en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
به نام یزدان پاک عشق دارد صد زبان والاتر از نطق و بیان گه زچشمی همچو تیر آید به دل ز ابرو کمان گاه می آید ز سوزِ نی گه از آوای عود تا نشیند همچو روحی بر تن و بر تارو پود گاه در رخسارِ یار و گاه در گفتارِ یار گاه چون نور از سپهر و گاه از خاکِ دیار گاه از لبخند کودک گاه می آید ز قهر گاه در اشکی نهفته در نظر آید چو بحر گاه از لطفِ پدر آید گه از جورِ پدر یا چنان مادر که نامش باشد همچون بال و پر گاه می آید ز جهل و گاه آید از خِرد عاقل و جاهل ز هُرمش جامه خود میدَرَد عشق دارد قوّتی والاتر از آبِ حیات بر همه پیروزی و بر عشق هر دم کیش و مات عشق چون شمعی فروزان است و دل پروانه ای عشق چون مرغی که دل را کرده بر خود خانه ای خانه میسوزد ولی جانت درخشان میشود گرچه میسوزد ولی خالی ز حرمان میشود عشق دارد رمز هستی و ز سوی کبریاست عشق درمانی به آز و حسرت و کبر و ریاست عشق دارد دردِ هجر و لذتِ شوقِ وصال عشق باشد شاه راهی بر کمال و بر جلال عشق دارد قصه ها افسانه ها ناگفته ها غفلت و آگاهی و هشیاری و مستانه ها عشق شاهی را چو خسرو میزند افسارِ دل قدرت فرهاد گردد سنگ شد بر او چو گِل عشق مولانا و سعدی و نظامی ساخته است رِند، همچون حافظ و خیّام و جامی ساخته است یا چو فردوسی که پیر و عاشق و فرزانه بود اعتبارِ ملتی هم خالقِ شَه نامه بود گر نداری عشق در دل آن گِلی خشکیده است گرچه داری ملک ها نامت ولی برچیده است نکته را دریاب ای بِخرَد به دل اندر وجود کائنات از جلوه گاه عشق آید در سجود عشق را باشد یکی مِهتر خِرد چون این خِرد پرتو اش نورِ خِرد تا کهکشانها میبرد عشق باشد ذات هستی و همی بنیاد آن عشق بنیاد وجود است زمان است و مکان از نوای عشق در رقص آمدستی کهکشان اختران در کهکشان و کهکشان اندر مکان هر که عاشق شد بباید رقص با گیتی کند جانِ خود را همچو مجنون در رهِ لیلی کند عشق چون رودی ز هجر و عشق اقیانوس وصل هر چه غیر از عشق باشد جعل و عشق آن اصلِ اصل دیده را عشقِ به دیدن نور می آید به چشم سینه را عشقی نباشد اشک می ناید به چشم گر خدا را خالقی باشد بگو جز عشق چیست در جهان پروردگارِ قادری جز عشق نیست عشق باشد قبله ام سوی نمازم کوی اوست گر بهشتی باشد آن رخشندگیِ روی اوست #صادق_مبارکی

لازم نشد برای تن خسته قرص خواب آنقدر تشنگی به سرم زد ، زدم به آب! آرامش درون من از چند روز قبل تبدیل شد به عقده گشایی ز اضطراب با من که جغد را به ضیافت نشسته ام هرگز سخن مگو ز پی خانه خراب در این کویر خشک جگر سوز مرهمیست حتی  تمیز کردن یک چشمه  از سراب این پرسش بلند من از دور دستها باشد نشانه ای ز سوالات بی جواب تقدیر ماست جامه دریدن به شهر دوست ترسیم نقش عشق  ز چشمان یک نقاب این که بهشت را به بهای تو می دهند در کل بهانه ایست به افزایش عذاب با مار گیج بی خبر از گنج زیر دست دیوانگی است صحبت از گردش حساب بالاتر از پریدگی رنگ ابر ها بالاتر است اوج تو بالاتر از عقاب Yash

photo content

دیریست زنده ماندنمان معصیت شده فعلی است با کنایه و آنهم غلط شده با سمت و سوی بی غزلی آشنا شدیم حافظ به رخ کشیدنمان بی جهت شده هر روز حالمان شده بدتر در این دیار دندان گذاشتن به جگر ، تقویت شده از بس شکست شیشه عمر جوانه ها پیغام تیغ ، روی تنه تسلیت شده مادر نداشت کودک شوم و شرور شهر با ازدحام فاجعه ها تربیت شده این اسب بارکش که زبون و شکسته بود زیر فشار بار تحجر سقط شده حمام خون به جای نهادند بزدلان احوالپرسی همگان عافیت شده باید کشید طرح تبسم که مدتی است لبخند روی چهره ما عاریت شده! Yash

