en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
photo content

#کفتار_غیرت فغان و درد از این کشتار غیرت دلم خون است زین دیندار غیرت هزاران غنچه نشکفته، زیبا که شد پرپر به روی دار غیرت تو ای جلاد دشت مهربانی بیا بیرون از این پندار غیرت مخوان خود را پدر، شوهر، برادر که هستی تو کنون بیمار غیرت به من که داده ام آزادی و عشق نگو بیخود مرا بی عار غیرت بشوی این لکه ننگ و بدی را زدای از دل دمی زنگار غیرت به حکم جهل و فتوای ندانی نشو بازیچه در این نار غیرت گر اینست مذهب و ایمان و تقوی به خود بستم دوصد زُنّار غیرت ز عصر جاهلیت رفته ای پیش تو را می خوانمت کفتار غیرت بشر بس کن تو این وحشی گری را برائت گیر زین سنگسار غیرت #یوسف_منزوی

چه میتوان شمرم زندگی نامربوط بخور نمیر، شبیه قبولی مشروط همیشه تشنه آبی زلال بوده لبم ز حرم آفتاب سوزناک این برهوت نه شکل اوج فرشته عروج کرده به عرش نه مثل آدم و حوا زمینی ام ز هبوط شبیه کوهنوردی شدم که تا قله دقیقه ای به رسیدن نمانده کرده سقوط مگر دعای شبم آتنا عذاب النار اجابتم شده در اشتباه ذکر قنوت دریده سینه خاکم غمی که مانده به دل به دادخواهی من اندرون این تابوت تمام دلخوشی ما درون خان تفنگ به تیر رفته خطا گر گرفت با باروت به جنگلی که پر از روبه است و ما سنجاب بریده اند ز نفرت درختهای بلوط دگر شگفتزده گشتنم شده عادت ز مکر و حیله جاری مشوش و مبهوت نمیتوان ز لبی که به عشق بوسه زدند به پوزه بند جفا داشت انتظار سکوت Yash

اصول دین ملا بی شمار است اگرچه ظاهرش بر پنج باشد دورو باشد تمام اصل هایش که رنج از ما و از وی گنج باشد به هر اصلی هزاران گونه تفسیر به قول خویش می باشد مشکّک کمال و نقص و ضعف قوّت آن بپا خیزد از آن دستار و پشمک به اصل اولی توحید گویند که باشد انحصار و یکه تازی به کار اختلاس و قدرت و پول به بابای خودت حتی نبازی به اصل دومی وی عدل گوید همان دادی که شد بیداد اکنون سراسر ظلم و استبداد و غارت بشر از عدل ایشان پاک دلخون نبوت اصل بنیادین ایشان لَقَد کَانَ رَسُولُ الله اُسوَه مجوز داد آن مکّاره وی را چپاول، اختلاس و قتل و رشوه امامت بهترین دکّان ملا کنارش صنعتی کردند برپا امامزاده فروشی باب کردند بکردند ارتزاق از جهل بابا درآخر شد عیان اصل کلیدی لولوی توده بهر خرسواری معادی که نه بودست و نه باشد کلید وحشتش شد ته تغاری فغان از این همه جهل و تغافل که باور می کنیم این خدعه ها را چه نادان مردمی هستیم جانا که نعمت می شماریم این بلا را #یوسف_منزوی

هـسـتـی پــیِ آسـیـب زدن وادیِ مـیـهــن ! هـسـتـم پـیِ عُـمــرانـی و آبــادیِ مـیـهـن .. هـستی پـیِ بـیگانـه تـراشیـدن و دشـمـن ! هـسـتـم پـیِ یــادوارۀ اجــدادی مـیـهــن .. هـستی پیِ حبس دادن و در بنـد کشیدن ! هـسـتـم پـیِ رسـتـگاری و آزادی مـیـهـن .. هستی پیِ سوگواری و زاریـدن و شیـون ! هستم پیِ شـوق و طرب و شادی میهـن .. هـستی پـیِ چاک دادن پیـراهـن زیـستـن ! هستـم پیِ همـزیـستی و همـزادی میهـن .. هـستـی پـیِ بـیـرون زدن گـیـس سـرِ زن ! هـستـم پـیِ و پـردازش بـنـیـادی مـیهـن .. هـستی پـیِ آویـختـن دار بر سر و گـردن ! هـستـم پـیِ دادبـخشـیِ بـیـدادی مـیهـن .. هـسـتـی پـیِ داد و ســتــدِ عـفّـت دامــن ! هـستـم پـیِ پـاکـسـازی قــوّادی مـیـهـن‌ .. هستی پیِ سـودجویی‌ مازادی خویشتـن ! هـسـتـم پـیِ نـابــودی شــیّـادی مـیـهـن .. هـستی پـیِ تـاریـکی پسِ چشمـۀ روشـن ! هستم پیِ خورشیـد پس بامدادی میهن .. در هستی‌ و نیستی وچه‌ در بود و نبودن : تو هـستـی و نیستـم پیِ بربادی مـیهـن .. #هست‌ونیست #یزدان_ماماهانی #سـرایـش۳_۳_۱۴۰۲ _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

