؟اگر يكم ديگه ادامه بده از اينجا مى رم. وارد اتاقش شد؛از توى كمد پيراهنى بيرون كشيد. يه پيراهن بلند و آستين بلند به رنگ سبز بود. كمرش هم چين مى خورد. _بيا اينو يه بار پوشيدم.فكر كنم اندازه ات باشه. به رنگ پوستت هم مياد. لباس رو از دستش گرفتم اما من كسى نبودم كه لباس دست دوم كسى رو بپوشم اما چاره اى هم نبود. تشكرى زير لب كردم و سمت اتاقم رفتم. پيراهن رو پوشيدم و مانتو و شالم رو به سر كردم. سمت سالن پا تند كردم و سلامى مجدد كردم. نگاه ارباب سمتم چرخيد اما چشم هاش برق زد. لبخندى روى لبش نشست. متوجه اين حركاتش نبودم اما دور از چشم هاى خانوم نبود. با حرص گفت: _بريم. سه نفرى شروع به قدم زدن كرديم اما حرف خانوم باعث شد بايستم. _من دارم مى رم سفر. ارباب گفت: _به سلامتى. _اما اين دخترم با خودم مى برم. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
1 779
14
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_102 _جانم؟اينجام.چه زود اومدى. _آره اينجايى.مشخصه! به چى فكر مى كردى كه سه ساعت صدات مى كنم اما اهميت نمى دى. _هيچى. _باشه تو راست مى گى.پاشو بريم آشپزخونه شام بخوريم كه خيلى گشنمه. پكر شدم؛با ياد آورى چند ساعت پيش حرصم گرفت. _بايد بريم آشپزخونه؟ _آره پرسيدم گفتن خدمتكارا اونجا شام مى خورن.چطور دوست ندارى برى اونجا؟ _راستش نه پگاه،صبح اصلاً شروع خوبى نداشتم. حتى بحثم شد. _فداى سرت. سمت آشپزخونه رفتيم اما دونه دونه خدمتكار ها از اونجا خارج مى شدن. پگاه ناراحت و به صورت كشدارى گفت: _سايه؟ _ها؟ _نكنه همه غذاها رو خوردن؟! اينا چرا دارن ميان بيرون؟ _نمى دونم.بيا بريم. وارد آشپزخونه شديم.ماهور داشت ظرف هارو جمع مى كرد. صداى همون زن فضول كه اسمش حكيمه بود به گوشمون خورد: _ظرف هارو بشور بعدش برو. _چشم حكيمه خانوم. پگاه جلوتر رفت و گفت: _سلام. پس غذاى ما چى؟! حكيمه خانوم به من و پگاه نگاهى كرد. به ساعت اشاره كرد و لب زد: _دير اومديد. پگاه از كوره در رفت و عصبانى شد. _اين چه وضعيه؟يعنى چى؟ به ما نمى خوايد شام بديد؟ حكيمه خانوم تا خواست حرفى بزنه صداى مردى از پشت سر توى گوشم طنين انداخت: _اينجا چه خبره؟ همه سمت صدا برگشتيم. من سرم رو پايين انداختم كه پگاه گفت: _سلام وقت بخير ارباب بستام. ايشون گفتن ما دير براى غذا اومديم. ما درگير بوديم؛همين من كه از اصطبل اومدم رفتم حموم چطورى مى تونم به موقع برسم؟! سايه هم پيش خانوم بودن. نيم نگاهى بهم انداخت و گفت: _حكيمه خاتون يادم نمياد گفته باشم كسى گرسنه بخوابه. _اربابزاده جان من كه بهشون نگفتن شام نيست. _بسه حكيمه خاتون.خدارو خوش نمياد. يه ليوان بهم بده. ماهور سرش رو به زير انداخت و چشمى گفت. بعد از پر كردن ليوان،اون رو داخل سينى گذاشت و با قدم هاى آهسته سمت ارباب اومد. سينى رو جلو ارباب گرفت؛ارباب تشكرى زير لب كرد و ليوان رو برداشت و خارج شد. ماهور گفت: _بشينيد براتون غذا بكشم. پگاه سر ميز نشست و گفت: _واى گشنمه. سرش رو به ميز كوبيد.ناليد: _عجيب مى خوام بگم غلط كردم. حكيمه خاتون گفت: _من مى رم يادت نره جمع و جور كنى. _چشم. با غيظ آشپزخونه رو ترك كرد.ماهور به پگاه گفت: _خوبى؟ _نه.كار قبليم رو ترجيح مى دم. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
