1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
1 844
این آخرین زمستان سیاه و تاریک است
در هر گذرگاهی یک راه باریک است
جاده خطرناک و لغزنده و لیز است
شمشیرها برای بریدن گلوهای هم تیز است
شکارها در راستای، اهداف چقد تمیز است
شیخ برای زنده ماندن در جست وخیز، است
شکارچی کارش با برنامه و دقیق، است
فرار غیر ممکن است این چاه عمیق است
#علی_آتشبت
1 844
🦉”شباویز یا مرغ حق” پرندهایست کوچک و شب بیدار… که تنها آوازش; جیغ حق در ظلمت و سکوت شب است.
#اعدام شد از گفتن حق مرغ شباویز
برخیز از این رخوت و خواب اسفانگیز
مام وطنت خوانده تورا ، بشکن و برخیز
چنبر زده بر روی وطن افعی خونریز
باید که بکوبیم سر مار ، #بهپاخیز
بیشرمترین قاتل بیرحم جوانان
چون برگ خزان پیر و جوان کشت هزاران
مردم ؛ همه دیدید چه کردند در آبان!
باغ وطنم سرخ شد از غارت پاییز
کشتند و کشیدند گَلِ دار ، #بهپاخیز
بستند و شکستند پر و پای دلیران
چشمان یلان کور شد از تیر انیران
میهن شده از جور و جفا خسته و ویران
ویرانهتر از حملهی اسکندر و چنگیز
اکنون که شده لحظهی پیکار #بهپاخیز
بانوی شجاع وطن ای آتش حرمان
گلگون شده از خون شما فرش خیابان
ای دختر ایران بزن این ضربهی پایان
#یوتاب زمانه شده با دیو گلاویز
ای شیرزن خسته از آزار ، #بهپاخیز
هر دزد و گدازاده به یکباره شده خان
اموال شما رفته سوی غزه و لبنان
مردم وسط سطل زبالهاند پی نان
پشت پدران خم شد از این فقر غمانگیز
خاکت شده مایملک اغیار ، #بهپاخیز
فریاد که بر باد شده حرمت انسان
تحقیر و تجاوز شده هر گوشهی زندان
در سایهی #ضحاک زمان، نایب شیطان
نه وقت مداراست و نه فرصت پرهیز
هر روز جنایت شده تکرار ، #بهپاخیز
هنگام نبرد است کنون #کاوهی_دوران
همراه #فریدون_زمان #ناجی_ایران
ای مرد دلیر وطن از خطهی شیران
ای شیر نر خسته از این قوم بلاخیز
ایران شده جولانگه کفتار ، #بهپاخیز
این کشور آتش به دل تشنهی باران
آبستن نور است در این شام غریبان
باید که به یکباره بیاییم به میدان
جمهوری اشرارِ خبیث و نفرتانگیز
بیرون بکنیم از وطن اینبار #بهپاخیز
#بـاقـى
#مرتضى_باقرى
1 844
عرب ملک غزه کجا؟ من کجا؟
فلسطین کجا؟ عشق میهن کجا؟
هزاران چو لبنان و چون آن و این
فدای یکی خشت ایران زمین
مسعود آذر
1 844
نخستین امامزاده
خری سالخورده به ویرانه ای
که دیوار و در داشت چون خانه ای
به همراه یک پیرمرد فقیر
درین خانه میزیست از بازدیر
دم هر سحر پیرمرد و الاغ
به جنگل به دشت و گهی هم به باغ
پی هیزم خشک هر سو روان
که بلکه فروشند بر مردمان
همه دار و نادار این مرد پیر
جز این خر نبودی به بالا و زیر
بسی روز کار از خرش میکشید
شبانگه کنار خرک میلمید
به گرد الاغش چو پروانه بود
که او آب و نان آور خانه بود
بسی روزگاران بدین سان گذشت
کماکم خر پیر بیمار گشت
نه کاری ز خر بر میامد نه زور
تو گویی که عمرش رسیدی به گور
یکی روز تا پشت خانه رسید
خر افتاد و زو جان شیرین رمید
دل صاحب خر ازین غم شکست
کنار خر خود به زانو نشست
بسی آه و فریاد و داد و خروش
برآمد ازین پیر هیزم فروش
که دارو ندارم به یک باد رفت
خدا را خدایی هم از یاد رفت
برین خر چه امیدها کاشتم
فنا شد هرانچه کزو داشتم
سپس در کنار خرش اشک ریخت
