پروچیستا | ناعمه سجادی
前往频道在 Telegram
آموختن برایم نفس است تکنولوژی ابزارم و هنر پنجرهام. اینجا از هنر، تکنولوژی و یادگیری میگویم. www.naemehsajadi.com ارتباط با من: @Naemehsaj
显示更多617
订阅者
-124 小时
-17 天
-430 天
帖子存档
Repost from N/a
📌ایدهها و دنیاهای جذابشون🌈
۱. ایده چیه؟
۲. ایدهها چطور بوجود میان؟
۳. به کدوم یک از ایدههای بچهها بها بدیم؟
۴. نقش ما بزرگتر ها در برابر ایدههای بچهها چیه؟
➡️https://t.me/EVfarsi
Www.eduventurous.com
Repost from N/a
📌وقتی ایدهی کوچیک یک کودک جدی گرفته میشه...
کَسیدی کراولی، دانشآموز کلاس اول بود که برای پروژهی مدرسهش دنبال یه راهحل برای مشکلی واقعی میگشت.
اون متوجه شده بود خواهر کوچیکش دستهی قاشقش رو میجوه. همین شد که به فکر طراحی یه قاشق متفاوت افتاد. قاشقی که هم برای غذا خوردن مناسب باشه و هم به آروم شدن لثههای بچه کمک کنه.
با حمایت خانواده و کمک متخصصها، ایدهی کَسیدی به یه محصول واقعی به اسم Baby Toon تبدیل شد.
اما نکتهی مهم این داستان فقط ساختن یه محصول نیست. نکته اینه که یه کودک، فرصت پیدا کرد فکرش رو دنبال کنه.
بچهها خیلی وقتها ایدههاشون رو وسط بازی، سؤال پرسیدن یا حتی غر زدنهاشون مطرح میکنن!
قرار نیست هر ایدهای به یه اختراع بزرگ تبدیل بشه. مهم اینه که بچههامون بدونن فکرهاشون ارزش شنیدهشدن دارن.
توی پستای بعدی درمورد ایده و اینکه چطور ایدهها بوجود میان و باید به چه ایدههایی بها بدیم بیشتر صحبت میکنیم.🥰
➡️https://t.me/EVfarsi
Www.eduventurous.com
📌 مثلثِ زبانیِ مدرسمحتواگر
گاهی به فاصلهی میان اندیشههایم، آنچه میگویم و تصویری که برای نمایش آن افکار یا کلام میسازم، میاندیشم. چیزی در ذهنم دارم که از بیانش عاجزم، چیزی میگویم که هنوز درست نفهمیدهامش، تصویری میسازم که با آنچه میخواهم بگویم فاصله دارد. انگار سه نفرند که هرکدام ادعای نمایندگی من را دارند، اما همیشه حرفشان یکی نیست.
مدتهاست به این سه وجه و نسبت میان آنها فکر میکنم: زبان اندیشه و کاوش، زبان کلام و تعامل، و زبان بازنمایی و آفرینش. سه وجهی که با آنها میتوانم به چگونگی شکلگیری و انتقال معنا نگاه کنم؛ بهویژه در کار مدرسمحتواگر، جایی که فهمیدن، بیانکردن و ساختنِ صورتهای دیدنی و شنیدنیِ معنا، پیوسته در هم میتنند.
زبان اندیشه و کاوش
«حدود زبان من، حدود جهان من را تعیین میکند.»
این جملهی ویتگنشتاین به من یادآوری میکند آنچه میتوانیم بفهمیم، صورتبندی کنیم و دربارهاش بیندیشیم، با امکانات زبانیمان نسبتی پیچیده دارد. هرچه زبانمان برای تمایزگذاشتن، پیوندزدن و نامیدنِ پدیدهها توانمندتر باشد، شاید بتوانیم بخشهای بیشتری از تجربهمان را ببینیم و به اندیشه درآوریم.
البته این رابطه یکطرفه نیست. اندیشه هم زبان را به حرکت درمیآورد؛ برای نیازهای تازه واژه میجوید، معناهای تازه میسازد و گاهی از قالبهای آشنا بیرون میزند.
داریوش همایون در متنِ «زبان ما، گویندگان بهتر میخواهد» توجه را به همین مسئولیت جلب میکند: زبان برای ادامهی حیات و گسترش خود به گویندگانی نیاز دارد که از امکاناتش بهتر استفاده کنند، آن را بپرورند و به نیازهای تازه پاسخ دهند. مسئله فقط درست حرفزدن نیست. مسئله این است که با زبان چه میکنیم و چه امکانهایی را به آن میافزاییم.
آرامش دوستدار در کتاب «زبان و شبهزبان؛ فرهنگ و شبهفرهنگ» از منظری بحثبرانگیز به نسبت زبان و اندیشه میپردازد. برداشت من از بخشی از این بحث آن است که زبان را نمیتوان ظرفی خنثی تصور کرد که اندیشهای ازپیشساخته را در آن میریزیم. زبان در صورتبندی اندیشه و امکان فهمیدن آن هم نقش دارد. آنچه میتوانیم بگوییم، شیوهای که برای گفتنش در اختیار داریم و تمایزهایی که زبانمان ممکن میکند، در تواناییِ اینکه بهروشنی بیندیشیم اثر میگذارند.
پس زبان اندیشه و کاوشْ برای من به شیوهی دیدن و پرسیدن، پیگرفتن رابطهها، آزمودن برداشتها، مفهومسازی و معناساختن اشاره دارد. این وجه از زبان در کار مدرسمحتواگر اهمیت ویژهای دارد: پیش از آنکه چیزی را آموزش دهیم یا دربارهاش محتوا بسازیم، باید بتوانیم مسئله را ببینیم، اجزایش را از هم بازشناسیم و رابطههای میان آنها را بفهمیم. کاوش از همینجا آغاز میشود؛ از نپذیرفتن نخستین برداشت بهعنوان آخرین پاسخ و از پیگرفتنِ پرسشهایی که فهم ما را گسترش میدهند.
