en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
به نام یزدان پاک ز تَنت خرقه رنج و غم و ذلت به در آر که رهآوَردِ شَهَت جامه فخر است و وقار جانب حق گِرَوید و رهِ انوار زنید گوش جان را بسپارید بر آن شاه سوار ز دَمِ مُشک فشانش به مشامم آید بوی آزادی و هم رایحه صبح بهار نیک بنگر که تقلّا کند آن ظالم پیر که گشاید گره ای پُر گره از سختیِ کار سایه مرغ سعادت چو فتادی به وطن شده ظالم به غم ملّت مظلوم دچار مشو غافل ز عمل هم ز مکافات عمل منه از جانِ خلایق به سر کار قمار جان فدای شَهِ عادل که به راهِ وطن است یکدم از جانب او دست نیازت مَگُذار که نجات وطنم در گِرو مقدم اوست تنِ بیمار وطن را به کفِ شاه سپار شهریارا تو بیا چشم به راه است وطن که نشیند به شکوه و رَوَد این حاکم زار #صادق_مبارکی

🎧فایل صوتی سرودۀ "انتخاب دشوار(کفر و دین)" 🎤 با صدای گرم استاد #امیر_حسین_خنجی مردم به جهان دو گونه اند،ای بخرد! دیــن بــارِ خــرد گــریز یا اهــل خرد بــنگر به مــیانِ ایــن دو تـا بــگزینی راهــی که تو را باید و شـائی و سزد

بـر دسـت قـلـم گـرفـتـم ؛ بـاغ جـنـون کـشـیـدم گـلــبــرگ لالــه‌هــا را ؛ بـا رنـگ خــون کـشـیــدم فقر را به شکل سفره ، قوت و غذا در آن نیست نـان را بـدون حــرفِ نــونِ ســکــون کـشـیـدم ! (نا=هیچ) چــار پــایــۀ عــلــوم و فــرهـنــگ و آدمــیّــت .. سست و شکستـه زیرش ساق و ستـون کشیدم تـصـویــر آدمــی را ؛ کــردم چــنـیــن نــگـارش : " رُخ از بـرون پـریـرو ؛ دیـو از درون کـشیـدم " عـکـس از سـیـاسـتـی کـه قـدرت بـرادرش بــود بـر هـمـدگـر کـشیـدنـد تیـغ و قـشـون ؛ کـشیـدم تــمـثـال سـرنـوشـت را مـاشـیــن پــر شـتـابـی : گشت از مـسیـر بـرون و شد واژگـون ؛ کـشیـدم بـر قــاب زنــدگـانـی نــقــش و نــگــار جــان را : همـچون عـصـارۀ گل خـوشبـو ؛ فـزون کـشیـدم درد گـفـت : بـکـش نـمـایِ تـسـکـیـن زنـدگـی را : هـی بـر چُـپُـق زدم پُـک ؛ پـیپ تـوتـون کـشیـدم دیـگـر فـلـک نـزایـد هـمـچــون امـیـرکـبـیـری ..! یـادبــود آن بـزرگــمــرد ؛؛ دارالــفـنــون کـشـیـدم گـیسـو به رنـگ سـبـزه ، دامــن ز طــرح دریــا .. بـانــوی گـربــه‌ای را ؛؛ آذیــن خـاتــون کـشـیــدم سبزوسفید و سرخ و خورشید و شیر و شمشیر بـا آب و خـاک و آتـش ؛؛ بـر بـیسـتـون کـشـیـدم #نگارش #یزدان_ماماهانی #آغازسرایش۱۵_۱۰_۱۴۰۲ #پایان‌سرایش۱۸_۱۰_۱۴۰۲ _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