1 904
15
💫💥💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫 💥💫 💫 رمان متــ🪄ــرسک #پارت_292 #مارال_ع_ز مشتم رو توى صورتش كوبيدم.محكم بهش ضربه زدم.عربده كشيدم: _بگو...عفريته بگو... خنديد. از دهنش خون اومد.گفت: _الان مار مى خورتش...مار... محكم بهش ضربه زدم.مشتم روى صورتش فرود اومد. _مى كشمت.مى كشمت.... مادرم جيغ كشيد.ناباور سرش رو تكون داد. صداى زنى بلند شد: _ارباب...ارباب...كمكـ...كمكـ! او را رها كردم.رو بِه كاظم گفتم: _بگيرش....بگيرش.... بندازش تو زندان. فرار كنه تو و كل اهل خونه رو زنده نمى ذارم. كاظم چشمى گفت. شروع كردم بِه دويدن. مار در آشپزخانه بود.صداى جيغى آشنا بِه گوشم خورد. _گلگون... دويدم سمت صدا. در زير زمين بود؟! _ارباب... مردى گفت: _مار آبيه....نترسيد.... در قفل بود.بِه در كوبيدم: _گلگون...گريه نكن...برو عقب... _ارباب يه چيزى اينجاست...مى ترسم. گريه مى كرد. از اشك هاى او خشمگين شدم. محكم بِه در كوبيدم.با لگد با پهلو تا در باز شد. محكم گلگون را در آغوش كشيدم. موشى رد شد كه جيغى كشيد. گفتم: _سالمى؟عزيزم سالمى؟! هوم. سالمم.سالمم.... بى هوش بودم.بى هوش بودم. وقتى بيدار شدم اين موش رو ديدم. صداى داد كاظم بلند شد. _ارباب....ارباب...كشت...كشت... خودش رو كشت. از دهنش داره كف مياد. 💫 💥💫 💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫💥💫
2 242
16
💫💥💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫 💥💫 💫 رمان متــ🪄ــرسک #پارت_291 #مارال_ع_ز ديوانه شدم. عين ديوانه ها اسمش رو صدا زدم. همه اتاق رو زير و رو كردم. به همه سپردم بگردن دنبال گلگون اما خبرى ازش نبود. كسى نديده بودش. تا اينكه يكـى از نگهبان ها گفت كفش گلگون رو پشت ديوار پشتى باغ پيدا كرده. دزديده بودش. سمت پريچهر رفتم تا مقابلش قرار گرفتم سيلى محكمى بهش زدم. گفتم: _كجاست؟ زن من كجاست؟ چى كارش كردى؟! گلگون من كجاست؟! گفت: _نمى دونم. نمى دونم. تقصير من نيست.تقصير من نيست. گفتم: _دروغ نگو. مادرم خواست جلوم رو بگيره كه دستش رو پس زدم. روى شكم پريچهر نشستم و گلوش رو فشار دادم. داد زدم: _كجاست؟!هان؟! خنديد.گفتم: _مى خندى؟! چشم هام به خون نشسته بود. كاظم من رو عقب كشيد.گفت: _ارباب ولش كنيد الان مى كشيدش. ارباب.... ارباب.... گفتم: _ولم كن بايد اين عفريته رو بكشم. پريچهر بلند شد. سمت من اومد و دم گوشم گفت: _عقدم كن بهت مى گم. همين كه اين رو شنيدم كاظم رو هول دادم و سمتش يورش بردم ... 💫 💥💫 💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫💥💫
3 126
17
💫💥💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫 💥💫 💫 رمان متــ🪄ــرسک #پارت_290 #مارال_ع_ز سمت زندان رفتم اما جادوگر رفته بود. داد زدم: _كوش؟! كجاست؟! كاظم دويد سمتم و گفت: _چى شده ارباب؟! يقه اش رو گرفتم و كشيدم تو صورتش براغ شدم: _كوش؟!كجاست؟! چى كارش كردى؟! آزادش كردى نه؟! زن گفت اين كارو كنى؟! كاظم گفت: _ارباب بِه خدا من كارى نكردم. ولش كردم. به سرعت از انجا خارج شدم. گفتم: _كوش؟! كجاست؟ كجاست؟ همه جا رو گشتم.نگاهم همه جا مى چرخيد. نگهبان هارو صدا زدم. گفتم: _زندانى فرار كرده.بگرديد دنبالش . پريچهر مقابلم ايستاد ؛ گفتي _ارباب نگران به نظر مى رسيد. چيزى شده؟! گفتم: _كار توئه نه؟! اخم ريزى كرد و صورتش رو كج كرد و گفت: _من؟! نه ارباب من چرا؟! من كارى كردم؟! كارى نكردم. خنديد. نگاهش سمت اتاق گلگون چرخيد و لبخند زد. از لبخندش ترسيدم. با دست كنارش زدم و سمت اتاقم با گلگون دويدم اما وقتى در رو باز كردم. گلگون رو اونجا نديدم. 💫 💥💫 💫💥💫 💥💫💥💫 💫💥💫💥💫