بااینحال، اندیشه همیشه پیش از بیانْ حاضر و آماده نیست. گاهی تازه هنگام نوشتن متوجه میشویم دقیقاً چه فکر میکنیم. گاهی تلاش برای توضیحدادن، تناقضی را آشکار میکند که تا پیش از آن ندیده بودیم. اندیشیدن فقط پیشدرآمدِ بیان نیست، در جریان بیان هم ادامه پیدا میکند.
به دلیل بلندیِ یادداشت و محدودیت تلگرام، ادامهی آن را در وبسایتم مطالعه کنید.
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from N/a
📌کنجکاوی مهارت مهم آینده
۱. کنجکاوی چرا مهمه؟
۲. نقش کنجکاوی در زندگی آدمهای موفق چیه؟
۳. چه ارتباطی بین کنجکاوی و تکنولوژی وجود داره؟
۴. چطور میتونیم بچههای کنجکاوتری داشته باشیم؟
➡️https://t.me/EVfarsi
Www.eduventurous.com
Repost from با متمم | هایلایت | محمدرضا شعبانعلی
شباهت مادربزرگ من و بعضی متخصصان و علاقهمندان هوش مصنوعی
یکی از نامههای دوستداشتنی سالهای اخیر، نامهای است که تعدادی از برندگان جایزهٔ فیلدز (همان که مریم میرزاخانی را به واسطهاش میشناسیم) بهشکل عمومی و بدون مخاطب مشخص منتشر کردند:
A Severe Misalignment of AI in Mathematics
این نامه زمانی منتشر شد که مردمی که اتفاقاً بیشترشان در ریاضی متخصص نبودند، در رسانهها و شبکههای اجتماعی، هیجانزده از نقش هوش مصنوعی حل مسائل حلنشدهٔ ریاضی حرف میزدند (برخی مسائل اردوش و پیشنهاد اثباتی برای مسئله وجود و همواری ناویه استوکس).
این شوق را میتوان فهمید. درک ریاضی برای بسیاری از ما سخت است. برخلاف شعور (که خوشبختانه هیچکداممان از توزیعش گله نداریم و معتقدیم سهمی بیشتر از دیگران به ما رسیده)، استعداد ریاضی چیزی است که راحت به نداشتنش اعتراف میکنیم.
پس طبیعی است اینکه ماشین بتواند مسئلههای حلنشده را حل کند، شگفتانگیز است.
جملهبهجملهٔ نامهٔ ریاضیدانها خواندنی است. نمیشود آن را در یک پست تلگرامی خلاصه کرد (بعداً در متمم آن را دقیقتر مرور میکنیم).
اما اگر بخواهم متن را به زبان خودم خلاصه کنم، حرفشان این است که در بسیاری از مسائل ریاضی، مهمتر از «یافتن پاسخ»، راهحلها و ایدهها و مسیرهایی هستند که در مسیر پیدا میشوند و تصویر بزرگتر و شفافتری که از سرزمین ریاضی ترسیم میشود.
مسئلههای حلنشده، چیزی شبیه رگههای طلای کمیاب در معدن هستند. هزاران مسئله باید طرح و حل شود تا لابهلای آنها مسئلهی زیبایی «حلنشده» باقی بماند و نسل جدید ریاضیدانها توان خود را با آن بیازمایند و قلمروهای تازه در سرزمین ریاضی را کشف کنند.
مسئلهای که بهصورت ماشینی حل میشود، یکی از این فرصتهای بالقوه را از بین میبرد و به معدنی که منابعش بهسادگی تجدید نمیشوند، لطمه میزند.
یادم هست بچه که بودیم، مادربزرگم، که ظاهراً حوصلهاش از صدای بلند تلویزیون که فوتبال پخش میکرد سر رفته بود، زیر لب به اعتراض گفت: «باید ده بیست تا توپ بگیرن بدن به این جوونها که مجبور نشن همهشون دنبال یه توپ اینطوری بدو وادو کنن.»
این روزها، با دیدن تکتک مسئلههای ریاضی که با حلشدنشان «میسوزند و از دست میروند»، و خوشحالی عمومی (در خارج از جمع ریاضیدانها)، یاد حرف مادربزرگم میافتم. حس میکنم عدهای از اینکه صدها توپ در وسط میدان فوتبال ریاضی پرت شده، خوشحالند.
پینوشت:
احتمالاً همهٔ شما نوشتهٔ زیر را خواندهاید. اما باز هم دوست دارم لینکش را اینجا بگذارم:
چرا استفاده از هوش مصنوعی برای انجام تمرینهای متمم مفید نیست؟
📌 چگونه و کجا نشاندار بنویسیم؟
بعد از انتشارِ مقالهی «علیه نایسبودن»، تعدادی از دوستانم به روشهای مختلف از من دربارهی منظورم از «نشاندار نوشتن» پرسیدند. ظاهراً نتوانسته بودم در یادداشت قبلی منظورم را بهخوبی منتقل کنم. این یادداشت تلاشیست برای توضیحِ «نشاندارنویسی».
واژهها یکی از مهمترین مصالح هر نوشتهاند. وقتی از ساختنِ سبکی شخصی و متمایز از نثرهای یکدست و بیچهره حرف میزنیم، واژهها اهمیت پیدا میکنند. دکتر محمود فتوحی در بخشی از کتاب «سبکشناسی» خود به لایهی واژگانی سبک میپردازد و دستهبندیاش را در جدولی که ضمیمهی این متن است، ارائه میدهد. در این میان، میخواهم روی «نشانداریِ» واژهها مکث کنم. نوشتهی نشاندار حاصلِ انباشت و انتخابِ آگاهانهی واژههای نشاندار و دیگر عناصر زبانی است.
با خواندنِ چند پارهمتنِ زیر بناست بیشتر با نشانداریِ واژهها آشنا شویم. رضا امیرخانی در «نفحات نفت» مینویسد: «برای خصوصیسازی هم میآییم موسسهی عریض و طویلِ دیگری در دل دولت میسازیم. دولت را بزرگتر میکنیم و شانصد کارشناس میفرستیم تا فعالیت ترویهند را در اتحاد آلمانات! بررسی کنند و بعد هم شانصد جلسه و نشست میگذاریم و ...»
