پروچیستا | ناعمه سجادی
Open in Telegram
آموختن برایم نفس است تکنولوژی ابزارم و هنر پنجرهام. اینجا از هنر، تکنولوژی و یادگیری میگویم. www.naemehsajadi.com ارتباط با من: @Naemehsaj
Show more573
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
📌 وقتی پلهها تاریکند...
این چند روز، بودن در کنار خانواده دلگرمی بود. اما تا کسی نگاهی به گوشی میانداخت و ناخواسته خبر تازهای را بلند میخواند، صداها و نظراتِ برخاسته از دیدگاههای مختلف بلند میشد و معمولاً به کلکلهایی با پوزخند و تمسخر، یا لبخندهایی ساختگی میانجامید.
بزرگترِ جمع میگفت: «صحبت از اتفاقات جنگ قدغن! نشستهایم دو دقیقه همدیگر را ببینیم.» و سکوتی طولانی فضا را در برمیگرفت. چیزی جز جنگ و جوانبش در ذهنها نبود. از هرچه میگفتیم یک جاییش میرسید به جنگ؛ واقعیت این روزهایمان.
نتیجه: سکوت... سکوت... سکوت... خبر... انفجار...
در خانه کارهای زیادی داشتم که باید انجام میشد. وظایفی که بهخاطر کارگاه سه روزهی بیرجند به تعویق افتاده بودند. اما دست و دلم به کاری نمیرفت. حتی دیگر استرسِ انجامشان را هم نداشتم. در دلم به خود آفرین میگفتم که بخش مهمی از کارهای EduVenturous را برونسپاری کردم و حالا فعالیت اعضای تیم وادارم میکند وظایف خود را نیز به انجام برسانم. وگرنه همهی کارها روی زمین میماند.
مامانِ آسمان کشیک بود. صبح قرار بود ببرمش مدرسه تا لباس کلاس اولش را اندازه بزنند. به محمد گفتم: «الان چه وقتِ لباس دوختنه!؟ شاید سال دیگه لباس فرم مدرسهشون عوض شه». با بیحوصلگی و کلافگی تن کرختم را از تخت بیرون کشیدم و حاضر شدم. داشتم حرکت میکردم که مامان زنگ زد: «ناعمه اینجا برق رفته. چند روزی برق رو قطع نکردن فراموش کرده بودیم ساعتشو. حالا چجوری میخوای آسمان رو ببری؟»
عجب شرایطی! کلید که نداشتم. ریموت و آیفون هم که دردی دوا نمیکرد. مامان هم نمیتوانست آسمان را از پله پایین بیاورد. همسایهها هم همه مسن و کمتوان. یکهو گفتم: «خب من میام پشت در. آسمان خودش از پلهها بیاد درو واکنه بریم.» که صدای معترض آسمان از پشت تلفن آمد: «پلهها تاریکه.» راست هم میگفت. چرا به عقل خودم نرسید. گفتم: «پس هیچی دیگه. فکر کنم فردا هم باشن. فردا میریم.» صدای اندوهگین آسمان آمد: «نه. من همین امروز میخوام برم. مهد نرفتم که بریم مدرسه.» از من اصرار که نمیشود و از او انکار که باید بشود. با صدای گریان گفت: «خاله اصلا خودم از پلههای تاریک میام.»
دلم به حالش کباب شد. به هزاران آرزوی کوچک و بزرگ نسلش اندیشیدم که بهخاطر کلههای بیمغز دود میشوند و میروند هوا. هر طور بود تماس را قطع کردم.
برگشتم. حال کتاب خواندن نداشتم که حالم را خوب کند. خواستم ذهن ناآرام و آشفتهام را با شنیدن پادکستی، دیدن ویدیویی آرام کنم. ولی هر چهرهی خندانی که میدیدم یا صدای شادی که میشنیدم حالم را بد میکرد. حتی شنیدن صوت ضبطشدهی وبیناری که همیشه برایم حالخوبکن بود، غیرقابل تحمل شده بود. چطور میشود آدمی و آدمهایی اینقدر قوی و عادی باشند و مثل هر روز زندگی کنند یا حتی تظاهر به زدگی کردن کنند. من ناتوانم از این کار. و لجم میگیرد از توانمندی بقیه. صوت را قطع میکنم.
چرخی در اینستاگرام میزنم. پر است از تحلیلهای آبدوغخیاری که همگی رنگ نفرت و افراط دارد. بیدرنگ فرار میکنم از آن جو مسموم. برمیگردم به رختخواب و خوابیدن. فکری ندارم. نه آیندهای نگرانم میکند و نه رویایی. فعلا فقط همین لحظه. و همین لحظه هم هیچ. ذهن خالی. برعکس همیشه زود میخوابم. و البته برعکس دیشب که خواب نداشتم.
عصر ناگهان از جا پریدم با این تصور که شب است؛ داشتم خواب میدیدم. در خواب شعر میگفتم؛ شعری خواندنی و پرتصویر. از آنها که آرزوی سرودنشان را داشتم؛ هزیانزده و آشفتهحال. اما نگفته بودمش. فقط یک خواب بود. خوابی که بعد از چندین روز ناتوانی در نوشتن به سراغم آمده بود. این روزها بارها قلم و کاغذ، لپتاپ یا گوشی دست گرفتم تا شاید یکیشان کمکم کند و راه دهد به نوشتن. اما نشد که نشد. مغزم قهر کرده بود. میگفت میخواهی بنویسی که چه بشود. هیچ منطقی را هم نمیپذیرفت. اما من به نوشتن نیاز داشتم. این را خواب عصرگاهیام میگفت. این بود که دست به قلم شدم.
باید نمرات بچهها را وارد سیستم سیدا کنم تا بتوانند کارنامههایشان را صادر کنند.برای هفتهی اول تیر باید تیم خوارزمیام را آماده کنم تا بتوانند از طرحشان باقدرت دفاع کنند. کمپ تابستانهی EV هم که در راه. پس نیاز به انرژی مضاعف برای زندگی دارم. باید باکم را پر کنم. راهش هم فقط نوشتن و خواندن است. باید به خودم برگردانمش.
قبل از خواب باید حتی شده چند خطِ محدود از «روزها در راهِ» مسکوب را دوباره بخوانم. فکر کنم بتوانم. باید بتوانم. برای این روزها لازمش دارم.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌 پس شد آنچه شد
اکبر سردوزامی نوشته بود:
«گاهی فکر میکنم این ادبیاتچیها راست میگویند که نوشتن کشف کردن است. اما اشکال در این است که من هرچی به کشفهای خودم و دیگران نگاه میکنم، میبینم قدیمی است.
