1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
1 844
آن تاج که بر سر شاه بود
منزلت انسانی ما بود
لیاقت ما همان گدا بود
آزادی برای ما گناه بود
دین و مذهب جهل و ریا بود
تاریخ سفید و سیاه بود
پیامبر ما همان شاه بود
فراتر از اندیشه ما بود
شاه در قاب یک رویا بود
امید نسل های آینده ما بود
دستی به مردم نان داد
نان را چه آسان داد
چه ساده در غربت جان داد
حکم او را ملت نادان داد
تاج شاهی به زمین افتاد
ایرانی به بردگی تن داد
#علی_آتشبت
1 844
فکند ابر سیاهی به میهنم سایه
ز انقلاب بدون تفکر و پایه
شدیم مضحکه خاص و عام در دنیا
به حکمرانی دینی و سوره و آیه
هنوز هم به همان نکبتی گرفتاریم
که باعثش شده بود عده ای فرومایه
نه زیستن شده آسان نه مرگ در واقع
به دزد های کلان داده ایم سرمایه
چگونه اینهمه گنجی که زیر سر داریم
بجای خانه ی ما شد نصیب همسایه
عجب به این شبح سایه ای که ما را برد
به انحطاط و دروغ و اصول بی پایه
به جای مادر میهن که زاده بود مرا
عجوزه ی ختنی شد برای ما دایه
ادب که حکم رعایت به آن همیشه بجاست
کنم به مصرع بعدی نهان به آرایه
کسی که مایه ندارد همیشه می ترسد
مباش در پی غیرت ز دست بی مایه!
Yash
1 844
به نام یزدان پاک
گر خو کنی به رنجی، دردی ندارد آن رنج
گر فقر باشدت فخر، ارجی نداردت گنج
گر برده ای ببازد، بر برده دار دل را
در نزد او ستمگر، از بد بُوَد مبرّا
مرغی که در اسارت، پا در جهان گشوده است
کی در غمِ رهایی، حیران و زار بوده است
ای زاده رهایی، ای مرغکِ خوش آواز
این بال در اسارت، ناید به کارِ پرواز
ویران کن این قفس را، بگسل ز پای زنجیر
وانگه ببین ز پرواز، آید فلک به تسخیر
ای زادگانِ خورشید، در سرزمین شیران
ای صاحبانِ سیمرغ، ای وارثِ دلیران
این گوهرِ امانت، در نزد ماست اما
گوئی بها ندارد، یاران چه گشته بر ما
این لشکر شرارت، این بردگانِ شهوت
این ظالمانِ دجّال، دزدانِ پست فطرت
عزّت ز ما ربودند، همّت ز ما زدودند
درهای ترس و وحشت، بر روی ما گشودند
آنجا که سایه ترس، دل را به لرزه آرد
در پشتِ آن سیاهی، رازی نهفته دارد
رازی ز طلعتِ نور، نوری ز شادی و شور
کاین سایه های ظلمت، آن نور کرده اند کور
دروازه رهایی ست، آنجا میانِ وحشت
ترس از دو دیده افکن، بنشیند آن به چشمت
مرگی که از شهامت، آید بجان گواراست
ننگی بتر از آن نیست، کاین ترس در دلِ ماست
بر ما مباد این ننگ، باشد هراس از جنگ
با دشمنانِ خسته، در هم شکسته و لنگ
عمری پر از مرارت، از سر گذشت یاران
از حیله هریمن، از دشمنان ایران
دشمن فتاده از پا، از ترسِ همّتِ ما
یک گام تا رهایی ست، این را منه به فردا
دجّال خونِ ما را، در هر کجا بریزد
گر سایه سعادت، از بامِ ما گریزد
#صادق_مبارکی
1 844
ارابه های چرخ چوبی را
کشتیم و آتش را به پا کردیم
آنها نشان کودکی بودند