زِ ترسِ کونِ خود بستی جهانتار* که بر جایت بمانی نیز این‌بار ولی ای بچّه‌تازی، کور خواندی به‌مانندِ همیشه زیر ماندی بِزودی بی‌
زِ ترسِ کونِ خود بستی جهانتار* که بر جایت بمانی نیز این‌بار ولی ای بچّه‌تازی، کور خواندی به‌مانندِ همیشه زیر ماندی بِزودی بی‌گمان در چنگِ مایی نداری راهِ بیرون‌شد به جایی درختی که تو خوانی‌اش تناور به کونت می‌کُنیمش جنده‌مادر *: جهانتار = ×اینترنت× #تورج_آریامنش

به نام یزدان پاک مرز شب و سحرگاه هنگامه ای غریب است گردون به قبضه شب در ظلمتی عجیب است بر دیده گان بیدار گویی سحر سراب است رخسار اختر روز افسانه ای به خواب است تا آنکه پرده ی شب ناگه شَوَد دریده با لشکری ز طلعت آید به شب سپیده رمزی نهفته دارد مرز شب و سحرگاه از پشت شب نیاید باری دگر شبانگاه مُزد دلِ شکیبا ارزنده و گران است پایان شام هجران صبح وصالِ جان است ای یارِ رنج دیده، ای جان به لب رسیده بر دل امید میدار ای نورِ جان و دیده گر سوز و ظلمتِ شب شد تازیانه بر دل گر آشیان گُزیده است رنج زمانه بر دل از ظلمتِ امیران از ناله  اسیران سرهای رفته بر دار از عشق پاک ایران این درسِ روزگار است هرچند سخت و جانکاه تا قدر روز دانیم از نورِ سینه  شاه این ظلمت شبانه در قتلگاه خورشید قربانیِ فروغ است این خصمِ نور امیّد #صادق_مبارکی

*مردی که مادر ما شد آه از فریب زمستان دلخوشی از زندگی به نمردن رسیده است با این همه، شعر هنوز هست ماه هنوز هست در کف اقیانوس هنوز مروارید پیدا می‌شود خواب اگر چه فراگیر بیداری اما هنوز زیباست مشعل‌ها را می‌شکنند ستاره‌ها را با خودکار مشکی ناپدید می‌کنند… برای دیدن فردا   باید بیدار شویم تا آن‌که بی‌دار شویم   مردی مادر ما شد با دست‌های مهربان‌اش نوازش‌مان کرد آوازی از امید به لب در خیمه‌ای از خیمه‌های شب شادی جوانه زد…   ای مادر عزیز ای مرد مهربان ما عاقبت به خانه‌ی خورشید می‌رسیم تو می‌نشینی ما یک خاطره از سرما تعریف می‌کنیم…   توضیح: این شعر از درون زندان لاکان رشت توسط #جمشید_عزیزی برای #منوچهر_فلاح ، زندانی سیاسی محبوس در این زندان که توسط دادگاه انقلاب به اتهام #محاربه به اعدام محکوم شده، سروده شده است.

عشق از دودی عینکم همه‌جا را پر از سرفه می‌بینم دلم گرفته‌است و این ربطی به شرجی ندارد سیگارم را خاموش می‌کنم و جای خالی‌ات را با یکی دیگر از جاهای خالی‌ات پر می‌کنم نبودنت را هم دوست دارم و زندان بهانه‌ای‌ست برای شکلی جدید از خواستنت. #جمشید_عزیزی

داد قـاصــد ؛ خـبــر و مــژدهٔ " آزادی " را صلـح آورده به‌ همـراه خـودش شـادی را نیکـبختـی برسید ، بَـدوِ ورودش مـردم : شــهــر آذیــن کـنـیـد و دِه و آبــادی را ؛؛؛ زور از تـخـت ریـاسـت بـه زیـر افـکنـده : " داد " هم جای گرفت مسنـد بیـدادی را نــور بـر ارتـش تــاریـکـی بـگـردد چـیـره تـا بـه پـایـان بـرسـانــد غـم بـامـدادی را کـرد سـازنـدگـی آغـاز بـه کـار و آنـگـاه : کـسب کـرد تـوسعـه و رونـق و آبـادی را نـامــور نـام گـرفـت ، بــهــرِ نـیـاکـان مـا فخـر کن ، پـاس بدار شیـوهٔ اجـدادی را خونهاریخته شد ، روزی‌ رسد می‌بینیم : " سـرخ گـردیـدن پیـشانـیِ افـرادی را " #نویدآزادی #یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۴_۸_۱۴۰۱ _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