هرچه از ایرانی میخوانم میبینم حرفهای قدیمی است.
هرچه از ایرانی مینویسم میبینم حرفهای قدیمی است.
یعنی هی همان چیزهای گذشته را از نو کشف میکنیم.»
گفتهی سردوزامی را حمید یگانه در کتاب «فرهنگ گفتاری» به خوبی تحلیل کرده و پاسخی به چراییِ این مسئله داده؛ یکی از شاخصترین دلایلی که باعث میشود مدام به بازتولیدِ گذشته در افکار، آموزش، اقتصاد، صنعت، کشاورزی، سیاست و در نهایت تاریخ کشورمان مشغول باشیم و از آفرینش تازهها ناتوان، نداشتنِ فرهنگ نوشتاری است.
«عِرق ملی» و چسبیدن به افتخارات چند هزارساله و پیشینهی شعریِ ارزشمندمان هم شده دستآویزی تا هرگاه هموطنی سخن از کاهلی و اشتباهات ایرانیان زد، به او حمله ببریم. حتی به ذهنمان اجازهی ورود اطلاعات تازهتر نمیدهیم تا مبادا تصویر قشنگی که از ایران داریم در هم بشکند.
واقعیت اما این است: باید نقصها را بپذیریم تا بتوانیم به جلو حرکت کنیم. آنچه مانعِ این حرکت است، همین نگاههای صفر و صدیست. باید بپذیریم اگر سابقهی شعری قوی داریم لزوماً به این معنا نیست که ادبیاتمان غنی است. ما در زمینهی ادبیات نوشتاری و به ویژه رماننویسی انبانمان چندان پر نیست. نیروی شعرمان ریشه در فرهنگ گفتاریِ حاکم بر کشورمان در طول سالیان دارد.
شعر منظوم میگفتیم چون بهترین قالب برای بهیادسپاری و انتقال دانش در گفتار بود. شعر میگفتیم چون به دلیل زبان ابهامآمیزش میتوانست حامل بعضی تشرها و اعتراضهایمان به حکام و حکومتهای خودکامه باشد، بدون اینکه آسیب چندانی ببینیم. اما با شعر نمیتوانستیم در همهی زمینهها، دانش تولید یا منتقل کنیم. حمید یگانه به این اشاره میکند که ما شعر «میگوییم»، شعر «میسراییم»، شعر «نمینویسیم»؛ شعر آیینهای از فرهنگ گفتاری ماست.
همین فرهنگ گفتاری، دلیل بسیاری از نامطلوبهایمان است؛ اقتصادِ بیمار، فرهنگِ پارتیبازی و بدهبستانهای گفتاری، فساد اداری و مالی، آموزشِ مبتنی بر حفظ کردن و نه تحلیل و انتقاد، جامعهی هیجانی و ناتوان از بحث و گفتگو، و بسیاری موارد دیگر ریشه در فرهنگ گفتاری دارند.
بیشک عواملِ دیگری هم بر این نابسامانیها تاثیر داشته، اما برای من و شمایی که دستی در فرهنگ این مرزوبوم داریم -اگرچه به اندازهی نوشتن یادداشتی برای 10 نفر، یا آموزش در کلاسی 30 نفره- عاملِ فرهنگی باید بیش از بقیه مهم باشد.
جامعهی نوشتاری ما با رویکردهای متفاوت، اغلب به عاقبتی یگانه دچار شدهاند: دور شدن از فهم و زبان روزمرهی مردمشان؛ مدعیانِ روشنفکری با وارد کردن اصطلاحات و کلمات انگلیسیِ نالازم، قلمبهسلمبهگویی و خاصنویسی؛ روحانیون و شیوخ با وارد کردن اصطلاحات و کلمات عربیِ غیرضروری. زبانِ حقوق و قانونمان برای بسیاری از تحصیلکردهها هم نامفهوم است.
فاصلهای که میان زبان بسیاری از نویسندگان و شیوهی گفتوگوی روزمرهی مردم افتاده، یکی از دلایلیست که جامعهی ما را از خواندن و نوشتن دور کردهاست. تا جایی که حتی بسیاری از نوشتاردوستان تصور میکنند اگر بخواهند متنشان برای دیگران قابل فهم باشد، ناچارند شکسته بنویسند. همین که متنی را با زبان معیار میبینند، بهنظرشان رسمی، دشوار و دور از دسترس میآید و بیکه فرصت درک و همراهی به آن بدهند، از کنارش عبور میکنند.
به گمان شما، برای حرکت به سوی فرهنگ نوشتاری، از ما چه برمیآید؟
لینک دانلود کتاب:
https://t.me/procheastalib/24
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌مدرس زیرپوستی
نوشتههایش را با شوق میخوانم. از بازیگوشی کلماتش، از طنازیاش در گفتار لذت میبرم.
هر بار که به قول خودش نوشتهای تازه در اینترنت هوا میکند، با ولع میروم سراغش.
یکی از افرادی است که میشود بارها و بارها از روی نوشتههایش رونویسی کرد؛ چطور موضوعات را بسط میدهد؟ چطور میان جملاتش ردی از اندیشه میکارد؟
محمد قائد را میگویم.
شخصیتش برایم جالبِ توجهتر شد، وقتی فهمیدم که فعالیتهای فرهنگی در حوزهی آموزش هم داشته؛ چیزی که تا همین اواخر از چشمم پنهان مانده بود. مجلهی «لوح» را دیدم. پرسهای زدم. بخشهایی از آن در سایت شخصیاش پیدا میشد.
قائد ذهن را به بازی میگیرد. خواننده را به کنجکاویهای تازه وامیدارد، آن هم با زبانی شیرین و پرکشش. او فقط نمینویسد، بلکه از دلِ کلماتش اندیشهای تازه سر برمیآورد.
برای او نوشتن صرفاً چیدن کلمات کنار هم نیست؛ نوعی ذهنورزی است، نه در قالب کلاس و درس، که در فرم جُستاری که جان را میپرورد.
راستش همیشه میخواستم چنین مدرسی باشم. یکی از همانها که زیرپوستی مخاطب را به فکر وامیدارند؛ یکی که به جای جوابهای قاطع، سؤالهای مهم میکارد.