در این قطعه، شما چه برداشتی از واژهی «شانصد» دارید؟ آیا واقعاً شانصد کارشناس فرستادهاند؟ یا استفاده از این واژه، حس و موضعِ خاصی به جمله میدهد؟ اگر نویسنده بهجای واژهی «شانصد» از «تعداد زیادی» استفاده میکرد، جمله همچنان همین بارِ معنایی را داشت؟
یا بنگرید به لحن و واژهگزینیِ محمد قائد در این پاراگراف از «دفترچهی خاطرات و فراموش» در وصف شاملو: «آنچه موفقیت حرفهای و مادی او را به کمال میرساند، تداوم روحیهی سرکش سیسالگی در هفتادسالگی بود. قلندری که به ضرورتِ سن غلاف کند و کوتاه بیاید کار مهمی نکردهاست؛ کسی که بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی کند اما نافرمان و گردنکلفت باقی بماند و پَر نریزد نوبر است.»
میتوانست خیلی ساده بنویسد: «موفقیت او تا حد زیادی به این دلیل بود که با بالا رفتن سن، همچنان روحیهی سرکش خود را حفظ کرد و در عینِ داشتنِ زندگی متعارفِ یک شهروند ارشد، حاضر نشد صرفاً به دلیل سن، از شیوه زندگی و باورهایش فاصله بگیرد.» اما آیا این نوشته، بر ما همان تاثیرِی را میگذارد که پاراگرافِ قائد؟
مضمون یکیست، اما نوعِ بیان و استفاده از واژهها در نوشتهی قائد، وزن دارد، سبک دارد و به ما درکی میدهد از نوعِ نگاه و احساسِ قائد نسبت به شاملو. گویی نوعی تحسین در دلِ واژههای قائد خفته.
نوشتنِ نشاندار اینگونه است. متن را از خشکی و یکنواختیِ رباتگونه میرهاند و به آن رنگ و جلایی مختصِ نویسنده میبخشد. واضح است که این نوع نوشتار، برای هر هدفی مناسب نیست.
مثلاً در یک متن خبریِ حرفهای، استفادهی گسترده از واژههای نشاندار میتواند با هدفِ گزارش بیطرفانه تعارض پیدا کند. در مقالهی دانشگاهی نیز، بسته به موضوع و رویکرد، نمیتوان به اندازهی یک جستار از واژههای نشاندار استفاده کرد. اما نقدنوشتهها با رعایتِ حدومرز، مناسبِ استفاده از این واژههاست. جستار، که به نویسنده امکان میدهد تجربه، فکر و نگاه شخصیاش را وارد متن کند، جای مناسبی برای جولان این کلمات است.
نشاندار بودنِ یک واژه لزوماً به معنای موضعدار بودن آن نیست؛ کافی است واژه، علاوه بر معنای اصلیاش، چیزی دربارهی گوینده، مخاطب، موقعیت یا نگاه نویسنده به همراه داشته باشد. این نشانداری میتواند زبانی، تاریخی، اجتماعی، عاطفی، ارزشی، حرفهای، عامیانه، ادبی و... باشد.
تا حالا نوشتههایتان را از جنبهی نشاندار بودن بررسی کردهاید؟
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from N/a
📌سواد دیجیتال چی هست و چی نیست؟🤔
۱۱ نکته سواد دیجیتال که بهتون کمک میکنه امنتر از تکنولوژی استفاده کنید.🤗💜
➡️https://t.me/EVfarsi
Www.eduventurous.com
Repost from پروچیستا | ناعمه سجادی
📌 پس شد آنچه شد
اکبر سردوزامی نوشته بود:
«گاهی فکر میکنم این ادبیاتچیها راست میگویند که نوشتن کشف کردن است. اما اشکال در این است که من هرچی به کشفهای خودم و دیگران نگاه میکنم، میبینم قدیمی است.
هرچه از ایرانی میخوانم میبینم حرفهای قدیمی است.
هرچه از ایرانی مینویسم میبینم حرفهای قدیمی است.
یعنی هی همان چیزهای گذشته را از نو کشف میکنیم.»
گفتهی سردوزامی را حمید یگانه در کتاب «فرهنگ گفتاری» به خوبی تحلیل کرده و پاسخی به چراییِ این مسئله داده؛ یکی از شاخصترین دلایلی که باعث میشود مدام به بازتولیدِ گذشته در افکار، آموزش، اقتصاد، صنعت، کشاورزی، سیاست و در نهایت تاریخ کشورمان مشغول باشیم و از آفرینش تازهها ناتوان، نداشتنِ فرهنگ نوشتاری است.
«عِرق ملی» و چسبیدن به افتخارات چند هزارساله و پیشینهی شعریِ ارزشمندمان هم شده دستآویزی تا هرگاه هموطنی سخن از کاهلی و اشتباهات ایرانیان زد، به او حمله ببریم. حتی به ذهنمان اجازهی ورود اطلاعات تازهتر نمیدهیم تا مبادا تصویر قشنگی که از ایران داریم در هم بشکند.
واقعیت اما این است: باید نقصها را بپذیریم تا بتوانیم به جلو حرکت کنیم. آنچه مانعِ این حرکت است، همین نگاههای صفر و صدیست. باید بپذیریم اگر سابقهی شعری قوی داریم لزوماً به این معنا نیست که ادبیاتمان غنی است. ما در زمینهی ادبیات نوشتاری و به ویژه رماننویسی انبانمان چندان پر نیست. کار مهم و ارزشمند هست. ولی کم هست. نیروی شعرمان ریشه در فرهنگ گفتاریِ حاکم بر کشورمان در طول سالیان دارد.
شعر منظوم میگفتیم چون بهترین قالب برای بهیادسپاری و انتقال دانش در گفتار بود. شعر میگفتیم چون به دلیل زبان ابهامآمیزش میتوانست حامل بعضی تشرها و اعتراضهایمان به حکام و حکومتهای خودکامه باشد، بدون اینکه آسیب چندانی ببینیم. اما با شعر نمیتوانستیم در همهی زمینهها، دانش تولید یا منتقل کنیم. حمید یگانه به این اشاره میکند که ما شعر «میگوییم»، شعر «میسراییم»، شعر «نمینویسیم»؛ شعر آیینهای از فرهنگ گفتاری ماست.