به نام یزدان پاک کار از قلم و ترانه و شعر گذشت توفیق ز شعر و مطرب و نثر نگشت در جنگ نه دفتر و قلم در کار است زان رو که قلم نه آلت پیکار است امروز خیابان شده دفتر تو قلم فریاد تو شعر است وجودت چو عَلَم تا کِی غم خود سیاهه سازیم به نظم تا کِی به گپ و ترانه آئیم به رزم میدان نبرد ما که این دفتر نیست خاموش اگر تو را جز این بهتر نیست ما را چه شد آن دلیری و بی باکی تا کِی ستم و اسیری و غمناکی ما سوخته ایم و نیست عمری چندان داریم به سر دغدغه ی فرزندان فردا چه بگوئیم اگر پرسیدند بر بُزدلی و سکوت ما خندیدند ننگ است چنین سکوت از بهر ستم در کار بقا دویدن از بهر شکم برخیز بنای ظلمتش برچینیم بس رو سیه ایم اگر کنون بنشینیم ما منتظر کدام ناجی هستیم خود باعث کار ناعلاجی هستیم هنگامه آزادیِ ما اکنون است گر ما نخروشیم وطن در خون است خواندیم رَجَز به حدّ اعلا به زمان باید که رها کنیم تیری ز کمان این بخت خوش و وقت نکو را دریاب تا فرجه نیامده است آخر بشتاب #صادق_مبارکی

کشور در دستان یک شخص است برده بیگانه شدن چقدسخت است خامنه ای حرومزاده بی مغز است همه اش به فکر لبنان و غزه است سیاست گرفتن تا
کشور در دستان یک شخص است برده بیگانه شدن چقدسخت است خامنه ای حرومزاده بی مغز است همه اش به فکر لبنان و غزه است سیاست گرفتن تاج و تخت است ملت بدون تاریخ چقدر بدبخت است مردم مهره های بازی در شطرنج است در نبود شاه زندگی عذاب و رنج است داشتن شاه در نهایت خودش گنج است ایرانی در حال پرستش اعراب ننگ است #علی_آتشبت

بــرسـیــد اَنـجُـمـنــم مــعـتـقــدی : بِـنِـشسـت و بِـدَمـانْـد بـوقِ سـخـن بِـشِـنــودم ؛ کـه دم از دیـن بِـزَد ..! غَـرَضـش بــاور و احـکام و سُـنَــن گِــرۀ کـار هــمـــه وا شـــده بـــود : مـانـده پاسـخ بـدهـم ، پـرسـش او حـرکـت داد و بِــجُـنـبـیــد لَـبَـش ! چـیـسـت آن راز در آدابِ وضـــو ؟ عَـمَـل از قـصـد در آن پـیش بُـوَد ! بِـشَــود وهـلـۀ آب ، گـامِ نـخـســت قــدمِ بــاز پَـسـیـن ، مـسـح کِـشـی رُخ و پـا ، دسـت ز آرنــج بِـشُـسـت عَــصـبـانـی شـدم از لاف و گَــزاف خـشـم در خـویـش نِــمـودم مــهـار بِـشِـکُـفـت تـاکِ خـرد ، ویــرِ ســرم چــو شـکـوفــا شــدنِ تــازه بــهــار شِـکَــن افــتـاده بـه پـیـشـانـی او : بِـنِـمــود اَخـم بـه تـنِ راسـخِ مــن ! نِـگَـهـش بـر لـبِ مـن دوخـتــه شـد چه قـرار است شِـنَـوَد پـاسـخِ مـن بِــدَهــم ؛ آنـچــه بِــدو‌ واکُــنـشـی : نیسـت جـز در سـرِ تو تـیـره سـری بِـنِـشـیــن بـا مــن و از هـوش بـگـو دسـت بـردار ازیــن خــیــره ســری به چه باور ، سر و رُخسار کِـشی ؟ آب ؛؛ بــا آن هــدر و هَـــرز شــود !! هـنـر آن اسـت ؛ زدنِ جـویِ چـمــن بــرســد آب و جــهـان سـبــز شــود #پادیاب #یزدان_ماماهانی #آغازسرایش۵_۵_۱۴۰۴ #پایان‌سرایش۱۱_۵_۱۴۰۴ #کالبد_ادبی_چهارپاره #فعلاتن_فعلاتن_فعلن #جستار_چکامه_خردورزی _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