برایم همیشه این ایده جذاب بوده:
آموزاندن و درنگاندن نه بهعنوان دانای کل، بلکه بهعنوان کسی که در کنار مخاطب، در حال کشف و جستوجوست.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from کانال سمیه رزبان
نسل جدید و شخصیسازی آموزش همگانی
🔺در یک سال گذشته چند کلاس آزاد در خارج از دانشگاه برگزار کردهام. استقبال از کلاسهایم خوب بود. منظورم، تعداد علاقهمندانی است که ثبت نام کردند و نه تعداد کسانی که در کلاسها حاضر شدند. لازم است بیشتر توضیح بدهم. در همان جلسات نخست تشکیل کلاسها؛ متوجه شدم که بیشتر کسانی که ثبت نام کردهاند نیامدهاند. این اتفاق در جلسات دوم و سوم هم رخ داد. کنجکاو شدم. با خودم گفتم، اگر کیفیت تدریس من بد است حداقل باید جلسه اول میآمدند تا به تدریج به این نتیجه برسند، نمیشود در همان جلسه نخست به این دلیل نیامد. مدتی گذشت و فرصتی فراهم شد تا با چند نفر از علاقهمندان گفتگو کنم. جالب آنکه همچنان به مباحث کلاس علاقهمند بودند و درسگفتارها را دنبال میکردند. آنان حتی در خارج از ساعات کلاس و از طریق شبکههای اجتماعی پیام میدادند و درباره برخی مباحث توضیح بیشتری از من میخواستند.
🔺از آنان دلیل حضور نیافتن در کلاسها را پرسیدم. گفتند: شما در کلاس کُند صحبت میکنید. اندکی تعجّب کردم. گفتم: به نظر خودم کُند صحبت نمیکنم و ضرباهنگ کلامم متعادل است. یکی از آنان گفت: برای نسل ما شما کُند صحبت میکنید و این کمی کسالتآور است. این برایم جالب بود. همچنین گفتند: ما ترجیح میدهیم به فایل ضبط شدۀ کلاس گوش کنیم چون آن طور که دلمان میخواهد میتوانیم سرعت را تنظیم کنیم، یعنی بعضی جاها دگمه توقف را بزنیم، بعضی جاها دگمه سرعت را بزنیم و بعضی جاها هم گزینه «آرام» را انتخاب کنیم. نکته قابل تأمل دیگری هم گفتند: وقتی به فایل صوتی دسترسی داریم هر وقت که حال و حوصلهاش را داشتیم از آن استفاده میکنیم. برای مثال در نیمهشب، یا سپیدهدم یا هر وقت مناسب دیگری. گفتند: در ضمن ما میتوانیم صدای شما را با اکولایزرها تمیز و شفاف کنیم و دهها عملکرد دیگر که در کلاس امکانش وجود ندارد.
🔺دریافتم که آنان دوست دارند محتوای آموزشی را «شخصیسازی» کنند، یعنی امکان تغییر و دستکاری محتوا را داشته باشند. به این شکل، گویی محتوا در خدمت آنان است و نه آنان در خدمت محتوا. این افراد در نهایت محتوا را یک محصول رسانهای و یک پکیج تصویری میبینند. در اینجا نقش و اهمیت معلم یا مدرس تا جایی است که امکان تبدیل شدنش به فایل صوتی یا تصویری وجود داشته باشد، تا به این شکل تابع اراده و انتخاب شخصی فرد شود.
🔺دوست دارم تجربه شخصی دیگری را نیز بازگو کنم. به دلیل گرانی کتاب، تصمیم گرفتم مدتی از کتابهای الکترونیک استفاده کنم. تجربه بسیار جالبی بود. در اینجا نیز اتفاقی افتاد که نگرانم کرد. پس از تجربۀ یادشده، وقتی به سراغ کتاب کاغذی میرفتم حس کلافگی به سراغم میآمد. دوست داشتم سایز فونت را شخصیسازی یا سفارشیسازی کنم، دوست داشتم نور روی صفحه را شخصیسازی کنم، دوست داشتم صفحه کتاب مدام بسته نشود و فقط با لمس انگشت بر روی صفحه نمایش به صفحه دیگر برود. منظورم آن است که تجربه خواندن کتاب الکترونیک بر تجربه همیشگی خواندن کتاب کاغذیِ من اثر گذاشته بود. وقتی مقایسه کردم دیدم که امکان شخصیسازی در کتاب الکترونیک بیشتراست.
🔺در این نوشتار کوتاه، مثالهای شاید سادهای از تجاربم بیان کردم. من فکر میکنم جریانی فراگیر در عرصۀ آموزش در حال رخ دادن است. تلفنهای همراه حداقل، تأکید میکنم، حداقل دو پیامد مهم را رقم زدهاند: نخست امکان بالای شخصی/سفارشیسازی محتوا و دیگری تفکر و تأمل تصویری است. نسل جدید بسیار مصوّر میاندیشد. فایل صوتی یک سخنرانی یا یک کلاس، در واقع اندیشهای است که تجسّم یافته، بدنمند شده، و مصوّر گشته است. با دسترسی به فایل صوتی، گویا در نسل جدید حس کنشگری، حس تغییر دادن، حس اثربخشی، حس به خدمتگیری و حس سازگار کردن محتوا با شرایط شخصی بیشتر میشود.
🔺سخن پایانی آنکه، مدتی قبل در اخبار خواندم که میانگین معدل دانشآموزان در چندین استان کشور کاهش چشمگیری داشته است. با خواندن این چنین اخباری بیدرنگ از خودم سؤال میکنم که نظام آموزش و پرورش چقدر به آنچه گفتم توجه می کند؟ اینکه دانشآموزان امروزی دوست دارند محتوا؛ تجسّم یافته و مصور گردد؟ اینکه دوست دارند محتوا تبدیل به محصولی رسانهای و شخصی شود تا به دلخواه بتوانند در زمان مناسب از آن بهره برند؟ شواهد نشان میدهد که جهان، به ویژه با گسترش هوش مصنوعی، به شدت در حال تغییر است. اگر شیوه آموزش ما تغییر نکند تعداد غائبان کلاسها(حتی در دانشگاهها) و میانگین نمرهها به مراتب به پایین تر از اکنون خواهد رسید. فناوریهای جدید ارتباطی «فردی شدن» و «شخصیسازی» را تسریع کردهاند. بد یا خوب، به نظر میرسد که نسل جدید نیز به این شکل از فنآوری خو گرفته است.
(منتشرشده در سایت تحلیلی-خبری عصر ایران)
📝 فردین علیخواه
@fardinalikhah
📌 یلّلیتلّلیِ لمسی
با خودم قرار گذاشتهام تا میتوانم کارهایم را با کامپیوترم انجام دهم تا گوشی.
سراغ گوشی که میروم، هرچقدر هم بخواهم متمرکز کار کنم،
فضایش طوریست که راحتتر گم میشوم.