همین فرهنگ گفتاری، دلیل بسیاری از نامطلوبهایمان است؛ اقتصادِ بیمار، فرهنگِ پارتیبازی و بدهبستانهای گفتاری، فساد اداری و مالی، آموزشِ مبتنی بر حفظ کردن و نه تحلیل و انتقاد، جامعهی هیجانی و ناتوان از بحث و گفتگو، و بسیاری موارد دیگر ریشه در فرهنگ گفتاری دارند.
بیشک عواملِ دیگری هم بر این نابسامانیها تاثیر داشته، اما برای من و شمایی که دستی در فرهنگ این مرزوبوم داریم -اگرچه به اندازهی نوشتن یادداشتی برای 10 نفر، یا آموزش در کلاسی 30 نفره- عاملِ فرهنگی باید بیش از بقیه مهم باشد.
جامعهی نوشتاری ما با رویکردهای متفاوت، اغلب به عاقبتی یگانه دچار شدهاند: دور شدن از فهم و زبان روزمرهی مردمشان؛ مدعیانِ روشنفکری با وارد کردن اصطلاحات و کلمات انگلیسیِ نالازم، قلمبهسلمبهگویی و خاصنویسی؛ روحانیون و شیوخ با وارد کردن اصطلاحات و کلمات عربیِ غیرضروری. زبانِ حقوق و قانونمان برای بسیاری از تحصیلکردهها هم نامفهوم است.
فاصلهای که میان زبان بسیاری از نویسندگان و شیوهی گفتوگوی روزمرهی مردم افتاده، یکی از دلایلیست که جامعهی ما را از خواندن و نوشتن دور کردهاست. تا جایی که حتی بسیاری از نوشتاردوستان تصور میکنند اگر بخواهند متنشان برای دیگران قابل فهم باشد، ناچارند شکسته بنویسند. همین که متنی را با زبان معیار میبینند، بهنظرشان رسمی، دشوار و دور از دسترس میآید و بیکه فرصت درک و همراهی به آن بدهند، از کنارش عبور میکنند.
به گمان شما، برای حرکت به سوی فرهنگ نوشتاری، از ما چه برمیآید؟
لینک دانلود کتاب:
https://t.me/procheastalib/24
💫 پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from N/a
📌کتاب والد متصل
یک سؤال برای پدر و مادرها: وقتی تکنولوژی هر روز بیشتر دنیای بچههامون رو اشغال میکنه، ما باید فقط براشون قانون بذاریم یا خودمون هم باید یاد بگیریم چطور همراهشون باشیم؟
کتاب والد متصل دقیقاً از همین زاویه به فرزندپروری در دنیای دیجیتال نگاه میکنه، اینکه چطور در کنار فرصتهای تکنولوژی، حواسمون به رابطهمون با بچهها هم باشه.
➡️https://t.me/EVfarsi
Www.eduventurous.com
📌 علیه نایسبودن
هزاران فیلتر و صافی به صف؛ که مبادا سخنی ناتراز از دهان بیرون جهد؛ ادب، فروتنی، نجابت، عفت، خط قرمزهای دین و سیاست، و هزار و یک تیغ سانسور دیگر.
صف فیلترها آنقدر طولانی و خستهکننده، که گاه بیخیالِ صف میشوی. عطایش را به لقایش میبخشی و جلوی دهان صابمرده را میگیری تا مبادا سخنت به جایی بماسد که نباید.
رفتهرفته دیگران سخن میرانند و تو فقط میشنوی. دیگران دست به کنش میزنند و تو فقط واکنش نشان میدهی. میبینی ریتم حرف زدنت، ریتم زندگی کردنت، ریتم فکر کردنت یکنواخت شده. حوصلهی خودت سر میرود از این ریتم مونوتن.
ولی در عوض، جامعه خیلی دوستت دارد؛ تو کمترین آسیب را به جامعه میزنی. هرجا حس کردی با جمع هماهنگ نیستی، بیدرنگ بخشی از خودت را خط میزنی تا هماهنگ شوی.
و اینگونه است که تو هیچوقت نیستی.
یک شخصیت بیرنگِ «نایسِ» معمولی که همه دوستت دارند؛ بهخاطر روحیهی آفتابپرستانهی محافظهکارت. شبحی منعطف هستی که به شکل حرفها و رفتارهای دیگران درمیآیی؛ گاهی بیآنکه نیاز باشد، رنگ عوض میکنی. نه حرف ویژهای داری، نه سمتوسویی و نه دیدگاهی.
دیدی چه گذشت؟ بر روان یک انسان؟
دیدی از کجا آغازید؟
از زبان.
از زبانی که نباید دستوپاگیرش میشدی. از زبانی که باید میگذاشتیش تا بتازاند.
«تو برای تخس بودن آمدی، نی برای نایس بودن آمدی.»
کوتاهزمانی داریم تا تجربه کنیم و برویم. بنا نیست در این مسیر از آن بزندرروهایش باشیم، اما قرار هم نیست تمام ناموسمان را به باد دهیم.
زبانی که برمیگزینیم، ما، ارزشهایمان و دنیایمان را نمایندگی میکند.
اگر به هر زبانزدهای فرصت جولان در مرتع زبانمان را بدهیم، جز زمینی بایر چیزی برایمان نخواهد ماند. زبانبستهای میشویم در زمینی خشک و بیآبوعلف؛ رنگِ سبزی به دستِ هر رهگذر، بهخیالِ علف، گرفتارمان میکند و به سازش میرقصاندمان.
درمان این بیزبانی را تنها باید در زبان جست.
باید بیپروا گفت.
بیپروا نوشت.
بیپروا منتشر کرد.
بیپروایی نه به معنی دریدنِ همهی مرزها. به معنای مبارزه با سانسورچیهای بیمعیارِ درون؛ سانسورچیهایی که خود، دلیل کارشان را نمیدانند. یا اگر میدانند، ربطی به من ندارند.