photo content

از خون ما پر می‌شود سنگفرشِ بازار شهر هر بی‌سر و پایی شده صاحب‌نظر در کار شهر همه پوسیده‌اند از مغز و منطق، تا افکار شهر فقط سالم ماند و محکم‌تر شد طنابِ دار شهر هرکه عقلش بیشتر، دور است از رفتار شهر عقل منفور و احمق پسندیده‌ست و معیار شهر مجنو‌ترین‌ها رهبرند و عشق در تبعیدِ شهر احمق‌ترین‌ها قاضی‌اند و عقل در زنجیرِ شهر با جهل، نادان می‌شود پروانه‌ی پرگار شهر با فقر، دزدان می‌شوند سلطانِ بازار شهر ای خواب‌زدگانِ مُدام! ننگ‌ست این تکرار شهر یک نسل در خواب است و یک نسل، در انکار شهر آوازِ گاو افتاده در پادکستِ افکار شهر خِر گشته فرمانده، بُز ناطقِ اسرار شهر ویران شده بنیادِ عشق از دستِ پیر مکار شهر تاریخ، چه بنویسد از این عصرِ غم‌بار شهر؟ دیروز اگر نامِ شما بود اولِ اشعار شهر امروز شدید ننگ‌ترین واژه‌ی اخبار شهر دست از سرِ ما برنمی‌دارد این شبِ تب‌دار شهر به یزدان که این دوزخِ تحمیل‌شده، نیست سزاوار شهر نابود شد آن مکتبِ اندیشه و کردار شهر داغیم، ولی سرخ‌رو از سیلیِ اجبار شهر تا کی بشود بُتکده در دستِ کفتار شهر؟ تا کی بزند دشنه‌ی تقدیر به کشتار شهر؟ تا کی بشود تختِ جهالت، تکیه‌گاه افعی جبار شهر؟ تا کی بزند نیش خرافه، به شناس‌نامه‌ی افکار شهر؟ ای داد از آن منبرِ دروغ، ریشه‌ی آزار شهر ای داد از آن تسبیح‌به‌دست، روبه مکار شهر ای داد از آن وعده‌ی پوسیده‌ی دربار شهر ای داد از آن دستِ پُر از خونِ علمدار شهر ای مرثیه‌خوانانِ تهی از غمِ سردار شهر خون گریه کند چشمِ حقیقت، به رخسار شهر ما وارث کابوس شدیم از دلِ بیدار شهر فریاد نزن، چون که کسی نیست خریدار شهر ما شاهد پرپر شدنِ مردمِ و آثار شهر بودیم و سکوت کردیم، از ترسِ سردار شهر نمانده از عدالت، جز غباری در آوار شهر به‌دست جاهلان افتاده امروز افسار شهر قطعا که فردا بهاری هست در کار شهر درود ما را برسانید به وارثانِ هشیار شهر #مجتبی_پذیرش

photo content

با گرد باد خانه تکانی نمی کنند حین طواف چشم چرانی نمی کنند این گربه های بی صفت شهر مدتی است خوابیده اند و موش دوانی نمی کنند سگهای ده محافظ ناموس گله اند با گرگهای ماده تبانی نمی کنند دیریست بلبلان چمن نغمه میخورند زنبورها نه گرده فشانی نمی کنند چندیست مردمان میانسال مرده اند یا زنده اند و فکر جوانی نمی کنند این سکه های زنگ زده بی هدف شدند و اتصال را همگانی نمی کنند اعصاب هم که هرچه خراب است مال ماست یک لحظه خیزش هیجانی نمی کنند مردم درون خانه ی خود خواب رفته اند بیدار گشته و نگرانی نمی کنند شماطه های ساعت میدان شهر نیز ترسیده اند چون نوسانی نمی کنند در کشوری که میکده ها قبله گشته اند دین را به مغز زور چپانی نمی کنند Yash