هنوز دقیق دلیلش را نیافتهام.
شاید وضعیتِ در دست گرفتن گوشی باشد؛ گوشی لم میدهد روی دستان و خیال میکند بر تو مسلط است؛
و واقعاً هم چنین قدرتی مییابد.
البته میزانِ آگاهی تو، درجهی این تسلط را تحت تأثیر قرار میدهد،
اما کنترلش تلاش و انرژی بیشتری میطلبد.
مثلاً در موقعیتی یکسان که دنبال محتوای ویژهای در تلگرام یا سایتی هستم،
اگر از طریق لپتاپ سراغش بروم و کارم را انجام دهم،
احتمال اینکه حواسم به کارهای دیگرم در تلگرام یا محتوای سایتها و کانالهای دیگر پرت شود، کمتر است تا وقتی گوشی دست میگیرم.
شاید هم دلیلش فرایندهای ذهنیست.
ذهنم ناخودآگاه وقتی گوشی دست میگیرم، خودش را برای کسب لذتی فوری و انجام فعالیتی راحتطلبانه آماده میکند.
اما وقتی سراغ لپتاپ میروم، میداند که قرار است کاری جدی انجام دهد.
از طرفی، وقتی پشت سیستم روی صندلی مینشینم، بیشتر متوجه میشوم که برای کاری واقعی اینجا هستم،
نه برای یلّلیتلّلی.
شرایط فیزیکیِ برخورد با این دو دستگاه روی عملکردم تاثیر میگذارد.
به نظرم نحوهی طراحی کاربری اپلیکیشنها و تفاوتهایی که با نسخهی دسکتاپ دارند نیز در این قضیه نقش دارد؛
نسخهی گوشی، طراحیاش طوریست که کاربر را میبلعد.
گاهی فکر میکنم وقتی گوشی دستم است -خصوصاً چون در اکثر مواقع (تقریباً همیشه) فاصلهی مطمئنه را با چشمانم حفظ نمیکند-
یک جورهایی با فضای آن یکی میشوم.
انگار غرق در جادویی میشوم که چشمهایم را قفل میکند به صفحه.
اما وقتی با لپتاپ مشغولم،
در بیشتر مواقع فاصلهی مجاز را حفظ میکنم.
حواسم به خودم و فرم بدنم هست،
و از دیدِ بیرونی به ابزارِ پیشِ رویم مینگرم.
بهخاطرِ لزومِ تایپیدن یا نوشتن در میانهی کار با رایانه، مجبورم نگاهم را بهصورت متناوب بین صفحهکلید و نمایشگر تقسیم کنم،
و این حرکتِ چشمها مانع میشود که شیفتگی به تکنولوژی، مرا از دنیای واقعیِ اطرافم جدا کند.
شما فکر میکنید چه دلایلی باعث این تفاوت میشود؟
چرا کار کردن با کامپیوتر بهجای گوشی، باعث تمرکز بیشتر بر روی کارهاست؟
اصولاً با چنین ادعایی موافقید؟
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from N/a
مدتی است به مصداقهای خشونت در زندگیهایمان نگاه میکنم. عصبیتهای نهان اما تاثیرگذار در روح و جسم ما و اطرافیانمان. رفتار خشن و پنهانی که با خود و دیگری داریم مانند قطرهی آبی است که بر سنگی میچکد. این قطرهی ناچیز اگر چندین سال بدون توقف بر سطح سنگ فرود آید بدون شک آن را سوراخ میکند.
به خودم نگریستم و خشونتی که در حق خودم روا میداشتهام: لبخند زدن به آدمها موقعی که از شدت نفرت در خود میپیچیدم. تایید دیگری زمانیکه میدانستم حقیقت را نمیگوید. نه نگفتن. بیدار شدن از خوابی ناز و دلنشین. بیرون آمدن از تخت و تقلای بیهوده کردن در زمان پریودی. سکوت کردن زمانی که لازم بود با شدیدترین لحن پاسخ بدهم. بیتفاوتی به تعریف و تمجید اطرافیان. کتاب بد خواندن. پر کردن ذهنم از زبالههای دیگران. خودم را در آینه نگاه نکردن. نخریدن لباسی که یکهو دیدمش و دلم را برده بود. انگشت اتهام به سمت پدر و مادرم گرفتن. نخندیدن از ته دل. بیدلیل به دوستی پیام ندادن و سراغش را نگرفتن. رویاپردازی برای آینده نکردن. فرار کردن از رنجها و آسیبهایم. سفر نرفتن.
و فهمیدم که با آدمها چقدر خشن و سرد بودهام: لبخند نزدن به نگهبان ساختمانمان. پیام پدرم را سین کردن و جواب ندادن. وقت نگذراندن با مادرم. شنوندهی واقعی نبودن برای دوستم. نبخشیدن خطای آدمها. فراموش کردن عزیزانم. سکوت کردن در مقابل حق دیگری. وسط حرف دیگران پریدن. در عجلهی همیشگی بودن. بوق ممتد زدن برای رانندهها. مدارا نکردن با آدمها.
خشونت که همیشه کتک زدن و فریاد کشیدن و کشتن نیست...
نسیبه صرّامی
https://t.me/nasibehsarr
📌 مقالهی نویسندگی برای مدرسان
✨ آنچه در این مقاله میخوانیم:
- جایگاهِ نوشتن
- نوشتن برای مدرس انتخاب نیست، ضرورت است.
- چه بنویسیم؟ گونههای مختلف نوشتار برای مدرسها
- تمرینهایی برای بیدار کردن قلم
- چرا انتشار محتوا مهم تر از چیزیست که میاندیشیم
- ستون های پنهان یک متن آموزشی
- متنآرایی؛ هنر جان دادن به نوشتهها
- استدلال در نوشتار مدرسان
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌 همین حالا به چه میاندیشی؟
نوشتن دقیق از افکار، احساسات و جریان سیال ذهن، کاری است مفید و سازنده. اینکه بتوانیم احساسات را به واژه تبدیل کنیم و پرشهای ذهنیمان را پی بگیریم، گامی است بهسوی شناخت عمیقتر خود. گاهی این پرشها، این رشتههای ظاهراً بیربطِ تداعی، ما را به جاهایی میبرند که خودمان هم انتظارش را نداریم.
من زیاد آزادنویسی میکنم تا افکارم را دنبال کنم. اما وقتی دست به قلم میبرم یا روی کیبورد میگذارم تا بیوقفه بنویسم، با یک مانع روبهرو میشوم. هرچقدر هم بکوشم همپای ذهنم بدوم، نمیتوانم.