با خردسالیمان چه ها کردیم
گفتیم فردا میشود هرگز
فردا و پسفردا نیامد باز
این ساعت و روز و دقایق نیز
در زندگانی گم شد از آغاز
پیکر تراش پیر حاضر بود
تندیس و چکش بی خبر بودند
این ضربه های خشک و پی در پی
ای کاش که آهسته تر بودند
اکنون سوار این قطار مرگ
در شیب بی ترمز گرفتاریم
هر کس به سویی میدود اما
قربانی برخورد دیواریم
Yash
1 844
به یاد مهسا
شدیم غره به رنگ و لعاب تو خالی
شبیه اسلحه ای با خشاب تو خالی
به ماهتاب بگویید دست بردارد
از این تفاخر به بازتاب تو خالی
چه آبها که نخوردیم و باز تشنه لبیم
به دشت ، در پی کشف سراب تو خالی
به دستهای فلک عکسهای مصلوبیم
کنار پنجره، در کنج قاب تو خالی
به چهره ی من و تو اشک مثل محکومیست
که حبس گشته میان نقاب تو خالی
گناهکار شدیم از همان زمانیکه
گذاشتند به دلها ثواب تو خالی
به یاد بازی دوران کودکی چه خوشیم
به باد کردن حجم حباب تو خالی
ز انتهای شب روسیاه ظلمانی
رسیده ایم به یک انتخاب توخالی
به خون دختر این سرزمین ز پا افتاد
غرور و هیمنه ی این حجاب تو خالی
نبود عاقبت حاکمان دیو سرشت
شبیه قصه و شعر کتاب تو خالی
Yash
1 844
به نام اهورامزدا
فرسنگ ز فرسنگ
خرمند ز خرمند
دشت به دشت
کوه به کوه
زود به زود
رود به رود
صحرا ز صحرا
بوته ز بوته
کنعان تا مصر
از بصره تا شلمچه
از نقطه تا بالای صد
از کوچه تا دامان تن
نیزه تا خاک های اهریمن
پشت به پشت و بال تا بال
تا پای جانم میروم
در پشت او
افسوس که نیست او در این دیار
بر جای او شخصیست که ارزوی مرگش را میکنم
دل میگوید روزی
ز ریشش اویزانش کنم
حیف
☘
#کلام_پرور
1 844
مرگ حتمیست بر جوانان وطن
مرگ ان است که نشود کرد بر دل
تو عشق کاشتن
چو عشق کاشتن
پول میخواهد
آخوند نان میخواهد
ازرائیل جان میخواهد
زن و بچه هم نان میخواهد
در دیاری نان کیلویی و خورجینی
میوه جعبه جعبه
پاسه پورتی کعبه کعبه
فراوان بود
اما الان نان شد قرص قرص
میوه شد کمتر از کم
و حالا پاسی نداریم تا پورتی باشد
چو اب برق را مجانی کردند
ز باران های اسمانی ز افتاب های پر کلاغی و چراغ های راهنمایی پولی نمیدیم
مگر منظور از انان این نبود؟
حالا نه برق داری و نه اب
نه پول داری نه کار
نه زور داری نه نان
نه خون مانده در مغز و نه خانه
نه جونی و نه نهری از رودخانه
چو در تاریخ رفمخورد خشکسالی
نشد رود ارومیه به این خاکی
که در ان میزنی قدم
که انگار اضاف شده بر خاک این وطن
اما این بار چقد این خاک ها ضعیفن
با خاک نمیتوان پر کرد جای آب رو
☘
#کلام_پرور
1 844
ز جان سوخته ی شمع روغنی باقیست
پس از فروزش و پروانه سوختن برجا
چراغهای سر کوچه نیز خاموشند
به بزم شاپرکان به عشق پا برجا
غروب تکه ای از سرنوشت آدمهاست
بریده شد ز تن آفتاب ما آنجا
به نور خنده ی تلخی زد و به یغما رفت
شکوه صبح به دست فرشته ها یکجا