من ارزشهایی دارم، مرزهایی. نهایتاً همین مرزها میتوانند معیارهایم بسازند.
راستی، در خلوت چه؟
حتی در مقابل خودم هم رودربایستی و خودپوشانی داشته باشم؟
اگر خودم را به این سانسورچیهای بیمنطق واگذار کنم، در جواب خواهند گفت: «بله. باید داشته باشی.»
ولی مگر من چقدر فرصت دارم تا با خودم آشنا شوم؟
سالهای زیادیش را که برایم سوزاندهاند، خودم چرا هیزم به آتششان بریزم؟
بگذار با خودم روراست باشم. دستکم در خلوت.
تا اگر نه همه، لااقل خودم خودم را دریابم.
کیستم من؟
چه میخواهم؟
چه میاندیشم؟
چه میگویم؟
چه میبافم؟
چه میدشنامم؟
چه میتوانم؟
باید بنویسیم. نشاندار بنویسیم.
باید زبان را نشاندار کنیم.
تا نشانها برویانندمان.
با هر جوانه که از تنِ زبانمان نشان زد، تکلیفمان با خودمان و دیگران روشنتر میشود. کمکم جوانههای نشاندار، عطر و رنگ و بو و برگ و میوه و لباسِ درختمان را مینمایانند.
وقتی زبانمان نشاندار شود، میتوانیم بگوییم پوست انداختهایم.
واژههای محافظهکار و جاسنگین همیشه لازماند؛ اما آنچه به کلام ما وزن میدهد، سخن را به لباس برازنده میآراید و در جای لازم، موضعمان را بهوضوح نشان میدهد، کلماتِ نشاندارند؛ همانها که تولیدشان برای هوش مصنوعیِ عادتزده بسی دشوار است.
واژههای نشاندار را میشناسی؟
همان واژههایی که موضعت را برملا میکنند.
«بزندرروها» را که به زبان میآوری، فرق دارد با اینکه بگویی «کسانی که بیمعیار هر واژهی ناشایستی را بر زبان میآورند و مرزی نمیشناسند»؛ تیزیِ نگاهت را هم نشان دادهای.
«روحیهی آفتابپرستانهی محافظهکارت» که میگویی، دیگر فقط از انعطاف و همرنگی حرف نزدهای؛ آفتاب را هم انداختهای روی آن روحیه تا سایهاش پیدا شود.
هرجا واژهای بیش از معنای لغتنامهایاش چیزی از تو با خود حمل کند، نشاندار حرف زدهای.
نشانها هم یکدرجه نیستند.
برای «فردی با اضافهوزن» هزار راه برای صدا زدن هست: چاق، تپلمپل، خپل، گامبو، خیکی.
هرکدام چیزی را در کلام جابهجا میکنند.
واژه را که عوض میکنی، موضعت هم جابهجا میشود. زینسر در کتاب «دربارهی خوب نوشتن» میگوید: «به هویت و نظر خودت اعتماد کن. نوشتن، عرصهی حضورِ «من» است.»
زبان را نشاندار کنیم.
تا نشانها برویانندمان.
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from N/a
🔐 راهنمای والدین برای امنیت بچهها در دنیای AI
هوش مصنوعی کمکم وارد بخشهای مختلف زندگی بچهها و نوجوانها شده؛ از تکالیف و تحقیق گرفته تا بازی، خلاقیت، کدنویسی و یادگیری.
در این راهنما قدمبهقدم سراغ موضوعاتی رفتهایم که هر والدی بهتر است دربارهشان بداند:
🧒 سن و میزان آمادگی برای استفاده از AI
🛡️ تنظیمات حفاظتی ChatGPT
🔐 حریم خصوصی و اطلاعاتی که نباید به AI بدهیم
🔎 روش بررسی و راستیآزمایی پاسخهای AI
📚 استفاده از AI برای یادگیری، نه فقط گرفتن جواب
🤝 ساختن یک قانون خانوادگی برای استفاده از AI
☑️ چکلیست نهایی
این راهنما قرار نیست AI را ترسناک جلوه دهد یا بگوید بچهها را از آن دور نگه داریم.
هدف، ساختن یک مسیر میانه است:
آگاهی + تنظیمات + گفتوگو + مسئولیتپذیری
📎 فایل راهنما را از همینجا دریافت و برای زمانی که فرزندتان شروع به استفاده از AI میکند، نگه دارید.
و اگر فکر میکنید این راهنما میتواند برای پدر یا مادر دیگری هم مفید باشد، برایش بفرستید. 💜
اینجا در ایوی درباره این حرف میزنیم که چطور بچهها را برای دنیایی آماده کنیم که AI بخش جداییناپذیر آن است.
🌱 آکادمی کاوشگران ایوی
@evfarsi
📌یه مهمون از آینده داریم
اسم مهمونمون ایویه؛ یه ربات کوچولوی کنجکاو که اومده بهمون کمک کنه بفهمیم:
بچههای امروز برای دنیای فردا به چه مهارتهایی نیاز دارن؟
از هوش مصنوعی و تکنولوژی گرفته تا خلاقیت، تفکر نقادانه و مهارتهایی که شاید هنوز خیلی جدیشون نگیریم.
ایوی قراره در این مسیر، چیزهایی رو باهامون به اشتراک بذاره که برای آیندهی بچهها مهمه.
اگه معلمی، والد دغدغهمند یه کودک یا نوجوونی، یا به این موضوع علاقمندی، ماجراجوییهای ایوی رو دنبال کن. و اگه دوست داشتی دغدغههات رو بهمون بگو.
🔗 ایوی رو در اینستاگرامش ببین:
https://www.instagram.com/eduventurous.ir?igsh=OTQ1dmd2eWNlZXo2
🌱 آکادمی کاوشگران ایوی
➡️@evfarsi
📌نقد در خلوت؛ تمرینی برای متخصص شدن
معتقدم میزانِ تخصص، و عمقِ دانش و بینشِ افراد در موضوعی را، میتوان از نقدهایی که در حیطهی آن موضوع ارائه میدهند شناخت. تاکنون با کمتر شخصیتِ متخصص و قابلتحسینی آشنا شدهام که نقدِ هوشمندانه و همهجانبهای در بابِ موضوعِ تخصصش ننوشته باشد.