تو گویی که جان از دو چشمش گریخت
ز فریاد و بیداد و آه و فغان
رسیدند بر او بسی مردمان
ازین رویداد غم انگیز ِ مرد
دل مردم شهر آمد به درد
بر او سکه بسیار انداختند
به دلداری مرد پرداختند
بسی پیسه دادند بر آدمک
شود بلکه تا خرج دفن خرک
به خود گفت مردک، دکان ساختم
درآمد ز باد هوا یافتم
چو پیسه برآمد ز دیوار و در
فغان و عزا هم شدی بیشتر
برای الاغش در آن جایگاه
بنا کرد درگاه و آرامگاه
دعا خانه هم کم کمک شد بنا
که مردم بگیرند از او شفا
کمی پس بپا شد نماز و اذان
امام زاده نامیده شد این دکان
چنین شد نخستین ره کسب و کار
که صد ها امامزاده آمد به بار
مسعود آذر
1 844
تبرها بر صنوبر ها نشستند
یکایک سروها از باغ گسستند
یکی شد پنجره وان بستر تخت
ز من در ساختند و قفل بستند
#مهان
#اسیر_طمع
#تبر_روزگار
1 844
دست ها همیشه رو ماشه است
دشمن همیشه در سایه است
فقر و گرسنگی کدام آینده است
انسان به توهم امام زمان زنده است
انسان در این بازی ابزار یا برده است
در قمار سیاست انسانیت مرده است
دین و مذهب مثل تله موش است
بهشت انسان با کفن تن پوش است
انسان از سیستم و فرهنگ فرسوده است
تمام دعوای مسلمانان بخاطر یک مرده است
مرده ای که سالها موریانه ها او را خورده است
جنگ واعتقاد و باورش بین مردم مانده است
#علی_آتشبت
1 844
حکایت روباه و طعمه و کلاغ
عقل را داده ایم دست یک الاغ
انسان از جهل و خرافات داغ
کرم خورده اس میوه های باغ
آفت زده به جان ریشه و ساق
شیخ از این همه دروغ شده چاق
هدف بذر دشمنی کینه و نفاق
سیاست دین و مذهب در یک اتاق
انقلاب پنجاه و هفت خریت یا اتفاق
ارزش و اعتبار شاه در یک اسکناس
#علی_آتشبت
1 844
زنده باد وطن
دست ستم به جان وطن خنجر آشناست
این خاکِ زخمخورده، اسیر شبِ جفاست
از خون جوانه میزند امیدِ رهایی
هر چند باغِ خانه پر از سایهی بلاست
آزادی از پسِ شبِ تاریک میدمد
خورشید در کمین، ورایِ غبارِ ماست
گر میزند حکومتِ ظلم آتش به جانِ خلق
فریاد مردمان وطن، طوفانِ بیصداست
این تخت ظلم، تکیه بر خونِ مردمان
برپا نمانَد آخر، اگر همچو کوههاست
هر داغِ خسته بر تنِ این خاکِ زندهجان
فریاد میشود، که به جان خسته، کی رواست؟
زندان، طناب، گلوله و شلاقِ بیامان
شرمی نمانده بر رخِ این چهرهٔ دغا است
ای حاکمانِ تشنهٔ قدرت، بدانید زود
سیلاب خشمِ خلق، به زودی در قفاست
ایران دوباره خیزد و در بندتان شکند
این خلق زنده چون دل آتش، شعلهزا است
#سلمان_قربانی
1 844
بـگویـم بـارهای را جَسـت و خیـزی
گـذشـتـه سـالـیـان تــنــد و تــیـزی
نـه فـرجـام و نـه پـایـانـی نـدارد !
چـو فردوسی و شـهـنامـه ستیـزی
زبـالـه دان باید گفـت ؛ دهـان نه !!
زبـالــه ریـخـت از گــفـتــارِ هـیـزی
زبـالـهدانـیَـت را مُـهْــر و مــوم کـن
بـسی ؛ گَـنـدش در آمـد زیـرمـیـزی
مـلیجـکْ دَنــگَلِ انــگل سـرشـتـی :
به شهنامه ، ز ریشخنـد زد گریزی..
کـشیـده بـنـد ، تـهمـورث چو دیـوی
کـنـون ؛ در بـنــدِ دیــوِ پـفـیـوزی !!
ســـپـهــدارِ زبــــان پـــارســــی را :
گرفـتی پـشـم پیـزَت ، پشـمِ پیـزی
دریــغـا ؛ بـا زبـــانِ شــاهــنــامـــه :
به لَـحـنِ وَهْـن و کینه ، مـزّه ریـزی
پَـلَـشـت و لـودگـی از رو بــبــارد !!