1 861
18
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_101 _راجب خودت و زندگيت. _آها دقيقاً كدوم قسمتش؟ _همش. _هر چى گفتم واقعيت داره.لزومى نداره دروغ بگم. نگاهى اندر سفيهانه اى بهم انداخت. گوشه ى لبم رو طبق عادت هميشگى ام جويدم. سؤال كردم: _چطور؟چه چيزى باعث شده راجب من كنجكاو باشيد؟ _هيچى.فقط برام جاى سؤال بود چرا انقدر سنگ اون دختره ماهور رو به سينه مى زدى يا رفتى سراغش تا نجاتش بدى و اونجا رو بلد بودى. سكوت كردم. ضربان قلبم شدت گرفت يعنى فهميده بود؟ لب زدم: _تصادف كرده بوديم. بدون فكر حرف زدم.فقط ماتم برده بود.خواستار اين نبودم تا مرد رو به روم تمام جيكـ و پوكـ زندگيم رو بدونه. گفت: _چى گفتى؟ _گفتم تصادف كرديم.ازم كمكـ خواست. من رو ياد خواهر خدا بيامرزم انداخت. _پس خانواده ات فوت شدن. _بله. دروغ پشت دروغ.ترسيدم.مبادا روزى دروغم بر ملا شه. لبخندى محوى زد و بدون هيچ حرفى رفت. حس كردم سرم تير كشيد.روى مبل نشست و بهش تكيه دادم. چرا انقدر دست و پاچه بودم؟از چى مى ترسيدم؟ از اينكه بفهمه من دخترى بودم كه براى پول در آوردن تن به اون خفت دادم؟ دخترانه هام نيست و نابود شد سر حماقت و بچگى؟ دركـ مى كردن كه قصد من كمكـ بوده؟ دلم مى خواست خواهرم شاد باشه و مادرم زياد كار نكنه براى همين خودم رو فدا كردم اما كى بود كه دركـ كنه؟كى حاضر بود قصد و نيت دخترى رو دركـ كنه كه دلش پاكـ بود و قصدش خير اما مسيرش غلط،انتخابش غلطى.كى بود كه دركـ كنه؟اگر پول بود اگر داشتيم كه عاقبت من اين نبود؛بود؟ غرق در افكارم بودم كه پگاه اومد.صدام زدم اما متوجه حضورش نبودم. محكم تكونم داد و صداى بلندش توى گوشم زنگ خورد: _كجايى تو؟ 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
1 699
19
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_100 _نه نيست.مى شه شما يكم راجب خودتون حرف بزنيد؟ _من؟من كلى خاطره دارم ولى حوصله تعريف ندارم. وقتى بافتن موهاى بلندش تموم شد كنار ايستادم.بلند شد و قد و بالام رو از نظر گذروند و سرى تكون داد. روى تختش نشست.پرسيدم: _مى خوايد استراحت كنيد؟ _آره؛برو بيرون. _چشم؛خوب بخوابيد. زير پتوش خزيد؛برق رو خاموش كردم و اتاق رو تركــ كردم. نفسم رو بيرون دادم.سمت اتاقم رفتم اما گرسنه ام بود. ميون راه غر غر هاى صداى آشنايى رو شنيدم. با ديدن پگاه خوشحال شدم و سمتش دويدم.با خوشحالى صداش زدم: _پگاه پگاه... برگشت؛با ديدن قيافه ى خسته اش اما سياهش جا خوردم. اخمى غليظ كرده بود.لب و لوچه اش رو جمع كرد و گفت: _ببين چه شكلى شدم.اصلا اين قيافه رو دوست ندارم. اين كارو دوست ندارم بيا برگرديم. _تا از اونا خلاص نشيم كه نمى شه. كجا بريم؟كارت چيه؟ _من تو استبلشون كار مى كنم.هوا سرده يعنى چى؟ _عزيزم. خواستم بغلش كنم كه گفت: _نه،نكن! كثيفم بايد دوش بگيرم؛بعدش بريم شام بخوريم. كلافه نفسم رو فوت كردم و دنبالش به راه افتادم. طى مسير مدام غر مى زد و گلايه مى كرد.