اما متخصص چطور به نقدِ خوب میرسد؟ جطور باید منتقدِ درونمان را متوجهِ بیرون کنیم و چیزها را بهتر ببینیم؟ اصلاً اول باید متخصص شد و بعد نقد کرد، یا باید آنقدر در خلوت نقد کرد تا متخصص شد؟
چیز بدی که بهنامِ نقد جاافتاده، بدگویی و دشنام به یک فرد یا اثر، یا تحسین و مبالغه دربارهی آن، بدونِ ارائهی استدلالی منطقی و دقیق است؛ توضیحاتی کلی و مبهم دربارهی اثر یا موضوعی. پیشوای اعظمِ این مدل نقد هم که معرف حضورتان است؛ مسعود فراستی.
البته مسئله، در اینجا، شخص فراستی نیست؛ بلکه استفاده از نمونهی او برای دیدن مرزی است که میان نقد، سلیقه، داوری و بدگویی وجود دارد.
حالا تصور کنید شما بهعنوان یک متخصص بخواهید موضوعی در حیطهی کاریتان را نقد کنید. هر حرفی که میزنید باید همراه با استدلال باشد و بتوانید برایش برهان و شاهد بیاورید. بنابراین یا باید آموختههایتان را به شکلی مناسب چهربندی کنید و بنویسید، یا مجبور میشوید منابع دیگری مطالعه کنید، مفاهیم را بیازمایید و در نهایت، نتیجهتان را بیان کنید.
نباید حکمِ ارزشی بدهید، بلکه ناچارید موضوع را تحلیل کنید و دربارهی هر بخش، سخنِ مستدل بگویید. نمیتوانید سلیقهی شخصیتان را به عنوانِ معیاری موردِ قبولِ همه ارائه دهید. لازم است در بیان نقد خود اصولی را رعایت کنید و لحنِ متقاعدکننده و غیرتهاجمی داشته باشید. و مورد آخر که از همه مهمتر است اینکه، باید با دقتی مضاعف، موضوعِ موردنظر را بررسی و مطالعه کنید.
دقت در نقد فقط به معنای مطالعهی بیشتر نیست؛ دقت یعنی دیدنِ جزئیاتی که در نگاه اول به چشم نمیآیند، تفکیکِ بخشهای مختلف یک موضوع، توجه به روابط میان آنها و واکاویِ دقیقِ شواهد. منتقد باید آنقدر با حوصله به موضوع نگاه کند که بتواند از کلیگویی فاصله بگیرد و نشان دهد دقیقاً چه چیزی، کجا و چگونه رخ داده است. همین واداشتنِ ذهن به مشاهدهی جزئیات و پرسیدنِ مداومِ «چرا؟» و «چگونه؟» است که نقد را از یک اظهار نظر شخصی جدا میکند و به تمرینی برای عمیقتر دیدن تبدیل میشود.
همهی این مراحل، شما را وامیدارد، موضوعِ موردِ نقدتان را بهتر و عمیقتر بشناسید و در تخصصتان، گامی به جلو بردارید. پس میتوانیم به نقدِ افراد، موضوعات و رفتارهای حرفهایِ مرتبط با تخصصمان به چشمِ تمرینی برای شناختِ عمیقترِ حرفهمان بنگریم.
نقد تنها محصول تخصص نیست. بلکه خودش میتواند ابزار عمیقتر شدن تخصص باشد.
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌تراوشات یک ذهنِ بیکارِ سرخوشِ سبکعقل
بد مینویسی.
میدانم.
پس چرا مینویسی؟
چرا ننویسم؟
چون بهدردنخورند نوشتههایت.
خب اگر ننویسم بهتر میشوند؟
حالا کی گفته اصلا باید بنویسی؟ ننویس. وقتی خوب نمینویسی، ننویس. بگذار آنها که بلدند بنویسند.
مینویسم چون میخواهم بیاموزم. بیشتر بیاموزم. بهتر بیاموزم؛ عمیقتر. وقتی مینویسم بهتر میاندیشم؛ اندیشههایم وضوح پیدا میکنند.
گیریم که اینطور باشد، خب در خلوتت بنویس و فکر کن. چرا منتشرشان میکنی؟
چرا منتشرشان نکنم؟
چون آبروریزیست این خزعبلاتِ مکتوبت.
مگر کسی را به خواندنشان واداشتهام؟ بخواهند میخوانند، نخواهند رد میشوند.
خب میخوانند و میگویند عجب بیکارِ سرخوشِ سبکعقلی.
مینویسم که عقلم سنگینتر شود دیگر.
الان نپرسیدم چرا مینویسی. پرسیدم چرا منتشر میکنی؟
که پایبندم کند به نوشتن. نشنیدی دوری کلارک در «بازی بلندمدت» چه گفت؟
چه گفت؟
«تقریبا همهی ما برای دست جنباندن و انجام دادن کاری، به ضربالجل نیاز داریم.» حتی شما دوست عزیز! وقتی میدانم میخواهم تا فلان موقع مَتنکی بنشرانم، محکمتر مینشینم پای کار. وقتی میدانم چند نفری متنم را خواهند خواند که برایم عزیزند و مهم، جدیتر قلم میرانم. وقتی میدانم خودِ آیندهام بازخواهد گشت به این نوشتهها، برایِ دیدوبازدید از منِ گذشته، عمیقتر خواهم اندیشید تا کمتر خجالت بکشم. در هر صورت این منم. پر یا خالی. اندیشمند یا نادان. من اینم. و میخواهم بهتر شوم. پس از خودم نمیگریزم. از نشان دادنٍ خودم نمیهراسم. چه کسی گفته همیشه باید اندیشمندترینها بنویسند؟ مگر من عضوی از این جامعه نیستم؟ چرا نباید دیدگاه و حتی روزمرهی زندگیِ تکتکِ مردمِ معمولیِ یک دوره، ثبت شود؟ مینویسم تا بگویم همچون منی هم زیسته این جهان را؛ این دوره را. مینویسم تا باشم. تا باشم و بیاندیشم و بیاندیشانم. اگر ذهنی با خواندنِ کوتهفکریهای من به تلاطم بیفتد، باز هم اندیشاندهام؛ غیر از این است؟ پس مینویسم تا باشم، بیاندیشم و بیاندیشانم.