نه شـرمـساری نه آزَرمـی نه چیزی
شـعـور و بـینِـشـت ، زیـرِ کـمـر بـود
بــهـا بـر تـو نــبـایــد داد ، پـشـیـزی
سـزاوار تـو فـرهنـگ و ادب نیسـت
تـو اهـلِ چـرب زبـانـی و مَـجـیـزی
خـردمنـدی بگفت ؛ مغزِ تـهی مغز :
بُــوَد کـوچـکتــر از مـغـزِ مَــویــزی
هـمـی ؛ تـازیـدنِ تـازی سـرشـتـان :
بــرون و اَنــدرون بـاشـد غـریـزی !
بکش سوهان ، بـده صیقل تَـهَمتَـن
بـزن بر فرقِ دشمـن ، گُـرز و تـیـزی
مـیانِ پـارسیـان اسـت مـرزِ قـرمـز
بـسا ؛ خـیّـام و فردوسـی سـتیـزی
"بزرگاننیست اَر ایرانِ من نیست"
"اگر ایـران نباشد جانِ من نیست"
#پلشت
#یزدان_ماماهانی
1 844
زهی بر خداوند آخوندکان
خداوند نیرنگ و زجر و زیان
خدایی که ویرانگر زندگیست
خدایی که از مهربانی تهیست
خداوند الدنگ عمامه پوش
چپاولگر دزد میهن فروش
خدای شکنجه خداوند زور
خداوندگار کر و لال و کور
همه آیه هایش فریب و خطا
همه سوره هایش دروغ و ریا
شیاطین چو این تحفه را یافتند
شبانه برایش عبا بافتند
دکانها بنام خدا باز شد
فریب و ریا کاری آغاز شد
چنین شد خدای بد اندیشگان
نگهدار اموال مفتی خوران
بسی داستانها ازو ساختند
به ما مذهب تازی انداختند
جهنم شد این مرز گوهر سرشت
ز تازی پرستان و خواب بهشت
خدای شما شیخکان تا که هست
خدایی ز اجداد اهریمن است
زهی بر شما با خداوندتان
خداوندگار شکنجه گران
شبانگاه در جستجوی شکار
سحرگه در اندیشه ی چوب دار
خدای عبا دوش عمامه سر
خداوند مرگ آور مرگ بر
خدای پلید شما شیخکان
تفو بر شما و خداوندتان
بترسید از آنروز کز کارزار
خدا را کشانند بر چوب دار
شما نیز همچون خداوندتان
نمانید بیرون ازین داستان
شما شیخکان تا زمان پیش روست
به دلهای ما مرگتان آرزوست
بترسید از آنروز کز هر گذر
یکی کاوه آید برون بی خبر
به سال هزاران چو ایران رسید
نگردد به سی سال و چل ناپدید
چو ایران فلک هیچ مادر نزاد
نباشد چو ایران جهان هم مباد .
مسعود آذر
1 844
ای از نفس افتاده خیال سفرت کو؟
بشکسته کمر! حسرت کوه و کمرت کو؟
ای سرو سرافراز زمین خورده ز طوفان
هیزم شده و سوخته زخم تبرت کو؟
خونابه دل در تن تو رود روان شد
آه ای بدن سوخته خون جگرت کو؟
ای شانه به سر، طعمه صیاد شبانه
ای گردن افراشته ، ای شانه ، سرت کو؟
هر غنچه ی گل مرد به باغم دل من مرد
هنگام گلابست ز گل ها خبرت کو؟
انگشت من از بند بریدند و ندیدم
از خون زمین ریخته ی من اثرت کو؟
ققنوس ز خاکستر من باز برآمد
پرسید ز شعر تر من بال و پرت کو؟
از طوطی شکر شکن شهر سرودم
گفت ای نی بی خاصیت آخر شکرت کو؟
گفتم که خریدار تو ام خنده کنان گفت
درویش تهیدست زمان! سیم و زرت کو؟
ای زلزله ی کم رمق از خانه برون شو
آوار دلم پر شده زیر و زبرت کو؟
از مام وطن زجه برآمد که کجایی؟
از دشت کویرم به سلامت گذرت کو؟
هنگام شبانگاه بزد ابر سیه فام
بر ماه تشر :صورت قرص قمرت کو؟
از قاتل رستم به لب چاه شنیدم
کای در تله پرپر شده اینک پسرت کو؟
با اینکه خطر می کنم از عشق تو گقتن
کبریت شدم بی خطرم پس خطرت کو؟
Yash
1 844
خرابه ی دل تنگ مرا چو منزل کرد
ترک ترک پر از اندود کاه با گل کرد
نفس برید ز تن راه ناله را هم بست
به این بهانه که حق را علیه باطل کرد