به نام یزدان پاک چه کردی با وطن کاین گونه ملت فقیر  افتاده  اندر  قهرِ  ذلت...! که دارند آرزو دشمن بتازد کزان ضحاک قدرت را ببازد لبِ گور است پایت فتنه انگیز ندیدم چون تو پیر از کینه لبریز وقاحت را رساندی در کمالش نباشد چون تو آرَم از مثالش همان خلقی که روی گنج هستند ز قهرت در حضیض و رنج هستند نمیدانم غرورت از سر چیست که اندک آبرویی در برت نیست تو چاه از راه تمییزت نباشد ز جنگ و فتنه پرهیزت نباشد تویی مست غرور و مست قدرت تو ضحاک زمانی پست فطرت تو را با قدرت و ملت چکار است دریغا کاین ز رسم روزگار است که هر بی ریشه گم کرده راهی زند تکیه به تخت و ملک شاهی نه زاغی هیبت از شاهین دارد نه چون او در منش آذین دارد از این خویت مرا پر آشکار است که این دوران ، دوران گذار است جهنم بر تو شد دوران عشرت تقلا کن در این مرداب وحشت طناب قدرتت شد هم چنان موی روان شد خون یارانت چنان جوی ببین بد کرده را فرجام ننگ است جهان با وسعتش بر ظلم تنگ است میان  راهِ  چاهِ  آز  هستی گمان کردی که در پرواز هستی به چشمی هم زدن در قعر چاهی سپردیمت  بر  آن  چاهِ  تباهی شما ای زادگانِ خاکِ ایران شما ای مردمان پاکِ ایران رسیده کار تا نزدیکِ انجام به پا خیزیم تا آید به فرجام که هنگام نشستن نیست برخیز ز بانگت همت یاران بر انگیز #صادق_مبارکی

به نام یزدان پاک وحشتی دیدم من اندر صورتِ پیرِ خرفت لرزشی هنگام نطقِ مفتِ او در بر گرفت گفت در پرده ولی بس آشکارا مینمود سلطنت خواهی اگر آشوبِ ما بهرِ چه بود پُشک مغزِ بی خرد دریافتی کاین همهمه نیست شوخی و بسی تلخ است و زهر و علقمه آنکه میگیرد به تسخر شاه و فرهنگ و نسَب لاجرم در عاقبت اینگونه میگردد ادب خرس چون برخیزد از خواب زمستان بلند کس نماند ایمن از خشم و توحش از گزند خرسکِ پیر و دبنگ و گشنه از خوابش پرید تشنه ی خون و جوانانِ دلیرِ ما درید غافل از آنکه به کوی شیر مردانی دلیر پای بنهادست و میمیرد وَ یا گردد اسیر این سبک مغزِ خرفتِ بی خرد پنجاه سال مفت خورد و گفت مفت اندوخت مال توله ی مفعول منصوری کنون دلخوش به آن خود نشیند جای آن و شهره گردد در جهان فاحشه آمد نشست و گفت کایشان لایق است در چنین دریای نا آرام همچون قایق است بی گمان در خاطرش آید که بابایش که بود کله ی بی موی بابا از چه کس در برکه بود گر کنون آید به یاری دادنِ کفتارِ پیر پیش تر هم بودی و خود کرده آن قاتل اجیر فاحشه گر ناید اندر یاریِ کفتار پیر عاقبت مانند آن کفتار افتد در نفیر یار مفعولان نباشد فاحشه باشد عجب هر دو شاغل بهر فاعل میزنند آلت وجب گر امورِ کشوری افتد به دست قوم لوط عاقبت باشد چو ایرانی که باشد در هبوط تا سحر بیدار بودیم و شفق را دیده ایم بهر صبح صادقی دیگر به عشق آکنده ایم هان که برخیزد ز پشتِ مشرقِ شیرِ زمین طلعتِ خورشید کو بنشسته آنجا در کمین صبح آزادی تو را فرخنده باد از پیش پیش گر نیامد میدهم تاوانِ آن با جانِ خویش #صادق_مبارکی