عجب بیکارِ سرخوشِ سبکعقلی هستی تو!
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
✨ ریشهدان منم
برای انتخاب، اول باید ریشهکن کنم. قبل از آن باید بشناسم؛ هر کلیشهای را در زبان و جهانم. بفهمم چهها در ذهنم، همچون قانونی نانوشته، ریشه دواندهاند؛ گاهی آنقدر قدیمی که نمیدانم انتخاب مناند یا میراثم.
اصلاً چطور میشود نانوشته را شناخت؟ بعد از این همه سال بیتوجهی، چطور میشود گلهای قویریشهی ذهن را وارِسم؛ بفهمم بذر کدام را خودخواسته کاشتهام و بذر کدام را در دامانم انداختهاند؟
اصلاً فرض کن گلهای غیرخودی را شناختم. بعضی ریشهها چنان دورِ گلدان پیچیدهاند و پیچیدهاند که گویی دیگر بخشی از گلداناند.
اگر بخواهم بِکَنَمشان، چه معلوم که گلدان آسیب نبیند؟ میشکند. اصلاً گیرم گلدان نشکند. چطور از ریشه بِکَنَمشان که دردم نیاید؟ میآید؛ ریشهدان منم. یا اگر دردم نیاید، چطور دلم بیاید؟ عادت کردهام هر روز با آنها خوشوبش کنم. یا اگر دلم بیاید، جواب مردم را چه بدهم؟ که: «چطور توانستی؟ حالا که گل داده؟ حالا که ریشه دوانده؟». و اگر نترسم، مگر این ریشهها به این راحتیها وا میدهند؟
و تازه، فرض کن وا دادند. چه میخواهم جایشان بکارم که گلدان خالی و بیروح نماند؟ که اگر خالی بماند، چهها که بر سرم نخواهد آمد.
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
Repost from گَپ| لادن شایانفر
کتابچهی
«شعر من، اسب بالدار من»
شعر و متنهایی برای شعر
لادن شایانفر
@ladanshayanfar
📌 خودپوشانی؛ سمِ مهلکِ مخفی
گاهی فکر میکنم یکی از عمیقترین زخمهایی که سالهاست بر روان ما نشسته، عادت به خودپوشانی است. اینکه هر روز بخشی از خودم را پنهان کنم و بخشی را کمرنگ. هیچ حس خوبی ندارم وقتی ناچارم تظاهر کنم، حتی اگر بدانم راه دیگری پیش پایم نیست.
مدتهاست به این میاندیشم که ما ایرانیها از کِی اینقدر به دورویی عادت کردهایم.
نه، منظورم دورویی به معنای اخلاقیاش نیست. منظورم همان چیزی است که جامعهشناسان از آن با عنوان double life یا «زندگی دوگانه» یاد میکنند؛ وقتی میان آنچه هستی و آنچه اجازه داری نشان بدهی، شکافی عمیق بیفتد.
عقیدهات را بپوشانی، پوششت را بنا به مصلحت تغییر دهی، واژهای را فروبخوری، چیزی را بدانی و خودت را به ندانستن بزنی، یا چیزی را ندانی و ادای دانستن دربیاوری. بهقدری به این کار عادت کنی که گاهی متمول بنمایی تا کم نیاوری، گاهی ناتوان شوی تا امتیازی بگیری. پیش از هر حرف و هر رفتار، ناخودآگاه حسابوکتاب کنی که اینجا کدام نسخه از من دردسر کمتری میآفریند.
محمد قائد در جستار «مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر» این مسئله را دوپارگیِ ذهن میخواند و در توضیح دوپارگیِ ذهنِ عرفانشناسانِ امروز میگوید: «شخص با نوعی ژیمناستیک فکری میتواند در ساعات رسمی ماتریالیست، راسیونالیست، کاپیتالیست یا هر چیز دیگر باشد، اما در اوقات فراغت به مکتب عرفان بگرود.» او در ادامه میگوید: «وقتی فکر دوپاره شده باشد، هر دو نیمه ارزش خود را از دست میدهد.»
این دوپارگیِ ذهن، رنج عمیقیست اما به گمانم مسئله فقط خودِ این رنج نیست، عادی شدنِ آن است.
وقتی سالها در چنین فضایی زندگی کنی، دیگر فقط برای حفظ امنیت نقش بازی نمیکنی، خودِ نقش میشوی. حتی جایی که هیچ خطری در کار نیست، باز هم نقاب را برنمیداری. انگار ذهنت روی حالت پیشفرضِ تظاهر تنظیم شده است. دیگر لازم نیست کسی مجبورت کند. خودت، پیش از همه، خودت را سانسور میکنی.
خودپوشانی، کمکم به عادت بدل میشود.
این برای هر انسانی فرساینده است. آدم را از خودش دور میکند. مرز میان «بودن» و «نمودن» را برمیدارد. آنقدر پوست میاندازی که گاهی خودت هم یادت میرود پوست اصلیات کدام بود.
اما اگر شغل تو معلمی باشد، این زخم فقط بر جان خودت نمینشیند.
این یادداشت را از جایگاه کسی نمینویسم که بیرون گود ایستاده و دیگران را سرزنش میکند. سالهاست خودم هم همین زیست را تجربه میکنم و این روزها، بیش از همیشه، از آن فرسودهام.
دغدغهام اما فقط حال خودم نیست.
دغدغهام، حال دانشآموزهایی است که هر روز روبهروی ما مینشینند.
ما معمولاً خیال میکنیم معلم، کتاب را تدریس میکند، در حالی که خودِ معلم پیش از کتاب، درس است.
در علوم تربیتی مفهومی هست به نام Hidden Curriculum؛ «برنامهٔ درسی پنهان». یعنی آنچه دانشآموز، بیآنکه در هیچ کتابی نوشته شده باشد، از مدرسه میآموزد. از نگاه معلم، از پوششش، از رفتارش، از سکوتش، از ترسش، از واکنشش به قدرت و از قوانین نانوشتهای که بر مدرسه حاکم است.