چنان به خاک در افتاده و زمینی شد
که آب داد و سرانجام خاکمان گل کرد
چو طرح ونقشه ی شومش سقوط آدم بود
به مکر و حیله ی گندم در آن اوایل کرد
فروخت نقد مرا و به نسیه ارزان داد
بهشت را و رجوع دوباره مشکل کرد
سوار موج هوس زندگانیم را برد
و با نسیم سحر رهسپار ساحل کرد
درخت تاک و شراب و پیاله ها را ساخت
و مست بودنمان سهمی از رذایل کرد
به بسط حس حسادت تو را به تنگ آورد
برادرت به خیانت کشید و قاتل کرد
به قطره قطره ی خونی که از رگم می خورد
شکنجه گاه بنا کرد و نام آن دل کرد
چو میزبان شد و مهمان بزم او بودیم
به جام سفره ما جرعه ای هلاهل کرد
شکست دست مرا چون عبادتش کردم
و بار دست به این گردنم حمایل کرد
Yash
1 844
درودی كه خيزد ز ژرفای جان
به جان آفرين مرز ايرانمان
درودی بلند و روان آفرين
به يك يك دليران اين سرزمين
بر آنان كه آسوده جان باختند
گلستان ز ايران ما ساختند
به فردوسی از ما درود و سپاس
كه ما پارسی را بداريم پاس
زمانها برآيد به پشت زمان
كجا گردد اين مرز تازی زبان
من او را ستايم كه آزاده است
به انديشه چشم و زبان داده است
چو ايران به سال هزاران رسيد
نگردد به سی سال و چل ناپديد
گر امروز با دين خدايی كنند
چو دين سرنگون شد گدايی كنند
كنون گر سرا در كف دشمن است
چنان روز نابودی اش روشن است
نداند كه با وی مدارا كنيم
كه گورش در آينده بر پا كنيم
سپاه و بسيج اش به ما تاختند
ز تن های گلها سر انداختند
ترا ترس در سينه دادند جای
وزين ترس بر ما نهادند پای
اگر پيش چشم تو در هر كنار
كشانند سر های ما را به دار
نخواهند ما را كه بر پا شويم
مبادا كه باهم همه ما شويم
بياور به يادت سخنهای زر
كه گفتم ترا در سرودی دگر
جو خواهی كه مانَد ز ايران نژاد
سر شيخ بر دار بايد نهاد
ز اهريمن اينان كه فرمان برند
يكايك به زير آوريم از بلند
بسا پاك سازيم اين مرز و بوم
ز بيگانگان و ز اسلام شوم
چو با مهر ميهن شوی سربلند
هزاران به میهن ترا بنده اند
مترس از هياهوی مفتی خوران
كه هيچ اند و روزش رسد ناتوان
ددان شير هستند تا با هم اند
چو تنها شوند از مگس هم كم اند
بده گوش بر طوسی راستگوی
كه فرمود روشن پيامی نكوی
سياهی لشكر نيايد به كار
يكي مرد جنگی به از صد هزار
👤 #مسعود_آذر
1 844
چو ک..یر درازت بُوَد آرزو
بیا تا برایت بمالم کُ..صو
به سوراخ تنگت به وقت سپوز
کنم آنچنانت که آیی به گو...ز
چو از بهر ک..یری چنین ملتهب
شَوَم این گنه را مَنَش مرتکب
کنم این نیازت چنان برطرف
رَوَد نعره ات بر فلک بی شرف
تو ای ج..نده ، ای زینب موسوی
به زانو در آی و بزن حَلقَوی
کنم در گلویت همان تیز تاز
مجالت نباشد بگیری تو گاز
صدا را کنم در گلویت خموش
زنا زاده دلقکِ همچو موش
نَهَم آن قَدَر تا که جانت رَوَد
که تا عبرتی بهر جاهل شَوَد
نگوید دگر هر زنا زاده ای
چنین یاوه گویی به آزاده ای
چو شهنامه خوانی ندانی خموش
تو ای بی خرد هرزه ی تن فروش
تو را با بزرگان چکار ای ذلیل
تو که عاشقِ ک..یری و دسته بیل
مقرّ تو در فاحشه خانه هاست
به دستت بگیری فقط ک..یر راست
نبینم دگر گنده گ..وزی کنی
چنین گ..وه خوری بهر روزی کنی
همان چاپِ جعلی حوالت کنم
چنان خشک و تر تا هلاکت کنم
#هجو