به نام یزدان پاک سرباز وطن خیز که هنگامه جنگ است پیکار میانِ دلِ شیر و دلِ سنگ است بَزمیست که در آن نه می و ساغر و ساقیست نه دلبر و نه مطرب و خنیاگر و چنگ است بزمیست ز خون و تنِ ناپاکِ شروران هم بر تنِ ما زخمه شلاقِ تفنگ است پیکار نهایی شده نزدیک و مهیّا دجال هراسان شده و گوش به زنگ است دیریست که ما چشم به راهیم بر این روز چون روز وصالی که به غمدیده قشنگ است سلطان چو بگوید بخروشید به رزمیم چون وارثِ این مُلک و همی نقش سه رنگ است خوش باش که پیروز به میدانِ نبردیم زان رو که دگر دشمنِ ما خسته و لنگ است ایران چو نباشد چه فروغیست به دلها از بهر شکوهش دلِ عُشاق چه تنگ است #صادق_مبارکی

نمیخواهم دگر باشم در این وادی اسیر تو ویا افتد دگر باره مسیرم در مسیر تو مرا خانه به دوشی زیر این هفت آسمان بهتر که باشم جیره خوارسفره تنگ و حقیر تو ازین دندان نهادن بر جگر مقصود معلوم است نباشم لحظه ای مستاصل نان و پنیر تو اگر خاکم شود گور و سرم بر سنگ میخواهم بیاسایم همیشه دور از روی حصیر تو منم آن شاعر حسرت به دوش قصه پردازی که بودم از همان اول به جرات خرده گیر تو تو ای اهریمن ساکن ز ایران دور خواهی شد به گل خواهم گرفت آری دهان باجگیر تو نمیخواهم بیاموزم سلامت را وداعت را که کوته باشد ازکامم زبان وامگیر تو اگر تشنه بمیرم درکویر خشک جان فرسا از این بهتر که گیرم یک قدح از آبگیر تو تورا از گل سرشتند و مرا از باده مستی که تا فریاد بردارم ز دل تف بر خمیر تو yash

بیرون بکِشم آنچه تنم را بخلید باید که چنینی به کناری بهلید خواهم که رها بگردم از این زندان دیگر نشوم به بندِ اسلامِ پلید #تور
بیرون بکِشم آنچه تنم را بخلید باید که چنینی به کناری بهلید خواهم که رها بگردم از این زندان دیگر نشوم به بندِ اسلامِ پلید #تورج_آریامنش

در شام تار من عجبا یک ستاره نیست کشتی به گل نشسته ام و راه چاره نیست مانند مجرمی نگران پای چوب دار کز مرگ تا بقاش به جز یک اشاره نیست یا ماهی فریفته به طعمه ای حقیر راه نفس گرفته هوایی دوباره نیست ای مردم وضو گرفته به سیلاب اشکها فریاد و خشم،حکم اذان مناره نیست جای کدام دیو به کانون سینه هاست کز زخم چنگ او جگرم پاره پاره نیست فرهاد کشت دانه عشق و درو نکرد محصول بیستون به جز از سنگ خاره نیست از سیم و زر نخوان تو به گوشم که مدتی است گوشم بریده اند و دگر گوشواره نیست این سوگوار مردم بی اشتیاق را عادت به گوش کردن ساز و نقاره نیست من داغدار آرشم و پا به پای رخش در بین این سیاهی لشکر سواره نیست ساقی دوای درد من اینجاست می بریز "در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست" Yash

کوه را بی هنران کاه نشانم دادند زندگی را غم جانکاه نشانم دادند من به مهمانی خورشید روان بودم که جای آن شب زدگان ماه نشانم دادند بسکه من تکیه نمودم به برادر هایم عوض راه فقط چاه نشانم دادند من به هر کوچه و برزن پی مرشد بودم آخرش مفسد و گمراه نشانم دادند گرگهایی که پی کشتن انسان بودند خویش را منجی و خونخواه نشانم دادند خواستم محو کنم صورت این مساله را چاره را آیینه ها آه نشانم دادند روز با شمع پی نور خدا میگردم چون که این بی خبران راه نشانم دادند Yash