"به نام کوروش و تمدنِ چند هزار سال به نامِ ریشه‌ی پارس و دلاورانِ بی‌مثال به نامِ کوروش، آن که بی‌نیزه، جهان گرفت به نامِ پارس، آن که با نور، آسمان گرفت منم خلیج، خلیجِ فارس، رازِ کهن‌ترین ترانه نگینِ خونِ پارسی، زلالِ نسلِ جاودانه نفس کشیده‌ام زِ عهدِ کوروشِ کبیر به دوش برده‌ام غرورِ تختِ جمشید پیر زبانِ موجم از نی‌نامه‌ی سیاوش است هر آنچه می‌دمد در من، آوازِ آرش است دیدم که بابک چگونه قد علم کرده دیدم که آرش، جان را کمان کرده دیدم هر آنچه گواهی می‌دهد از خاک پارس دیدم که کوه لرزید، به هیبتِ مردانِ پارس اگر هزار ابر ببارند از هوایِ بیگانه خلیجِ فارس می‌مانم، در آفتابِ بی‌کرانه آری منم خلیج فارس، زخمِ زنده‌ی وطن ولی به خوابِ هیچ شغالی نمی‌دهم کفن با توام ای عرب، ای سودجویِ روزگار که در غروبِ ما، به طلوعِ خود شدی امیدوار آری، این‌روزها، خزان است و وهمِ سرد درختِ باور خمیده‌ست زیرِ بادِ زرد نه از تو ای عرب، که این درد از درون ماست که ظلمت از جهلِ مردمِ خرافه‌پرست به پاست آری، اگر که خاکِ من امروز در تب است ز ننگِ جاهلانِ دین و مذهب است به تیغِ خطبه و تسبیحِ اجنبی وطن شکست، به اسمِ دین و نبی وطن فروختند، به خوابِ مذهبِ بی‌ریشه بریدند از دلِ تاریخ، روح و اندیشه اگر نبود این دخمه‌نشینانِ بی‌نژاد اگر نبود این وطن‌فروشانِ بی‌مراد تو را جرات به طغیان نبود تو را مجالِ به هذیان نبود تو را چه کار به خطِ میخی و سنگ؟ تو را چه کار به نغمه‌ی خستگانِ جنگ؟ تو از قبیله‌ی شن، از ملخ و سراب من از تبارِ نور، از خرد و کتاب منم صدا، صدایِ یک تمدنِ خسته که باز برخاسته از زخم، با مشتِ بسته زبانِ من رجز است، نه خطبه‌ی اجنبی گلوی من فریاد است، نه بغضِ مذهبی خاکی که از یعقوب و بابک نشان دارد هر روز مردی از نژادِ قیام دارد قسم به لهجه بختیاری، به بلوچِ داغ‌دیده، به گیلکی و قشقایی، خراسانی رنج‌کشیده به ذره‌ذره‌ی خاکِ وطن قسم به لهجه‌ی آذری، کُرد، گیلک و لُر قسم قسم به ناله‌های زخمیِ خزر قسم به داغ‌های مانده از تبر قسم به خشمِ خاموشِ نسلِ ما قسم به بغضِ شکسته در سینه‌ها که به وقتش این سکوت، فریاد می‌شود این خاکِ دل‌دریده، آباد می‌شود روزی که شب برچیده شود از این دیار باز، می‌درخشد آفتابِ افتخار و باز من ، بخوانم آواز به نامِ پارس، به رسمِ آغاز نه در شعار، که در جغرافیای جان نه بر کتیبه، که بر دلِ جهان ز کوروش است تا تختِ جمشید و خِرد که فارس مانده‌است و خواهد ماند، تا ابد بخوان که تاریخْ فریاد می‌زند هنوز خلیج، فارس بوده‌ است، و می‌تپد هنوز به هر زبان بخوان ، ولی نامم همین‌ است خلیجِ فارس، در دل تاریخ نگین است تا سنگِ تختِ جمشید بر جهان است تا روز و شب به گردون در زمان است تا خونِ پارسی در رگ‌ها روان است خلیج، خلیج فارس است و جاودان است! مجتبی پریزش