همین که زنده بمانیم کار ما شده است
و این سخن به گلو گیر کرده تا اینجا
همیشه غارت دلها غنیمت هوس است
همیشه معرفت و عشق جمله ی بیجا
چرا صدای کلاغان به گوشمان جاریست
چرا سکوت شده پایمال در هرجا
شکسته تر نشدیم از هزار سال ستم
هنوز در دلمان ساکن است خوف و رجا
میان کشمکش گرگها و کفتاران
برنده کیست دراین بازی برنده به جا؟
Yash
1 844
ز فرسنگ کوهم ز آهن
ز سر مشق امیدم سیاوش
ز پر چشم تازیانه براین دماوند
میچکد از اشک چشمم خون سماور
چه گویم و چه جویم
در زمانی آیم و پویم
که نان در دیانت هست پر زیافت
مردمم ره سپرند در کوی زیارت
من که گویم آی مردم
بر سر ملک چه جویید
سر سر زخم که کوشید
در سوگ بیگانه بر سر نخور
چنین نا سپاسی ، ز میهن نکن
که کارا اوستا چنان گوهر است
چو زرشتشت مارا پیام آور است
#کلام_پرور
1 844
زهی خیال که در ساقه ی صنوبر رفت
و باغبان به سرش نقشه های دیگر رفت
چو سوخت در دل آتش در این ندامتگاه
قلم برای شهادت حضور دفتر رفت
نوشت قاضی و حکم برائتش را خواند
به اشتباه، خیانت به خون جوهر رفت
ز قصه ی من و تو داستان بسی گفتند
عجیب نقل و حکایت ز دیو و دلبر رفت
به این که سر به تنم می شود گهی سربار
تمام حوصله در یک اشاره از سر رفت
میانبری که زدم در مسیر این بن بست
نهایتش به رسیدن به کنج معبر رفت
مبارزی که به میدان ز مرگ خود ترسید
عقب نشست ولی مرگ از او جلو تر رفت
عجب عجوزه دنیا حنای خون مالید
به ناز و غمزه خود صد هزار شوهر رفت
به من که خسته و درمانده ام در این گرداب
زآب هیچ مگو، آب از سرم سر رفت
Yash
1 844
به روزگار سیاهم همیشه فاصله هاست
به جای عشق هوای دلم پر از گله هاست
به فصل سرد اگر هم، صدای نو شدنی است
ز کوچ تلخ و غم انگیز فوج چلچله هاست
چرا نصحیت دل را به گوش نسپردم
که درس و پند گرفتن در این مداخله هاست
تکانه های دل بی قرار و بی تابم
نشانه ای ز وقوع قریب زلزله هاست
عروسی تو و این شهر بی در و پیکر
بساط گریه و اشکم میان هلهله هاست
در این کشاکش بی حد و حصر ،بودن من
بشارت تو به حسن ختام غائله هاست
به صورتی که تبش بیشتر ز خورشید است
دوای درد ،فقط انهدام آبله ها ست
خبر نداری از این روزنامه صبحم
مطالعات تو اغلب میان باطله هاست
درون سینه به هم می زند معادله را
جوابهای سوالم همین معادله هاست
دلی فروختم و درد را گرفتم من
تمامی ضررم در همین معامله ها ست
Yash
1 844
مــن کـاوهٔ داد آفــریــن و یــکّـه تــازم ؛؛
آمـاده بـاش ضـحـّاک میـخـواهـم بـتـازم
مـن بابـک و یعـقـوب بیبـاک وطـنخواه
هم یک سلحـشور هـستم و شمـشیر بازم
مــن مــازیــار و نــادر امــروزه هـستـم !
آســوده بــر بـیـگـانـه پـیـکـاری نــبـازم ..
مـن کـوروش نـامـی و داریــوش بـزرگـم
خــواهــان انــسـانـیّـت و مـیهــن نــوازم
من یک کریـم خانم چـو او لبـریز مهـرم !