سرعت نوشتنم به پای سرعت ذهن نمیرسد. گاهی حتی نمیدانم چطور باید یک فکر را بنویسم که مسخره نباشد. همین اندیشه، خودش جلوی نوشتن را میگیرد. خستگی دست، ترس از قضاوت، میل به بینقصنویسی... همهاش دست به دست هم میدهند تا جریان سیال ذهنیام قطع شود.
اما مثل هر مهارت دیگری، این هم تمرین میخواهد. باید بنویسی و باز بنویسی. تا واژهها راحتتر از ذهن جاری شوند و از فیلترِ قضاوتها آسانتر عبور کنند. این روزها خیلی بیپرواتر از گذشته آزادنویسی میکنم و با جریان تداعیهایم همراه میشوم.
یکی از نمونههای خوب جریان سیال ذهن که اخیراً خواندم و خیلی برایم الهامبخش بود، رمان «قرنطینه» است. نویسنده، افکار شخصیت اصلی را در یک مهمانی شام، لحظه به لحظه روایت میکند. آنقدر طبیعی، بیواسطه و لایهلایه پیش میرود که انگار در ذهن آن شخصیت قدم میزنی و گاه و بیگاه خود را در موقعیتهای مختلف مییابی. برای من این نوع روایت فوقالعاده جذاب بود. آنقدر که بعد از خواندن آن، فایل صوتی بلندبالایی دربارهاش ضبط کردم.
این روزها سعی میکنم همراه با دوستانِ کتابران، افکار و احساسات روزانهام را رصد کنم. میخواهم نسبت به تجربههایی که در طول روز از سر میگذرانم، آگاهتر باشم. اگر شما هم خواستید همراه شوید، کافیست کاغذی کنار دستتان باشد. هر از گاهی چیزی دربارهی آنچه در درونتان میگذرد، بنویسید. حتی اگر فقط چند کلمه باشد. مهم این است که با خودتان گفتوگو را آغاز کنید.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌شبشیفتهای یا روزباز؟
بعضیها شبشیفتهاند؛ دلباختگان تاریکی و سکوتِ نیمهشب. ترجیح میدهند بیداریشان را به دل شب گره بزنند، حتی اگر این شبزندهداری به قیمت از دست دادن زیباییهای بینظیر و انرژیِ بیمانند صبح تمام شود.
اما من روزبازم.
با روز میلاسم، با روشنی میرقصم.
مغزم انگار در ساعات آغازین روز، جان تازهای دارد؛ آمادهتر برای خلق، برای تمرکز، برای لذتبردن از کارهایی که به حضور ذهن نیاز دارند.
شوربختانه اما، این روزها زورِ شبشیفتگان بیشتر شده.
ساعتهای بیداری به نیمهشب نزدیکتر شدهاند و خوابها کشدارتر.
و این یعنی من از صبحهایی که برایم پر از حس زندگیست، جا میمانم.
و هربار که صبح را از دست میدهم، انگار بخشی از لذتم از زندگی، نادیده گرفته میشود.
تو کجای این طیفی؟
شبشیفتهای یا روزباز؟
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌 قدرت روایت
دیروز کتابی دربارهی تئوری اکت میخواندم. ایبوکی جمعوجور، با فونت درشت و خوانا برای مطالعهی آسان در هر دستگاهی. فکر نمیکردم این کتاب کوچک، تا این اندازه در جانم نفوذ کند.
از همان ابتدا با مفهومی روبهرو شدم که بارها شنیده بودم، اما اینبار جور دیگری در ذهنم نشست:
در تئوری اَکت، بهجای تمرکز بر هدفها، تأکید بر شناخت و پیروی از «ارزشها»ست.
اما تفاوتشان چیست؟
هدف، نقطهای است در آینده؛ چیزی بیرونی، قابل سنجش، قابل دستیابی یا شکست.
مثلاً: «پنج کیلو وزن کم کنم»، «در آزمون دکتری قبول شوم»، «ماهانه n میلیون تومان درآمد داشته باشم».
اما ارزش، چیزی است درونی و جاری.
چیزیست که مسیر را روشن میکند، نه صرفاً مقصد را.
مثلاً: «سلامت جسم و روان برایم مهم است»، «یادگیری مستمر را دوست دارم»، «میخواهم زندگیام معنادار باشد».
ارزش، قابلدستیابی نیست، چون خودِ مسیر است.
و تئوری اَکت میگوید اگر بر اساس ارزشهایمان زندگی کنیم، رضایت درونی پدید میآید حتی اگر به اهدافمان نرسیم.
و این، برای من یک تلنگر مهم بود.
در همین کتاب، به جملهای برخوردم که هنوز در ذهنم زنگ میزند:
«گاهی ناامیدیِ کامل، نجاتبخش است.»
نوعی از ناامیدی که پردهها را کنار میزند، حقیقت را بیپرده نشان میدهد، و میگوید: «دیگر راهی نیست، باید مسیرت را عوض کنی.»
گاهی لازم است بفهمیم چیزی را واقعاً از دست دادهایم، تا بتوانیم رهایش کنیم.
وقتی هنوز کورسوی امیدی هست، ذهن درگیر میماند،
عمر و انرژی صرف چیزی میشود که دیگر در دسترس نیست،
و این امیدِ توخالی، ما را از آغازِ دوباره بازمیدارد.
مثل عاشقی که بالاخره میفهمد معشوقش با دیگری ازدواج کرده.
شاید مدتی سوگواری کند،
اما بعد از آن، رها شدن از امیدِ بیثمر، راه را برای بازگشت به زندگی و حتی عاشقشدن دوباره باز میکند.
اما اگر قطعیتِ «پایان» را نداند، تا سالها در خیالِ «شایدی» بیپایان گرفتار میماند.
گاهی تنها با تسلیم شدن در برابر واقعیت، میتوان بهراستی آزاد شد.
تصور این است که در لحظاتِ گمگشتگی، خواندن کتابهای خوب راهگشاست.
اما همیشه اینطور نیست.
راستش اگر ایندست کتابها در زمان نامناسبی سر راهمان قرار بگیرند، چیزی جز حرفهای اضافی نیستند؛
جملاتی که میخوانی، اما اثری نمیگذارند، تهنشین نمیشوند، لمست نمیکنند.
وقتی در گلولای زندگی گیر کردهای و درماندهای، آنقدر سرگرم دستوپا زدنی که حتی حوصلهی باز کردن یک صفحه را هم نداری.