photo content

به نام یزدان پاک دیده و دل روشن از فردای ایران گشته است این بشارت قوّت جان اسیران گشته است بس که ظالم تیغ کین بر پیکر میهن کشید ناله ی میهن چو کابوس دلیران گشته است سوزِ نای مادران داغدار آید به گوش خاطرِ هر مرد ز این غوغا پریشان گشته است وای از آن روزی که این موج خروشان بر دَمَد ز این تصور قامت ضحّاک لرزان گشته است هین به چشمم آید آن سیلاب خشم و انتقام بس بنای ظلم ز این سیلاب ویران گشته است ز این تقلّا کردن ضحّاک اندر منجلاب شد هویدا کان اسیر خشم طوفان گشته است کِی تواند جان از این غوغا به نیکی در بَرَد گر کنون در قدرت و اینگونه بیجان گشته است آن رَجَز خوانِ گزافه گوی ظالم را ببین عاقبت چون موش در سوراخ پنهان گشته است ای عبا پوشانِ دزد و در صِفَت همچون شغال وقت جولان دادنِ مردان و شیران گشته است کِی شود موشی چو شیری تا که سلطان خوانمش کِی، کجا شیخی به هیبت همچو شاهان گشته است این بساطِ مضحکِ منبر نشینان جمع کن گو چه وقتی منبری چون تخت سلطان گشته است این نماد هشت پا هرگز نباشد چون درفش شیر و خورشید است کان در جان ایران گشته است #صادق_مبارکی

نشستم دور سفره توی یک بشقاب تکراری شکستم روی شیشه داخل یک قاب تکراری نه مستم می کند این پیک های تند و پی در پی سبویی شسته ام ، آکنده ام از آب تکراری تمام زندگی را کوله بار آخرت بستم که با من دفن گردد تا ابد القاب تکراری گمانم حاصل در خود فرو رفتن برای من گلو گیرم کند در حلق این مرداب تکراری شب آغشته با ظلمت درون سینه ام با خود به زحمت می شود بیدار از این خواب تکراری همیشه برکه با مرگ عبور فوج ماهی ها به فصل خشکسالی می شود گنداب تکراری به استثمار تلخ  رعیت دلسوخته آخر تمام ده بدهکار است بر ارباب تکراری چرا این رودبار در مسیر دشت بابونه به قعرم می کشد در داخل گرداب تکراری منم  من ماه ترسوی خسوف بی سرانجامی منم این خسته از تابیدن مهتاب تکراری Yash

وزن شعر ؛ فعولن فعولن فعولن فعل ‌ ز تن بر دو پای خود اِستاده ایم ز جان خسته از رفتن افتاده ایم زمان جام‌ زهریست در کام‌ عمر ز غفلت همه‌ مست از این باده ایم وطن برده سر در گریبان غم تو گویی که روز عزا‌ زاده ایم چنان مغز ما شسته اوهام دین که بهر فریب از دم آماده ایم عدو ‌رفته منبر به جلد خدا وطن برد و ما همچنان ساده ایم نه بر کیش خویش و نه بر دین غیر از آن رانده ایم و در این مانده ایم بده ساقی از خونِ انگور و ما به جام فلک خون خود داده ایم بزن ای فلک بر سر مرد و زن به دین عرب ما نر و ماده ایم کجایند مردان این سرزمین که زن ها به میدان فرستاده ایم چه شد آن دلیران و جنگ آوران که خونخواه مهسای آزاده ایم بُوَد فر ایران ما تخت و شاه که خواهان برگشت شه زاده ایم در این ره گر اندیشه ناید بکار همه تا به پایان بر این جاده ایم #مهان #میهن #جاوید_ایران