گــیتـار نـیـکـی را بـه رعـیـت مـیــنـوازم
نــوشـیــروانـی دادیـار و داد بــخـشــم ؛
آمــوزگــار بـخــشـش و زان بـی نــیــازم
آزاد کــردم ؛ خـویـش از بــنـد خـرافــات
دیــگـر نـمیگـردد ؛ کــور چـشـمـان بـازم
مـن شیـر غـرّانـم بــر دســت تـیـغ بــرّان
زیــر درفــش کــاویــانـی ؛؛ ســرفــرازم !
سـوگنـد بـر شاهـان و سـرداران مـیهـن :
" آمــادهام ایــران را از نـو بــســازم .. "
#درفشکاویانی
#یزدان_ماماهانی
#سـرایـش۱۷_۱_۱۴۰۰
_🎼🎸گیـــتار بـیتــــار🎸🎼_
1 844
گرفته ام به تمسخر عبادت خود را
قبول حق که ریا کرد طاعت خود را
نه شرم دارم ازین زیستن نه می جنگم
به نیزه کرده ام امشب شجاعت خود را
شبیه قله کوهی که خالی از برف است
بریده ام ز سپیدی خجالت خود را
صدای نی به نیستان توان زجه برید
که کرد از غم هجران شکایت خود را
به زیر خاک اگر دل شبی شود مدفون
کند ز توطئه کتمان ،جنایت خود را
به قصه گوی فلک آفرین که می خواند
به گوش مردم بی جان حکایت خود را
ز اسبهای دلیر نبرد در میدان
کسی نخواست دلیل نجابت خود را
به اشتباه درختی که با تبر کشتید
به ریشه داد بلندای قامت خود را
همین که موسم حج شد طواف جایز نیست
بیار از شرفت استطاعت خود را
Yash
1 844
وزن شعر ؛ فعولن فعولن فعولن فعل
«پندنامه»
اگر در امان خواهی عمر از گزند
تو را می سپارم به ژرفای پند
بشر در ترازوی سنجش بود
شود ماندنی آنچه ارزش بود
ز مادر که آیی به دنیای خاک
نبینی تو ناپاکی از چشم پاک
تو زاده شدی بنگری بر جهان
نگاهی کنی بر رموز نهان
بُوَد آدمی صاحب از اختیار
تکاپو به انسان شده واگذار
تو تعیین کنی مرز بینا شدن
به چنگیز یا ابن سینا شدن
هر آنکه سر از دانش افکنده پی
به نیکی ره عمر خود کرده طی
نکردی گرت از خرد جستجوی
شود در سیاهی سپید از تو موی
به دنیای رنج عاقبت را بسنج
که یابی توگنج از سرای سپنج
#مهان
#اندیشه_و_آدمی
#سرای_سپنج
1 844
به اسب از بهرِ سواری زین نهادند
به خلق از بهرِ بردگی دین نهادند
یکی در دامِ اصطبل و شلاق، رام گردید
یکی در دامِ آیات و وعده، خام گردید
به آن یکی طناب و نعل و داغ دادند
به این یکی دعا و وهم باغ دادند
به یکی رکاب و حلقه بستند
به یکی کتاب و خطبه بستند
یکی رِهش سکوتِ زخم و نعل است
یکی رِهش خطوطی روی عقل است
نه آن یکی زِ خط راه پرسشی کرد
نه این یکی زِ بندِ جهل سرکشی کرد
طنابِ آن به گردن از نجابت
طنابِ این به گردن از جهالت
زین و دین، دو یادگارِ تلخِ عصرِ ظلمت
میراثِ جهل و جبر و قهقرای ملت
اگر زِ زین، رمیدن افتخار است
چرا زِ دین، بریدن ننگ و عار است؟
ببر ز گردنت، کمندِ زین و دین را
که جز در آزادی نخواهی دید یقین را
چو ز بند زین و دین رهایی یابی
در عمق وجود، جهان و خدا را یکی یابی
1 844
مرا از نو بنا کن تا سرشتم پاکتر گردد