و وقتی همهچیز بر وفق مراد است، آنقدر در شیب صعودی لحظات سرخوشی که تلنگرها به چشمت نمیآیند.
اما اگر واژهها در لحظهی درست سر برسند، با جان آدم گفتوگو میکنند.
درست همانجا که گمان نمیکنی، جملهای کوتاه میتواند در عمق جانت بنشیند و سالها آنجا بماند.
برای خودم از این جملهها زیاد بوده.
جملههایی که میدیدم، با خودم میگفتم باید بنویسمشان، بچسبانمشان روی دیوار، جلوی چشمم.
اما بیشترشان فقط در ذهنم ماندهاند.
مثل این جملهی شاهین کلانتری که مدام توی سرم تکرار میشود:
«یک چُسه بهبودِ هر گوشهی زندگی هم کیف خودش را دارد، و همین بس است و راه دیگری هم نیست.»
برگردم به کتاب.
قبلاً چیزهایی دربارهی تئوری اکت خوانده بودم.
فکر میکردم میدانم چیست و به چه کار میآید.
اما این کتاب، تصویرم را کاملتر کرد؛ شفافتر، نزدیکتر، انسانیتر.
دیدم که چطور مفاهیم سنگین روانشناختی، در دل گفتوگوهای روزمره و خودمانی بین رواندرمانگر و مراجع، آرامآرام شکل میگیرند.
چطور زبان محلی برخی مراجعان، روایت را واقعیتر میکند، و مخاطب را درست مینشاند وسط آن موقعیت.
و شاید از همه مهمتر، چطور یک روایت درست میتواند مفاهیم را تجربهپذیر کند.
این تجربه برای من فقط یک مطالعه نبود؛
نقطهی عطفی بود در نگاه کردن به خودم.
انگار نشسته بودم روبهروی کسی که با زبانی ساده، اما صمیمی، فضایی را روشن میکرد که مدتها در دل تاریکیاش مانده بودم.
و همین «تکنقطههای نورانی» ارزشمندترین چیزیست که میشود از یک کتاب گرفت.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
✨ذوقچین
دربارهی «قرنطینه»
و «تمرکز از دسترفته»
#روزگفتار
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from شاهنامه کودک هما
دکتر اصغر دادبه
استاد ادبیات عرفانی دانشگاه علامه طباطبائی
صحبت های تامل برانگیز و با ارزش "اصغر دادبه" درباره اهمیت آشنایی کودکان با ادبیات
#کودکان #شاهنامه_کودک_هما #دکتر_اصغر_دادبه
@shahnameh_kodakan
دکتر اصغر دادبه
استاد ادبیات عرفانی دانشگاه علامه طباطبائی
صحبت های تامل برانگیز و با ارزش "اصغر دادبه" درباره اهمیت آشنایی کودکان با ادبیات
#کودکان #شاهنامه_کودک_هما #دکتر_اصغر_دادبه
@shahnameh_kodakan
📌 آموزش، هنر باز کردن گرههای پنهان در ذهنهای پرسشگر است.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from واژْبـاره | بـهـنـام پـازانـی
✍🏿 دیـکتهزدگـی
#گـندهگـویه
ما الفبا را با اطاعت آموختیم.
دیکته، مشقِ پیشنیازِ پذیرشِ سرنوشتی بود که دیگران مینوشتند و ما فقط تکرارش میکردیم.
از همان سالهای نخست، منتظر بودیم کسی چیزی بگوید تا بنویسیم. نه از خودمان، نه برای خودمان. فقط تقلید. فقط درستنویسی. فقط نمره.
و این شد آغازِ فراموشی؛
فراموش کردیم که قلم ما میتواند صدای ما باشد، نه پژواک صدای دیگران.
فراموش کردیم که شاید نوشتن، راهی برای زندهبودن به سبک خودمان باشد، نه فقط تأییدشدن به سبک دیگران.
سالهای کودکیمان را با دیکتهنوشتن گذراندیم.
تا برایمان نمیخواندند یا نمیگفتند، چیزی نمینوشتیم. چشممان به دهان معلم بود.
میخواند، مینوشتیم. و تمام تلاشمان این بود که کلماتِ دیکتهشده را بیغلط بنگاریم
—نه برای فهمیدن یا لذت، فقط برای فرار از تنبیه. برای خوشآمد اولیا. برای تحسین شدن.
هرگز اسمش «املا» نبود.
همیشه «دیکته» بود؛
نسخهای خوانده میشد و ما همان را بیکموکاست تکرار میکردیم.
بعدتر، نوبتِ «انشا» رسید. اما فقط در اسم.
جملهها را خودمان میساختیم، اما موضوع را نه. باز هم برای نمره، باز هم برای تأیید.
همان دیکتهی بیصدایی که اینبار، با دستخط خودمان نوشته میشد.
ما انشاء نمیکردیم، دیکتهای دیگر مینوشتیم.
و آنقدر این مسیر را ادامه دادیم که یادمان رفت انشا یعنی آغاز.
یعنی خلق. یعنی نشاندن حرفی تازه بر کاغذی سفید.
یادمان رفت که میشود موضوع را هم خودمان برگزینیم.
که میشود غلط بنویسیم، بد بنویسیم، حتا شلخته و بیقاعده.
اما از آنِ خودمان باشد. نه کامل و بینقص، اما زنده و واقعی.
یادمان رفت که یک انشای ناپخته و پرغلط، هزار بار زندهتر از دیکتهای بیروح و بیاشتباه است.
ما قلم برمیداشتیم که تأیید شویم، نه که حرف نویی بزنیم.
الفبا را مشق کردیم، نه برای خودابرازی، که برای خودسانسوری مؤدبانه.
و آنقدر برای نمره نوشتیم، که برای گفتن از خود، کلمه کم آوردیم.
شاید وقتش رسیده که قلم را پس بگیریم.
و دوباره انشاء کنیم؛ نه فقط روی کاغذ، که در زندگی.
غلط، ناپخته، حتا بیمعنی، اما با صدای خودمان.
بنویسیم تا بگوییم: این منام، با همهی نقصهایم.
بنویسیم تا یادمان نرود هنوز هم میشود،
انشای زندگی را از دیکتهی آن جدا کرد.
…اما راستش، یادم نمیآید دیگر چه میخواستم بگویم؟
🏡 @Paazaaniibs | واژبـاره
📌 آموزش خوب، در ذهنها بذر کنجکاوی میکارد.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌آیا همیشه باید توصیههامان را، زیسته باشیم؟
۱
انجام دادنِ یک کار، همیشه نشانهی باور به آن نیست.