مـا مـنـتـظـر امــیــد واهــی هـسـتـیـم ! خـستـه ز فرشتـه و بـه دیـو پـیوسـتیـم جان‌زخمی و تن‌خط‌خطی و دل‌خونین : " بـا درد ق
مـا مـنـتـظـر امــیــد واهــی هـسـتـیـم ! خـستـه ز فرشتـه و بـه دیـو پـیوسـتیـم جان‌زخمی و تن‌خط‌خطی و دل‌خونین : " بـا درد قــرارداد جــهـانـی بـسـتـیــم " #یزدان_ماماهانی _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

به نام یزدان پاک آرزو دارم شکوه باستان آید همی آن شهِ گیتی فروز راستان آید همی آرزو دارم رود ظالم از این دیر کهن آن سعادت مرغ ما در بوستان آید همی رخت شادی بر تنِ یاران و جامی از شراب در کف و نور خدای آستان آید همی از خرابات آید آن پیر مغانِ نیک خوی وز قدومش رحمتی از آسمان آید همی خانه ماتم سرا غرق سرور و نور عشق عهد و پیمانی دگر از عاشقان آید همی شهر را از سلطه نادان برون آرند باز رونق از تدبیر و کارِ عاقلان آید همی کاروان رفته در بیراهه خواب و خیال باز گردند و به راه ساربان آید همی قار قارِ زاغ از این گلشنِ خوش آب و رنگ رفته و خوش نغمه ای از بلبلان آید همی بیرقی از شیر و خورشید و از آن شمشیرِ حق ظالمان را تیر آرش از کمان آید همی گفته ها ناگفته ها از ظلمِ ضحاکِ زمان بی مهابا آشکار و از نهان آید همی مادر این خاک آید دست اندر دست شاه بهر سامان و جلالِ آشیان آید همی #صادق_مبارکی

خر از من و ما بسی نکوتر باشد چون غایت او خوردن و عرعر باشد ما مدعیان عقل و هوشیم و خرد هان غایت ما چرا کم از خر باشد؟ #یوسف_م
خر  از من  و  ما بسی  نکوتر  باشد چون غایت او خوردن و عرعر باشد ما  مدعیان عقل و هوشیم و خرد هان غایت ما چرا کم از خر باشد؟ #یوسف_منزوی

به نام یزدان پاک این جنبشِ دیگر حجاب است جنگ است مگو که اعتصاب است چون گرز به پیکر شیاطین قهر است و نه حرکت نمادین خونی که بریخت از جوانان دردی که یکیست از هزاران بر سینه ی مردان شرافت زخمی شده پر درد و جراحت کار است به دست کار دانان دستت برسان به دست آنان کز بهر تو این چنین به جنگند با جان هدفِ تیر و تفنگند خاموش اگر کنون نشینیم داغی بتر از گذشته بینیم این شیر دلانِ پر شهامت دادند به جای ما غرامت از ظلم به لب رسیده جانها اینگونه مکن جفا به آنها نانی که به صد جفا در آید بهر  شکم  و  بقا  بر آید یکبار بجنگ و حاصلش بین صد نان خوری فراتر از این تا  چند  نبرد  بهر  نانت ..؟ از بهر وطن بجنگ و نامت ایران به شکوه چون نشیند دشمن ز غمش به خون نشیند جنگ است مگو که اعتصاب است دشمن همه در رنج و عذاب است یک  گامِ  دگر  اگر  گذاریم جان از تنِ دشمنان در آریم بر  لشکر  دشمنان  بتازیم،، ترس از دل و جان فرو گذاریم مردان و زنان خاک ایران سوگند  به نام پاک ایران یاری نرسد برون از این خاک اعجاز  نیایدش  ز  افلاک برخیز دگر که یار مائیم روبنده ی این غبار مائیم #صادق_مبارکی