به نام یزدان پاک محرم شد صدای مرگ می آید در این شهر ز برّه سوگِ مرگِ گرگ می آید در این شهر نوای مردن اندیشه های عشق و آزادیست صدای خنده تازنده های مردم آزاریست نوای مردمی ز اندیشه های سرد و پوشالی به سر کوبیدن و بر سینه و بر طبل توخالی صدای لشکری از جهل در شهر خرد ورزی فغانِ پیکرِ بیجانِ مهر و دانش اندوزی نوای مردمانی ناسپاس و بس غریب آید صدای واعظی نالان از مکر و فریب آید درون خاک جاویدان سرود مرگ میخوانند به کوی صلح و آزادی سرود جنگ میخوانند برای مُرده قصری از طلا و گنج میسازند برای زنده  قبری  از بلا و رنج میسازند ز بهر شادی و روزی برای مرده می گریند برای استجابت نان را از زنده می بُرّند همه اوقات را غرق گناه و غیبت و نفرت محرّم را عزا دارند بهر پاکی ِ فطرت دریغ از لحظه ای اندیشه بر دشمن پرستیها از این ترویج آئینی ز قهر و کبر و پستی ها از این تَن های بی روح و از این سرهای بی پندار از این قومِ پُر از گفتار های پوچ و بد کردار گریزانم گزیری نیست بر من، سخت حیرانم چنان هُرمی ز دوزخ این شرر افتاده برجانم منم دلداده این خاک و از این قوم بیزارم برای میهن از دیده بجای اشک خون بارم خداوندا شبِ این خاک را کِی صبح آزادیست در این ویرانه ماتم سرا کِی وقت آبادیست تو ای یزدان عطا کن مرحمی بر پیکر میهن رها گردد از این نا مردمی ها و ز اهریمن #صادق_مبارکی

ای دین فروش خلعت تو پر فروش نیست این دیگ جز به کله سگ ها به جوش نیست قبری که روی تربت آن سینه میزنی چون روز روشن است دگر مرده توش نیست ذات حنای کهنه تو رنگ وحشت است در دیگ دستپخت توجز آب جوش نیست آن پیر پاپتی که زند سینه اش به سنگ رویش به قبله گشته و دیگر به هوش نیست چون عید کشته ای،به عزایش نشسته ایم حتی کسی به روضه توفالگوش نیست جهل مقدسی است که معیار فهم توست تابوت خفتی است که بر روی دوش نیست این تاج و شیر و مملکت حکمت و ادب هرگز لیاقتش خر دشداشه پوش نیست در محفلی که آدم وحوا زمینی اند جز دین فروش هیچ کس آدم فروش نیست yash

این حسینی که تو از آن طلب حاجت هست آن جـگر گوشـه خود کـشتـه شـد از بی آبـی بـنـشیـن ، داد بــزن ، نـالـه بـکـن ، آه بـکـش ! رفــت نـامـوس وطــن ؛ زیــر پـَـر اعـرابـی !! چشـمها بستـه ، نـگه کور و گره خـورده زبان مــتـأثــّر شــده‌ام از تـــو هنــوزم خــوابـی !! نه عـلـی را نه حـسـن را نه حـسیـن را دیـدم حـال بایـد بـه چه عـنـوان بکـننـد ، اربـابی ؟ گر بـزرگـوار و عـزیزنـد و اگـر مــظلـومنـد  .. مـن عـزادار و سیـه پـوش و کنـم بی‌تـابـی ؟ دین یا سفسطـه یا مغلطـه یا تفـریط است ! دیـن جهلـست و خـرافـات و چنـین الـقابی ! آنچـه مـلـزوم بـه ذکـرسـت فقـط می‌گویـم : یــا تــو آگــاه شــوی ؛ یــا بــروی دریــابـی .. گـسـتــرانـیــده ســر راه هــمــه دام بــزرگ ؛؛ تــکیـه دادیـم هـمــه بـــر قـاعــدهٔ قـلّابــی !! #جهل‌اندیش #یزدان_ماماهانی #سرایش۱۹_۸_۱۳۹۶ #قطعه _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