انجام ندادن نیز، همیشه نشانهی بیباوری به آن نیست.
۲
میتوانی چیزی را تجربه کرده باشی،
از آن فاصله گرفته باشی،
و هنوز به دیگران توصیهاش کنی،
چون میدانی که کار میکند.
۳
گاهی نقش تو، «یادآور» است نه «الگو».
یادآوریِ چیزی که اکنون توان انجامش را نداری، اما هنوز به آن باورمندی.
۴
هر توصیهای یک دعوت است، نه یک اعتراف.
مهم نیست خودت الان در مسیرش هستی یا نه،
مهم این است که به شکلی انتهای مسیر را دیدهای.
شاید انجام آن کار، نیاز امروز تو نباشد، اما زندگیِ مخاطبت را دگرگون کند.
۵
میشود به چیزی دانا بود و از انجامش خسته.
میشود در بیراهه، نشانیِ راه درست را به دیگری داد.
۶
اما مراقب باش.
اگر همیشه فقط توصیهگری، نه تجربهگر،
سخنت سبک میشود.
و مخاطبت، بیاعتماد.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌نون و پنیر و دشنام
#مونولوگ_خیالی
توی خونه حوصلهم سر میره. بقیه هر از گاهی زیر لب چیزی به همدیگه میگن و میخندن. سرمو میارم بالا و نگاهشون میکنم ولی چیزی متوجه نمیشم. خسته شدم از بس حتماً باید بپرسم تا برام توضیح بدن چه حرفایی دارن به هم میگن. دلم میگیره. یه روسری میندازم سرم و میرم توی حیاط.
لای در رو آروم باز میکنم. همه چی خفه و بیصداست. همیشه همینطوره. صداها برای من فقط تصویرن. یه برگ که میافته، یه در که باز میشه، خانوم همسایه که روی برگای خوشرنگ پاییزی راه میره. یه ماشین که رد میشه و از تُمتُمِ ضبطش، تنم به رعشه در میاد.یه نسیم که میزنه به صورتم.
کوچه خلوت نبود. یه پسر جوون هم داشت قدم میزد. یه لحظه نگامون به هم افتاد. زود رد شد. نه لبخندی، نه حرفی.
من فقط نگاش میکردم. همونطور که به برگها نگاه میکنم. یا به آسمون. بیدلیل. بینقشه.
ولی بابا... بابا که انگار گوشبهزنگِ این لحظههاست، از پشت پنجره دید. پرید تو حیاط. فریاد زد. یعنی من از چشماش خوندم که فریاد زد. بعدش دیگه لازم نبود من چیزی بخونم... ضرب دستاش گفتن رو بهتر بلدن.
من پرتاب شدم. افتادم. تو دیوار. تو خودم. صدای زمین خوردنم رو واضحتر از هر صدایی شنیدم.
اون شب، صداهایی بود که تو ذهنم میپیچید. صداهایی که هرگز نشنیدم ولی تو ذهنم رژه میرفتن. صدای سرزنش، صدای اتهام زدن، صدای بغض مادرم که نمیتونه جلوی بابا وایسه.
سه شب و سه روز... لب به هیچی نزدم. هیچچی دیگه اهمیت نداشت. تا کی؟
با بدندرد و شکم خالی، بردنم مدرسه.
ریاضی... بیشتر از بقیه درسا دوسش داشتم. هرچند درسامون کلاً چرتن. ولی حداقل نیاز نبود خیلی براش درس بخونم. نیازی به شنیدن نداشت. تو کلاس یه چیزایی میفهمیدم.
ولی اون روز... حتی عددها هم تار بودن. معلم اومد. با همون لبخندِ همیشگیِ رومخیش. یکم که درس داد، اومد سمتم. دستهاش حرکت کرد: «چرا ساکتی؟ همیشه کلاس رو رو سرت میذاشتی... چی شده؟»
نگاش کردم. و نمیدونم چرا... دلم لرزید.
روی دفترم براش نوشتم: «خستهم... توی خونه همش دعواست. بابام همش بهم شک داره.»
پرسید چی شده. جوابشو دادم. با چشمهام. با لرزش شونههام.
بچهها هم شنیدن. یکیشون اشاره کرد: «خانوم! سه روزه هیچی نخورده!»
معلم لبهاش رو به هم فشرد. اومد جلو. گفت: «بیا. بیا بریم یه چیزی بخوری.»
گفتم: «نمیخوام.»
گفت: «خواهش میکنم. فقط یه لقمه. یکم نون و پنیر.»
به زور دستم رو گرفت. بردم تو آبدارخونه.
وایساد کنارم. لقمه رو داد دستم. نگام کرد تا لقمه رو بذارم دهنم.
و من... همونطور که نون رو میجویدم، تو دلم هزار تا فحش بهش میدادم:
زنیکه! اصلا به تو چه!؟ به چه حقی؟
کی ازت خواست مهربون باشی؟
من که نگفتم کمکم کن.
من فقط میخواستم ولم کنین.
بذارین یه گوشه تنها باشم، با خودم، با زندگی کوفتیم.
آخه منِ ناشنوا... من چی کار داشتم با یه پسر شنوا؟
اون که حرف منو نمیفهمه...
هیچکس حرف منو نمیفهمه.
یه لحظه سرم رو آوردم بالا. دیدم هنوز اینجاست. وایساده بود و لقمه خوردنم رو نگاه میکرد.
عفریته با نگاش قلبمو بغل کرد.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌متنآرایی؛ هنر جان دادن به نوشتهها
متن خوب، متنی نیست که فقط روان باشد و بیغلط.
متنی است که روح داشته باشد.
متنی که در دل مخاطب جا خوش کند.
برای این کار، باید بلد باشیم چطور متنمان را بیاراییم.
چطور لابهلای حرفهایمان، چیزی از جنس زندگی، حس، یا اندیشه بکاریم.
چند راه هست که میشود این آراستگی را به متن هدیه داد:
گاهی وقتها، یک نقلقول به اندازهی چند پاراگراف توضیح اثر میکند.
نه هر نقلقولی؛ جملهای که در راستای حرفت باشد یا پردهی تازهای به بحثت اضافه کند.
مثلاً وقتی داری دربارهی شجاعت حرف میزنی، نقل قولی مثل «کسی که هرروز از زندگی بر ترسی غلبه نکرده باشد، از زندگی درس نگرفته است.» (از رالف والدو امرسون) میتواند تلنگری عمیق بزند.
داستانسرایی هم مثل چوب جادو است.
مخاطبها عاشق قصهاند.