وارد يه سالن ديگه شد كه گفتم: _كجا؟ _مى رم حمام. _اينجاست؟ _آره هنوز ياد نگرفتى؟ _هنوز؟ يه روزم نيست اينجاييم. حرفى نزد و رفت.من رو تنها گذاشت؟نگاهى به اطراف انداختم.همين كه خواستم مسيرى كه اومدم رو برگردم به ارباب برخورد كردم. _اى واى ببخشيد.متوجه حضورتون نشدم. سر بلند كردم و نگاهى اجمالى و كوتاه بهش انداختم. آروم از كنارش گذاشتم. برگشتم بهش نيم نگاهى انداختم دست هاش رو توى جيبش فرو برده بود و ايستاده بود. تازه چند قدم برداشتم كه صداش توى گوشم زنگ زد: _صبر كن. ايستادم و برگشتم؛اون هم برگشت؛هر دو سكوت كرده بوديم. يكـ تاى ابروش رو بالا داد و نگاه پرسش گرانه اى بهم كرد. شروع كرد دورم قدم زدن.كم كم صبرم داشت لبريز مى شد كه گفت: _تو به مادرم واقعيت رو گفتى؟ از سؤالش دست پاچه شدم سعى كردم بروز ندم با لبخند گفتم: _حقيقت راجب چى؟ 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
1 747
20
🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂 🍂 #ارباب_من_بستام ❦ بقلم #مارال_ع_ز ツ♡ #پارت_99 از شنيدن اين حرفش خونم به جوش اومد.دستم رو مشت كردم؛چه فكرى كرده بود پيش خودش؟ زل تو چشم هاش.ابرو هام از خشم خميده شد. پره هاى بينى ام باز و بسته شد؛متوجه شد چه حرفى زده و من دارم خودم رو كنترل مى كنم. گفت: _منظورم اينه كه تو مجردى و... _لطفاً بحثى نكنيد؛بهتون گفتم من نامزد دارم و جاى نگرانى نيست.سرى بعد چنين فكرى راجب من نكنيد. بفرماييد. با دستم راه رو بهش نشون دادم. حرفى نزد و راهش رو پيش گرفت.حس كردم غرورم تركـ برداشته. هر چى باشم خود به خود به كسى چشم ندارم. صدام زد: _بيا چرا وايسادى؟ بدون هيچ حرفى دنبالش به راه افتادم.نفسم رو پر صدا دادم بيرون. اين شرايطى نبود كه من مى خواستم؛اون حق توهين بهم نداشت. جلوى در اتاقى ايستاد؛منتظر بود من در رو باز كردم؟خودش دست نداشت؟چقدر اين ها از خود مچكرن؟در رو براش باز كردم وارد شد؛روسرى رو از سرش باز كرد و جلوى آينه نشست. با دو انگشت اشاره كرد برم سمتش. كنارش ايستادم كه شونه رو به دستم داد.شونه رو ازش گرفتم و مشغول شونه كشيدن موهام شدم.لب زد: _من يه مادرم. يه مادر هميشه نگران بچه هاشه؛من فقط بستام رو دارم.طبيعيه نگران باشم نيازى نيست برام قيافه بگيرى. كمى مكث كردم و بعد پاسخ دادم: _من قيافه نگرفتم خانوم. موهاش خيلى نرم بود؛حس كردم مى خواد حرفى بزنه اما كلمات ميان حصار لب هاش گير كردن.گفت: _متوجه هستى؟ _بله. _پسرم بايد زن بگيره اما نمى گيره؛دخترى به دلش نمى شينه؛مى ترسم مبادا يه روز عاشق يه بى سر و پا بشه.هميشه تو داستان ها اينطوريه.نمى دونم والا. موهام رو بباف. _چشم. مشغول بافتن موهاش شدم كه زمزمه كرد: _يه روز بچه دار مى شى مى فهمى. دستم روى موهاش خشكـ شد و از حركت ايستاد. بغضى ته گلوم نشست.گفت: _چى شد پس؟ به خودم اومدم و زير لب هيچى گفتم. با زبونم لبم رو خيس كردم.ادامه داد: _نامزدت تا حالا راجب بچه باهات حرف زده؟ حرف هاش داشت خون به جيگرم مى كرد؛سعى كردم صدام نلرزه و بغضم نشكنه به سختى پاسخ دادم: _نه خانوم. _اينكه خانواده ندارى براش مسئله اى نيست؟ دستم به طور نامحسوسى شروع به لرزيدن كرد. 🍂 🍃🍂 🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂
2 768