کودک فقط معلم را نمیشنود، او را میخواند.
وقتی شاهد است معلمش با ورود مدیر یا بازرس، ناگهان نسخهی دیگری از خودش را رو میکند، شاید دلیلش را نفهمد، اما پیامش را میگیرد. وقتی میبیند پوشش معلم در مدرسه با بیرون از مدرسه زمین تا آسمان فرق دارد، وقتی درمییابد بعضی عقیدهها فقط پشت درهای بسته گفته میشوند، وقتی میفهمد که بعضی واژهها فقط در جمعهای امن به زبان میآیند، ذهنش آرامآرام الگویی میسازد؛ الگویی که هیچکس آن را مستقیم آموزش نداده است.
او یاد میگیرد که حقیقت، همیشه گفتنی نیست. میآموزد که اصالت، همیشه سودی ندارد. که برای پذیرفته شدن، گاهی باید خود واقعیاش را کنار بگذارد. یاد میگیرد پیش از آنکه بپرسد «من چه فکر میکنم؟»، بپرسد «دیگران از من چه میخواهند؟»
و شاید خطرناکترین پیام همین باشد؛ اینکه قطبنمای درونی کودک، آرامآرام از کار بیفتد و قطبنمای بیرونی جایش را بگیرد. از آن پس، تصمیمهایش را نه بر پایهی باورهایش، بلکه بر پایهی پاداش و تنبیه تنظیم کند. به جای اینکه خودش را زندگی کند، نقش مناسب هر موقعیت را بازی کند.
این فقط یک رفتار نیست، یک شیوهی زیستن است و شیوهی زیستن، از هر درس دیگری ماندگارتر. شاید سالها بعد، دانشآموزم فرمولهای ریاضی را فراموش کند، اما بعید میدانم آن درس پنهان را از یاد ببرد؛ درسی که هر روز، بیصدا، در کلاس جریان داشت: برای دوام آوردن، خودت نباش. نسخهی مناسبِ موقعیت را عرضه کن.
همین است که این روزها بیش از هر چیز نگرانم میکند.
میترسم ناخواسته، بزرگترین درسی که به نسل بعد منتقل کنیم، نه ریاضی باشد، نه ادبیات و نه علوم.
«خودپوشانی» باشد.
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
📌 میخواهم بوی آدم بدهد
این روزها بسیار به این میاندیشم که چه کنم نوشتارم انسانیتر شود و از نوشتههای هوش مصنوعی متمایز بماند. چه کنم رنگ و بوی انسانی بگیرد.
واضح است که پیش از هر چیز، باید بکوشم فرم و لحن خاص خود را بیابم؛ و برای رسیدن به آن، بهقدری بنویسم تا پیکرهی نوشتارم از دلِ خراطیهای زبانیام خود را بنمایاند.
میخواهم اصطلاحات روزمرهی بیشتری بیاموزم و در گفتار و نوشتارم به کار ببرم. چیزهایی که در زبان مردم جاری است یا مدتی ترند میشود و همه به کارش میبرند. برای این منظور، نیاز دارم در جامعهی زندهی کشورم زندگی کنم؛ زندگی، به معنای هشیار بودن در معاشرتها، وبگردیها و مطالعهها. باید این اصطلاحات را بجویم و یادداشت کنم.
زبانزدها و ضربالمثلهای کاربردیِ قدیمی هم رنگ ویژهای به متن میبخشند. زبانزدی که هنوز کار میکند، باید به کار گرفت. مثلاً ضربالمثل «این هفت صنار غیر از آن چارده شاهی است» شاید امروز چندان درک نشود، اما زبانزدی چون «نرود میخ آهنین در سنگ» هنوز هم کاراست.
همچنین استعارههای خاص، جذاب و منحصربهفرد را در جایی ثبت کنم. شاید روزی، در موقعیتی متفاوت اما با بستری مشابه، همان استعاره به کار بیاید. گذشته از این، ذهنم را باز میکند و آن را برای زایش ایدههای تازه آماده نگه میدارد. استعارههای هوش مصنوعی، وقتی نمونههای زیادی ازش میخواهی بدک نیست، ولی بسیار خام است و هنوز یک جای کار میلنگد. باید باحوصله روی پیشنهاداتش کار کنی تا چیزی قابل، ازش دستگیرت شود.
پرهیز از حشو و زایدنگاری و تلاش برای مغزدار نوشتن؛ یعنی جملهی پوک نداشته باشم. هر جمله را که بشکنی، مغزی از آن بیرون بیفتد، ترجیحاً درجهیک. نه اینکه فقط تعدادی کلمهی قلمبهسلمبه را برای تأثیرگذاری، یا کش دادنِ بیدلیلِ موضوع و پر کردن پاراگراف، کنار هم ردیف کرده باشم.
تجربههای شخصیام را بیشتر، و با جزئیاتِ مرتبط، در دلِ نوشته بکارم. چیزی که متن را واقعاً متعلق به من میکند، همین تجربههایی است که هیچ ماشینی از آنها خبر ندارد.
نقلقولهای معتبر اما کمتر شناختهشده هم میتوانند بر ارزشِ متن بیفزایند. بهتر است نقلقولی باشد چون مرواریدی کمیاب، نه جملهای که از فرطِ تکرار، نقل هر محفلی شده است. وقتی جملهای را که خودت از دلِ کتاب، مجله یا مصاحبهای بیرون کشیدهای بازگو میکنی، برای مخاطب ارزشمند است؛ چون او را به سرنخی برای پیگیری وصل میکنی که خودت ریشهاش را میشناسی.
ناگفته پیداست در بسیاری از این بخشها، هوش مصنوعی بهعنوان همکاری خستگیناپذیر ولی بیدقت و پر از سوتی، کنار ماست تا از کمکهای فوقالعادهاش بهره بگیریم.
شما چه راههای دیگری برای نوشتن متنهایی انسانیتر سراغ دارید؟
پروچیستا | ناعمه سجادی
🆔 @procheasta