لازم نیست داستان بلند بنویسی؛
گاهی فقط یادآوری یک خاطرهی ساده مثل اینکه «یادم هست اولین باری که باید در جمع صحبت میکردم، دستهایم از استرس یخ کرده بود» کافی است تا خواننده خودش را در دل روایت تو ببیند.
و اگر بخواهی کمی نمک به نوشته بزنی، راهش استفاده از طنز است.
طنز یعنی از سختیها با لبخند حرف بزنی.
مثلاً وقتی دربارهی سختی یادگیری زبان دوم حرف میزنی، بگویی: «هیچ حسی بهتر از این نیست که یه کلمهی سخت رو درست تلفظ کنی... و هیچ حسی بدتر از این نیست که بعدش استاد بگه: چی گفتی؟!»
در جاهایی هم که نیاز به تحکیم حرفت داری، آمار و مطالعات موردی کمک بزرگیاند.
اما با وسواس؛
نه چپاندنِ بیهدف عددها، بلکه آوردن یکی دو دادهی دقیق و ملموس، مثلاً: «طبق مطالعهای در دانشگاه استنفورد، افرادی که روزانه ۱۵ دقیقه مطالعهی عمیق دارند، ۳۵٪ بیشتر از دیگران ایدههای خلاقانه تولید میکنند.»
هرچقدر هم حرفت مهم باشد، اگر نتوانی در ذهن مخاطب تصویری بسازی، زود فراموش میشود.
برای همین، تصاویر ذهنی اهمیت دارند.
به جای گفتن اینکه «شغل جدید چالشبرانگیز است»، بگو:
«وارد شرکت میشی. همه چیز برات جدیده. آدما جدیدن پشت میز کارت میشینی اما هیچ حسی بهش نداری. از سیستمی که برات گذاشتن خوشت نمیاد. احساس تنهایی و نابلدی میکنی. فکر میکنی هیچ وقت نخواهی تونست توی این جمع جا بگیری و به صمیمیتی که اونا باهم دارن برسی. دلت میخواد همین الان برگردی و لازم نباشه این چالشها رو تحمل کنی.»
در کنار اینها، تشبیه و استعاره، بالهای خیالاند.
با آنها میتوانی مفاهیم خشک را زنده کنی.
مثلاً وقتی میخواهی از مدیریت استرس حرف بزنی، بگو:
«استرس مثل مه غلیظی است که اگر آرام و محتاط در آن قدم برداری، شاید بتوانی راهت را پیدا کنی؛ اما اگر بدوی، بیشتر گم میشوی.»
اگر بتوانی مفاهیمت را در قالب یک الگو یا ساختار بچینی، داری مدلسازی میکنی.
مثلاً وقتی دربارهی یادگیری موثر مینویسی، الگویی مثلثی مثل «خواندن، تامل کردن، بازگو کردن» معرفی کنی که خواننده بتواند در ذهنش مفهوم را مرتب کند و آن را به کار ببندد.
از طرفی، مثالهای واقعی و کاربردی نوشته را از شعارزدگی نجات میدهد.
به جای این که بگویی «نوشتن روزانه مهم است»، بنویس:
«من هر شب فقط پنج دقیقه قبل از خواب چند خط مینویسم؛ همین کار کوچک، بعد از سه ماه، یک دفتر پر از ایده برایم ساخته.»
ترکیب انواع رسانه هم میتواند نوشته را زندهتر کند.
مثلاً جایی که دربارهی تکنیکهای تنفس صحبت میکنی، لینکی به یک فایل صوتی تنفس عمیق بده یا یک تصویر سادهی گامبهگام بگذار.
از یاد نبریم که ایجاد حس کنجکاوی موتور پیشبرندهی متن است.
همه چیز را یکجا نگو.
بگذار مخاطب لحظهای مکث کند و دلش بخواهد بداند بعد چه میشود.
با جملهای کنجکاوی او را بیدار کن.
گفتگو و دیالوگ، متن را از تکگویی در میآورد.
اگر دو صدا در متن باشند، مخاطب احساس میکند شاهد یک زندگی است، نه فقط یک نوشته.
مثلاً:
+«فکر میکنی واقعاً نوشتن میتواند زندگی را تغییر بدهد؟»
-«نوشتن گاهی تنها راهیست که زندگی میتواند خودش را به ما نشان بدهد.»
و سرانجام، ایجاد چالش.
مخاطب دوست ندارد فقط شنونده باشد؛
دوست دارد درگیر شود.
پس در پایان از او چیزی بخواه:
«اگر قرار بود امروز فقط یک جمله بنویسی که زندگیات را خلاصه کند، چه مینوشتی؟»
👈 تجربهی شما از متنآرایی چیست؟
#نویسندگی_برای_مدرسان
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌 فلسفهی تولید محتوا
فلسفه، برای من، تماشای لایهی دوم دنیاست. تلاش برای اینکه فقط به دیدن اتفاقات بسنده نکنم، بلکه بفهمم چرا پیش آمده و آن را مورد سوال قرار دهم؛
حتی از خود بپرسم: «آیا سؤالی که در ذهنم ساختهام، خودش درست چیده شده؟»
انگار یک جور چشمگشودن است. زیستن با نگاه عمیقتری که به جای عبور، مکث میکند.
و وقتی این نگاه، وارد دنیای آموزش میشود، همهچیز برایت تغییر میکند. دیگر فقط نمیپرسی «چه چیزی را باید یاد بدهم» یا «چگونه باید آموزش بدهم». پرسشها به عمق میروند:
«برای چه آموزش میدهم؟»
«هدفم چیست از این همه محتوا، این همه دوره؟»
«آیا میخواهم مهارتی منتقل کنم، یا نگاهی را؟»
«آیا آموزش برایم راهی است برای بهتر فکر کردن یا فقط بهتر عمل کردن؟»
از همینجاست که فلسفهی آموزش سر برمیآورد؛ نه در قالب نظریههای دانشگاهی، بلکه بهعنوان قطبنماییدر دلِ عمل.
برای من، تولید محتوا فقط یک «شغل» نیست. موضع است. هر محتوایی، حتی اگر دربارهی ریاضیات باشد، حامل نگاهی است. و اگر ندانی آن نگاه از کجا آمده، ممکن است ناخواسته چیزی را بازتولید کنی که با آن همدل نیستی.
این روزها، سعی میکنم کمتر عجله کنم. محتاطتر بنویسم. بیشتر بیندیشم. چون محتوا، فقط محتوا نیست؛ نوعی تربیت است. تربیت نگاه، تربیت اندیشه، تربیت زیستن.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