آتش نمی شوی که ببینی زبانه ها بر گرده درخت شکستی جوانه ها دستی به پشت حسرت مردم نمی کشی تا حس کنی تقاطع این تازیانه ها اشعار خطی خطی شده تجلیل میکنی در یادمان مرگ غرور ترانه ها ای مرده در قفس به چه تعبیر می کنی؟ رویای روزمرگی جاودانه ها گاهی به کام ماهی و گاهی به قعر چاه تقسیم میکنی جریان فسانه ها با درد استخوان شکسته چه میکنی؟ بس کن دگر معالجه با رازیانه ها آتش فشان خشم نگردد چنین خموش با طرح بستن فوران دهانه ها دشمن ز لابلای دهانت برون شود قطع یقین شکنجه کند دوستانه ها تا نفرت درون تو آکنده تر شود تکلیف می کنی به کسان ابلهانه ها نزدیکتر شدی به درک نسخه دعا تجویز میکنی به دعای شبانه ها مفهوم نیست روسپی چند ساله را معنای بوسه از نفس عاشقانه ها گلچین روزگار به دست پلید تو بر چید از امید جوانان کرانه ها دیگر بس است ماندن تو وقت رفتن است بربند کوله بار بدون بهانه ها Yash

نشسته ایم من و بخت بخت برگشته در این دیار که از تاج و تخت برگشته شبیه شاخه خشکی نشسته روی زغال به دست سرد تبر از درخت برگشته همان مسافر ده کوره ام خطا دیده و با عناد خود از پایتخت برگشته ز اعتقاد سلیسم در این زمانه کفر به لطف مغلطه ها سفت و سخت برگشته نگاه من به ته سفره های توخالی ز وعده های دروغین نفت برگشته من و تو قصه تدبیرنسل سوخته ایم به آب صد وجب از سرگذشت برگشته کسی ندیده و هرگز یقین نخواهد دید که آب رفته به جویی که رفت برگشته شنیده ای که غزالی که طعمه شیر است دوباره باز به آغوش دشت برگشته؟ نشاطمان شده چون سنگپشت وارونه غرور و نخوتمان همچو طشت برگشته به این نتیجه رسیدم که مرده ام اینجا فقط جنازه پس از درگذشت برگشته Yash

بوی الرحمان تو بی‌شک نویدِ زندگیست رفتنت نامهربان شور و امید زندگیست چشمه‌ها،دریاچه‌ها و رودها خشکیده‌اند زوزه‌های باد آهنگ جدید زندگیست نه بهار و نه خزان لطفی در این آب‌ و هواست زندگی در گیر طوفان شدید زندگیست با تو از بازار رنگارنگ هستی نارفیق رنگ مشکی دایما تنها خرید زندگیست در سراب نطق‌های بی‌سر و ته روز و شب دانه‌ دانه آرزوهایم شهید زندگیست ناخوش‌احوال و شکسته در میان انجمن‌ دست بر دوش عصا شعر رشید زندگیست زندگی قفل است و پشت در همه درمانده‌ایم بوی الرحمان تو، تنها کلید زندگیست #حسين‌شاه‌بيكی

های و هوی بی‌شمار طبل یاماهای جهل موردِ نفرین بیداران عالم، هر شب است #حسين‌شاه‌بيكی
های و هوی بی‌شمار طبل یاماهای جهل موردِ نفرین بیداران عالم، هر شب است #حسين‌شاه‌بيكی

مانند کوه یخ که در آغوش موجهاست در تنگنای ورطه طوفان شناورم این صورت تکیده و این قلب داغدار فریاد میزنند که بی یار و یاورم هرچند هیزم تر چشمان تو شدم اما هنوز یکه درختی تناورم منکه به مهربانی و لطفت شدم اسیر نامهربانی تو تبر زد به باورم ابلیس تکیه داد به اورنگ و من هنوز قربانی تبانی شیطان و داورم منکه سبو کش شب یاران شدم چرا انداختند زهر هلاهل به ساغرم Yash

گفتم که عشق را بکشم ،نقش هوس شد از لحظه پرواز کنم شکل، قفس شد این آتش سوزان دلم در هوس تو با آه در آمیخت به یکباره نفس شد مطلوب و دل انگیز هوایی به سرم بود با دیدن طوفان دو چشمان تو پس شد گفتی نفروشی نگهت بر کس و ناکس ارزان و گرانش مکن آلوده به کس شد چشمان صبورم به رهت خیره به در مرد از راه نیامد خبرت رود ارس شد بدنامی من خانه آمال فرو ریخت با زلزله رفتن تو شهر طبس شد Yash

💥 وقت عزاداری و ماتم شده 👳🏻‍♂️ باز گمانم که #محرم شده #شیدای_همدانی .