وجودم باشهامت تر، دلم بی باک تر گردد
به این در گل فرو رفته ، نظر با چشم آهو کن
ز جای خود جهد یک لحظه و چالاک تر گردد
نه در پاییز بی باران گرفتارم به خشکیدن
نه در عمق وجودت هستی ام خاشاک تر گردد
در این معجون خاک و گل بسازم یک سفالینه
که در متن قدمگاهت بیافتد خاک تر گردد
از این زخم دولب ، ناسور تر زخم زبانم شد
که میترسم ز افعی ها زبانم چاک تر گردد
همیشه ماهی دریا ز اقیانوس می ترسد
که در عمق وجودش شورتر ناپاک تر گردد
به هر مغزی که خوردش ماردوش این جهان امشب
به صبح کشتن کاوه بسی ضحاک تر گردد
تو را باید که هر دم شک کنی بر قصه هستی
که هر کس جرعه خورد از معرفت شکاک تر گردد
Yash
1 844
برخیز ؛
ای خاک من
تو را چه شده است؟
در عبور از بستر زندگی
تاریخ معطل نمی شود
میگذرد از این گذرگاه پیچ در پیچ
و از این سرنوشت گهگاه گیج
حال که کتابها را بستند
قلم ها را شکستند
و دلها را گسستند
تو قوی باش سکوتت را بشکن
سکوت حکم قطعی ما نیست
آنگاه که رود خون
در بستر تاریخ جاری ست
بناچار منطق ما سکوت نیست
نبرد است و تیغ و تیررررررررررر
«دلیران ایران زمین»
سواران ایران کجایند کنون
که بینند میهن شده خاک و خون
کجایند شیران این سرزمین
که یغما برند روبهان اینچنین
کجاست شاپور ذوالکتاف ما
که سوراخ کند کتف اعراب را
کجاست آن پرویز ساسانیان
که کت بسته گیرد «پیام آوران»
کجاست آن جلال خوارزمشاه
که چنگیزیان را شود سد راه
کجاست بابک و هیبت مازیار
که اعراب پست را کنند تار و مار
کجاست آن لیث یعقوب نام
که روز عرب را کند همچو شام
کجاست آن لطفعلی خان زند
که شمشیر زنی بود در جهان سربلند
زمانی که تاریخ کنی چون مرور
شود دل ز خونابه صدها کرور
امید آنکه روزی در ایران من
دمد صبح آزادی از این سخن
#مهان
#تاریخ_بهترین_معلم_آدمی
#تنها_یک_انسجام_و_اقدام_لازم_است_برخیز
1 844
به نام یزدان
شاهِ ما در راهِ ایران است ای ملّا برو
خانه تزویر ویران است ای ملّا برو
رنگ رفت از این حنای دین فروشی هایتان
خون ما ز این مکر جوشان است ای ملا برو
تکیه بر این لشکرِ پاشیده ات تا کی زنی
جانِ این لشکر هراسان است ای ملا برو
آتشی جوشان ز خشم و انتقامی بی امان
در دلِ این خاک پنهان است ای ملا برو
جای آن منبر که بر پا کرده ای در این دیار
جای تختِ شاهِ شاهان است ای ملا برو
گر ز دینت روی گردان گشته این قوم نجیب
داند این ظلمت ز قرآن است ای ملا برو
نیست اینجا جای جولان دادنِ کفتار و گرگ
این دیارِ شیر مردان است ای ملا برو
همچو دریا پس زند ناپاک مُردارِ نجس
چونکه خاکِ پاکِ ایران است ای ملا برو
#صادق_مبارکی
1 844
ای شیخ! گفتی هیئت و زنجیر، پیام است
کُشتن به نام دین، همان خطِ امام است
گفتی علمت، پرچمِ خونینِ نجات است
گفتی که همین عشق، رهِ صبحِ حیات است
ای شیخ! دین فقط هیئت و زنجیر نشد!