از چــهـار راه آبــان ؛؛ تـا کـوچــه‌هـای مـرداد آمــد صـدای تــیـرِ .. نـنـگ از تـفـنـگ بـیـداد خون‌جای‌جایِ‌جوی‌وجویباروجـادّه‌جـاریست سـرخ گشته شهر ز خونِ پیـروجوان و نوزاد برخاست ز کوی فرهنگ ، جیغ و هوار دانش پشـت خـرد کبـود گـشـت با بـنـدِ جبـر جـلاّد کرد اعتـراض حقیقت دیگر بس‌‌است مشقّت شد پـاسخـش گلولـه سویش به سرعـت بـاد در حـبـسـگاه جـانـی ..؛ آزادگــی اسـیـر شـد دزد و شـرور و مُجـرم خنـدان و شـاد و آزاد جهل شد عروس شوربخت داماد او حماقت برماست‌بزرگترین‌سوگ جشن‌عروس‌و داماد لـعنـت به بـی‌هـویّـت نفـریـن به بـی‌تـفـاوت لعنت به خودفروش و نفرین به سست‌‌ بنیاد آن سـوی خـطّ مـرزی ، هـرگـز نبـوده دشمـن در خـانـه کـرده لانـه جـرثـومـه‌هـای افـسـاد رسـتـم دوبـاره بـرخیـز ؛؛ آمـادهٔ نـبـرد بـاش ایـران در انـحـصـار اهــریـمـنـان دیـوزاد ..! درمـان دردِ مـیهـن همبستـگی‌ست و وحدت همدست‌ شوید،بکوبید مشت‌ بر دهان شیّاد با جور نمیتوان زیست وقتِ غرور ملّی‌ست مُـهـرِ سکوت و بشکـن با سنگ داد و فـریـاد #بندانحصار #یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۴_۶_۱۴۰۱ _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

#آزادی تن زندگی است و روح و جان آزادی سالار تمام واژگان آزادی انشاء مرا بدون موضوع گذار تا داد زنم به صد زبان آزادی #یوسف_منز
#آزادی تن زندگی است و روح و جان آزادی سالار تمام واژگان آزادی انشاء مرا بدون موضوع گذار تا داد زنم به صد زبان آزادی #یوسف_منزوی

🍎وزن شعر ؛ مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن🍎 برخیز که پیکار نهایی به یقین است پایانِ نبردِ صده ها میهن و دین است برخیز که احساس وطن خواهی ایران بر تارک تاریخِ جهان همچو نگین است این نسل وطن محور و روشن خرد امروز چون شیر، پی گلهٰ گرگان به کمین است غمنامهٰ سهراب و سیاوش شده امروز خون عدو از خنجر رستم به زمین است تا مسلک ما دین فقیرانه نشینی ست با ثروت ما شیخ گدا کاخ نشین است در موعظه و مغلطه و جهل و تباهی ملای دغل از همه مکارترین است تا زمزمه ی جنگ شد آن رهبر مکار از عرش فرود آمده در قعر زمین است با کشتن و دزدیدن و تاراج و جنایت تا روز ابد ننگ دو عالم به جبین است برخیز و رها کن وطن از شیخ و شیاطین ورنه همه ی خاک وطن طعمه چین است ایران که نباشد چه شکوهی چه فروغی این بی وطنی شاخصهٰ شیخ لعین است هر ملتی از باغ خرد میوه نچیند حقا که سزای سر بی عقل همین است #مهان #واپسین_نبرد #ایران_در_کشاکش_رنسانس

به نام یزدان پاک عمر شیرین ار ز ظالم سوختی گر ز جبرش غم به دل اندوختی زاین جفا هُرمی به دل افروختند عاقبت زاین آتشِ دل سوختند آتشِ بیداری و بیزاری است شعله سرمستی و هشیاری است شور و غوغایی ز حق آمد به جان زنده شد در جان ما نام شهان دوزخی افراختیم بر اهرمن آتشی انداختیم از جان و تن زاین جهنم کس نماند در امان یک تنِ منحوس از اهریمنان این ز رسم روزگار است ای لعین بر چنین رسمی هزاران آفرین بس سکندر ها و تیمور آمدند بهر تاریکی بر این نور آمدند کِی توانستند بر ما چیرگی کِی شود پیروز بر ما تیرگی خاست از خاکسترش ققنوس ما شد رها آزادیِ محبوس ما من به دشمن منشا ویرانیم سر فرازم زاده ایرانیم میهنم باشد ز جانم نیک تر چون خدا بر جان من نزدیکتر این سخن بشنو ز من ای پیر مست گردنت را ملتم خواهد شکست عاقبت جانت بگیرد کین ما ناوکی از خشم زهر آگین ما #صادق_مبارکی