برخیز دگر هموطنم وقت قیام است دوران خوشت سیدعلی ضحاک تمام است #شیدای_همدانی

🔥🔥سوخت وطن🔥🔥 هموطن خیز بپا سوخت وطن هموطن بهر خدا سوخت وطن ای تو ایرانی آزاده ببین در دل درد و بلا سوخت وطن آی ایرانی با اصل و نسب کاری آخر بنما سوخت وطن خاکمان را که اسیر ملاست بنما زود رها سوخت وطن جنگل و باغ و گلستان و دمن از کجا تا بکجا سوخت وطن خواست خاموش کند مرد دلیر جان فدا کرد اما سوخت وطن شیخ و ملا که سیه رویی، از جهل تو بی سرو پا سوخت وطن 💩خامنه💩تف بتو بی ناموس و ریش و عمامه عبا سوخت وطن عده ای بی شرف اما گویند بس کن آخر چه بما سوخت وطن تف برآن بی شرف خاموشی که ندانست چرا سوخت وطن #شیدای_همدانی

من ایرانی ام لب به لب از غرور پر از مهربانی و عشق و سرور به هر جای دنیا بجویی زمن منم زاده نور و خاک کهن من از تبار یلان بزرگ دلیران نیک و غیور و سترگ اگر پرسی از پیشه و ریشه ام من ایرانیم پر ز اندیشه ام نه اسلام و قرآن نه پیغمبران نه آخوند و ملا و بازیگران ببند آن دکان پر از جهل خود به سنگی بزن مغز بی عقل خود برای رهایی از این اهرمن کنم دین و قران فدای وطن من ایرانیم از تبار شهان تبار بزرگان و شیران یلان بود دین من آدمیت همین جز این دین نبینی در این سرزمین نگردد که شیرین دگر کامتان به پایان رسیده است اسلامتان شما شیخکان خبیث و پلید نمودید روی مغول‌ها سپید صد افسوس و دردا که این سر زمین به حکم پر از جهل و ادباردین چنین خشگ زخمی و ویران شده پر از اجنبی خاک ایران شده ولی ما دلیران این سرزمین دلیران و شیران ایران زمین شما را به بندی دوباره کشیم به زندان و سوز و شراره کشیم لر و ترک و کرد و بلوچ و عرب دهد دست بر هم در این تیره شب .......................... #شیدای_همدانی

ما را به دکارت و نیچه و میل چه کار ما را به سوال و بحث و تعلیل چه کار مایی که اسیر یوغ صوفی گشتیم با فلسفه و حساب و تحلیل چه
ما را به دکارت و نیچه و میل چه کار ما را به سوال و بحث و تعلیل چه کار مایی که اسیر یوغ صوفی گشتیم با فلسفه و حساب و تحلیل چه کار #یوسف_منزوی

ز باغِ سبز و  سرخِمان اگر کلاغ را بگیرند مگر چونین ز سینه های تنگ داغ را بگیرند نهال های نوجوان به کوچه ی بهار میرسند به پیش پای درختان اگر چراغ را بگیرند بگو به سیب ها به انبه ها به نخل ها ز یک خاکند بگو که گوشِ تخمِ آفتِ نفاق را بگیرند سحر درخت های مال برده زار زار میگفتند چه می شود اگر شبی جناب زاغ را بگیرند شبیه قصه ، سنگ ها شکوفه میدهند پاییز اگر که پیچکان مُچِ رهزنانِ باغ را بگیرند 👤 #زلفی