دین اگر وعدهی عشق است، چرا تعبیر نشد؟
ای شیخ! این همه تزویر چرا میبینم؟
بر سر نیزه فقط نام خدا میبینم
آیهها زیرِ زبانت شده ابزار فریب
دین تو، دینِ دروغ است و دلآزار ُ غریب
نه، من آن دینِ دروغین تو را پس دادم
دین اگر اینهمه زشتیست، من از این پس آزادم
ای شیخ! گفتی صلح، ولی سایهی شمشیر شدی
بر سر نانِ یتیمان، همهجا شیر شدی
گفتی حکم خدا!؟ حکم خدا خونخوار است؟
یا که تفسیر تو از آن، فقط زخم و آزار است؟
بس کن این نالهی مصنوعی از روی ریا
بس کن این گریهی بیمعنی و بیکربوبلا
تو امامی؟! تو فقط رهبر بازار شدی
بوی دوزخ ز تو آمد، بس که آزار شدی
دین، اگر نان تو شد، ننگ بر آن دینداری
غرقِ خون شد عبایت، دست بکش از خونخواری
روضهات پوشش بازار دغلکاران است
هر اذانت سند رانتِ دلِ سیستان است
بوی نفت است که پیچیده به عمامهی تو
نه عطر خدا نیست در اقامهی تو
پشت هر فتوای تو زخم هزاران پسر است
زیر هر منبر تو، داغِ هزاران پدر است
تا که بر قامت تو خون جوانان باشد
هر رکوعی ز تو آغشته به شیطان باشد
تو خود را صاحب قران دیدی؟
تو به گور پدرت خندیدی
گر که محراب تو با خون تهیدستان است
ای شیخ! دینِ تو دینِ خدا نیست دین شیطان است.
ای رفیق، ای تو که میخوانی این شعر را با نگاه
گوش بده، گم شدیم در مسیری اشتباه
در سکوتِ من اگر گوش کنی، میشنوی
نبض احساسم شده نالهی تابوت، میشنوی؟
من نمازم همه تسبیحِ سکوت است، گوش کن!
من دعایم همه از جنسِ سقوط است، گوش کن!
تا کجا با عَلَم و طبل، خود را خام کنیم؟
مرگ وجدان و شعور است اگر خواب کنیم
شیخ اگر وعدهی دوزخ به دل زن بدهد
خودش پشت در عشوه گران جان بدهد
ای رفیق! من که بیزارم از این پردهنشینان کلام
که پر از زخم زبان اند و تهیاند، از مرام
مرگ بر مرثیهی بیهدف و بیمعنا
مرگ بر فحش مقدس، وسط هر فتوا
مرگ بر فقهِ بدون دل و تفسیرِ سیاست
مرگ بر فتوای آغشته به نفت و نجاست
بس که فتوا شده کابوس شب بیچاری
شعر من تیغ شد از فاجعهی تکراری
این را با خون نوشتم، نه فقط با جوهر
تا شود تیغ زبان، نه ورقی در دفتر
شعر من بغضِ همان نسلِ فراموش شدهست
شعر من آهِ جوانیست که خاموش شدهست
شعر من مرهم آن کودک بینان شدهست
حرف من تیشه به آن دین پریشان شدهست
شعر من نعرهی نسلیست که لب دوخته شد
حرف در حنجره ماند و، عصب سوخته شد
شعر من داس شد از جنسِ حقیقتطلبی
برگلویی که بریدند، به نامِ مذهبی
شعر من تیغ کشیدهست ، به چهرهی نقاب
شعر من تیر خلاصهست به لبخندِ عذاب
این شعر تمام نشود تا که قلم خشک شود
این صدا جاریست تا واژه، تبدیل به خشم شود
فریاد شعر من از درد کهنسالان است
این شعر شعلهی آگاهیِ نسل الآن است
شعر من زخمِ هزاران پدر نانخواهست
شعر من بغضِ شکسته، وسط اکراهست
شعر من قسمته، اما نه به لبهای دعا
قسمت آن، زجهی بیرحمترین لحظهی ما
تا عدالت نرسد، این غزل آرام نشود
تا حقیقت ندرخشد، دلم اسلام نشود
#مجتبی_پذیرش
#درد_و_دل_با_شیخ
